یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
تحویل پروژه های پایانی.....
سلام....
می خوام براتون مراسمات خاص تحویل پروژه هامون رو تعریف کنم....اولش تحویل پروژه درس ویژوال بیسیک و بعدشم پروژه پایانی دوره کاردانی که هر دو تاشون یه برنامه بود با ویژوال بیسیک نوشته بودم و و اونم مربوط به انبار صدا و سیمای مرکز کرمانشاه بودش......یه برنامه خیلی ساده که به علت عدم آشنایی اساتید اونجا به فن برنامه نویسی واسشون یه غول تو برنامه های اونجا بود....خیلی تعریفش رو میکردن.....در صورتی که هیچی نداشت....یه دیتا بیس ساده.....چند قلم داده از پیش تعیین شده.....موجودی ها.....صدور فاکتور خروج از انبار و.....نمیخوام زیاد راجع بهش حرف بزنم.....بریم سر جریانات حویل دادنشون.....
همونطوری که سعیده براتون گفت خیلی با استاد درس ویژوال خوب بودم و رابطمون خیلی صمیمی بود.....کلی با هم حال میکردیم و میخندیدیم چه سر کلاس چه بیرون از کلاسهامون.....خلاصه خیلی استاد جالبی بود....
از اونجایی که استادهارو اصلأ با دادن پروژه به دانشجویان به دنیا آوردن این استاد هم ویرش گرفت که آخر ترم یه پروژه به انتخاب خودش به بچه ها بده که برای هرکس فرق داشته باشه و هیچ کس هم نمیتونست که پروژه گروهی برداره...نه اینکه خودش خیلی خوب تدریس میکرد از بچه ها هم پروژه میخواست.....
نوبت به اسم سعیده رسید.....فکر کنم اگه اشتباه نکنم به سعیده پروژه کتابخونه افتاد.....همینجوری فقز من رو نیگاه میکرد....بعد از چند تا اسم هم نوبت به من رسید....به من گفت که با تو کار دارم....بعد از کلاس واست مشخص میکنم که واسه پروژه چیکار کنی.....
کلاس تموم شد.....برگشت و بهم گفت که تو کارت خیلی خوب بود تو ویژوال دیگه!!!!من که فهمیدم واسم چه آشی پخته هیچی جواب ندادم....برگشت و دوباره بهم گفت که یه روز بیا صدا و سیما تا اونجا یه سری داکیومنت در اختیارت قرار بدم تا واسه انبار اونجا یعنی همون صدا و سیما یه برنامه بنویسم.....خودم فهمیدم چی میخواد سرم بیاد.....سعیده هم که طبق عادتش وایستاده بود ببینه چه خبره......به استاد گفتم که استاد کار سنگینی به نظر میاد پس بزارین دو نفری انجام بدیم.....اونم سریع قبول کرد و منم از خدا خواسته سریع گفتم که با سعیده مینویسیم این پروژه رو.....
خلاصه نشون به اون نشون که چندرین بار مارو کشوند تا صدا و سیما و یه سری کپی مپی بهمون داد که از رو اونها مثلأ رویه کار اونجا دستمون بیاد تا بتونیم یه برنامه واسه اونا بنویسیم.....بگذریم برنامه ای نوشتیم...فقط به درد ماشین حساب میخورد....خوب جمع و تفریق میکرد.....
روزی که باید پروژه رو تحویل میدادیم رسید و من و سعیده رفتیم تا پروژه رو تحویل بدیم.....اولین سوالی که پرسید قبل از اینکه پروژه رو ببینه این بود که از سیعده پرسید: خدایی چقدر رو این پروژه کار کردی؟؟؟!!!
سعیده هم همینجوری موند....گفت من ناظر بودم استاد....من رو تهیه فرمهاش کمک کردم و بهش گفتم که هر کدوم از اجزاش رو کجا بزاره.....استاد هم فهمید که اصلأ سعیده تا اون روز یه نیگاه به پروژه هم ننداخته و بیخیال سیعده شد و بقیه سوالهاش رو از من کرد.....منم خیلی عالی جوابشو دادم.رو کرد بهم گفت که نمره چند بدم بهت؟هر چی بگی همون رو میزارم.....منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم که بیست استاد....گفت واسه خانومت چی؟؟؟؟چیزی نگفتم.....خودش گفت واسه خانمت دوازده میزارم....سعیده شاکی شد و سریع به استاد پرید....همینجوری هی نمره اشو برد بالا تا به هفده رسید.....ولی بازم سعیده ول کنش نبود....آخرش استاد بهم گفت آقای نیک بخت چیکار کنم؟؟؟منم گفتم استاد یه نوزده بهش بدید بره.....سعیده بازم گیر داد که استاد بهش بیست بده ولی من به استاد گفتم نه استاد ...اصلأ جا نداره...نمیخواد بهش بیست بدین....باید همیشه خانمه کمتر از آقایون باشن.....بالاخره با کلی چشم غره سعیده به من استاد نمره نوزده رو جلوی اسمش گذاشت و تموم.....یه درس سه واحدی و بدون اینکه یک کلمه ازش بلد باشه حاج خانم باید نوزده بگیره......
همین پروژه رو گذاشتیم واسه پروژه پایانی دوران کاردانیمون.....از اونجایی که من باید یک ترم طول میدادم پروژه رو واسه اینکه دیرتر برمسربازی مجبور بودیم که تو دو مرحله این پروژه رو تحویل بدیم.....استاد راهنما هم یه دختر بود که همه میدونستم که چقدر منو دوست داره.....البته منطورم از دختر نه 20-21 ساله ها....یه کمی سنش بالات بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود.....استاد درس ذخیره و بازیابی و سیستم عامل و شبکه هم بود که تو همه درساش بالاترین نمره هارو میگرفتم من....مخصوصأ ذخیره که همه بچه ها به دنبال نمره پاسی بودن و من بیست شدم.....از اونجا همیشه این استاد مهربون سر هر کلاسی از من تعریف میکرد....همش میگفت که اگه دانشجو میخواید ببینید فقط آقای نیک بخت...اگه این دانشگاه یه دانشجو داشته باشه اونم آقای نیک بخته....اگه....اگه....نیک بخته...نیک بخته.....به خاطر همینم همه میگفتن که عشق اون استاد آقای نیک بخته و شوخی شوخی حساسش میکردم و هی سعیده رو اذیت میکردم که اونم منو دوست داره و اله وبله و.....
تا اینکه روز تحویل پروژه رسید.....اولأ که این خلاف بود که پروژه رو قبل از روز موعود تحویل بدی که ما دادیم.....ثانیا همونجور که گفتم باید سیعده زودتر از من تحویل میداد و من شش ماه بعد سعیده ولی بازم ما با هم هر دوتایی تحویل دادیم.....ثالثأ اگه قانون ثانیأ رعایت میشد من دیگه نمیتونستم پروژه ای رو که سیعده تحویل داده مجدد تحویل بدم که بازم واسه ما این کار انجام شد رابعأ مکان تحویل پروژه جایی جز دانشگاه نمیتونست باشه که ما پروژه رو بردیم و محل کار استاد که سایت کتابخونه دانشگاه بود و تحویلش دادیم.....همشم بر میگشت فقط و فقط به استاد مهربونمون......
اونروز دم سیعده که لیلا بود باهامون اومد.واسه تحویل پروژه یه اتفاقی افتاد که همیشه وقتی یاد اونروز می افتیم میخندیم....من از قبل یه کمی باسعیده راجع به پروژه صحبت کردم و گفتم که بگه چیکارهایی از پروژه رو انجام داده که اگه استاد خواست سوالی ازش بپرسه کم نیاره و از اون حیطه بپرسه ....ولی سعیده بازم بیخیال این مسئله بود.....بازم مثل تحویل قبلی اولین سوال از سیعده بود و اونم این بود که خوب تو چیکار کردی تو این پروژه؟؟؟!!!!
لیلا برگشت و گفت که استاد روحیه بوده واسه آقای نیک بخت....خودشم با کمی لکنت زبون گفت یه کارایی کردیم استاد....استاد گفت پس ازت سوال بپرسم؟؟؟سعیده هم خیلی راحت گفت نه! دوباره استاد روکرد به من و شروع کرد به سوال پیچ کردن ما.....
جریان تموم شدو قرار شد که مپنمره منو بزاره واسه شش ماه دیگه رد کنه که بیست بود ولی نمره سعیده رو داد دستش که ببره بده به آموزش تا ثبتش کنه......مقدمات خداحافظی رو فراهم میکردم که اگه اذیتتون کردیم ببخشید که سعیده هم برگشت گفت بابت اونروز تقلبی که سر امتحان شبکه کردم معذرت میخوام....من کاملأ قفل کردم....
استاد از جریانات من و سعیده پرسید که تا کجا رفتیم و چی میخواد بشه....ما هم یه کم توضیح دادشم بهش و خواستیم خداحافظی کنیم که استاد برگشت و گفت که یادتون نره منو واسه عروسی خودم دعوت کنید.....من یه نیگاه به سعیده کردم وسعیده هم یه نیگاه به من خندمون گرفت و خود استاد هم قش کرد از خنده و درستش کرد که منظورم واسه عروسیتون بود......اینم شد یه چیزی که استاد به من نظر داشته و کلی سعیده رو اذیت میکردم.....
امید
زیر لب:
1/فقط یک پست دیگه تا مراسم خواستگاری داریم.....
2/اعصاباتمون ریخته به هم حسابی......
3/بسته ارسالی داداشی خیلی حال داد بهمون.....
4/حاجی ول کن سر کار نیست......
5/همین.باید برم کانکت شم تا با داداش بچتم.....
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
آس آسی.....تکی به خدا.....
سلام....
میخوام از یه مسئله خیلی جالب براتون بنویسم.....البته فقط نمیدونم اینکه تا اواخر ترم نفهمیدمش خوب بوده یا اینکه بد بوده......نمیدونم چی بود ولی بازم حس ششمم داشت یه چیزایی تو گوشم زمزمه میکرد ولی چون در حد زمزمه بود دقیقأ نمیفهمیدم که چی میگه!فقط میدونستم که یه چیزی هست....حالا چی بود من خبر دار نشدم تا اواخر ترم چهارم یواش یواش از زبون خود سعیده شنیدم که چی بوده.....
ما یه رفیق کرد داشتیم به اسم ساسان البته هم میشه گفت کرد هم میشه گفت ترک.چرا؟واسه اینکه اهل مهاباد بود و اونجایی ها هم بلدن ترکی,هم بلدن کردی حرف بزنن....
ما با این پسر رابطه خوبی داشتیم....چون نسبتأ درسش هم خوب بود(البته از ترم دوم به بعد خوب شد که اونم به دلایلی بود که واستون میگم).واسه همین رفت و آمد هم با هم داشتیم.بعضی شبا اون میومد خونه ما و یعضی وقتا هم بالعکس....ساسان از جریانی که بین من و سعیده بود خبر دار بود.بهتره بگم خیلی خوب خبر دار بود چون یکی از همشهریاش تو خوابگاه بود و با سلیمانی رفیق سعیده,خیلی رفیق بود و از طریق اون هم(به دلیل اینکه اصولأ حرف زیر زبون قشر مونث نمیمونه)کاملأ از جریان من و سعیده با خبر بود.واسه همین هم ساسان کاملأ به اوضاع و احوال من و سعیده واقف بود....
ساسان تار زن خوبی بود.منم که اون زمان درگیر گیتار بودم.بعضی وقتا میزدیم و میخوندیم و به قول معروف بگم یه چیزایی ازمون در میومد به اسم آهنگ و ترانه....بعضی وقتا هم میزدیمش به دیوونگی و دریوری خوندن و چرت و پرت پروندن.....تو این مابین میدیدم که ساسان هی تیکه هایی به قشر لر میندازه!!ولی متوجه نمیشدم که چرا....یعنی میگفتم که اگه خبری باشه حتمأ من رو هم در میون میگذاره و ساسان داره منو اذیت میکنه,یا به قول معروف باب دل من داره میخونه....اصلأ فکرشو نمیکردم که ساسان هم یه جور خواستگار واسه سعیده باشه....(البته گفتم که تا اواخر ترم آخر هم نفهمیدم)
آره!!!اون زمزمه های حس ششمم که گفتم همین مسایل بود.یکی از دخترای تو خوابگاه از سعیده خواستگاری کرده بوده از جانب ساسان,یکی از همشهری های ساسان هم سعیده رو واسه دایی خودش خواستگاری کرده....(اووووووووه!کی میره این همه راه رو!!بگو پس چرا اصلأ مارو محل نمیداده این دختر)یعنی سعیده تو یه وهله از ترم دوم3تا خواستگار داشته:من و ساسان و دایی همشهری ساسان.تازه بعدأ تو ترمهای دیگه تعدادشون به4و5هم میرسه...پس تو نگو سعیده خانم اون موقع درگیر انتخاب بوده که بین این همه خواستگار کدوم رو انتخاب کنه.البته اینطوری که خودش میگه از همون روز اول از ساسان خوشش نیومده و دایی رفیقش رو هم که ندیده بوره که بخواد روش فکر کنه.....
حالا جریان ساسان.....
این آق ساسان ما مثل خود ما از همون ترم اول خاطر خاه سعیده میشه و اونم سریع می خواد اقدامات لازم رو انجام بده ولی بر خلاف ما خودش اینکار رو نمیکنه و از طریق یکی از بچه های خوابگاه از سعیده خواستگاری میکنه.سعیده هم همون موقع جوابی که باید بده میده بهش و از نظر سعیده دیگه جریاناتی بین اون و ساسان نمی مونه ولی ساسان پیگیر قضیه میشه.فقط جالب این بوده که من اصلأ متوجه نمیشم این مسئله رو......
ترم اول میگذره و میبینه برو بچ دختر به خاطر اینکه من درس خوبی داشتم خیلی دور و برم میگردن از جمله سعیده....تصمیم میگیره که اونم خودشو تو درس بالا بکشه و خدایی هم خوب اینکارو انجام داد باشد که هیچ وقت به من نرسید ولی از ترم اولی که چند تا درس افتاده بود خودشو رسوند به جایی که معدل سوم یا چهارم دانشگاه میشد......به قول ساسان گفتنی فقط به خاطر اینکه نکنه سعیده منو به خاطر درسم قبول کنه و ساسان رو به خاطر تنبلیش رد کنه......
ترمها میگذشت و من از این جریان بیخبر بودم و ساسان هم هی نزدیک تر شدن من و سعیده رو به چشم میدید....ترم چهارم بود که این جریانات رو از سعیده شنیدم که بله ساسان هم یکی از خواستگارهای سعیده بوده ولی من بیخبر بودم.من بازم رویه ام رو ادامه دادم و اصلأ به روم نیاوردم که چی بوده و چی شده....گفتم این ترم هم تموم بشه و بره پی کار خودش و قضیه رو باز نکنم...آخه میدونستم ساسان حتمأ خیلی از این قضیه ناراحته که سعیده به من جواب مثبت داده و دست رد به سینه اون زده.....گفتم دیگه من نشم واسه ساسان قوز بالا قوز...
آخر ترم چهارم بودیم و در گیر امتحانهای پایان ترم.....یه درس داشتیم که استادش برامون خیلی سختش کرده بود و همه ازش میترسیدیم,پایگاه داده ها!!اولین کلاسی بود که تو عمرمون استاد داشتیم ولی چیزی به اسم جزوه سر کلاساش گفته نمیشد واسه همینم هر کی میتونست یه چیزایی نت برداری میکرد و هرکی هم نمیتونست که واویلا.....
از اونجایی که من استاد نت برداری سر کلاسها بودم و جزوه هام شهره آفاق بودن و حتی ترم قبلی ها میومدن و سراغ جزوه هامو میگرفتن(تعریف از خود نباشه میتونید از سعیده بپرسید) واسه اون امتحان بود که سیل برو بچ مشتاق به درس پایگاه داده سرازیر شدن خونه ما.....از جمله این آق ساسان خودمون.....
خیلی خواستم خودمو کنترل کنم که اون روز رو هم بتونم به خیر و خوشی بگذرونم ولی نشد که نشد!!!!جریان رو بازش کردم که لعنتی چرا هیچی به من نگفتی تو این چهار ترم؟؟؟!!! ساسان برگشت و بهم گفت که میدونی از کی منتظرم تا بیایی و باهام حرف بزنی؟؟!!! از همون ترم اول منتظر اینچنین روزی بودم.....تو چرا نیومدی و چیزی بهم نگفتی؟؟؟؟ منم که اصلأ روحمم خبر دار نبود بهش جریان رو گفتم و جوابش این بود که فکر میکرده با اون آهنگهایی که میخونده و مسخره بازی هایی که انجام میداده من متوجه جریانات شده باشم!!!!!
خلاصه سرتون رو در نیارم....از دلالیلش واسه اینکه از سعیده خوشش اومده بود پرسیدم تا اینکه حالا میخواد چیکار کنه...اونم یکی یکی به سوالام جواب میداد....یه چیزی رو میدونید وقتی که بهش گفتم اینهمه دختر تو دنشگاه بود چرا از سعیده خوشت اومده بود چی بهم جواب داد؟؟؟گوشتونو بیارید نمیخوام خود سعیده بفهمه!!!!جواب داد جای خواهرم باشه.....آخه یه دانشگاه بود و یه سعیده......تو همه چیز آس آس بود.....از ادب بگیر تا متانت و طرز برخورد و ......
میدونستم که چه غمی رو دلش داره....اگه اونم سعیده رو اونقدر که من دوست داشتم دوست میداشت که خیلی صبر داشته......من خودم به سعیده گفتم که اگه یه اینجور جریانی برای من اتفاق میافتاد و من میشدم ساسان و ساسان میشد من و میدیدم که روز به روز تو با رقیبم که در عین حال رفیقمم بود,بیشتر نزدیکتر میشد ممکن بود که دانشگاه رو ول کنم و برگردم شهر خودمون.....ولی خدایی ساسان خیلی تحمل داشت.....آخه جالبیش اینجا بود که اونقدر با هم رفیق بودیم بعضی موقعها بی خبر از اینکه چه جریانی هست,با ساسان هم درد دل میکردم و ازش راهنمایی هم می خواستم......
امید
زیر لب:
1/عجب بابا...از دست این حاجی آدم نمیدونه چیکار باید بکنه.....اومده شرکت و همه مارو مجبور کرده که ماسک بزنیم.....واسه اینکه نکنه آقا که سیستم دفاعی بدنش ضیف شده آلوده بشه.....خوب مر...یکه برو این چند روز هم بشین سر خونه زندگیت و نیا شرکت!!!!!
2/یه راه از اون راههایی که واسه عید بود بن بست از آب در اومد....موند فقط یه راه......
3/دیشب کلی حال کردم.....با داداشی کلی خودمونی حرف زدم.....جدی داداش تو داداش بزرگتر نداری ناراحت نیستی.....راستی 26-27 تیر سال آینده خوبه؟؟؟!!!16-17 جولای؟؟؟؟
4/تهران داره یواش یواش خلوت میشه...نمیدونید چه حالی میده.....ترافیک نیست وقتی میرم سر کار یا بر میگردم....
5/وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه....دوست دارم زمان بایسته واسه همیشه.......
۶/شرمنده که پستامون طولانی میشه.....میخوایم تمومش کنیم دیگه این جریانات رو.....راستی تو این مدت یه کم زود به زود آپ میکنیم.......مثلا هر دو رو یا سه روز.......
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
معبد آناهیتا و بیستون خودمونی.......
سلام.....
اول بگم که این پست یه کمکی طولانیه ولی نخونیدش از دستتون رفته ها.......بالاخره باید این جریانات تموم بشه یا نه!!!!!واسه همینم یه پستش کردم.......
روزها داشت خیلی خوب میگذشت.امید هم که گفته بود مشکلش حل شده و دیگه هیچ غصه ای نداشتم.خیلی به هم نزدیک شده بودیم و میشه گفت هر روز بعد از ظهر با هم میرفتیم نو بهار و میگشتیم.نمیدونید که چقدر خوش میگذشت.....یه جورایی عادت کرده بودم که سر یه ساعتی امید بیاد سر کوچه خوابگاه دنبال من تا با هم بریم بیرون.....
میشه گفت با امتحانها و فرجه ها,یک ماه,یک ماه و نیم بیشتر تا آخر درسامون نمونده بود و باید دیگه بارو بندیلمون رو میبستیم هر کی میرفت پی خودش.....به قولی گفتنی داتشیم فارغ التخصیل میشدیم ولی انگار تازه یادمون افتاده بود که با هم صمیمی بشیم و با هم رابطه برقرار کنیم.....نمیخواستم به تموم شدن دانشگاه فکر کنم ,ازش متنفر بودم......
یکی از مسائلی که دیگه منو خیلی وابسته به امید کرد جریان اردویی بود که امید با بچه ها ردیف کرد.نمیدونم میخواستیم حال و هوامون عوض بشه,یا اینکه می خواستیم یه خاطره تو ذهنامون بمونه تا آخر عمر که تصمیم گرفتیم که دور از چشم دانشگاه و مسئولین واسه خودمون بریم بیرون از کرمانشاه......امید یه برنامه چید که یه روز تعطیل از صبح تا عصر خودمون یه جمع خودمونی تشکیل بدیم و واسه خودمون بریم تفریح و گشت و گذار.....قرارمون هم شهر کنگاور شد که یک ساعتی با کرمانشاه فاصله داشت,گفتیم میریم و و معبد آناهیتا رو هم میبینیم.....
15 نفری شده بودیم.چون میخواستیم تا عصر بیرون باشیم معضل پسرا شده بود نهار.... واسه همین این مسئله رو واگذار کردن به دخترهای تو خوابگاه و گفتن که ما نهار رو درست کنیم و بیاریم.قرار شد که الویه درست کنیم و امید گیر داد که من درست کنم.نمیدونم چرا اینقدر تاکید کرد که من الویه رو درست کنم.....(امید:بنده خدا میخواستم ببینم که قراره از گرسنگی بمیرم یا از دست حرص و جوشهایی که میخورم!!!!!!) تازه همش هم میگفت که نخود فرنگی دوست نداره!!!!!!
من که فقط برام امید مهم بود کلافش کردم تا ببینم سالاد اولیه چه جوری دوست داره تا الویه ای که درست میکنم باب میل اون بشه.....خرید رو پسرها به عهده گرفتن و همه مواد لازم رو برامون تهیه کردن و عصر پنجشنبه در اختیارمون گذاشتن تا ما هم درستشون کنیم.....تا 11-12 شب درست کردن نهار فردامون طول کشید و همه چیز رو مهیا کردیم تا فردا همه چی رو به راه باشه و هیچی از قلم نیافته.....شب خوابیدیم و میدونم که همه مثل من نبودن و راحت خوابشون برده ولی من تا نیمه های شب داشتم به اتفاقاتی که قرار بود فردا بیافته فکر میکردم و که چقدر قراره بهمون خوش بگذره....مهمتراز همه اینکه قرار بود فردا بیشترین زمان رو با امید بگذرونم....خوابم برده بود ولی هنوز داشتم به فردا فکر میکردم.....
صبح شد و ساعتامون یکی یکی شروع کردن به زنگ زدن.....بیدار شدیم.وای نه خدا جون!!!!!حالا چیکارش کنیم؟؟؟؟این چه موقع برف اومدن بود!!!!!!همه جا سفید شده بود.بچه ها همه کلافه شده بودن.هوا سرد بود و نمیدونید چه برفی داشت میومد.....ولی انگار ذوقمون باعث شده بود که برف رو نبینیم و همه آماده شدیم تا بریم سر قرار.....ولی هنوز شک داشتیم که با این برف پسرها چیکار میکنن؟؟؟!!!!
رفتیم سر قرار ...باورتون میشه...پسرها بیشتر از ما اشتیاق داشتن و همه اونجا حاضر شده بودن.راهی کنگاور شدیم.....تنها دلیلی که باعث شده بود غرغر نکنیم و به راهمون ادامه بدیم فقط تموم شدن دانشگاه بود وگرنه برف و سرما اونروز از شانس ما غوغا کرد و همه مثل موش آبکشیده شده بودیم....تو عکسهایی که گرفتیم قشنگ معلومه که همه از سرما داریم یخ میزنیم ولی پر رو پرو به کارمون ادامه دادیم.....
به معبد رسیدیم و امید و یکی از دوستاش (هادی)رفتن واسه بلیط ....از یه طرف نمیخواستم بگن که دور از چشم دانشگاه اومدیم و از یه طرف هم اگه میفهمیدن که همه دانشجوییم و از یه دانشگاه اومدیم بلیطهارو بیست و پنج درصد باهامون حساب میکردن.....هر جوری شد دوتایی ردیفش کردن که نه گندش در بیاد نه پول زیادی بدیم....
رفتیم تو معبد...چه معبدی.....البته یه پرانتز هم باز کنم که واقعأ افسوس که اون چنین جایی بدون هیچ تدابیر حفاظتی زیر برف وبارون و سرما و گرما داشت از بین میرفت......نمیدونم چی بگم!!!؟؟؟واقعأ جای تأسف داره.....
کلی اونجا از این پله مله های معبد بالا رفتیم و دور بر این ستون موتوناش گشتیم و هی راه به راه عکس گرفتیم........وای که چقدر بهمون خوش گذشت.......
سرما داشت کار خودشو میکرد و بچه هایی که هیچ بهونه ای واسه موندن نداشتن شروع کردن به بهانه گرفتن....واسه همینم قرار شد برگردیم وبریم بیستون نهار رو بخوریم.....
پای کوه بیستون دو سه تا نهار خوری سر راهی هستش. وقتی رسیدیم اونجا نفهمیدیم چی شد که همه رفتیم تو یکی از اون مهمون سراها......خیلی دیگه سردمون شده بود....همه خیس شده بودیم و هوا هم همینجوری سردتر وسردتر میشد.....فقط پای کوه بیستون معلوم بود چون مه همه جا رو پوشونده بود......
امید رفت یه علاالدین از صاحاب مغازه گرفت و روشن کرد و دقیقأ گذاشت زیر میزی که من نشته بودم و داشتم وسایل نهار رو فراهم میکردم.....نمیدونید چقدر لذت داشت وقتی میدیدم که امید هست و دور وبرم میگرده....احساس خوبی بود.....میزهارو به هم چسبونیدم و امید هم اومد نشست کنار من و شروع کردیم به نهار خوردن.....انگار بچه ها تازه به برق وصل شده باشن یکی یکی داشتن شارژ میشدن و شروع میکردن به اذیت کردن من و امید.....اونقدر خندیدیم سر سفره غذا.....اصلأ متوجه نهاری که میخوردم و دور برم و حرفهایی که بچه ها میزدن نبودم و فقط مهو امید بودم و حرکات امید رو زیر نظر داشتم......
نهار تموم شد یه کمی هم گرممون شده بود و هادی برگشت و گفت تا اینجا که اومدیم بریم پای کوه بیستون و فرهاد تراش رو هم ببینیم.....یه یعده مخالفت کردن و یه عده هم موافق بودن....واسه همین شدیم دو دسته.....اونایی که مخالفت کردن راهی کرمانشاه شدن و اونایی هم که دوست داشتن برن پای فرهاد تراش از کوه شروع کردن به بالا رفتن.....منم که منتظر بودم ببینم امید چی میگه واسه همینم دنبالش از کوه شروع کردم به بالا کشیدن.....
8-7 نفر بیشتر نمونده بود از اکیپمون.میشه گفت اونایی که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم موندیم تا بریم کتیبه فرهاد تراش رو ببینیم......من و امید اونقدر آهسته راه رفتیم که کاملأ ازشون جدا شدیم....دلمون خیلی تنگ بود....آب و هوا و مهی که بود باعث شده بود که کنار امید باشم ولی بازم دلم براش تنگ باشه...یه حس غریبی داشتم و دوست داشتم یه دل سیر گریه کنم ولی واسه اینکه نمیتونستم بیافتم تو بغلی که باید بیافتم خیلی خودمو کنترل کردم......
منی که اصلأ با عکس مخالف بودم(خودتون که تو پستهای قبلب خوندید) اجازه دادم تا چند تا عکس دو نفری و تکی بگیرم ولی به امید گفتم که پیش خودم میمونه تا کار و بارمون یه کم بیشتر جلو بره......بالاخره رسیدیم کنار بقیه بچه ها و کتیبه فرهاد تراش.....یه مساحت مسطحی که فرهاد بنده خدا واسه رسیدن به عشقش با دستاش تراشیده بود...خیلی قشنگ بود....عظمتش هممون رو گرفته بود.....به امید گفتم که کاشکی آتیش روشن کنیم.....
همه شروع کردیم به جمع کردن چوب و هیزم و میدونستیم با نفتی که داریم شاید نتونیم هیزمهای خیس رو چند دقیقه ای بیشتر روشن نگه داریم.....
هوا گرگ و میش بود که آتیش رو روشن کردیم و همه دور آتیش حلقه زدیم و من داشتم آروم آروم گریه میکردم و مطمئن بودم که حال بقیه هم مثل منه و همه دلتنگ دلتنگ هستیم.....ولی همگی فقط به آتیش زل زده بودیم و هیچ کس هیچی نمی گفت....
سعیده
زیر لب(امید):
1/شاید بتونم از عکسهایی که گرفتیم اون روز براتون بزارم......شاید تو پستهای بعدی.....
2/امان از دست این خونه تکونی.......
3/حاجی بعد از 5 روز از پیوند کلیه اش میخوا بیاد سر کار!!!!!!عجب آدمی به خدا ها!!!!!
4/هنوز تکلیفم واسه عید مشخص نشده......دو راه جلو پامه.....یکیشو انتخاب میکنم......به همین زودی.
جمعه هفدهم اسفند 1386
رفتیم اردو......چه اردویی!!!!!(2)
سلام.....
البته اون پست قبلی رو نمیشه گفت 1 و این پست رو 2! ولی به هر حال 1و2 شون کردیم......در حقیقت پست قبلی از دید سعیده بود این پست از دید من.....
آره همونجوری که سعیده گفت از همون اول اومد که مثلا به روش خودشون جلوی مارو بگیرن و نمیدونستن که بابا ما دیگه کی هستیم!!!!!
اولش که آقای الماسی می خواست با مینی بوس ما بیاد و من واسه اینکه آزاد تر باشیم گفتم آقای الماسی یه مینی بوس دختر رو میخوای همینجوری رها کنی تا خودشون برن!!؟؟؟ اونم دید نه حرف من منطقیه سر ..ر رو کج کرد ورفت تو مینی بوس دخترا....از اونجا به بعد بود که تازه اختیار دست ما افتاد.....
مراسمی بود واسه خودش.....راننده هم اهل دل بود و با اون ترانه های کردی و قدیمی خودش حسابی یه حالی به حولمون داد تا خود نیروگاه......کلی خندیدیم.....میزدیم و میرقصیدیم و به راننده میگفتیم که آروم بره تا مینی بوس دخترا هم برسه بهمون تا از کنارمون رد میشد همه شروع میکردیم به سینه زنی.....
از اول سفرمون یه تویوتا افتاده بود پشت سرمون.....که نمیدونستیم چیکارست؟؟؟همه میگفتن که رئیس کل داره میاد باهامون و تو اون تویوتا نشسته.....این تا اینجا بماند.....
رسیدیدم نیروگاه و مراسم تفتیش ما وا سه اینکه کسی دوربین نبره با خودش رو هم پشت سر گذاشتیم.از اونجایی که بهمون اعلام کرده بودن کسی دوربین نیاره بچه ها هم همه حرف گوش کن هیچ کس جز یکی دو تا از بچه ها نبودن که دوربین نداشته باشه و همه با خودشون دوربین آورده بودن......یکی دو تا از بچه ها خیلی زور زدن که دوربین ببرن تو ولی نشد واسه همینم همه دوربینهارو گذاشتن تو مینی بوس و رفتیم داخل نیروگاه......
جریان کلاههای ایمنی هم اینجوری بود که دیدم سعیده گیر داده که اونم از اون کلاههای آبی که رو سر لیدر بود میخواست.....جایی که کلاه رو میدادن بهمون زیاد دور نبود سریع رفتم یه سرکی کشیدم و دیدم وااااای چقدر کلاه به چه رنگهای مختلفی اونجا هست.....یه دونه آبیشو واسه سعیده ورداشتم و واسه خودم هم یه زردشو برداشتم.....دیگه حسابی تابلو شده بودیم....هر جا هر کسی میخواست من و سعیده رو پیدا کنه خیلی راحت میتونست اینکارو انجام بده.....
تو خود نیروگاه که سعیده گفت همش باهم بودیم و کلی هم خندیدیم و کلی هم سر به سر لیدر گذاشتیم.....تو این مدت راننده اون تویوتا همش هی مارو نیگاه میکردو دو سه بار هم به من تذکر داد که اینقدر نخندیمو شلوغ نکنیم....منم که با خودم میگفتم بابا این راننده عجب رویی داره ها و بیخیال حرفاش به کارم ادامه میدادم.....
دیگه میشد گفت توضیحات و گشت و گذار تموم شده بود و داشتیم برمیگشتیم که بیایم از نیروگاه بیرون,که یکی از دخترای همشهری سعیده با خودش به یکی از روشهای مخصوص خودش دوربین آورده بود تو.......آقا دوربین رو رو کرد......به مسئول نیروگاه که باهامون بود گفتیم آقا بیاید و یه چندتایی عکس بگیریم....طرف قبول کرد که یک دفعه دیدیم اون رانندهه بد جوری قاطی کرد و اومد جلو که نمیشه و جمع کنید و بریم و حفاظت مشکل میسازه واسمون و ......اوه یه عالمه از این ارجیفات.....آخرش رو کرد به من که آقای نیک بخت این کارا همش دلیلش شما هستین ها.....منم که از همه جا بیخبر گفتم برو بابا...توی راننده اومدی چی میگی؟؟؟؟ از اول هم هی مخمون رو خوردی که اینکار رو نکن و اون کار رو بکن.....اعصابمون رو بهم ریختی....اومد جلو که مثلا یه کاری بشه تا با هم درگیر بشیم.....طرف هم بد هیبتی بود خدایی.....گنده منده....غولی بود واسه خودش.....آقا تا یه قدم اومد جلو یکی از بچه ها سریع کشیدش کنارو داشت باهاش قلاویز میشد که بقیه ریختن و جداشون کردن.....دم هادی گرم به خدا....یکی از بچه های با مرام کرمانشاه بود.....آقا زیاد حرف نزنم....کار کشید به حرااست نیروگاه و به خاطر این جریانات بد جوری به اون راننده پریدن و حسابی سنگ رو یخش کردن....عکسی که نتونستیم بگیریم.
موقعی که داشتیم سوار مینی بوس میشدیم رانندهه اومد و بهم گفت که من و هادی فردا بریم دفتر آقای الماسی.....منم بهش گفتم که آقای الماسی خودش زبون داره واگه کاری باهامون داشته باشه خودش بهمون میگه......سوار مینی بوس شدیم و اصلأ توجهی بهش نکردیم.....
جریانات فردا فقط برای سعیده رخ داده بود که براتون توضیخ داد.....بعد از یک هفته دیدم که الماسی میگه آقای نیک بخت یه نامه از حراست دانشگاه دارید و بیاید دفتر تا بدمش بهتون......من که اصلأ یاد اون روز نبودم فکرم به هیچ جا نرسید و رفتم نامه روگرفتم و خوندم دیدیم که به حراست کل دانشگاه احضار شدم.....ساعت و آدرس رو حفظ کردم....درست فردای اونروزی بود که نامه رو گرفتم.....
فردا شد و رفتم به اون آدرس......از منشی پرسیدم که آقای ...بیاتی هستن؟گفت شما منم جواب دادم که نیک بختم قرار ملاقات داشتیم....
رفت تو اطاقی و بعدش اومد بیرون که بفرمایید.....
چشمتون روز بد نبینه.....اولین کسی رو که دیدم همون رانندهه بود وبعدشم یکی که نمیشناختمش......تازه فهمیدم که جریان واسه اون روز نیروگاهه....گفتم حتما به این رانندهه هم گفتن بیاد تا از جریان کاملا مطلع بشن....ولی نمیدونستم چرا فقط رانندهه بود که داشت حرف میزد.....کسی پشت میز اصلی نبود...از صحبتهایی که بینشون رد و بدل میشد فهمیدم که کسی که باید الآن از اطاق بره بیرون اون طرف سومه و موندگار اون رانندهه!!!!!!
همونجوری که فکر میکردم شد و بعد از خوردن یه چای شخص ثالث رفت بیرون من موندم اون رانندهه!!!!!
شروع کرد که خوب چه خبر آقای نیک بخت؟؟؟منم خیلی خونسرد جواب دادم که سلامتی و گفت که حالا من راننده هستم؟؟!!!!
نمیدونستم چی جواب بدم....شواهد اینجور نشون میداد که رئیس حراست همون رانندهه بوده یا همون رانندهه رئیس حراستمونه......خلاصه بگم کلی تهدید شدم که ممکنه از دانشگاه اخراج بشم(که میدونستم بعید بعیده.واسه اینکه کل دانشگاهشون بود و من....واسه دانشگاهشون کلی کلاس بودم با اون وضعیت معدلم....) یا اینکه دو ترم و یا یک ترم تعلیق بشم از درس خوندن.....ویا اینکه یه سری از واحدهامو دوباره باید بگذرونم....یه سری دیگه از این تهدیدات.....
اینم از جریان اردوی کذایی ما....ولی بازم با این حال به من و سعیده که کلی خوش گذشت و هیچی نمیتونه خاطرشو از یادمون ببره......
امید
به احترام یکی از دوستان که منو به یه بازی دعوت کرده بود باید این بازی رو ادامه بدم.....
از کتابهایی که نیمه خونده رها کردم باید بنویسم....
من کلی کتاب خوندم که نصفه کاره رهاشون کردم.....بیشتر هم بر میگرده به برنام نویسی های مختلف.....
خیلی هاشونو میخوام ادامه بدم ولی نمیدونم وقت واسشون میگذارم یانه؟؟!!!از HTML بگیر تا C# و دات نت ها و ......
کتابهایی که خوندم و تموم شده و دوباره دلم میخواد بخونمش زیاد نبوده....فقط یکیشو خوب یادمه که قلعه حیواناته.....عجب کتابیه.....عین واقعیت روزمره است لعنتی......
آخرشم بگم که من در کل زیاد اهل مطالعه کتابهای مختلف نیستم.....اگه کارم به چیزی بیافته که بهش احتیاج داشته باشم شاید اونم شاید برم سراغ کتابش.....
جمعه دهم اسفند 1386
همگی باهم یاور و یار هم .....میریم اردو(1)!!!!!
سلام,
دیگه اونروزای سخت رو پشت سر گذاشته بودم و داشتم به روزهای خوبمون امید وارانه نیگاه میکردم.....انگار همه واسه برطرف شدن مشکل امید و اینکه مشکلش حل شده بود جشن گرفته بودن.....همه چی بر وفق مراد بود.
یه روز که تو دانشگاه بودیم دیدم توی برد زدن که میخوان بچه هارو ببرن اردوی علمی.....نیروگاه برق بیستون....مطمئن بودم امید هم که همیشه برد دانشگاه رو حفظ میکرد از این جرین با خبره.....همونروز امید اومد و بهم گفت که نظرم راجع به اینکه بخوایم بریم اردو چیه؟؟!!!منم که از خدام بود جواب مثبت دادم.....قرار شد که بریم ثبت نام و اسم همه رفیقای نزدیکمون رو بنویسیم تا اردو حسابیبهمون خوش بگذره......
خدایی همه بچه هایی که ثبت نام کردیم بی وفایی نکردن و قرار شد که همه با هم بریم اردو.....روز موعود فرا رسید......قرار شد که صبح زود از دانشگاه راه بیافتیم.....چه مراسمی داشتیم......براتون تعریف میکنیم....
یادمه که چقدر بهمون سفارش کردن که دوربین نبریم .آخه اونجا نمیشد عکس بگیریم.....ولی باورتون نمیشه اگه بگم نصف بیشتر بچه ها دوربین آورده بودن.....
روز موعود فرا رسید.....همه بچه ها منتظر بودن تا ببینن که با چی قراره که ببرنمون....اتوبوس یا اینکه مینی بوس؟؟!! تعدادمون به یه اتوبوس میرسید آخه فقط ما بودیم و رفیق فابریکامون....دیگه طاقتمون رفته بود....همش دعا میکردیم که اتوبوس بیارن و همه بچه ها با هم باشیم,دختر و پسر.....
ولی نامردا دو تا مینی بوس آوردن و پسر و دخترا رو جدا کردن.....باشد که اول را حسابی حالمون رو گرفتن ولی از اونجا به بعد تازه خوش گذرونیهامون شروع شد....مراسم پخش کردن ساندیسها....کیکها....راه افتادن مینی بوسها....سر به سر گذاشتم آقای الماسی که تو مینی بوس دخترا بود....مراسم پسرا تو مینی بوسشون که از اول تا آخر می خوندن و میرقصیدن ولی تا میرسیدن کنار مینی بوس ما از ترس مسئولمون شروع میکردن به سینه زنی.....یاد اون تیکه از فیلم اخراجی ها بیافتین.....اصلأ ماجرایی بود واسه خودش..... مسئولامون از همون جا باهامون لج افتادن....یکی این آقای الماسی بود و خانم رضایی.....
رسیدیم دم در نیروگاه.....واسه اینکه جوانب احتیاط رعایت بشه باید میرفتیم و کلاه ایمنی میگرفتیم....همه یک دست کلاه سفید گرفتیم و با شخصی که قرار بود نیروگاه رو برامون معرفی کنه راه افتادیم....تنها کسی که کلاش فرق میکرد اون مهندسه بود که نیروگاه رو برامون توضیح میداد....منم لج کردم الا و بلا باید کلاه منم آبی باشه....نمیدونم چی شد که امید اومد و دستش یه کلاه آبی بود و دادش به من....
الآن که دارم به اون روز فکر میکنم فقط از اون ساختمون و یه عالمه بخاری که ازش در میومد , یه چیزایی یادمه و یه جریانی که برام اتفاق افتاد وگرنه اصلأ یادم نمیاد که چه بخشهایی رفتم و چه توضیحاتی شنیدم......
اصلی ترین اتفاقی که افتاد اونروز این بود که دم در نیروگاه از همه دوربین ها رو گرفته بودن به غیر از یکی از بچه ها که به هر بدبختی بود دوربین میاره تو....وقتی که اومدیم تو و از حراست دم در رد شدیم دوربینشو در آورد....خواست عکس یادگاری بگیره که یکی اومد و نگذاشت...گفت نمیشه....قیافش برای همه بچه های دانشگاه آشنا بود ولی نمیدونستیم چیکارست؟؟!!!فقط میدونستیم که خیلی میاد دانشگاه و میره....با رئیس دانشگاهمون خیلی در ارتباط بود ولی نمیدونستیم که چیکارست....
بگذرد که چی ها گذشت...خیلی ها دل خوشی نداشتن که من و امید با هم ببینن که می گفتیم و میخندیدیم....فردای اونروز اردو اولین کاری که کرده بودن به بهانه دوربین زنگ زده بودن خونمون که همه جریانات رو به مامانم گزارش داده بودن....مامان منم حساس سریع السیر دست خواهرم و گرفته بود و با اولین پرواز خودشو رسوند کرمانشاه....منم که از همه جا بیخبر از طرف رفیقام تو خوابگاه متوجه شدم که مامانم تو دانشگاهه و سریع رفتم دانشگاه....ولی کار از کار گذشته بود و الماسی کار خودشو کرده بود و حسابی مامانمو پخته بود.....(امید:فکر کنم دیگه ته گرفته بود!!!!!)مامانم دیگه غیر قابل کنترل شده بود....همش فکر میکردن که من دوربین رو برده بودم تو نیروگاه.....جریان رو کامل به الماسی گفتم اونم به مامانم گفت ولی مامانم آروم نشد.....الآنشم همش فکر میکنه که واقعأ من مقصر بودم و الماسی حرفهای سری دوم رو به خاطر اینکه مامان آروم بشه بهش زده....
آخه الماسی با امید هم لج افتاده بود.....امید جلف نبود ها ولی خیلی ماشاالله شیک و پیک میگشت و همیشه تر وتمیز بود.....واسه همینم با هاش لج افتاده بود بر عکس تمام استادامون که وضعیت درسشو میدین و هوادارش میشدن....الماسی از این طریق هم میخواست امید رو اذیت کنه.....ولی اصلأ برامون مهم نبود...مهم این بود که با هم رفتیم اردو و خیلی هم بهمون خوش گذشت......
سعیده
زیر لب:
1/اینقدر گفتید که من هنوز اینجام , من هنوز اینجام...آه دارم فردا میرم.....خدا حافظ همتون...خیلی زحمت دادیم...زیاد خوشحال نباشید تا عید 20 روز دیگه نمونده دوباره میام....
2/اینجا چیز میز زیاد خریدم....دو تا پیرهن.....کفش....کش سر....کیف موبایل.....قاب موبایل....بیچاره امید!!!!!
3/امروز امید هم شیرینی کارت پایان خدمتشو داد.....
4/دیروز هم اربعین جای همتون خالی.....عجب حلیمی بود....
5/کلی کار دارم....باید وسایلمو جمع کنم...فردا 5/7مسافرم....آخرین پست هم تا اینجا بودم براتون گذاشتم...البته بقیه اشوتایپ کرده امید داره و بعدأ خودش براتون میگذاره....
6/خیلی سخته جدایی......آدم میخواد از پاره تنش جدا شه.....البته سختی هارو طی کردیم و سر بالایی هارو رفتیم و یه من دیگه مونده تا بیافتیم تو سر پایینی انشاالله...
7/دیگه زیاد حرف نمیزنم....خدا حافظ....بای بای....بای بای......
دوشنبه ششم اسفند 1386
موز مار بازیهای من ........
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام,
چطورین شما ؟؟؟؟کجایین بابا؟؟؟معلوم هست.....خبری ازتون نیست.....حاجی حاجی مکه......(خیلی روم زیاده نه!!!)خیلی وقت بود که این سعیده دست و پام رو بسته بود و نمیگذاشت بیام و بنویسم و خودش میومد و آپ میکرد....الآنم که اومدم سعیده نیستش.....احسان یواشکی اومده ودست و پام و باز کرده ....
خوب اون جریان دادگاه که تموم شد رفت پی کارش....البته هنوز نکاتی توش هست که اونم میمونه واسه بعد که خودش جریاناتی داره.....
الآن میخوام راجع به یکی از کارهای خیلی باحالی که کردم واستون بنویسم...
سعیده یادمه بعد از اینکه حتی فهمید جریان دادگاه به خیر وخوشی تموم شده و دیگه هیچ مانعی واسه رسیدن به من نداره بازم خیلی محافظه کارانه عمل میکد و نمیگذاشت حدود خیلی از چیزا رعایت نشه....یکی از این چیزایی که بد جور گیر داده بود بهش این بود که نمیگذاشت هیچ عکسی یا به قول خودش مدرکی از وجود چنین مخلوقی به اسم سعیده دست من باشه.....
نمیدونم منو بعد از این مدت خوب شناختین یا نه....اصلآ تو کتم نمیرفت که بخواد حرف حرف سعیده بشه.....واسه همینم به فکر یه کاری افتادم که عقل جن هم بهش نمیرسید......
یه روز که میدونستم سعیده هم کلاس نداره رفتم دانشگاه و یکی از همکلاسی های دخترمون(زهرا)که کمی با هم سلام و علیک داشتیم رو دیدم بهش گفتم که میخوام برام یه کاری بکنی......
بنده خدا که از جریان خبر نداشت با تعجب بهم گفت مثلأ چه کاری؟؟!!!.....گفتم میخوام برام از سعیده عکس تهیه کنی.....اونم که خوب اخلاق ...ند سعیده رو میدونست گفت وای آقای نیک بخت هر کاری بگی(!)میکنم ولی این کار رو از من نخواه.....یکمی آرومش کردم چون دیدم چه اضطرابی بهش وارد شد آخه خودش میدونست که خیلی امر محالیه.....بعدش بهش گفتم که هیچ کاری نداره.....اول میری سرش رو میندازی که میخوای دوربین بیاری و از بچه ها عکس یادگاری بگیری.....وقتی که همه فهمیدن میخوای دوربین بیاری اونوقت دیگه کارت راحت تر میشه.....
یه هفته ای از این جریان گذشت و خبری نشد که چیکار کرده.....منم که دوربین یکی از بچه ها دستم بود نمیتونستم بیشتر از این معطل کنم.....یه روز دوربین رو برداشتم و رفتم دانشگاه.....تا زهرا رو دیدم بهش گفتم که این دوربین و اینم شما....ببینم برام چی میکنید.....بازم همون استرس بهش وارد شد انگار میخواست کوه بکنه.....
یه چریاناتی داشتیم که بهتره بقیه اش رو .....
نترسید بابا همین جلسه سعیده براتون میگه نمیره واسه یک ماه دیگه!!!!!!
امید
منم سلام,
چند وقتی بود که زهرا پیله کرده بود که میخواد دوربین بیاره و از بچه ها عکس یادگاری بگیره.....اونم کی ؟؟ زهرا!!!!یه دختر مغرور که خیلی کم میدیدم با بچه ها رابطه بر قرا کنه.....یاد روز اولی افتادم که امید اومد و اون برگه های قصه کوتاه رو بهمون داد...آخه اونروز من و زهرا تنها تو کلاس بودیم...هیچ وقت هم یادم نمیره که امید اول برگه رو داد به زهرا......
خلاصه خیلی بعید به نظر میومد که زهرا بخواد یادگاری از بچه ها داشته باشه و یا اینکه دلش بعده ها واسه کسی تنگ بشه که بخواد عکس نیگاه کنه و یاد اون روزها رو بکنه.....نکته خیلی جالب تر این بود که هی اصرار میکرد که میخواد از من عکس تکی داشته باشه و حتی بهم گفت یه عکس هم میخواد با من و امید داشته باشه....میگفت که اگه امید هم راضی بشه یه عکس هم شما دوتا باهم بگیرید....(چه فیلمی بازی میکرد؟؟!!!)
یه روز که همه کلاس داشتیم مراسم عکس گیرون شروع شد.....اولش دسته جمعی با استادها.....بعدش یواش یواش خودمونی تر شد و بعدشم رسید به اینکه زهرا بهم گفت که بیا با امید هم عکس دونفری بگیرید......اولش که کلی اصرار کردم نه و نو ولی بعدش با در نظر گرفتن تدابیر امنیتی که دو نفر دو در کلاس وایسن و یه نفر دم در اطاق امور فرهنگی و.....راضی شدم که عکس بگیرم.....میترسیدم نکنه کسی بیاد و ببینه من و امید داریم با هم عکس دو نفری میگیریم.....
زهرا خیلی خوشحال شده بود....ولی بعدش نمیدونم چش شد و منو کشید کنار و یواشکی بهم گفت که میخوام یه چیزی بهت بگم به شرطی که زیاد داد و هوار نکنی....منم قول دادم....
بهم گفت که وجدانم قبول نکرد که از این قضیه با خبرت نکنم.....راستش رو بخوای دوربین واسه امید بوده و اون ازم خواست که این کار رو بکنم...هنوز حرفش تموم نشده بود که رفتم سراغ امید و کلی داد و بیداد کردم که این کارا چه معنی داره.....اونقدر هوار حسین کردم که امید رو راضی کردم که عکسها و نگاتیواشون رو برام بیاره بدون اینکه هیچ نسخه ای دستش بمونه و اونم قبول کرد.....چون قول داده بودم اصلأ به زهرا کاری نداشتم......
سعیده
بازم من سلام.....
الآن حتمأ میگید نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی.....ولی باید اینو بهتون بگم که نه تنها یه کپی از اون عکسها رو واسه خودم برداشتم بلکه رفتم و بهتریناشون رو انتخاب کردم و دادم برام بزرگش هم کردن......
امید
زیر لب:
1/به قول سعیده زیر لب من از این ریشهای باریکه و واسه خودش یه دونه جوش!!!!!!!
2/سر دوراهی میشینم......ابی داره میخونه.....
3/باید پی پاسهامون رو هم بگیرم......
4/امتحانهایی که واسه بانک دادم رو هیچ کدوم قبول نشدم...البته نامردا که امتیازای آدم رو نمیزنن که ببینه واقعأ چیکار کرده فقط 20-10 تا اسم ردیف میکنن...که اونم معلوم نیست از کجاشون در میارن!!!!!هنوز خصوصی ها مونده......
5/سعیده هم هنوز اینجاست!!!!!

