تبليغاتX
گربه سگ - چه روزی و روزگاری......

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

چه روزی و روزگاری......

سلام......

تا کاردانیشو شروع کرد فکرشو مشغول کرد به یه موضوعی که نمیدونست عاقبتش به کجا میرسه!همش پی اش بود و نمیخواست که از دستش بده.....

از همون روزهای اول با سنگ های بزرگی که جلوی پاش بود کلنجار میرفت تا یا با فشار و لج بازی و یه دنده بازی از سر راهش برشون داره یا اینکه با کوچیکترین اشاره منهدمشون میکرد. براش مهم نبود که این سنگها از قبل جلو پاش بوده یا اینکه تازه سر راش افتاده اونم از طرف نزدیکهای خودش......فقط کار خودش رو انجام میداد.

روزها همینطوری میگذشت و نمیدونست که کجا داره میره و سرانجامش چی میشه.....فقط درس میخوند و فکر میکرد و هر کاری که میدونست صحیحه انجام میداد تا به خواسته اش برسه....

دوره کاردانیش تموم شده بود و میشه گفت هنوز به اونچی که میخواست برسه ,نرسیده بود یعنی نمیگذاشتن که برسه.....تا از کاردانی بیرون اومد یه مدتی سرشو با یه کار کوچیک گرم کرد تا اینکه فرجه شش ماهش واسه سربازی تموم شد.حالا دیگه سنگ بزرگ سربازی رو هم جلو پاش میدید. دو ماهی رفت سر بازی که کارشناسی قبول شد.از سربازی بیرون اومد و تونست درسشو ادامه بده و یواش یواش دوباره سربازیش از جلوی چشماش محو شد.دیگه کار هم نداشت و منبع درآمدی واسه خودش نمیتونست پیدا کنه......هنوز اون مقوله کاردانی هم که تمام فکر و ذهنش رو گرفته بود ,حل نشده بود.حالا دیگه خواستگاری هم رفته بود و میشه گفت نصف بیشتر راه رو گذرونده بود و دیگه نمیتونست خودش رو تنها ببینه......

حدودأ نیم ترم کارشناسیش بیکار بود و تا اینکه واسش کار پیدا شد و تمام دوران کارشناسیش هم تونست سر خودش رو با اون کار گرم کنه و واسه خودش یه منبع درآمدی داشته باشه......انگار خدا هم میدونست که اون دیگه خودش تنها نیست و باید به فکر دونفر باشه......درسش که تموم شد به خاطر اینکه باید برمیگشت زادگاهش کارش رو هم تموم کرد....دوباره سربازی رو جلوی راهش میدید....هر چی زمان میگذشت کمبود یه کار خوب و موندگار رو واسه خودش حس میکرد....با وجود سربازیش هم نمیتونست هیچ کاری انجام بده......باید این سنگ بزرگ رو از سر راهش بر میداشت.....سنگی که تکون دادنش 18 ماه طول کشید.....تو طول مدت سربازیش عقد هم کرد و دیگه از اون بابت خیالش راحت شد ولی ماجراهایی رو واسه خودش ایجاد کرد که حسابی میبردش تو فکر.....درسته که آخرای سربازیش  واسش راحت بود ولی مهم این بود که 18 ماه طول کشید و حتی 35 روز مونده به کارتش یه کار درست و حسابی رو از دست داد.کاری که میتونست حسابی زندگیشو از این رو به اون رو کنه......هر کاری هم کرد مسئولاش بهش یه کپی از کارتش رو ندادن تا اون کار واسش ردیف بشه....دو,سه ماه آخر سربازیش که عملا خونه بود تونسته بود واسه خودش یه کاری دست و پا کنه.....ولی زیاد اطمینان به این نداشت که ماه بعد هم اونجا موندنی هست یا نه!واسه همینم پی کار میگشت.....

از سربازی اومد بیرون.....حالا دیگه کارتشم دستشه,ولی کار درست و حسابی که بتونه زندگیشو تو شهرشون با اون همه هزینه بگردونه,نداره.....زن عقد کرده هم داره و نمیتونه هیچ بهونه ای واسه معطل کردنش بیاره......مخصوصا اینکه جریاناتی که واسه خودش درست کرده بود همش براش شده بود فشار روانی که بلکه زودتر خودش رو واسه یه زندگی مستقل مهیا کنه.....به هر دری میزد که بلکه شاید یه کار خوب دست و پا کنه ولی بد شانسی می آورد و یه جورایی منتفی میشد.....

سر سال تحویل تفعلی به حافظ میزنه......حافظ جوابشو اینجوری میده:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند          واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند             باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی                     آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آیینه وصف جمال          که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب           مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد             که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد                اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود            که ز بند غم ایام نجاتم دادند

دلش میشکنه و واسه خودش گریه سیری میکنه تا یه جورایی دلش آروم بگیره....میدونه که خدا از اولش باهاش بوده تا آخرش هم باهاشه....خواسته یا نا خواسته خیلی سختی کشیده و خیلی کار و بارش سخت شده واسه همینم دیگه نمیتونه به کسی تکیه کنه جز به پاهای خودش.....میدونه که روز و روزگار اینجوری واسش نمیمونه و بالاخره روی خوش بهش نشون میده......

تشکیل زندگی میخواد بده و نمیتونه با این حقوق و این همه وام جوابگو باشه......تو این زمان فکر خونه و کرایه خونه هم از یه طرف دیگه فشار میاره که خونشون رو خواهر خانمش بهش میده و میگه که تا هر زمانی که خواهرش نرفت سر کار احتیاج نداره کرایه بگیره......حالا فقط مونده که یه کار خوب گیرش بیاد.....

یه روز صبح که داشت با خانمش تو خیابون راه میرفت با یه احساس خاصی رو میکنه به یکی از این بانکها و میگه که کی میخواید منو استخدام کنید.......بسه دیگه....زودتر بهم زنگ بزنید ....بابا میخوایم بریم سر خونه زندگیمون.....با این حقوق که نمیشه هیچ کاری کرد.....

همون روز عصر از همون بانک براش زنگ میزنن که آقا بلند شو بیا و مدارک بیار تا بفرستیمت برا مصاحبه....شما تا اینجا گزینش شدید.....به هر بدبختی که بوده میره و مدارک رو واسشون میبره و فرداش هم میره واسه مصاحبه.....روز بعد از مصاحبه هم بهش زنگ میزنن و میگن که آقا قبولی ,پاشو بیا جلسه توجیهی و از اول هفته بعد هم میری کلاس آموزشی.....بعد از یک ماه دیگه هم میری سر کار اصلیت.....به همین سادگی....

بابا منظورم از این همه وراجی این بود که بانک پارسیان قبول شدم.......

                                                                                                          امید

 

زیر لب:

1/بدفرم یک هفته مزخرف رو پشت سر گذاشتم......خدا رو شکر که عاقبتش خوش بود......

2/از کلاسهام عقبم خیلی.......

3/باید کارم رو هم تحویل بدم به حاجی.....بد فرم طلبه ما شده این بشر.....خدا رحم کنه!!!

4/همین امروز هم بانگ پاسارگاد هم بهمون تماس گرفت که بلند شو بیا واسه مصاحبه.......نه به اون زمان که دنبال کار بودیم نه به حالا که داره از آسمون میباره......

5/بازم قهرمانی پرسپولیس رو تبریک میگم به همه هوادارا......

6/خداکنه تا آخرش اینجوری خوب باشه.......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:9 |  این پست   •