پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
اومدیم پاگشا.......
سلام....
ما اومدیم پاگشا.....دعوتمون که نکردین ما خودمون,خودمونو تلپ کردیم.....
خیلی وقت بود که ننوشته بودم ها.....اصلا نمیدونستم باید چه جوری شروع کنم . یه جورایی کاملا داشت یادم میرفت به اینجور جای مجازی هم وجود داشته.....
خیلی حرف براتون دارم که بزنم.....از مراسماتمون که یکی بهتر از دیگری برگزار شد تا الآن که دیگه سر خونه زندگی خودمون هستیم....راستی هنوز ما خاطراتمون تموم نشده بود که عروسیمون هم گذشت.کجاش بودیم.؟؟؟!!!!آها رسیده بودیم سر خواستگاری......
خوب باید حق بدین.قبل از عروسی خیلی سرم شلوغ بود حسابی.... کار جدید...وضعیت افتضاح خونه که باعث شده بود بعد از سر کار یه راست برم اونجا تا بالاسر نقاش باشم.....دوری مسافت خونه جدید با خونه خودمون.....حسابی اوضاعم دراماتیک بود....واقعا معنی اینکه میگن طرف وقت نداره سرش رو بخارونه رو فهمیدم....
حالا الآنم که دارم مینویسم اومدم خونه بابا اینا .....اینم بگم که ما خونه جدید نه کامپیوتر داریم نه اینترنت... تازه تلفن هم یکی دو روز پیش خریدیم.تا یه کامپیوتر واسه خودم ردیف کنم ممکنه یه کمکی طول بکشه....شاید یه دفعه رفتم و یه لپ تاپ خریدم....(راستی داداش مشخصات یه لپ تاپ خوب چیه....وقت کردی یه کمکی راهنماییم کن)واسه همینم باید ببینم کیا میتونم به اینترنت و تکنولوژی دسترسی پیدا کنم تا یه چند خطی بنویسم....
الآنم اومدیم خونه بابا اینا...مهمونیم واسه افطار.....منم فرصت رو غنیمت دونستم و یه گریزی زدم به اونترنت و اینجا....البته همین الآنم که دارم مینویسم زیر فشار و رگبار اصرار های سعیده هستم تا بریم بیرون با احسان.
خوب زیاد دیگه حرفی فعلا واسه گفتن ندارم.البته خودتون هم خوب میدونید که حرف زیاده ولی مجالش نیست....
پس فعلا حق نگهدار....
امید
زیر لب:
1/جای همتون خالی واسه مراسماتمون.....
2/خونمون داره سر و سامون میگیره..ولی اگه بگم هنوز کولرمون رو بالا نیاوردم باور کنید.کولر رو سه طبقه دادیم پایین و الآن هنوز تو پارکینگه و نشده که بیارمش بالا............یکی هم که نیست بیاد کمک....خیلی سخته.....
3/دیگه هیچی همین!