تبليغاتX
گربه سگ - تحویل پروژه های پایانی.....

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

تحویل پروژه های پایانی.....

سلام....

می خوام براتون مراسمات خاص تحویل پروژه هامون رو تعریف کنم....اولش تحویل پروژه درس ویژوال بیسیک و بعدشم پروژه پایانی دوره کاردانی که هر دو تاشون یه برنامه بود با ویژوال بیسیک نوشته بودم و و اونم مربوط به انبار صدا و سیمای مرکز کرمانشاه بودش......یه برنامه خیلی ساده که به علت عدم آشنایی اساتید اونجا به فن برنامه نویسی واسشون یه غول تو برنامه های اونجا بود....خیلی تعریفش رو میکردن.....در صورتی که هیچی نداشت....یه دیتا بیس ساده.....چند قلم داده از پیش تعیین شده.....موجودی ها.....صدور فاکتور خروج از انبار و.....نمیخوام زیاد راجع بهش حرف بزنم.....بریم سر جریانات حویل دادنشون.....

همونطوری که سعیده براتون گفت خیلی با استاد درس ویژوال خوب بودم و رابطمون خیلی صمیمی بود.....کلی با هم حال میکردیم و میخندیدیم چه سر کلاس چه بیرون از کلاسهامون.....خلاصه خیلی استاد جالبی بود....

از اونجایی که استادهارو اصلأ با دادن پروژه به دانشجویان به دنیا آوردن این استاد هم ویرش گرفت که آخر ترم یه پروژه به انتخاب خودش به بچه ها بده که برای هرکس فرق داشته باشه و هیچ کس هم نمیتونست که پروژه گروهی برداره...نه اینکه خودش خیلی خوب تدریس میکرد از بچه ها هم پروژه میخواست.....

نوبت به اسم سعیده رسید.....فکر کنم اگه اشتباه نکنم به سعیده پروژه کتابخونه افتاد.....همینجوری فقز من رو نیگاه میکرد....بعد از چند تا اسم هم نوبت به من رسید....به من گفت که با تو کار دارم....بعد از کلاس واست مشخص میکنم که واسه پروژه چیکار کنی.....

کلاس تموم شد.....برگشت و بهم گفت که تو کارت خیلی خوب بود تو ویژوال دیگه!!!!من که فهمیدم واسم چه آشی پخته هیچی جواب ندادم....برگشت و دوباره بهم گفت که یه روز بیا صدا و سیما تا اونجا یه سری داکیومنت در اختیارت قرار بدم تا واسه انبار اونجا یعنی همون صدا و سیما یه برنامه بنویسم.....خودم فهمیدم چی میخواد سرم بیاد.....سعیده هم که طبق عادتش وایستاده بود ببینه چه خبره......به استاد گفتم که استاد کار سنگینی به نظر میاد پس بزارین دو نفری انجام بدیم.....اونم سریع قبول کرد و منم از خدا خواسته سریع گفتم که با سعیده مینویسیم این پروژه رو.....

خلاصه نشون به اون نشون که چندرین بار مارو کشوند تا صدا و سیما و یه سری کپی مپی بهمون داد که از رو اونها مثلأ رویه کار اونجا دستمون بیاد تا بتونیم یه برنامه واسه اونا بنویسیم.....بگذریم برنامه ای نوشتیم...فقط به درد ماشین حساب میخورد....خوب جمع و تفریق میکرد.....

روزی که باید پروژه رو تحویل میدادیم رسید و من و سعیده رفتیم تا پروژه رو تحویل بدیم.....اولین سوالی که پرسید قبل از اینکه پروژه رو ببینه این بود که از سیعده پرسید: خدایی چقدر رو این پروژه کار کردی؟؟؟!!!

سعیده هم همینجوری موند....گفت من ناظر بودم استاد....من رو تهیه فرمهاش کمک کردم و بهش گفتم که هر کدوم از اجزاش رو کجا بزاره.....استاد هم فهمید که اصلأ سعیده تا اون روز یه نیگاه به پروژه هم ننداخته و بیخیال سیعده شد و بقیه سوالهاش رو از من کرد.....منم خیلی عالی جوابشو دادم.رو کرد بهم گفت که نمره چند بدم بهت؟هر چی بگی همون رو میزارم.....منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم که بیست استاد....گفت واسه خانومت چی؟؟؟؟چیزی نگفتم.....خودش گفت واسه خانمت دوازده میزارم....سعیده شاکی شد و سریع به استاد پرید....همینجوری هی نمره اشو برد بالا تا به هفده رسید.....ولی بازم سعیده ول کنش نبود....آخرش استاد بهم گفت آقای نیک بخت چیکار کنم؟؟؟منم گفتم استاد یه نوزده بهش بدید بره.....سعیده بازم گیر داد که استاد بهش بیست بده ولی من به استاد گفتم نه استاد ...اصلأ جا نداره...نمیخواد بهش بیست بدین....باید همیشه خانمه کمتر از آقایون باشن.....بالاخره با کلی چشم غره سعیده به من استاد نمره نوزده رو جلوی اسمش گذاشت و تموم.....یه درس سه واحدی و بدون اینکه یک کلمه ازش بلد باشه حاج خانم باید نوزده بگیره......

همین پروژه رو گذاشتیم واسه پروژه پایانی دوران کاردانیمون.....از اونجایی که من باید یک ترم طول میدادم پروژه رو واسه اینکه دیرتر برمسربازی مجبور بودیم که تو دو مرحله این پروژه رو تحویل بدیم.....استاد راهنما هم یه دختر بود که همه میدونستم که چقدر منو دوست داره.....البته منطورم از دختر نه 20-21 ساله ها....یه کمی سنش بالات بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود.....استاد درس ذخیره و بازیابی و سیستم عامل و شبکه هم بود که تو همه درساش بالاترین نمره هارو میگرفتم من....مخصوصأ ذخیره که همه بچه ها به دنبال نمره پاسی بودن و من بیست شدم.....از اونجا همیشه این استاد مهربون سر هر کلاسی از من تعریف میکرد....همش میگفت که اگه دانشجو میخواید ببینید فقط آقای نیک بخت...اگه این دانشگاه یه دانشجو داشته باشه اونم آقای نیک بخته....اگه....اگه....نیک بخته...نیک بخته.....به خاطر همینم همه میگفتن که عشق اون استاد آقای نیک بخته و شوخی شوخی حساسش میکردم و هی سعیده رو اذیت میکردم که اونم منو دوست داره و اله وبله و.....

تا اینکه روز تحویل پروژه رسید.....اولأ که این خلاف بود که پروژه رو قبل از روز موعود تحویل بدی که ما دادیم.....ثانیا همونجور که گفتم باید سیعده زودتر از من تحویل میداد و من شش ماه بعد سعیده ولی بازم ما با هم هر دوتایی تحویل دادیم.....ثالثأ اگه قانون ثانیأ رعایت میشد من دیگه نمیتونستم پروژه ای رو که سیعده تحویل داده مجدد تحویل بدم که بازم واسه ما این کار انجام شد رابعأ مکان تحویل پروژه جایی جز دانشگاه نمیتونست باشه که ما پروژه رو بردیم و محل کار استاد که سایت کتابخونه دانشگاه بود و تحویلش دادیم.....همشم بر میگشت فقط و فقط به استاد مهربونمون......

اونروز دم سیعده که لیلا بود باهامون اومد.واسه تحویل پروژه یه اتفاقی افتاد که همیشه وقتی یاد اونروز می افتیم میخندیم....من از قبل یه کمی باسعیده راجع به پروژه صحبت کردم و گفتم که بگه چیکارهایی از پروژه رو انجام داده که اگه استاد خواست سوالی ازش بپرسه کم نیاره و از اون حیطه بپرسه ....ولی سعیده بازم بیخیال این مسئله بود.....بازم مثل تحویل قبلی اولین سوال از سیعده بود و اونم این بود که خوب تو چیکار کردی تو این پروژه؟؟؟!!!!

لیلا برگشت و گفت که استاد روحیه بوده واسه آقای نیک بخت....خودشم با کمی لکنت زبون گفت یه کارایی کردیم استاد....استاد گفت پس ازت سوال بپرسم؟؟؟سعیده هم خیلی راحت گفت نه! دوباره استاد روکرد به من و شروع کرد به سوال پیچ کردن ما.....

جریان تموم شدو قرار شد که مپنمره منو بزاره واسه شش ماه دیگه رد کنه که بیست بود ولی نمره سعیده رو داد دستش که ببره بده به آموزش تا ثبتش کنه......مقدمات خداحافظی رو فراهم میکردم که اگه اذیتتون کردیم ببخشید که سعیده هم برگشت گفت بابت اونروز تقلبی که سر امتحان شبکه کردم معذرت میخوام....من کاملأ قفل کردم....

استاد از جریانات من و سعیده پرسید که تا کجا رفتیم و چی میخواد بشه....ما هم یه کم توضیح دادشم بهش و خواستیم خداحافظی کنیم که استاد برگشت و گفت که یادتون نره منو واسه عروسی خودم دعوت کنید.....من یه نیگاه به سعیده کردم وسعیده هم یه نیگاه به من خندمون گرفت و خود استاد هم قش کرد از خنده و درستش کرد که منظورم واسه عروسیتون بود......اینم شد یه چیزی که استاد به من نظر داشته و کلی سعیده رو اذیت میکردم.....

                                                                                              امید

 

زیر لب:

1/فقط یک پست دیگه تا مراسم خواستگاری داریم.....

2/اعصاباتمون ریخته به هم حسابی......

3/بسته ارسالی داداشی خیلی حال داد بهمون.....

4/حاجی ول کن سر کار نیست......

5/همین.باید برم کانکت شم تا با داداش بچتم.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:8 |  این پست   •