تبليغاتX
گربه سگ

سه شنبه سی ام بهمن 1386

یه آپ کارتی....

سلام.....

من شرمنده همتونم به خدا.....آخه نمیدونید که چقدر تو این مدت سرم شلوغ پلوغ بود.....درگیری زیاد داشتم.....واسه همینم نتونستم که بیام و آپ کنم.....از اینطرف هم سعیده اومده بود و سر نخ رو گرفته بود و دیگه ول نمیکرد.....هر موقع هم که میخواستم من آپ کنم میگفت که فاصله میافته وسطش و دیگه به درد نمیخوره...

ها.....درگیریهام چی بود.....از جریانات بانک های مختلف و مصاحبه های مختلف بگیر تا درگیری واسه گرفتن کارت پایان خدمتم که 2روز بیشتر از اونچیزی که فکر میکردم طول کشید......تازه تو این هاگیر واگیر نصب کارت گرافیکی آبجی هم جای خودش که حسابی اعصابم رو خورد کرده.......نمیدونم چرا خروجی تی ویش سیاه و سفیده.....هرکاری کردم نتونستم که رنگیش کنم.....خلاصه حسابی سرم شلوغ بود......تازه یه مراسم هم داشتیم و لاک پشت کوچیکمون رو بردیم خاک کردیم.......بعد از کلی که لاک پشت کوچیکه اعتصاب غذایی کرده بود بالاخره دار فانی رو وداع گفت و به دیار باقی شتافت.....خدا بیامرزدش.....لاک پشت خوبی بود.....خیلی واسش ناراحت شدم و چند قطه ای هم اشک ریختم واسش.....پیش دامپزشک هم بردمش ولی دیگه فایده نداشت و نوش دارو بعد از مرگ سهراب بود......واسه اینکه اون دنیا دایناسور محشور شه دعا کنید.....جمیعأ من قرا الفاتحه مع الصلوات......

بگذریم.....آره....خلاصه بعد از بیست ماه خدمت صادقانه که با تمام جون و دلم واسشون مایه گذاشتم بالاخره تونستم که کارتمو بگیرم.....البته میتونستم دقیقأ روز کارتم,کارتم رو تحویل بگیرم ولی واسه جریاناتی که واسه گرفتن کپی داشتم کارتم رفت دست یه بنده خدایی که روز کارتم  مأموریت بود.....همه کارامو انجام داده بودم منتظر بودم که طرف از مأموریت بیاد و کارتمو بهم تحویل بده که تو اون گیر و دار متوجه شدن که من دوره عقیدتی رو نرفتم و اینم واسمون شد شاخ.....اولش که قرار شد که بفرستنم یه بیست روزی دوره.....بعدأ وقتی فهمیدن که من از قانون خودشون باخبرم که اجازه ندارن که به هیچ عنوان سرباز رو اضافه نگه دارن قرار شد که یه کتاب بهم بدن تا فرداش برم امتحان بدم......200صفحه بود و همشم از این حفظیات بود که باید میکردم تو مخم.....بگذریم که من متنفرم از حفظ کردنی ولی با هر بدبختی که بود خوندیم و رفتیم یه امتحان الکی دادیم و همه جریانات به خیر و خوشی گذشت.....منم کارتمو گرفتم اومدم خونه.....شر همه چی تموم....از هفت دولت آزاد.....باید به فکر پاسپورتامون باشم......نگران نباشید این زیر براتون عکس کارت پایات خدمتم رو میگذارم......

شرمنده عکس و یه سری چیزای دیگه توسط برادر بزرگتر سانسور شد! حالا هرچی دلتون میخواد فحش من بدین! امید عقلش نرسیده من که میرسه لااقل باید حواسم بهش باشه!

خوره نیستم بابا...آخه شما نمیدونید من چقدر بدبختی کشیدم واسه این کارت لعنتی.....چه شبهایی که پست ندادم .........چه روزهایی که ....چه ...................

حالا خودتون قضاوت کنید اینقدر شادی نداره که حالا کارتمو گرفتم.....بدون یک روز اضافه خدمت.....باشد که کارتمو دو روز بهم دیر دادن ولی مهم اینه که پشت کارتم خورده خدمت انجام شده 20 ماه......

خدا رو شکر که خدمتمون تموم شد و میتونم فاز جدیدی از این وبلاگ رو آغاز کنم.....خاطرات آشناییمون داره تموم میشه.....همش سر هم 3 یا شایدم 4 تا آپ دیگه نمونده باشه.....واسه همینم میرم سراغ بعضی از خاطرات دوران سخت سربازیم......

                                                                                                    امید

 

زیرلب:

1/محمد آموزشیش تموم شد و اومد تهران......

2/قراره با سعیده یه سر بریم خونه خانم مهندس اینا......ها!!!!آره بابا هنوز سعیده اینجاست.......

3/هنوز شیرینی کارتمو ندادم.....خدا رحم کنه.....چقدر برام آب بخوره......

4/یاشار جان خیلی مخلصیم داداش.....امید وارم یه روز برسه توهم کارتتو بگیری...س ماه خدمت.....

5/سعیده به همتون سلام میرسونه.......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:49 |  این پست   • 

جمعه نوزدهم بهمن 1386

دادگاه کذایی......

سلام,

خوب کجای کار بودیم؟؟؟!!!آها رفته بودیم واسه اولین قرارمون....اولین قراری که هیچ وقت یادم نمیره....پیتزا زاگرس.....تو خیابونی که میدون مصدق رو به میدون فردوسی متصل میکرد.....حالا بشنوید جریانشو.....

امید منتظر من وایستاده بود سر کوچه خوابگاهمون و من هم وقتی در خوابگاه رو باز کردم و اومدم تو کوچه دیدمش....رفتم سمت امید و سلام کردم.بدون هیچ سوالی راجع به اینکه میخواییم کجا بریم دنبال امید راه افتادم.امید بلافاصله یه تاکسی دربست گرفت تا مارو به جایی که مد نظرش بود ببره.من بهش چیزی نگفته بودم ولی خودش میدونست که من از اینکه بچه ها مارو با هم ببینن میترسم واسه همینم بود که سریع یه دربست گرفت.تو راه بعد از اون همه شاهکاری که از خودم نشون دادم و صبر کرده بودم و نگفته بودم که کجا داریم میریم از امید پرسیدم که کجا داریم میریم؟؟؟!!!تاز ه الآن میدونم که اون لحظه چقدر از خودم تحمل خرج کردم و از امید نپرسیدم.....امید گفت صبر کن الان میرسیم.دوباره پرسیدم چیکارم داری و میخوایی راجع به چی باهام حرف بزنی؟دوباره جواب داد صبر کن.دیگه طاقت نداشتم.از صبر کردن بدم میومد چون داشتم صبر میکردم تا یه دختر یه دختر از جنس خودم که خیلی از من قوی تر بود سرنوشتم رو رقم بزنه و امیدم رو بگیره.چرا همیشه باید صبر میکردم؟چرا باید به جای تمام آدمای دنیا من صبر کنم؟دیگه دوست ندارم واسه هیچی صبر کنم.دوست دارم خیلی رک و پوست کنده بگم بابا آخه منم دوست دارم.....چرا باید حالا که مهرت به دلم نشسته یکی بیاد و پیدا بشه و بخواد تورو از من بگیره؟؟!!!!.....

دلم میخواست تمام این حرف هارو به امید میزدم.خلاصه نتونستم از امید چیزی بکشم و ناچار باید صبر میکردم. بالاخره رسیدیم.پیتزا زاگرس......من از پله ها بالا رفتم و امیدم رفت که غذا سفارش بده...امیدم وقتی که غذا سفارش داد اومد بالا روبه روم نشت.نگاهش میکردم از اینکه کنارم بود و میتونستم راحت نگاش کنم خوشحال بودم.ولی اگه قضیه درست نشه من با این خاطرات چیکار کنم.این روزهارو کجای ذهنم چال کنم....اگه یه روزی این خاطراتم تو چال دلم جوونه بزنه و ازش شکوفه امید بیاد بیرون چی....اونوقت تکلیف من چیه......باید چیکار کنم که بیگناه بودم ولی داشتم مجازات هم میشدم....چشمم به امید بود ولی دلواپس بودم که چه اتفاقاتی قراره پیش روم باشه.......با صدای امید به خودم اومدم......

میخوایید بدونید واسه چی ازتون خواستم بیایید تا باهم حرف بزنیم؟گفتم سراپا گوشم.واسه اینکه دقیق به حرفاش گوش بدم و حواسم پرت نشه سرمو پایین انداختم و میز رو نگاه میکردم.البته هنوز هم تا اون روز به اون اندازه به هم نزدیک نشده بودیم و یه جورایی وقتی از اون فاصله امید رو نیگاه میکردم ته دلم میلرزید......امید گفت یه خبر خوب میخوام بهتون بدم و اونم اینه که دوسه روزی هست که مشکلم حل شده و دادگاه رای رو به نفع من صادر کرد و بالاخره تونستم بیگناهی خودمو ثابت کنم......

این اولین باری بود تو زندگیم که با سروصدا وجیغ وداد خوشحالیمو نشون ندادم.یادمه بدون هیچ تکون و عکس العملی همین جوری که سرم پایین بود دونه های اشکم رو میدیدم که بدون اختیار تند تند روی میز میریختند.از دست من هیچ کاری ساخته نبود و نمیتونستم جلوشونو بگیرم.نمی دونم بگم چه حالی داشتم بغض داشت خفم میکردو میخواستم کاری کنم که امید نفهمه من دارم گریه میکنم.امید فهمیده بود که اصلا حالم خوب نیست اخه با اون وضعی که من داشتم محال بود بتونم گریمو پنهون کنم.امید گفت سرتو بالا بیار و راحت باش.به من نگاه کن.سرمو بالا آوردم و تازه بغضم ترکید انگار تا الان گریه نکرده بودم و به هق هق افتادم.امید گفت راحت گریه کن تا آروم بشی و یه کم سبک بشی.خلاصه اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم و این گریه من اونقدر طول کشید که دیگه داشت دیرم میشد آخه خوابگاهمون تا یه ساعتی میتونستی ورود و خروج داشته باشی......پیتزام یخ کرده بود و از دهن افتاده بود.....به زور امید که هی میگفت غذاتو بخور دو قاچ ازش خوردم آخه اصلا گرسنم نبود و میل نداشتم........اون لحظه تنها چیزی که دوست داشتم سکوت بود و نمیخواستم با کسی حرف بزنم.امید واسه اینکه حال و هوامو عوض کنه از تو کیفش گواهینامشو در اورد وبهم نشون داد و گفت تازه گرفتمش.بعدش امید منو رسوند دم خوابگاه اون لحظه دیگه واسه اینکه امید هم بفهمه که منم دوستش دارم بهش گفتم که همه جوره باهاش هستم و تنهاش نمیذارم.......

                                                                                              سعیده

 

زیر لب:

1/امروز جای همتون خالی رفتیم چیتگر......خیلی خوش گذشت و کلی بازی کردیم و کلی من دنبای امید کردم ولی نتونستم بگیرمش.....کلی مراسم داشتیم تازه یه مراسم هم به یادگار گذاشتیم.....اونم این بود:بابا و امید شروع کردن باهم پول بازی که چند دقیقه ای نگذشت دورور برومونو که نیگاه کردیم همه داشتن پول بازی میکردن.......

2/بعدشم کله کردیم سمت پارک ملت واسه اون بستنی های متری یا بهتره بگم کلیومتری......که بازم جای همتون خالی.....مخصوصأ داداش بهنام و احسان و آبجی تا ببینن من دوباره یه بستنی کله کردم پایین......حالا مونده تازه تا احسان بیاد و واسم دست بگیره......ولی اونقدر چشبید که نگو.....منم عاشق بستنی...هرچی میخورم تمومی نداشت......تو اون هوای سرد همه شروع کردیم به خوردن که از زور سرما هممون رفتیم تو کار بندری.....مامان که کاملأ لرز گرفته بودش و دستاش خیلی واضح تکون میخورد...منم که جای خود....دیگه حتی نمیتونستم حرف بزنم اونقدر که سردم شده بود لب و لوچم جم نمیشد تا یه کلمه به زبون میاوردم یه روز طول میکشید.......

3/الآن هم میخوایم با امید بریم بیرون تا ستارخان....امید قراره یه کتاب از یکی از برو بچه های پادگانشون بگیره.....

4/احسان هنوز نرسیده.....تا آخر شب انشالله میرسه خونه......

5/قابل توجه که منم هنوز اینجام ......

6/اینقدر هم بد و بیراه بهمون نگید بابا.....همش کلأ سرجمع ممکنه 5یا6تا پست دیگه نمونده باشه تا دانشگاهمون تموم بشه......پس یه کمکی دندون رو جیگر بزارید تا من و امید به هم برسیم.....وگرنه ممکنه حول و دستپاچه بشیم و جواب رد بهم بدیم ها!!!!!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 22:21 |  این پست   • 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

اولین قرار بیرون از دانشگاه.....

سلام,

خیلی شرمنده که اینقدر دیر اومدیم و آپ کردیم.....آخه خودتون میدونید دیگه....بعد از 2 ماه همدیگرو دیدم.....

حالا بقیه داستانمون رو که اولین قرارمون بیرون از دانشگاه بود براتون مینویسم......

روزا همین جوری میگذشت. البته نه به این راحتی که شما فکر میکنید.اونقدر بد بود که حتی نمی خوام راجع بهش حرف بزنم.دیگه نذری به نظرم نمی اومد و منتظر بودم تا دیگه خدا کارهارو رو به راه کنه و این روزا رو برام تموم کنه.چند روزی بود که به نظرم امید یه کم حال و روزش بهتر بود و انگار دیگه منو تو دانشگاه میدید. گاهگاهی یه نیم نگاهی بهم می انداخت و دوباره سراسر وجودم انگار داشت جون میگرفت .دقیقا 10 دی بود که هردوتامون صبح کلاس داشتیم . بعد از کلاس 8تا 10 امید صدام زد و بهم گفت کار مهمی باهام داره که مطمئنا خوشحالم میکنه. ولی الان نه واگر بشه با هم بریم بیرون چون ممکنه حرفامون طول بکشه.واسه همین قرار شد ناهار با هم بریم بیرون و بعدازظهر را با هم باشیم.

دل تو دلم نبود .هرچی سوال کردم نتونستم از زیر زبونش بکشم چیکارم داره.و میخواد چی بگه ولی مطمئن بودم خبر خوبیه که امید اینقدر حالش خوبه . خلاصه من که اهل بیرون رفتن با کسی نبودم و از این جور کارا خوشم نمی اومد با سرو کله دعوت امید رو قبول کردم و مشتاق مشتاق بودم.

موضوع از چه قرار بود نمیدونستم. یعنی مشکلش حل شده بود اگه همه چی به خوبی تموم شده بود چرا زودتر و مستقیم بهم نگفت تا از نگرانی در بیام. اون که میدونه من دارم داغون میشم و حال و روز خوبی ندارم چرا اینقدر لفتش میده. ولی برای هیچ کدوم از این سوال هام جوابی نداشتم. وناچارا باید تا ظهر صبر میکردم تا ببینم چه خبره.ولی مگه عقربه های این ساعت لعنتی تکون میخورد. قرار بود من برم خوابگاه و اماده بشم و بعد امید بیاد سر خیابون خوابگاه سراغم. این اولین باری بود که با امید می خواستم برم بیرون . یه عالمه غصه داشتم ولی بازم حس قشنگی بود. عین همه اونایی که همدیگر رو دوست دارن و با هم قرار دارن .منم داشتم این حس رو تجربه میکردم. اولین بار بود ولی هر چی بود خیلی خوب بود . ولی ایکاش مشکل امید حل شده بودو من با خیال راحت از اینکه امید دیگه مال خودمه باهاش میرفتم بیرون. اخه تو اوج خوشحالی یه دفعه دلم ریخت و غصه های تمام دنیا رو دلم نشست.وای خدایا نکنه ............................................

خلاصه سرو صوزتم رو شستم .لباسامو عوض کردم وخودمو اماده کردم واسه دیدن امید........از خوابگاه زدم بیرون.امید زودتر اومده بود و داشت سر خیابون قدم میزد. دلم شور میزد . نکنه دارم کار اشتباهی میکنم و نباید با امید قرار میذاشتم. هزارتا از این سوال ها از ذهنم گذشت ولی دیگه فایده نداشت و تازه سرنوشتی که داشت توسط یه دختر دیگه برام رقم میخورد باعث شد که مصمم تر قدم بردارم و به افکارم اهمیت ندم.

                                                                             سعیده

 

زیر لب:

1/ای خدا.....اومدم امید رو ببینم ولی این امیدم که همش میره سر کار و منم تنها تو خونم....آخه مامانم میره مدرسه و بابا هم بعضی روزا میره واسه کارو بار خونه......

2/هنوزم برام اون بستنی که قولشو تو چند تا پست پیش داده بود نخریده این آقا امید.....

3/احسان داره میره مشهد و میگه اصلأنم واسم دعا نمیکنه!!!!!!سفرش بیخطر و به سلامت بره و برگرده.....

4/چند شب پیش کلی با داداش چت کردیدم و کلی سر به سرم گذاشت....من تازه 24 ساعت نبود که امده بودم تهارن ولی هی داداش اذیتم میکرد و میگفت که : تو هنوز اونجایی سعیده....مگه نمیخوای بری سر خونه زندگی خودتون.....

5/این پستم فقط خودم به تنهایی آپ کردم و اصلأ نگذاشتم امید دست بزنه.....البته برچسب کیبورد امید اینا رنگش رفته و با بدبختی تونستم این چند خط رو هم بنویسم.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 0:48 |  این پست   • 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

دلتنگی یه روز برفی........

سلام...

بد جوری دلم تنگه......همش تقصیر یه عکس بود که دیدم.....از اونروزی که رفته بود تا حالا به اندازه الآن اینقدر دلم هواشو نکرده بود.....این برف هم شد مزید بر علت.....نمیدونم چرا یکدفعه اینقدر دلم براش تنگ شد.....

میدونی یاد چی افتادم...یاد یه شب برفی که رفتیم ته کوچمون و شروع کردیم به برف بازی.....یاد اون همه تلاشی که واسه درست کردن یه خونه قطبی کردیم و فرداش اومدیم دیدم ازش به عنوان سرسره استفاده کرده بودن.....یاد خوابیدن و دراز کشیدنش روی برفها که با دست و پاش تو برفها پروانه درست کرد.....یاد تحسین کردنش واسه درست کردن یه مجسمه برفی خانمی که کوله رو دوشش داشت و یه بچه هم تو بغلش بود.....یاد دستکشهای سربازیش که دست من بود.......

داداشی یاد اونروزا و شبها میافتی وقتی دستی به برف میزنی؟؟!!!!

بیخیال,حالم خیلی بده.....دلم براش تنگ شده.....خوب چیه مگه شما دلتون تا حالا واسه کسی تنگ نشده!!!مگه تا حالا با خودتون خلوت نکردید!!!!!

عزیز راه دورم........................

اینم یه عکس از کوچه برفیمون که زیاد هم بی ربط نیست.....

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری.......زود برگرد بابا دلمون برات خیلی تنگ شده

                                                                                     امید

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 22:0 |  این پست   •