یکشنبه سی ام دی 1386
تاسوعا,عاشورا و شام غریبان به روایت تصویر.......
سلام,
عزاداریهاتون قبول باشه.....زیاد حرفی واسه گفتن نیست......عکسها رو نیگاه کنید......

تاسوعا........علم 15 تیغه طلا کوب.......بازار تهران

تاسوعا.........کبوتری طلا کوب شده انتهای علم........بازار تهران

تاسوعا........مترو تهران

عاشورا......خیابان سپه بین خوش و قصرالدشت




عاشورا......شیر نگهبان جسد امام حسین...... خیابان سپه بین خوش و قصرالدشت


عاشورا......مراسم تعزیه...... خیابان سپه بین خوش و قصرالدشت


شام غریبان......سقاخونه....خوش بین سپه و هاشمی

شام غریبان......سقاخونه.... سپه بین خوش و قصرالدشت




شام غریبان......سوز و گداز و اشکباران شمعها
عکسهای دوربین گوشی U700 Samsung
امید
زیر لب:
1/اگه خدا بخواد فقط بیست و پنج روز دیگه تا کارت پایان خدمتم مونده......
2/امروز تو شرکت یه کاری کردم همه کرک و پر شدن.....
3/خیلی داره جالب میشه.....با رقممون توافق کردن......مونده قرارداد.....
4/ده روزه دیگه سیعده هم سر و کله اش پیدا میشه.....یعنی اون روز پونزده روز دیگه کارت میگیرم...ان شاالله...
5/راستی هر کدومتون نظرتون رو راجع به عکسها بگه.....
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
کلاس ویژوال بیسیک......
سلام.....
شرمنده که خیلی دیر آپ کردم.آخه در گیر این امتحانا هستم که واسه برف و سرما همه چیزمون عقب افتاد...ار امتحانام بگیرید تا رفتن تهرانم......اگه امتحانامون عقب نمی افتاد تا چند ساعت دیگه باید میپریدم تهران.....به هر حال...
دیگه لزومی نداره بگم که وضعیتم اون روزا چه جوری بود چون فکر کنم همتون متوجه شده باشید که روزای سختی رو سپری میکردم.....همش با خدا حرف میزدم و ازش امیدمو میخواستم....همش میگفتم که امید بی گناهه و بهش کمک کنه و به منم کمک کنه....امید هم دیگه اعصاب هیچی رو نداشت و حال و حوصله قبل رو نمیدیدم که خرج کنه.....حتی بهم به اندازه بقیه همکلاسی ها هم توجه نمیکرد و این موضوع منو خیلی آزار میداد.....
یه روز که دیگه خیلی کلافه شدم رفتم و باهاش حرف زدم....بهش گفتم که چرا با من اینجور رفتاری میکنه؟؟!گفتم چرا به اندازه بقیه دخترا و پسرای همکلاسی هم بهم توجه نمیکنه....چرا هر جا من میرم راهشو کج میکنه و میره جای دیگه....چرا تو روم حتی نیگاه هم نمیکنه.....چرا ازم فراری شده.....آخه چرا؟؟؟!!!!
جوابش اصلأ برام قابل قبول نبود.....بهم گفت که میخواد بیشتر از این به هم وابسته نشیم.....چون ممکنه مشکلش حل نشه و بخواد به اجبار ازم جدا بشه و بر خلاف میل باطنیش با حکم دادگاه با اون دختره ازدواج کنه....واسه همینم این کارا رو میکنه که اگه اینطور شد جداییمون خیلی سخت نشه.....
گفتم که من اصلأ قبول نکردم حرفشو!!!این جریانات گذشت و بعد از صحبت های تغییری تو حرکات و رفتار امید ایجاد نشد که نشد.....
یکی از بهترین خاطراتی که تو اون دوران زهره ماری داشتم سر کلاس ویژوال بیسیک برام اتفاق افتاد.....
ویژوال بیسیک داشتم یعنی بهتره بگم داشتیم...آخه من و امید با هم بودیم البته همه با هم بودیم چون استاد یه کلاس بیشتر نداشت و مجبور بودیم که همه با هم باشیم....واسه همینم من و امید تو یه کلاس بودیم.....
اوایل ترم و کلاسهای ویژوال یه برخورد مختصری بین امید و استاد پیش اومد که خودش باعث شد که با هم رفیق بشن.....امید که اونجور میگفت تو تابستون کتاب ویژوالی که استاد داشت درس میداد رو خورده بود و همش رو بلد بود و استاد هم زیاد به درس مسلط نبود و هر از چند گاهی به قول امروزی ها سوتی میداد و سر ضرب هم امید میزد تو خال و حال استاد رو جا میاورد.....جای امید که همیشه ردیف دوم بود ثابت بود و تو دید استاد هم بود کاملأ.این اولین باری بود که میدیم امید هیچ جزوه و نت برداری انجام نمیده.آخه خداییشم خیلی وارد بود به ویژوال و میشه گفت آخر ترم نه تنها جون من بلکه جون خیلی ها رو نجات داد با پروژه هاش.....استاد دید با این وضعیت نمیتونه ادامه بده و آخر کلاس به جای اینکه بچه ها برن و از استاد اشکالاشون رو بپرشن همه میریختن رو سر امید و اونو سوال پیچ میکردن.....
صبر استاد سر اومد و یه روز سر کلاس برگشت به امید گفت که نمیخواد بیاد سر کلاس و بره خونه,نت که بر نمیداری.جزوه هم که نمینویسی درس رو هم که بلدی پس نیا سر کلاس.....هیچ منظوری هم نداشت,به امید گفت که اگه درس رو بلده نیاد و مزاحم بقیه هم نشه.....شوخی شوخی یه تشنج کوچولو ایجاد شد و بعدشم سریع قضیه تموم شد...آخر کلاس امید با استاد شروع کرد حرف زدن و با هم رفیق شدن و من که از دور مراقبشون بودم مثل همیشه.....دیگه از اون روز به بعد هر حرفی که استاد میزد اگه شکی داشت توش از امید خیلی واضح میپرسید که درست میگه یا نه.....رفاقتی که بین امید و استاد ایجاد شده بود باعث شده بود که دوستای امید به استاد جریان من و امید رو تعریف کنن...آخه یه روز استاد من و امید رو میبینه که داریم با هم حرف میزنیم و از دوستای امید میپرسه و اونا هم جریان رو براش تعریف میکنن.....
تا اینکه قرار شد امتحان میان ترم ازمون بگیره.....چه امتحانی!!!!از برنامه نویسی کی تا حالا دیده تشریحی و تعریفی سوال بدن؟؟؟!!!!همه سوالاش به غیر از یهدونه سوال کوچولوی آخر تعریفی بود.....
من که اصلأ نخونده بودم رفتم و نشستم پیش صفورا یکی دیگه از شاگرد خوبامون....البته به گرد امید هم نمیرسید ها....اونم نامردی نکرد وبهم قول داد که هرچی مینویسه به منم بگه...همینجور هم شد و آخر امتحان دوتا برگه داشتیم که فقط دست خطها و اسمهای روشون باهم متفاوت بود وگرنه بقیه چیزاش همه شبیه هم بود....
امید اونروز از نحوه سوال دادن استاد شاکی شد و به استاد هم گفت که به غیر از سوال آخر که برنامه نویسی بود چیز دیگه ای ننوشته....جلسه بعد برگه ها رو که تصحیح کرده بود امید شد بود یک و نیم و منم همینطور ولی صفورا پنج کاملش رو گرفته بود.....کفرم در اومد و آخر کلاس رفتم خر استاد رو گرفتم ودوتا برگه هارو دادم بهش و گفتم که استاد چرا باید یکی بشه یک و نیم و یکی دیگه بشه پنج...درصورتی که جفت برگه ها عین همه؟؟؟!!!
استاد که دید نحوه امتحان و تصحیح کردن برگه هاش داره میره زیر سوال گیر داد به اینکه کی از رو دست اونیکی نوشته.....منم سریع گفتم که من استاد...من از رو دست صفورا نوشتم....چرا عدالت رو رعایت نمیکنید؟؟؟؟
اونقدر فک زدم که خودم هم خسته شدم و میدونستم استاد بیچاره چی داره میکشه از دستم.....گیر داده بود که باید به منم پنج بدی و ولش نمیکردم....شاید نیم ساعتی مخش رو خوردم.....
استاد که فهمید نمیتونه از پس من بر بیاد امید رو صدا زد و گفت: بابا ترو خدا بیا اینو ور دار ببر....بیا این خانمت رو راضی کن که بیخیال ما بشه....دست از سر ما بر نمیداره این خانمت......
منو میگید دوباره یاد لبو فروشی های محلمون افتادم و لپام از زور خجالت سرخ شد و سرم انداختم پایین و آروم از کلاس رفتم بیرون.....
ولی نمیدونید که چقدر حرف استاد بهم مزه داد....حس خوبی بود....حس تملک داشتن امید و مالکیت من.....
سعیده
زیرلب:
1/بابا این زیر لب دیگه واسه خودمه.....امید امروز اصلأ نبود...همش خودم بودم.....
2/ایشاا... آپ بعدی واسه وقتی که رفتم تهران.....البته نمیدونم ها....شاید امید بخواد آپ کنه ولی بقیه ماجرامون بمونه واسه زمانی که رفتم تهران......
3/دو تا از امتحانامون افتاده عقب....یکیش هشتم و یکی دیگه اش دهمه.....شبشم که میپرم تهران.....آخ جون....
4/امروز کلی کیف کردم دیدم احسان(برادر شوهرمون دیگه)برام آف گذاشته......آفرین احسان....
5/کلی خسته امتحان شده بودم و امروز رو کامل از بعد از امتحانم استراحت کردم تا یه رفرش ذهنی بشم......
6/از همه دوستانی هم که بهمون اظهار لطف دارن ممنونم...این امید که هیچ تشکری نمیکنه که گفتم حداقل من یه تشکر کرده باشم.....
پنجشنبه بیستم دی 1386
خواب امید.....
سلام,
الآن میخوام یکی از مهمترین مسائلی که باعث شد من بیشتر رو امید فکر کنم و بهش اعتماد کنم و یقین پیدا کنم که امید منو دوست داره و میتونه تکیه گاه خوبی برام باشه,رو تعریف کنم...خوابی بود که امید دیده بود....
تو همون ماه رمضون بودیم و یادمه چند روزی بود که امید زیاد کاری به کارم نداشت و خیلی پکر و دمق بود و نتونسته بودم باهاش حتی چند کلمه ای هم صحبت کنم.....ساعت2کلاسم تموم شده بود ولی به عشق امید مونده بودم دانشگاه تا بلکه بتونم بیشتر ببینمش.....امید تا ساعت6کلاس داشت و منم مجبور شدم که بمونم تا امید کلاسش تموم بشه....الکی به الناز هم خوابگاهیم گفتم که من میمونم تا تو تنها نری خوابگاه.واسه همین تنها تو سالن نشسته بودم تا کلاس تموم بشه وامید بیاد بیرون.....
به خودم میگفتم الآن که امید میاد بیرون یه نیگاه بهم میندازه,از اون نیگاههایی که همیشه بهم مینداخت و دلم رو میلرزوند,منم مثل همیشه خجالت میکشم و سرم رو میندازم پایین....بعدش یه لبخند و بعدشم میاد جلو و سلام میکنه منم که از خجالت سرخ شدم با اون صورت مثل لبوم جواب سلامشو میدم...
خیلی دلم واسه اون نیگاههاش تنگ شده بود و میشه گفت از اون روزی که این مشکل واسش پیش اومده بود امید یه کس دیگه ای شده بود.اصلأ زیاد پیشم نمیومد و کاری به کارم نداشت.اون روزا امید خیلی عصبی و مشغول به نظر میومد.....
ساعت5/5استاد از کلاس زد بیرون و بچه ها هم پشت سرش....رفتم به بهانه الناز جلوی در واستادم...دلم واسه امید یه ذره شده بود....همه وجودمو چشم کرده بودم تا یه دل سیر امیدو ببینم و با تمام شوق که از تو چشام داشت میزد بیرون منتظرش بودم.....از دور میتونستم ببینمش که داره با دوستاش مهیا میشه که بیاد بیرون...رفتم و روبروش واستادم تا عکس العمل امید رو ببینم.....
امید خیلی بی تفاوت و خیلی بی اعتنا از کلاس اومد بیرون.حتی یه نیگاه هم به من ننداخت و از کنارم رد شد....همه اون ذوق و شوقی که داشتم با این رفتار امید مبدل به غم شد و موند رو دلم....نمیتونستم باور کنم که امید اینجور رفتاری داشته باشه...اصلأ باور نکردنی بود که از امید این رفتار سر بزنه....
خیلی بهم برخورد و تصمیم گرفتم که منم رفتار امید و انجام بدم و بدون توجه بهش با الناز راهی خوابگاه بشیم ولی بدبختانه و یا خوشبختانه الناز هم تصمیم گرفته بود که بره خونه خاله اش و نیاد خوابگاه....واسه همین مجبور شدم با اون حال و روز تنها برم خوابگاه....خیلی اعصابم خراب بود و اسه همین هم تصمیم گرفتم یه مسیر خوابگاه رو پیاده گز کنم و یه کمی با خودم فکر کنم.....
تو مسیر فقط یه واژه میومد رو زبونم و انم این بود کههی پشت سر هم میگفتم خیلی پستی امید که حتی یه نیگاه بهم نکردی....خیلی پستی....خیلی پستی....خیلی پستی....
رسیدم خوابگاه....اکثر بچه ها اون شب نبودن و منم رفتم تو اطاقم و حتی افطار هم نکردم آخه بد فرم پکر بودم و حال و حوصله هیچی رو نداشتم....تا9شب دراز کشیده بودم و گریه میکردم و همش تو دلم میگفتم خیلی پستی امید....بعدش بلند شدم یه شام مختصر خوردم و بعدشم دوباره خوابیدم تا صبح.....
صبح کلاس ریز پردازنده داشتم و میدونستم که امید اونروز اصلأ کلاس نداره و دانشگاه نمیاد....صبح شد و رفتم دانشگاه....باورم نمیشد...امید زودتر از همه اومده بود دانشگاه....اما اون که امروز کلااس نداره که!!!!
دوباره فضولیم گل کرد ولی نمیدونستم که چه جوری ارضاش کنم...آخه به خاطر حرکت دیروز امید خیلی ازش دلخور بودم.سرم رو انداختم پایین و یک راست رفتم تو کلاس و خودمو زدم به اون را که من امیدی ندیدم....ولی باورتون نمیشه که دل تو دلم نبود...آخه از دیدن امید خیلی خوشحال شده بودم.....میفهمیدم که امید از تو سالن زیر نظرم داره و آخه زیر چشمی میپاییدمش.....
بالاخره صدام زدو گفت:خانم محمد خانی میشه یه چند لحظه بیاد؟؟؟!!!منم رفتم تو سالن ولی حتی یک لحظه هم سرم رو بلند نکردم....خیلی دوست داشتم زودتر حرف بزنه تا ببینم چیکارم داره....بهم گفت که از دست من ناراحتید؟؟منم جوابشو دادم نه!!!دوباره ادامه داد ولی اونقدام که فکر میکنید من پست نیستم ها!!!!
منو میگی شکه شدم....داشتم شاخ در میاوردم.....گفتم واسه چه این حرف رو میزنین؟؟؟؟برگشت و جواب داد که دیشب خواب شما رو دیدم که از دستم ناراحتید و همش بهم میگی خیلی پستی.....نمیتونستم جواب امید رو بدم یه جورایی سر و ته قضیه رو جمع کردم و خداحافظی کردیم و رفتم سر کلاس نشستم.....شوک خواب امید و جریان دیروزش که برامون اتفاق افتاده بود,برام خیلی جالب بود....حس عجیبی داشتم.....فهمیده بودم که یه جورایی با هم تله پاتی داریم.....فهمیده بودم که یه جورایی میتونیم حسهای همدیگرو درک کنیم.....دیگه فهمیده بودم که امید هم منو دوست داره و براش خیلی مهم هستم که اینجوری از راه دور تونسته بفهمتم.....
سعیده
منم سلام....
من هیچی ندارم بگم...فعلأ که قلم دست سعیده و ما از نوشتن معذوریم.....پس بازم یه کم روزمره مینویسیم....
سرما داره کولاک میکنه....خوبه والا ما مثل بعضی از این کشورها چند ماهی از سالمون سرما نداریم که بخواد همه چیزمون معوقه بشه.....همه چیز به معنای تمام.....از مدارس که ابتدایی ترین چیزه در نظر داشته باشین تا پروازهامون.....امتحانهای دانشگاه....ادارات...روزنامه ها و دیگه همه چی دیگه.....البته ما که شرکت خصوصی بودیم همش رفتیم سر کار......رسانه ها تازه دارن اعلام میکنن که سرمای اصلی از جمعه میخواد شروع بشه....خدا بهمون رحم کنه.....
سعیده دو تا از امتحاناش تو این هاگیر واگیر لغو شد و موند واسه بعد از این جریانات.....تازه قراره یه روز قبل از تاسوعا و یه روز بعد از عاشورا رو هم هیچ امتحانی نگیرن....خوبه والا....واسه همین اومدن سعیده به تهران موکول شد به زمانی که امتحانای معوقه اش رو بده....منم که امتحان بانک مسکنم یک ماه افتاد عقب...بهتر من.....
سر سپاهان رو هم بریدن حسابی.....کسر پنچ امتیاز,سه ماه دور از خانه,پنجاه میلیون به سرباز بیچاره باید بدن و بیست میلیون به کمته انضباطی....پرسپولیس هم باید دو میلیونی به کمیته بده.....
راستی34روز دیگه کارتمو هم میگیریم.....
همین دیگه هیچی ندارم واسه گفتن.....پس زیر لب هم بی زیر لب!!!!!!!
امید
شنبه پانزدهم دی 1386
کنف میشویم.....
سلام,
همونطوری که گفته بودم اون روزها تو ماه رمضون بودیم وجرایان افطار سحرم شده بود همش دعا کردن واسه این اتفاق بزرگی که تو زندگیم افتاده بود....اصلأ نمیشد به سحر ها و افطارهام بگی سحر و افطار.....
یکی از روزهایی که تو دانشگاه مونده بودیم واسه کلاس و اونجا افطار کردیم با امید داشتم حرف میزدم که متوجه شدم تو صحبتهاش اشاره کرد به اینکه اکثر روزها بدون سحر روزه میگیره و خواب میمونه.....خیلی هم از این مسئله ناراحت بود و همش تکرار میکرد که چه جوری این مشکل رو حل کنه...
واسه همین منم که دیگه همه فکر و ذکرم شده بود امید و نمیتونستم ببینم که امید از چیزی داره رنج میبره ,فوری برگشتم و بهش گفتم که آقای نیک بخت اگه مایل باشید شماره تلفن خونتون رو بهم بدید تا من سحرها که بلند میشم یه تک زنگی بهتون بزنم و بیدارتون کنم . این جوری هم شما خواب نمیمونید و هم من یه ثوابی میبرم.....
امید نه گذاشت و نه برداشت آنچنان خوش و خرم زد تو ذوقم که خودم الآن هم که دارم بهش فکر میکنم شکه میشم....برگشت و بهم گفت که احتیاجی نیست که شما شماره مارو داشته باشید و نمیتونم شمارمون رو بهتون بدم....لزومی نداره که....اگرم کارم داشتید یا کارتون داشتم تو دانشگاه که همدیگرو میبینیم.....
اگه یادتون باشه این دقیقأ جوابی بود که من مدتها پیش به امید در جواب درخواست شماره تلفن خونمون زده بودم....حتی یه واو هم اینور و اونور نکرده بود و دقیقأ جواب خودمو به خودم برگردوند....
تازه فهمیدم که اونروز چقدر امید از دستم دلگیر شده بود و ناراحتش کردم با این حرفها بهم حالی کرد که اونرو خیلی ناراحتش کردم....حالا هم امید میخواسته تلافیش رو سرم در بیاره که از عهده اش خوب براومد....
دنیا رو کوبیدن تو سرم...واسم بدجور گرون تموم شده بود که امید اونجور جوابی بهم داده بود و شمارشون رو بهم نداده بود.دلم گرفت و بهش گفتم هر جوری راحتید و سریع خداحافظی کردم و رفتم سرکلاسم.....
از دستش ناراحت شده بودم ولی چیزی که عوض داشت گله نداشت.....کارمو تلافی کرده بود دیگه....دلمون هم پیش امید گیر کرده بود و نمیتونستیم بهش بگیم که خیلی از حرفهاش ناراحت شدیم.....حرصم گرفته بود که نمیتونستم هیچ کاری بکنم....
البته حالا که فکر میکنم به اون جریان و یه چندتایی جریان دیگه متوجه این میشم که امید هیچ وقت تو صورتم نگفته که این کار زشته و ایراد داره و یا از دستم ناراحت شده و سعی میکنه که یه جوری اون جریانی رو که اذیتش کرده و یا نارحتش کرده برای خود من تداعی کنه تا خودم بفهمم که کارم بد بوده و یا اینکه ناراحتش کرده......
خوب اینم یه جورشه دیگه......البته فکر کنم روش جالبی باشه واسه اینکه آدم تا خودش رو جای طرف مقابل نگذاره متوجه نمیشه که ممکنه حرفی و یا حرکتی ناراحت کننده باشه.....امید با این رفتارش خوب جوری منو متوجه بعضی از کارام میکنه.....
سعیده
منم سلام,
دلمون واسه همتون تنگ شده بابا.....خیلی وقته که این سعیده داره جولان میده و اصلأ انگار نه انگار که امیدی هم هست.....البته یه جورایی حق داره ها...آخه اگه من بخوام لب بترکونم همه ماجرامون لو میره....
حالا که نمیتون از این ماجرا بنویسم من این وسط مسط ها بعضی موقع ها میام و یه کم روزمره مینویسم البته به شرطی که سر رشته جریانمون یادتون رنه ها و هی بعدأ بپرسین که یادمون رفته کجا بودین؟؟؟!!..
خدا نسازه واسه هر چی دم و دستگاهی که آدم رو معطل خودشون میکنه....بماند که منظورم کجاست....اونم عجله نکنید میگم بهتون ...بزارید با امروز 40 روز دیگه که گذشت خیلی چیزا رو بازگو میکنم.....فقط 40روز دیگه....
واسه همین جریانی که بالا گفتم یکی از مهمترین جریاناتی که میشد تو زندگیم رخ بده تا 40 روز دیگه اگه خدا بخواد و از دست نپره افتاده عقب....حالا اونم بهتون میگم....فعلأ تو خماریش بمونید....به امید خدا شاید یه خبر بسیار خوشحال کننده تا 40-45 روز دیگه ازمون بشنوید یا بهتره بگم بخونید.....شایدم واسه شما اینقدر مهم نباشه ها از الآن بگم بعدأ نخوره تو ذوقتون....ولی واسه ما دوتا خیلی خوشحال کننده و مهمه.....
همین.....
امید
زیر لب:
1/اوضاع کار و بار روبراهه فعلأ......
2/خبرای خوبی راجع به سند خونمون به گوش میرسه.......
3/سعیده از روز اولی که امتجان داشت تا پس فردا امتحان نداره و از پس فردا به بعد به صورت رگباری دست و پنجه با امتحاناش نرم میکنه.....
4/سرما کولاک میکنه...برف و باد و بارون و .....
5/اگه خدا بخواد داره یه پروژه برنامه نویس هم جور میشه.....با یکی از برو بچ سابق پادگان خراب شده.....فردا یه قرار ملاقات با صاحاب کار داریم...ببینیم از همدیگه خوشمون میاد یا نه.....فعلأ صداشو در نیارید.....
6/دلم هوای بستنی های پارک ملت رو کرد ییهویی.....کاش یه پا داشتم الآن میرفتیم اونجا.....سعیده کجایی....
دوشنبه دهم دی 1386
نذر و نیاز......
سلام,
روزگار برام خیلی سخت شده بود و خیلی سخت بهم میکذشت.از اون روزی که امید این جریان رو برام تعریف کرده بود دیگه هیچ کس لبخند رو روی لبام ندیده بود.حال و ج.صله هیچ کاری رو نداشتم و دیگه تو خوابگاه تو جمع بچه ها نمیموندم و فقط کارم شده بود تنهایی و تنها تو اطاق موندن و نشستن و گریه کردن.هر کسی حتی اونایی که تازه اومده بودن خوابگاه و با روحاپیات من آشنایی نداشتن وقتی منو میدیدن می فهمیدن که دارم از یه مشکلی رنج میبرم...کلی وزنم کم شد بود و شده بودم یه پوست و استخون....چشمام گود رفته بود و کبود شده بودن....
از اون طرف ماه رمضونم رسیده بود و دیگه اشتها به هیچی نداشتم و نه سحر داشتم و نه افطار....تنها خوراکم تو این مدت غم و قصه بود که می خوردم....آخه من امید رو میخواستم و یکی داشت اونو ازم میگرفت و دستمم به هیچ جا نمیرسید.....یادمه یه مفاتیح داشتم که از بس دعاهای توی اونو خونده بودم همش ورق ورق شده بود و دعایی نبود توش که نخونده باشم.....ولی فایده نداشت و هر روز که میرفتم از امید راجع به نتیجه جریانش میپرسیدم با جئابای مأیئس کننده امید مواجه میشدم که هنوز خبری نیست...دستمون به هیچ جا بند نیست و ....
یه جورایی امید هم بهم بی اعتنایی میکرد و نمیدونم واسه این جریان بود که فکرش مشغول بود و حسابی هم عصبانی بود یا اینکه من اینجوری تو فکر و خیالم خیالبافی میکردم.......ولی اصلأ مثل قدیما حال و حوصله منو دیگه نداشت....
کاری ازم برنمیاومد و فقط باید از خدا کمک میگرفتم...برای حل شدن مشکل امید نذر و نیازی نبود که نکرده باشم...یادمه یه روز افطاری واسه امید نذر کرده بودم که به بچه های خوابگاه آش رشته بدم....از صبح اون روز وقتمو گذاشتم سر آش رشته و همش موقعی که داشتم مهیاش میکردم از خدا کمک میخواستم و با خدا حرف میزدم که مشکل امید رو حل کنه.....اونروز همه بچه ها رو افطار آش رشته دادم و بهشون گفتم که دعا کنید همه مشکل دارا مشکلشون حل بشه.....
شبها همیشه کارم موقع خواب گریه بود و اونقدرگریه میکردم که بالشم خیس خیس میشد و از خستگی خوابم میبرد....این وضعیتی که داشتم باعث شده بود که جرأت نکنم تا یک ماه برم شهرمون...آخه مطمئن بودم که مامانم اینا میفهمیدن که یه مشکلی برام پیش اومده و بعید نبود که بیان کرمانشاه و جریان رو از هر کی که دم دستشون باشه بپرسن....خیلی لاغر شده بودم....
اون روزها رو همیشه به عنوان بدترین روزهای عمرم یاد میکنم و حتی الآن هم که دارم از اون روزها مینویسم و مرورشون میکنم چشمام مثل اون روزها پر از اشک شده و دلم یه جورایی میلرزه.....
غروبای ماه رمضون وقتی که کلاس داشتیم و تو دانشگاه بودیم,یه سرایدار داشتیم به اسم آقای صادقی که چای و خرما آماده میکرد و به بچه هایی که تو دانشگاه بودن میداد....سهم هرکی یه چای ویه خرما بود.....افطارهای خوبی میکردم تو دانشگاه آخه امید همه روهایی که من افطار دانشگاه بودم اونم بود و برام از آقای صادقی که خیلی باهاش رفیق بود دوتا خرما اضافه میگرفت..آخه میدونست که من چقدر خرما دوست دارم....بعضی موقع ها امید سهم خرمای خودشو هم به من میداد.....منم وقتی که شروع میکردم به افطار کردن همش واسه خود امید دعا میکردم که خدا هرچه سریعتر مشکل امید و حل کنه....به زور خودمو نگه میداشتم و بغضم رو میخوردم و با چشمای اشک آلود و دلی شکسته افطار میکردم.....
چه روزهایی....نمیدونم بگم یادش به خیر یا نه.....ولی بازم شکر که عاقبت خوبی داشت.....
سعیده
زیر لب(امید):
1/اولین امتحان سعیده اینجوری که میگه بد نبود.......
2/من فعلأ نمینویسم تا آتیشاتون خاموش بشه.......
3/دو سه تا متن بیشتر از سعیده ندارم و باید یه جورایی کشش بدم......ناراخت دیر آپ کردنامون نشید.....
4/چند وقتیه نمیدونم چرا اینقدر کارم سنگین شده....اعصابمون خورد شده.....نمیدونم یه پیکه یا میخواد همیشه اینیجور باشه.....
5/این باتری گوشیه هم اعصاب برام نذاشته.....کمک.....
6/امروز بازی سپاهان و پرسپولیس بود.عجب بازی مسخره ای کردن جفت تیم........اولین باخت پرسپولیس....یکی باید ایم مدافعین خود تیم رو بگیره به خورشون گل نزنن.اون از بازی با پاس...اینم از این بازی....گند میزنن به روحیه تیم....
پنجشنبه ششم دی 1386
مشکل امید.....
سلام,
شرمنده اگه دیر دیر و کم کم آپ میکنیم آخه من تو امتحانامم و زیاد نمیتونم وقت بزارم.ولی جبران میکنیم.....
بعد از جریاناتی که لیلا راجع به جزوه ها برام تعریف کرد با هزار تا دلخوری از دست امید رفتم دانشگاه....بد جوری به خاطر جزوه ها شاکی بودم یا بهتره بگم قاطی بودم حسابی هم از دست امید ناراحت بودم.....
کلاسمون تموم شدو قصد نداشتم که برم سمت امید ولی امید خودش صدام زد تا باهام یه کمی حرف بزنه....تا اومد شروع کنه به حرف زدن بهش گفتم که حیلی از دستش ناراحت شدم و اصلأ فراموش نمیکنم این قضیه رو...بیخیال نشدم و ازش علت این کارشو پرسیدم و گفتم که چرا جزوه ها رو از لیلا گرفتی؟؟؟!!! امید اظهار بی گناهی کرد و خسلی بی تفاوت گفت که منظوری نداشته....
خلاصه وقتی دیدم که فرصت خوبی پیش اومده ازش پرسیدم که چرا تا الان نیومده و علت غیبت غیر موجهش چیه.....
امید اولش خیلی طفره رفت و نمی خواست بگه ولی دید که من سمج وایستادم تا بشنوم شروع کرد به توضیح دادن....دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید.....امید اول حرفاش گفت که میخوام رک و بی پروا و بدون رودروایسی یه چیزایی رو بگم و اگه بعضی حرفها رو میشنوید باید پیشا پیش ازتون معذرت بخوام,بعدش شروع کرد.....
امید گفت که تو تابستونی که پشت سر گذاشتیم یکی از دخترهای همسایه یه مشکل بزرگ براش ایجاد کرده و و به امید تهمت بزرگی زده که الآن همه خونواده امید درگیر این مسئله شدن و نمیتونن بی گناهی امید رو ثابت کنن. الآن هم یک وکیل خوب گرفتن تا بتونن کاری واسه امید انجام بدن و ثابت کنن که امید بی گناهه....
فقط و فقط گوش میدادم و حتی سرم رو بلند نمیکردم. برام حیلی سخت بود و پذیرش حرفهای امید برام غیر ممکن و ثقیل بود . اصلأ متوجه نشدم که دارم گریه میکنم و اشکام همینجوری که سرم پایین بود داشت میریخت روی زمین.....ای خدا یکی داره امید رو ازم میگیره.....
ادامه داد که اگه نتونیم ثابت کنیم که این کار من نبوده بر خلاف میل باطنی خودم باید اون طرف رو عقد کنم...
وقتی این جمله رو گفت انگار تمام دنیا رو کوبیدن تو سرم....نا امید نا امید شده بودم....
امید میگفت که پارتی طرف مقابلشون تو دادگاه خیلی خرش میره و به احتمال بالای 99 درصد اونا برنده میشن در صورتی که من بیگناهم.....
اونروز غروب بدجوری دلم شکسته شد.حس بدی داشتم...تو دلم بهش گفتم پس کی وکیل من باشه؟؟!!!کی از من دفاع کنه؟؟!!!کی امید منو بهم برمیگردونه؟؟؟!!!گناه من چیه که الآن به تو وابسته شدم.اون همه سعی کردم که رابطه ای بین من و تو بوجود نیاد...حالا که محبتت افتاده تو دلم,حالا باید من چیکار کنم؟؟!!همینجوری سرم ÷ایین بود و اشک میریختم و این فکرها و حرفها داشت دیوونم میکرد....آخرین حرفهای امید وقتی دید که حالم زیاد طبیعی نیست این بود که امیدت به خدا باشه....فقط برام دعا کن....
هوا دیگه داشت تاریک میشد.اونقدر حالم بد بود که بدون خداحافظی و با اون کوه غمی که امید رو دلم کذاشته بود سنگین تر از همیشه راهی خوابگاه شدم.....پیاده رفتم...اصلأ تاب فکر کردن به این مشکل رو هم نداشتم چه برسه به اینکه واقعأ همچین مشکلی برام پیش اومده باشه.....همش اینو تکرار میکردم که خدایا این غم برام خیلی سنگینه....خودت سبکش کن....نمیدونم چه جوری دو در خوابگاه رسیدم....تا رسیدم رفتم تو اطاق و هق هق با صدای بلند گریه میکردم.....ولی بازم بغضم نمیترکید و داشت خفم میکرد.....
با لیلا سر جریان جزوه ها قهر بودم ولی تا اومد تو اطاق دست انداختم گردنش و بدتر از قیل گریه کردم....حس میکردم بد بخت ترین آدم روی زمینم...بعد از کلی اصرار لیلا موضوع رو به لیلا هم گفتم....
لیلا گفت که سعیده به خدا دروغ میگه...محاله که همچین مشکلی داشته باشه....تازه اگرم واقعأ اینجور باشه که میگه مگه مملکت قانون نداره که هر کی هر کاری خواست بکنه تا به هدفش برسه؟؟؟؟مطمئن باش که اگه امید بی گناه باشه,ثابت میشه.....ولی بازم بهت دارم میگم که امید داره دروغ میگه...میخواد سر به سرت بزاره....
دوست داشنم باور کنم که دروغ باشه ولی نمیتونستم قبول کنم که امید بهم همچین دروغی گفته باشه...آخه به چه علت میتونسته این دروغ رو بهم بگه؟؟!!!!تازه یک ماه غیبت هم دلیل موجهی میتونست واسه راست بودن حرفهای امید باشه.....
سعیده
منم سلام,
سعیده خیلی پوشیده راجع به این مسئله گفت...بزارید من یه کم بازش کنم.....
اون روز به سعیده گفتم که برام مشکل بدی پیش اومده که اگه خدا کمکم نکنه زندگیمو تحت الشعاع خودش قرار میده و ممکنه که همه قول هایی که بهتون دادم نقش بر آب بشه.....
داستان رو اینجوری شروع کردم.....
گفتم تو تابستون چند وقتی بود که یکی از دخترهای همسایه روبروییمون با حرکات نا موزون خودش از پشت پنجره برای من,مدتی بود که فکر منو مشغول خودش کرده بود.....هر موقع منو از پشت پنجره میدید یا دست تکون دادن یا سوت میزد...واسه همینم مادرم گفته پسر این دختر آبرومون رو میبره ها...باهاش رفیقی؟؟؟؟بهش حالی کن که تو محله این کار رو نکنه.....اگرم رفیق نیستی یه جا که دیدیدش بهش بگو معنی این کارا چیه؟؟؟؟واسه همینم باهاش قرا گذاشتم تا ببینمش....وقتی که دیدمش بهم اظهار علاقه کرده و گفته که دوستم داره ولی من جریان شمارو یعنی سعیده خودمون رو بهش گفتم....قبول نکرد و از هم جدا شدیم....مدتی بود که دیگه اون حرکات رو از پشت پنجره نمیدیدم تا اینکه از دادگاه احضاریه برامون اومد که بیاد دادگاه خانواده.....
بعد از اینکه رفتیم دادگاه متوجه شدیم که این دختر خانم دیگه الآن دختر نیست و باعث بانی این مسئله رو هم من بیچاره معرفی کرده.....حالا هم درگیر این هستیم که یه جورایی بیگناهی خودمون را ثابت کنی...بنده خدا سعیده فقط اشک میریخت....
سادیسمسی نیستم ها!!!!اینکه چرا این مسئله رو به سعیده گفتم واسه خودش جریان داره که براتون بعدأ میگم......
امید
زیر لب:
1/ عید قربان مبارک......
2/سال نوی میلادی پیشا پیش مبارک....
3/کریسمس پسا پس مبارک.....
4/سعی نکنین هی بهم فحش بدین......بابا آخرش مهمه که اونم ختم به خیر شده.......
5/امروز اولین روز امتحان پایان ترم سعیده است.....دعا کنین براش.....
6/باتری گوشی یو700 مشکل داره....اگه جایی میشناسید که باتری اورجینال داشته باشه خبرم کنین......خدا خفه کنه این چینیارو که ...دن تو همه وسایلا.آدم نمیتونه به هیچی اعتماد کنه....
7/مامان و بابا و آبجی و عباس آقا و دایی رضا و زندایی و الهه رفتن تویسلند....عقد کنون دخترخاله است...من و احسانم موندیم تهران.....
8/امروز با یکی از برو بچ پادگان تماس داشتم.....بیچاره فوق الکترونیکه و الآن در به در کاره!!!!
9/دیگه نبینم کسی از کم بودن پستهامون ایراد بگیره ها.....اینم تلافیش...خوبه؟؟؟؟
دوشنبه سوم دی 1386
سوپرایز میکنیم.....
آقا جونم براتون بگه که من تخصص فوق العاده ای تو زمینه سوپرایز کردن دارم..میگین نه از سعیده بپرسید.....
روز پنجشنبه طی یک حرکت متحیرالعقول راهی نهاوند شدم بدون اینکه هیچ کس از اون طرف بویی ببره و کاملا فیلمی بازی کردم که حتی خودمم به خودم دست مریزاد گفتم...همه جوانب کار رو در نظر گرفته بودم تا هیچ کس متوجه نشه....
مثلا از اونجایی که شب عید بود و میدونستم سعیده واسه تبریک گفتن عید زنگ میزنه خونه جلو تر زنگ زدم به سعیده و گفتم که امشب مامان اینا دارن میرن خونه دایی و نیستن خونه....خودمم که هنوز بهش نگفته بودم که دارم میام اونجا....واسه همینم گفتم منم دارم میرم با محمد اینا بیرون...آخه محمد داره میره سربازی و بچه ها جمع شدن که ازش خداحافظی کنن....واسه همین جلوی کوچکترین نفوذی رو واسه زنگ زدن به خونه از طرف سعیده بستم....اگه زنگ میزد مامان اینا طاقت نمیاوردن و مطمئنا بهش میگفتن که دارم میرم اونجا.....
راهی نهاوند شدم....رسیدم دم درخونه سعیده اینا.....چشتون روز بد نبینه وقتی که زنگ زدم و در باز شد از ترس داشتم زهره ترک میشدم.....آخه سعیده رو با یه وضعیتی دیدم که هم خنده داشت و هم گریه.....سعیدهبادوم سوخته مالیده بود به ابروهاش و میشه گفت هرکدوم از ابروهاش به اندازه یه پشتی شده بود......دقیقا شده بود شبیه این رفیق منصور تو طنز چارخونه ....به خودم گفتم ای دل غافل دیدی اینا دخترشونو بهم قالب کردن!!!!نکنه شبا تغییر چهره میده و اینجوری میشه؟؟؟!!!!
بماند....کلی تعجب کرده بودن....همگی.....سعیده که فقط یه نیگاه به من میکرد و یه نیگاه به باباش....جا خورده بود حسابی.....این یه سورپرایز....
یه ساعتی گذشت و گفتم برو از تو کولم کادوی شب عید و شب یلداتو بیار و بازش کن....رفت و کادو آورد و بازش کرد.....یه گوشی سامسونگ U700 بود با یه ...ام....بگم؟؟...ام....یواش میگم....با یه ایرانسل توش....اه ...خوب چیه مگه....ایرانسله دیگه.....کلی خوشحال شد و کیف کرد....اینم یه سورپرایز دیگه.....
فقط اومدم یه آپی کرده باشم.....
راستی بابت نوشته ها هم همش تقصیر سعیده است.....بزارید بندازمش گردن سعیده.....اونه که کم کم مینویسه و من اینجا هیچکارم.....ولی بیچاره گناه داره....تو امتحاناشه آخه.....
امید
زیر لب:
1/الان دارم از شرکت می آپم........
2/کلی با داداش حرف زدم........
3/یه عالمه امروز قسط دادم.........
4/هیچ کس تو شرکت نیست و فقط منم .......
5/محمد قراره فردا اعزام بشه......بیچاره....دوماه .....یزد......
6/ادامه نوشته های سعیده تو آپ بعدی........منتظر باشین.

