تبليغاتX
گربه سگ

جمعه سی ام فروردین 1387

خدا حافظی با کرمانشاه.......

سلام,

به خدا حرفی واسه گفتن ندارم واسه اینکه خودم خوب میدونم که چقدر دیر کردم واسه آپ کردن اینجا......خیلی بعد از عیدی مشغله داشتم.خیلی.....بهتره بگم که خیلی واسه یه دیقه اشه......بماند!

حالا اومدم اینجا که دیگه همه چیز رو تموم کنم و قضیه آشناییمون و کرمانشاه رو ببندم.البته ممکنه یا بهتره بگم حتما که این پست خیلی طولانی میشه واسه همینم باید بگم که حوصله کنید و بخونیدش.بعد از این پست میریم واسه مراسمات بعدیمون.....مثل خواستگاری....یه سری سفر.....دوران دانشجویی من تو اراک.....و......

بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم.آخرین پست تو کرمانشاهمون ور از زبون سعیده بشنوید.......

سلام!!!!

امتحان ها تموم شده بود و نمره هامونو هم گرفته بودیم......میدونستم که دیگه بهونه ای واسه موندن تو کرمانشاه نداریم.باید یواش یواش بار و بندیلمو جمع و جور میکردم تا کلا به کرمانشاه خداحافظی کنم.تازه تازه داشت همه چی خوب میگذشت تو کرمنشاه و بهم داشت خوش میگذشت.شبی که قرار بود فرداش برم با هزار بدبختی و غم و افسوس و گریه و زاری وسایلم رو جمع کردم و ساکم رو پیچیدم.دلم خیلی شور میزد.به امید عادت کرده بودم ولی هنوز قضیه بین من و امید معلوم نشده بود.مشخص نبود که کی میتونیم دوباره همدیگرو ببینیم.

امید زنگ زد خوابگاه که فردا میاد سراغم تا ترمینال باهام باشه.خوب بود ولی بعد از اون چی؟؟!!!خلاصه شب بدی رو تو خوابگاه سپری کردیم.یکی از بچه ها که صداش خوب بود برامون میخوند ما هم همگی گریه میکردیم(امید:فکر کنم داشته براشون مداحی میکرده).آخه هر کسی به یه چیزی دل بسته بود.منم که تمام وجودم رو امید گرفته بود.دل کندن خیلی برامون سخت بود واسه همینم همه بهونه داشتن که گریه کنن.....

نفهمیدیم چطوری صبح شده.تا به خودم اومدم دیدم امید دم خوابگاه منتظرمه.زنگ زدم به آژانس .آخه خیلی ساک و وسایل داشتم.با کمک امید همه وسایل رو گذاشتم تو ماشین.اونقدر این گلوم رو بغض گرفته بود که نمیتونستم حتی یک کلمه با امید هم حرف بزنم.البته اینو هم بگم ها که حال امید هم بهتر از من نبود.بالاخره خودتون هم خوب میدونید دیگه.....جدایی....خداحافظی.....خیلی سخته......

رسیدیم ترمینال.....امید منو تا کنار ماشین رسوند و همه وسایلمو تو ماشین گذاشت و منتظر شدیم تا ماشین حرکت کنه.....مثل بچه ها فقط گریه میکردم.....خیلی ضعیف و شکننده شده بودم.......نمیدونم چی شد که امید ییهوو تصمصیم گرفت که تا نهاوند باهام بیاد.خیلی خوشحال شدم....داشتم بال در میاوردم...دو ساعت هم واسه من تو اون موقعیت دو ساعت بود.....

ماشین حرکت کرد و هنوز از خود کرمانشاه خارج نشده بودیم که امید بهم گفت که میخواد برام یه چیزی رو بگه به شرطی که طاقت داشته باشم......قبل از اینکه شروع کنه به گفتن ازم قول گرفت که ببخشمش و همه چیزهایی که برام میگه فقط گوش کنم و ازش نپرسم به چه دلیل و چرا.......منم قول بهش دادم و امید شروع کرد به حرف زدن.....

بهم گفت که جریان اون دختری که کارشون به دادگاه و .... کشیده همش دروغ بوده و میخواسته بدونه که من چقدر باهاش میمونم و بهش اعتماد دارم.......

نمیدونم چرا فقط بدجوری احساس بدبختی میکردم.....تمام دنیا رو سرم خراب شده بود.دوست داشتم با صدای بلند گریه کنم تا شاید یه کم از غمی که رو دلم نشسته بود کم بشه.....روم رو کردم به پنجره و بد تر از قبل گریه کردم....اشکام مثل بارون تند تند میریخت.....حالم خیلی بد بود....نفسم بالا نمی اومد....نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.....از دست امید هم ناراحت شده بودم که بهم دروغ گفته بود ولی سریع بخشیدمش چون بهش قول داده بودم.....یادمه بهش گفتم که من که بهتون گفتم که قبوله و قبول کردم دیگه این جریانات چی بود که سرم در آوردی؟؟؟!!!!!چرا حرفمو باور نکردی و اینجوری امتحانم کردی؟؟؟!!!!

امید فقط بهم جواب میداد که آخه هیچ وقت بهم درست و حسابی چیزی نگفته بودی.....من نمیخواستم واسه چیزی که ازش مطمئن نیستم ریسک کنم.هیچ وقت پام رو رو پله ای که اطمسنان ندارم که سسته یا نه نمیگذارم . واسه همینم خودم باید به جوابم میرسیدم.....میخواستم خودم امتحانت کنم....

دلم نمی اومد با امید هم اخم و تخم کنم...فقط به خودم میگفتم که اگه امید جای من بود از این امتحان سر بلند بیرون میومد و قبول میشد؟؟؟!!!!!اون روز به جای اینکه تو ماشین آروم تر بشم بدتر شدم.....تا شهرمون گریه کردم.وقتی رسیدیم باید با امید هم خداحافظی میکردم....این دیگه بدتر از همه چی بود....داشت قلبم از جا کنده میشد....سراسر وجودم شده بود امید و برام خیلی سخت بود.....از ماشین بیرون اومدیم و وسایلمو گذاشت پشت ماشینی که برام دربست گرفته بود و راهی خونمون کرد......خداحافظ......

رسیدم خونه....اصلأ نمیتونستم باور کنم که با همه چیز حتی امید خداحافظی کردم.....معلوم نبود که کی بتونم امید رو ببینم.....واشه همینم سریع به یه بهونه از خونه زدم بیرون و خودم رو رسوندم به ترمینال......ماشینی که میخواست بره کرمانشاه رو از دور میدیدم....خدا خدا میکردم که هنوز ماشین امید اینا نرفته باشه.....رسیدم به ماشین کرمانشاه و رفتم بالا دیدم امید تو ماشین نشسته ....از اینکه دوباره امید رو دیدم خیلی خوشحال شدم ولی دیگه ماشین داشت آماده حرکت میشد و مجبور بودم از پاره تنم خداحافظی کنم.....خداحافظ امید جان......

                                                                                                سعیده

 

زیر لب(امید):

1/برامون دعا کنید.....راه خیلی سختی در پیش رو داریم.....

2/یه سری کلاس ثبت نام کردم.....دعام کنید......

3/یه سری کار دارم میکنم.....امید وارم ختم به خیر بشه......

4/نجات......نجات.....خدا....نجات....به خدا خسته شدم.......

5/پست بعدی واسه خودمه.....همین روز خداحافظی.......الآن اصلأ حوصله ندارم واسه خودمو بنوسیم.....حق نگهدار.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:28 |  این پست   • 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

یه کمی عید دیدنی.....

سلام.....

2 روز پیش کلی جریانات بود خونمون.......

ما باهم رفتیم خونه مهندس انصاری نیا اینا.یه سری کارو بار داشت واسه کامپیوترهاش......انجام دادیم.....نهار خوردیم.....بعدشم رفتیم خونه خانم مهندس اینا....اونجا هم عید دیدنی هامونو کردیم و اومدیم.......بعدش وقتی که اومدیم خونمون دیدیم که دایی اینا با مامان بزرگ اینا و بابا بزگ اینا اومدن خونمون واسه عید دیدنی.....

بعدشم کلی جریانات اتفاق افتاد خونمون.....اهه...نمیگم که.....فکر کردین.....

فرداش هم قرار بود بریم 13 مون رو به در کنیم...... چیتگر.....محتمل بود که ما دوتا خودمون 13 رو به در کنیم.....نحسیش نگیرتمون......که نشد و با جمع رفتیم چیتگر.....آبجی اینا...فامیل شوهرش اینا......

فعلا....خیلی کار دارم....از نهاوند آپ کردم.......نمیتونم صغری کبری بچینم......یا علی.....

پست بعدی آخرین پست جریاناتمونه.....از دستش ندید........

                                                                                                         امید

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:40 |  این پست   • 

جمعه دوم فروردین 1387

صد سال به اون..........

سلام.....

نوروز همتون پیروز..سال خوبی داشته باشین..پر از موفقیت..کامروایی..نشاط...انرژی..هیجان...جذابیت.

این پست رو طولانی نمیکنیم......رسم ادب واسه تبریک سال نو اومدیم......

ایشالله پست آخر قبل از خواستگاری,بعد از اینکه سعیده اومد تهران.....الآن تخم مرغ رنگیهایی که درست کردم رو ببینید فعلا...

سال نوتون مبارک.....سال نوتون جدید.....صد سال به اون سالهایی که خودتون میخواید......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 0:25 |  این پست   •