تبليغاتX
گربه سگ - کرمانشاه دیگه تموم شد.....

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

کرمانشاه دیگه تموم شد.....

سلام.....

بگذارید حالا من اون روزهای آخر رو تفسیر کنم.......

همه چیز داشت تموم میشد در صورتی که تازه من و سعیده داشتیم به هم عادت میکردیم.....تازه داشتیم می فهمیدیم که بینمون چه چیزهایی به وجود اومده که هیچ رقمه نمیشه ازشون بگذریم.....خود روزها خیلی خوب سپری میشد و ولی کافی بود یک لحظه به این فکر کنیم که دیگه داره همه چی داره تموم میشه و همه دیدارهامون داره قطع میشه و باید فقط به صدای همدیگه اکتفا کنیم,همه روز خوشمون رو خراب میکرد.میشه گفت روزهای آخر تمام طول روز رو با هم سپری میکردیم....از ساعت 8 صبح تا زمانی که دیگه هوا میخواست تاریک بشه با هم بودیم.شبها هم که پای تلفن.....چند روز آخر همش همینجوری گذشت و چه خوش گذشت......تا اینکه رسید به روز آخر....

روزی که هیچکدوممون باورمون نمیشد که 2 سال از زندگیمون رو پیش هم بودیم و نتونستیم بهترین استفاده رو ببریم.....2سال از عمرمون رو با هم گذروندیم و از هم دور بودیم.....2 سالی که فقط برامون گذشت.....

اون روز هیچ کدوممون حال و حوصله خوبی نداشتیم و میدونستیم اگه خنده ای باشه همه اش از روی تظاهره و از ته دل نیست.....زبونمون حرف میزد ولی حرف برای زدن زیاد بود....گوشمون میشنید ولی از شنیدن صدای طرف مقابل خسته نمیشد و چشممون میدید ولی باز هم تشنه دیدن بود.....قلبامون خسته راه فردا بودن.....

اون روز رو هم با هر بدبختی که بود پشت سر گذاشتیم و قرارمون رو برای فردا گذاشتیم که قرار بود سعیده بره شهرشون.قرارمون فردا دم در خوابگاه ساعت 9.....

راهی خونمون شدم....تو راه خیلی فکر کردم که فردا چی مشه.....دیدار مجددمون میمونه برای کی؟؟؟؟؟تقدیر چی مینویسه برامون.....من خیلی مصمم بودم ولی هیچ چیزی نمیتونست از آلان با قاطعییت جواب بهم بده....قشنگ یادمه اون شب نتونستم خونه شام بخورم(آخه با سعیده شام بیرون خورده بودیم!!!!!) یک راست رفتم سراغ تلفن و زنگ زدم خوابگاه و شروع کردم با سعیده حرف زدن.....البته حرف که نمیشه بهش گفت همش گریه زاری سعیده بود از اون ور خط....

خلاصه بگذریم.....فردا شد و سعیده بار و بندیلش رو جمع و جور کرده بود و آماده دم در خوابگاه که من رفتم سراغش تا بریم ترمینال.....با رفیقاش وداع خیسی کرد....همش گریه و اشک و ...خیلی دلشون پر بود و هر چی بود و نبود اون دقیقه خالی کردن....رفتیم ترمینال...هرچی نزدیکتر میشدیم من یه جورایی دلم سنگینتر میشد....

رسیدیم به ترمینال دیگه کسی جلودار سعیده نبود و مثل ابر بهار اشک میریخت....واسه اینکه منم متوجه نشم که واسه من داره گریه میکنه همش به لیلا دوستش میگفت که دلم برای بچه ها و خوابگاه تنگ میشه.....(تا روز آخر ببینیند این دختر چقدر مغرور بوده )...من خودمم حال و روز بهتری از سعیده نداشتم و فقط گریه نمیکردم و اونم بعضی موقع ها یه چیزایی تو چشمم جمع میشد ولی سریع خودمو جمع و جور میکردم که نکنه یه وقت سعیده بفهمه منم ...بــــله....آخرش دلمو زدم به دریا و گفتم که باهات تا نهاوند میام....سعیده کم مونده بود بغلم کنه...اونقدر خوشحال شده بود که خودش متوجه ابراز خوشحالیش نمیشد.....

من از اینکه گفتم باهات میام قصد دیگه ای داشتم و میخواشتم جریان اون قضیه رو که سرش در آورده بودم توضیح بدم که جریان از چه قرا بوده ....خیلی وقت بود که میخواستم خودمو سبک کنم و همه جریان رو به سعیده بگم ولی هر کاری میکردم نمیتونستم خودمو متقاعد کنم تا اونروز که دیدم بهترین روز واسه اعترافه.....

سوار ماشین شدیم و ماشین راه افتاد....به سعیده گفتم که نیم ساعت که مونده بود برسیم شهرتون منو خبر کن....خیلی صحبتها شد و خیلی قول و قرار ها بینمون رد و بدل شد که به جرات میتونم بگم به همش عمل کردیم....تا اینکه رسیدیم به نیم ساعتی شهرشون......بهش گفتم که میخوام یه چیزی رو بهت بگم باید بهم قول بدی که کامل به حرفهام گوش بدی و بعدشم از دستم ناراحت نشی و من رو ببخشی و یه کمی هم بهم حق بدی...اولش سعیده ترسید...مطمئنم که با خودش چه فکرهایی کرده بود و با ترس ولرز داشت به حرفهام گوش میکرد ولی وقتی فهمید موضوع صحبتهام راجع به اون جریانیه که بهش گفتم(جریان دادگاه و  دختر همسایه و ....) یه کمی خیالش راحت تر شد ولی بازم ترس اینو داشت که نکنه هنوز اون جریان درست نشده باشه و بهش دروغ گفته باشم....

من یه پرانتز باز کنم اینجا.....

محمد تو تابستون بهم گفته بود که داداشش براش یه اینجور جریانی اتفاق افتاده که یه دختره به خاطر اینکه به داداش محمد برسه با صحنه سازی و یه سری از مسائل دیگه همه کار ها رو انداخته گردن داداش محمد و اونو متهم کرده که داداش محمد این بلاهارو سرش آورده و کار رو کشونده به دادگاه و شکایت و شکایت کشی....تا بلکه دادگاه رای بده تا این دختره با داداش محمد ازدواج کنه.....

از طرفی داداش محمد هم یه بنده خدای دیگه رو دوست داشته و یه جورایی مثل نامزد بودن واسه هم...چون خیلی راحت میرفتن خونه همدیگه و اصلأ جریان عشق و عاشقی و رفیق بازی و از این جور جریانا نبوده.....کاملا یه جریان معقولانه ای بینشون بوده که این دختره پیداش میشه و همه کاسه کوزشونو خراب ممیکنه.....

با این جریانات دادگاه و این دختره کار اون دوتا هم بیخ پیدا میکنه و دختره اصلیه به داداش محمد شک میکنه که نکنه واقعا یه جریاناتی داشته که اینجوری شده.....واسه همینم خیلی راخت ازش جدا میشه و میگذاره میره.....

اینو که محمد برام تعریف کرد من تو سرم افتاد که سعیده رو اینجوری امتحان کنم که ببینم واقعا مارو میخواد یا نه.....(خوب مگه چیه....اون موقع مگه من چند سالم بوده ؟؟!!!نمیدونستم ممکنه که سعیده هم دقیقا یه اونجور رفتاری داشته باشه.....اصلا از کجا باید میفهمیدم که حرکتم درسته یا نه؟؟!! میرفتم به بابم میگفتم یا به مامانم یا داداش و آبجیم؟؟؟!!!یه کاری کردم دیگه...ولی به خدا خیلی عالی جواب داد.....واسه منم مهم جوابش بود که خیلی خوب بود.....اولا هم اینکه فهمیدم سعیده منو میخواد....ثانیا اینکه فهمیدم سعیده خیلی بهم اطمینان داره.....)

اینم از این پرانتزی که باز کرده بودم.....برم بقیه ماجرارو تعریف کنم.....

خلاصه شروع کردم این جریان محمد و داداشش رو برای سعیده تعریف کردم و گفتم که منم میخواستم تورو امتحان کنم ببینم به من اطمینان داری یا نه.....چشمتون روز بد نبینه.....تاحالا سعیده رو اونجوری ندیده بودم.....یه طور خاصی گریه میکرد....داشتم میترسیدم دیگه....خیلی سعی میکردم که آرومش کنم ولی فایده ای نداشت....تنها حرفی که بهم زد این بود که اگه من این امتحان رو از تو میگرفتم آیا من قبول میشدم......سوالی که هنوز هم برام جوابی نداره....که واقعا من تو اونجور امتحانی چه نمره ای میگرفتم ....مشروط بودم یا اینکه تک ماده پاس میشدم...یا اینکه بدون هیچ ارفاقی و گوشه چشم استادی مثل سعیده بیست میشدم؟؟؟؟!!!!

رسیده بودیم دیگه و میدونستم سنگینی نگاه سعیده تا چند لحظه دیگه تموم میشه.....با خودم فکر میکردم که نکنه سعیده از این بابت خیلی ناراحت بشه طوری که دیدش نسبت به من عوض بشه.....ازش خداحافظی کردم و سعیده سوار تاکسی شد و رفت.....منم دوباره سوار ماشین شدم که برگردم کرمانشاه.....داشت یواش یواش چرتم میگرفت که یکدفعه دیدم سعیده با چشم گریون جلوم واستاده.....مبهوت شده بودم....فکر میکردم دارم خواب میبینم ولی عین واقعییت بود.سعیده وسایلشو گذاشته بود خونشون و برگشته بود ترمینال.....

چند لحظه دیگه با هم بودیم و بعدش مینی بوس پر شده بود و مجبور بودیم دیگه واسه یه مدت نا معلوم از هم جدا بشیم.....خداحافظ.....خداحافظ......

باورتون نمیشه چقدر از این کلمه خداحافظ خسته شدم.....5 ساله که رهامون نمیکنه ....هنوزم که هنوزه باز هم باید بگیم خداحافط.....خداحافظ......ومعلوم نیست که کی برامون جور بشه همدیگرو ببینیم......

                                                                                              امید

 

زیر لب:

1/راجع به دیر آپ کردنم چیزی ننوشتم که گیر ندین بهم......نمیدونم بعد از عید چرا اینجوری شدم.....سعی میکنم دوباره روتینش کنم و روال گذشته رو راه بندازم......

2/چند روز دیگه یه سالگرده.....سالگرد وبلاگمونه.....تولدش مبارک.....جدأ پارسال این موقع من هنوز سرباز بودم و یک سال دیگه از سربازیم مونده بود.....

3/هنوز نمایشگاه نرفتم.....دو سه تا کتاب میخوام.......

4/همه جا امن و امانه......هیچ خبر خاصی نیست به جز.......

5/احسان کمتر از 55 روز دیگه کنکور داره.....من نمیدونم چرا استرس گرفتم به جای احسان.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:25 |  این پست   •