تبليغاتX
گربه سگ

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

ددوددورودودو...امید اومده......

سلام,

میدونستم که فردا از صبح تا بعداز ظهر دانشگاه کلاس دارم و میتونم یه دل سیر امید رو ببینم....امید هم همون روز کلاس داشت...آخ خدا جونم شکرت.....

صبح نفهمیدم که چه جوری حاضر شدم ورفتم دانشگاه.....امید رو که از دور دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن...وای خدا چقدر دلم واسه امید تنگ شده بود.دیدن امید واسم از همه چی بهتر بود.این بار من بودم که با سرعت رفتم طرف امید و سلام کردم و میدونستم که مطمئنأ از چهره ام میفهمه که چقدر از دیدنش خوشحال شدم.....

اونقدر خودم ذوق زده بودم که متوجه رفتار سرد و بی روح امید نشدم....رسیدم خوابگاه...یه کم آروم و قرار که گرفتم تازه یادم اومد که امید خیلی بی تفاوت رفتار کرد....خلاصه این رو هم ندید گرفتم,چون کار واجب تری داشتم...آخه امید بهم گفته بود که جزوه درسهایی رو که نبوده براش ببرم تا اونم بتونه از روشون بنویسه و از کلاس عقب نیافته.....معمولأ جزوهای زیاد مرتب و خوبی نداشتم و هر کدوم رو رو یه چیزی مینوشتم,واسه همین اون روز بع داز دانشگاه رفتم چند تا دفتر و چند تا کاغذ کادو گرفتم و رفتم خوابگاه و شروع کردم به جمع و جور کردن جزوه هام....روی یه کاغذ هم بزرگ نوشتم که امشب من خیلی کار دارم و سرم شلوغه...از همه هم خوابگاهی های عزیز خواهشمندم مزاحم نشوند.....با تشکر سیعده. بعدشم زدمش روی در اطاقم و در رو بستم.اول دفترهامو کادو کردم وبعدش شروع کردم به پاکنویس کردن جزوه هام....

واسه اینکه کم و کسری نداشته باشه جزوه همه بچه هارو گرفته بودم هر چی که هر کدوم اضافه داشت تو جزوه خودم منتقل میکردم..میخواستم جزوه ای که میدم به امید کامل باشه تا کیف کنه....اون شب واسه انجام دادن این امر مهم تا نیمه های شب بدون اینکه شام بخورم روی جزوه هام کار کردم.به نظرم دیگه هیچ مشکلی نداشتند و فقط باید میرفتم و دو دسته تقدیم امید میکردمشون که اینم میموند واسه فردا اونم نه صبح بلکه بعدازظهر...آخه من اون روز صبح کلاس نداشتم.....

لیلا صبح رفت دانشگاه و واسه نهار برگشت خوابگاه.....سر سفره نهار بودیم که لیلا برگشت بهم گفت که راستی سعیده,امید جزوه هامو گرفت و برد واسه نوشتن.....

منو میگید باورتون نمیشه...فقط خدا میدونه که چه حالی شدم...تمام دنیا رو روی سرم خراب کردن.....دلم از غم داشت میترکید....چقدر دیشب ذوق میکردم واسه نوشتن جزوه ها....هر خطی رو که مینوشتم به امید این بودم که امید میخواد از روی این نوشته ها بخونه و جزوشو تکمیل کنه.....ولی با این گفته لیلا همه چی خراب شده بود....اصلأ برام قابل قبول نبود که امید همچین کاری بکنه....در کمال بیرحمی از لیلا جزوه گرفته بود.....

دعوای سیری با لیلا کردم و از سر سفره نهار بلند شدم و رفتم...به لیلا هم گفتم که خیلی نامردی...چون هر کی نمیدونست تو یکی دیشب دیدی که من با چه ذوقی واسه جزوه هام تلاش میکردم تا بدمشون به امید.....با لیلا قهر کردم و رفتم کلی گریه کردم.....ضربه بدی بهم زد.....

                                                                                                 سعیده

منم سلام,

اول از هر چیز..بابا فحش ندین.....صبر کنین.....عجبا.....گذاشتین رو رگبار؟؟؟همینجوری دارین فحش میدین.....بذارین منم حرف بزنم....یه لحظه صبر کنین....تروخدا....نزن!!!!این یکی دیگه داره میزنه......نمینویسما.....

آها.....باید تهدید میکرم؟؟!!!آی.....تو دلت فحش نده......

این چیزی که میخوام بگم واسه این نیست که بخوام خودم رو تبرئه کنم.....میدونم که اشتباه بوده کارم و نباید میرفتم جزوه های لیلا رو میگرفتم...اصلأ از همینجا معذرت خواهیمو اعلام میکنم و میگم سعیده خانم شرمنده که ناخواسته یه کاری کردم و اونجوری پکرت کردم.....

ولی اگه این حرفهامو بشنوید متوجه میشید که یه کمی هم حق با منه......بازم فحش میده!!!!!

اونروز به سعیده که گفتم جزوه برام بیاره ولی وقتی دیدم فرداش نیومد دانشگاه و منم که یک ماه نیم از دانشگاه دور بودم بدجوری حول برم داشته وبد که از درسها عقب افتاده بودم.....سعیده خودش میدونه که چقدر درس و کلاس و جزوه و استاد و نمره برام مهمه.....واسه همین وقتی دیدم سعیده صبح نیومد دانشگاه,به لیلا گفتم که جزوه فلان درسی رو که امروز نوشتی بده تا برم از روش کپی بگیرم.....فقط یه درس.....گوش کنین فقط یه درس....

تازه من از همه جا بیخبر که سعیده تمام دیشب رو رو جزوه هاش وقت گذاشته....از کجا باید میدونستم؟؟؟شما بگین....ولی خدایی وقتی این مسئله رو بعدها برام تعریف کرد خودم خیلی شرمندهشدم....با این حال که میدونستم کوچکترین تقصیری نداشتم و فقط محض زودتر رسوندن خودم به درس و استاد و بقیه بچه ها بود.....

این وسط تنها مقصر لیلای نامرد بود......خیلی موز مار بود این دختر.....از اون روز اول هم به سعیده گفتم که این اینجور آدمیه مواظب خودت باش,قبول نکرد تا بعدأ چوبشو خورد......

                                                                                           امید

 

زیر لب:

1/احسان هنوز از اردو نیومده......

2/سعیده مدار بلد نیست........

3/کار خوب پیش میره........

4/گشنمه.....

5/خبر خوب هم بی خبر خوب.....الکی بود.....نه اینکه الکی نوشته باشم ها.....اون جریانی که میخواست پیش بیاد الکی از آب دراومد......

6/شاید واسه شب یلدا آپ کنم...شایدم آپ نکنم......شایدم.....

7/محمد هم که داره میره سربازی.....قرار بود که امروز بیاد سراغم تا بریم بیرون و مراسم خداحافظی و از اینجور حرفها.....چرا هنوز نیومده خدا عالمه؟؟؟؟افتاده نیرو زمینی سپاه.....کرمان آموزشیشه.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 20:42 |  این پست   • 

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386

برگشتن امید.....

سلام,

روزی که قرار بود امید بیاد کلاس ویژوال داشتم و می دونستم که امید هم قراره بیاد واسه همین خیلی خوشحال بودم و اصلأ تو پوست خودم نمی گنجیدم.از صبح انتظار دیدن امید داشت منو دیوونه می کرد آخه خیلی وقت بود که ندیده بودمش.....

خلاصه به شوق دیدن امید رفتم دانشگاه و هر چی انتظارشو کشیدم ولی بازم خبری از امید نبود که نبود....مثل بقیه روزها پکر و ناراخت رفتم خوابگاه و تا جایی که تونستم گریه کردم....فردا  هم کلاس نداشتم....هیچ امیدی هم به اومدن امید نداشتم.....

صبح که بیدار شدم از خواب لیلا دانشگاه بود و میدونستم که امروز از صبح تا بعدازظهر کلاس داره و نمیاد....همش به امید فکر میکردم و به اینکه چرا نمیاد و به اینکه مشکلش چیه و هی گریه میکردم.....نمیدونستم که تازه با اومدن امید مسئله ای برام پیش میاد که روزی هزار بار از خدا آرزوی این روزهارو میکنم.....نمیدونستم که چی میخواد به سرم بیاد که ندیدن امید در قبالش هیچه......

غروب وقتی لیلا از دانشگاه اومد یک راست اومد تو آشپزخونه پبش من...آخه اون روز نوبت من بود و باید من شام درست میکردم....یادمه داشتم استانبولی درست میکردم.اومد و بهم گفت که مژده بده تا یه چیزی بهت بگم...ولی وقتی دید که من مثل اون موقع ها حال و حوصله ندارم خودش سریع حرفشو زد و گفت:امروز امید اومده بود دانشگاه و همش تو دانشگاه بود.....

خیلی ذوق کردم و از لیلا پرسیدم که باهاش حرف زدی؟؟!!!گفت:آره یه سلام احوال پرسی کردیم.گفتم که از من نپرسید؟؟؟سراغ منو نگرفت؟؟؟!!!لیلا جواب داد نه چیزی نگفت.....

اونقدر دمق شدم که شام رو نصفه کاره ول کردم واسه لیلا و رفتم افتادم رو تخت و یه بند گریه کردم....دلم واسه امید تنگ شده بود حسابی...دیگه طاقت دوری و ندیدنش رو نداشتم....خودم رو دلداری میدادم که فردا بری دانشگاه,امید خودش میاد و باهات حرف میزنه و بهت میگه که اونم دلش برات تنگ شده و همه چی تموم میشه...ولی دلم یه چیز دیگه میگفت...دلم آروم و قرار نداشت...همش شور میزد.....انگار میدونست که قراره چی سرش بیاد....انگار میدونست که قراره فردا امید چی بهش بگه......

                                                                                         سعیده

 

زیر لب(امید):

1/ممکنه تا چند روز آینده یه خبر بسیار مسرت بخش بهتون بگم....فعلأ بمونید تو خماری.....

2/کار و بار هم همچنان خوبه.....

3/جمعه ای آکواریوم رو تمیز کردم حسابی.....

4/بابا الآن داره با داداش حرف میزنه تلفنی.....

5/باید برم حموم یه دوش بگیرم....خیلی خورد و خمیرم....نمیدونم دارم مریض میشم یا اینکه دارم مریض میشم....

6/احسان هم رفته یه اردوی تحصیلی.....باید یه کم بیشتر به فکر باشه....اینجوری که پیش میره اون رشته ای که خودش میخواد فکر نکنم جواب بده.....

7/محمد هم قراره از اول ماه آینده یعنی شنبه همین هفته که داره میاد تازه بره سربازی....بیچاره دلم براش میسوزه.....البته افتاده نیرو زمینی سپاه....جتش بد نیست ولی دوسال الافی.....

8/شکر خدا گند مرخصی های ثبت نشده هم در نیومد و با کلی احترام و اجر و قربمام مرخصی هامو تا آخر خدمت ثبت کردم.....

9/اینم واسه غیبت طولانیم....آخه موجه بود...مریضم بابا.....

۱۰/چقدر نوشتم؟؟؟؟!!!!!.......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:16 |  این پست   • 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

فکر چاره باش دختر.....

سلام,

یه شب تا صبح به قضیه امید و غیبت غیر موجهش فکر کردم و تصمیم گرفتم فردا صبح برم و بهش زنگ بزنم تا خودم با گوشهای خودم بشنوم که چی شده و چرا امید نیومده کرمانشاه.....می خواستم ازش یه خبری بگیرم تا بلکه این دلم آروم بشه....

صبح که داشتم میرفتم سمت مخابرات صد تا صلوات نذر کردم بلکه امید خودش گوشی رو برداره و مجبور نشم که قطع کنم...دلم بدجور شور میزد.رسیدم مخابرات و رفتم تو کابین و گوشی رو برداشتم و شماره تلفن امید اینا رو که روی یه برگه داشتم درآوردم و با دستای لرزون شروع کردم به شماره گرفتن....ضربان قلبم همینطور بالاتر میرفت....صدای قلبمو تو کابین میشنیدم....بعد از چندتا بوق صدای امید رو شنیدم و خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم....خیالم اول راحت شد که امید سالمه...بعد از سلام و احوال پرسی گفتم که نگرانتون شدم و زنگ زدم ببینم واسه چی هنوز نیومدید دانشگاه؟؟؟کی قراره بیاد؟؟؟؟

امید خیلی ناراحت حرف میزد و اصلأ از زنگ من خوشحال نشده بود....انگار دلش اصلأ برام تنگ نشده بود....یه کم من و من کرد و بعدش گفت:یه مشکلی برام پیش اومده و شاید اصلأ نیام کرمانشاه و انصراف بدم....شاید اصلأ بیخیال دانشگاه بشم....شاید هفه بعد بیام و یه سر بزنم....گفتم چیزی شده؟؟؟جوابمو نداد و گفت:میام کرمانشاه و براتون توضیح میدم....بعدشم خیلی زود اینبار خودش خداحافظی کرد و قطع کرد....دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم و صداشو بشنوم ولی امید زود قطع کرد....

خوشحال بودم که باهاش حرف زدم و قراره که هفته بعد بیاد ولی مشکلم شده بود دوتا...امید رو ندیده بودم هیچ,این جریان چیه که به خاطرش میخواد انصراف بده....

برگشتم خوابگاه خیلی پکر و درب و داغون....لیلا در جریان بود که واسه چی رفته بودم بیرون واسه همینم ازم پرسید که چی شده,نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه و با گریه و زاری براش تعریف کردم.....لیلا یه کم دلداریم داد و گفت مطمئن باش که چیزی نیست و حالا شکر خدا خیالت راحت شد که سالمه....ولی مطمئن باش که مشکلی نیست...ترو خدا تو هم اگه اومد دیگه اینقدر اذیتش نکن این پسر رو...به خدا پسر خوبیه....بهش بگو که تو هم دل بستی...بهش بگو که راضی هستی...بهش بگو خیلی دوستش داری....

با خودم عهد بسته بودم که وقتی امید رو دیدم حتمأ بهش بفهمون که منم دوستش دارم و دیگه یه جورایی بهش دل بستم و بهش عادت کردم......(امید:دیده بود داره کار به جاهای باریک کشیده میشه,با خودش گفته تا این پسره نپریده برم و سریع کار خودمو بکنم....)

                                                                                         سعیده

 

زیر لب(امید):

1/شنبه دارم میرم پادگان.....اینا دست بردار ما نیستن.....خدا کنه گند مرخصیای ثبت نکردم در نیاد....البته واسه برنامهه میخوانم ها.....

2/کارم بدک نیست....با نظمی که اونجا حاکم کردم مدیر عامل بدجوری خواهان ما شده.....(چشم نخورم ماشالله)

3/بابا تازه فهمیدم که داداش این مدیر عامل شرکت,صاحاب کل نفت پارس جنوبیه!!!!! ا.ترکان معروف......

4/شنبه یه عالمه کار دارم.....

5/فردا باید برم سلمونی......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 19:35 |  این پست   • 

دوشنبه نوزدهم آذر 1386

امید کجاست؟؟؟؟!!!!شما خبر ندارین؟؟؟....

سلام,

آقایون و خانومهای عزیز خدومتتون عارضم که از اینجا به بعد یه کمکی حضور منو کمرنگ تر میبینید آخه اینم واسه خودش جریان داره....ها!!!جریانشو میخواید چیکار؟؟....گیر ندین بابا!!!!وای ماشالله چقدر لج بازید....مخصوصأ شما...آره با خود شما هستم....شاید یه چیزی باشه که نخوام بگم...اهه.....

خلاصه از اینجا سعیده هست و منم هستم ها نه اینکه به کل نباشم ولی سعیده پای ثابت هستش....عجبا هنوز داری میپرسی واسه چی من نیستم؟؟؟؟

باشه بردید..میگم...از اینجا به بعد اگه من بخوام تعریف کنم که همه چی معلوم میشه...پس بگذارید فقط سعیده براتون تعریف کنه که چیها گذشت تو ترم چهارممون.....فقط یه جاهایی شاید اومدم....ها؟؟بیخود؟؟؟عجب گیری کردیم از دست شماها....

ترم چهارم که شروع شد یه جورایی خیالم از بابت درسام راحت بود و میخواستم یه کم بیشتر تهران بمونم به خاطر هیچ دلیلی....فقط دوست نداشتم زود برم کرمانشاه.ولی بعدأ یه جریاناتی پیش اومد که باعث شد موندنم تهران علت پیدا کنه.......

                                                                                                   امید

 

منم سلام....

تر م چهارم شروع شده بود بی امید....دانشگاه برام اصلأ نه رنگ داشت نه بو(امید:مگه من چه بویی داشتم؟؟؟اینجوری میگی یه فکرای بدی میکنن بقیه....منظور این بود دیگه بوی ادکلن کلد نمیومد....)همینجوری روزها میگذشت ومن هیچ خبری از امید نداشتم.اصلأ اثری ازش نبود....مطمئن بودم تو کرمانشاه نیست چون اگر بود مطمئن بودم خبری ازش میشد و حتمأ دانشگاه میومد و کلاسهاشو غیبت نمیکرد آخه امید خیلی درساش براش مهم بود....هر چی تلاش کردم بازم نتونستم ازش خبری بگیرم......

بدجور دیگه داشتم دلواپسش میشدم....فکرم خیلی مشغول بود.باید اتفاقی افتاده باشه که امید اینجوری بی اطلاع نیومده....بالاخره دلمو به دریا زدم و رفتم از بعضی از دوستای نزدیکش پرسیدم ولی اونا هم گفتن که هیچ خبری از امید ندارن.باورتون نمیشه اگه بگم کلاسهای خودمو بعضی موقع ها نمیرفتم و سر ساعتهای کلاس امید اینا میرفتم تو دانشگاه تا اگه امید اومده باشه بتونم ببینمش.....

هر روز با هزار تا امید و آرزو(امید:امیدش که من بودم ولی آرزوشو نمیدونم کی بوده؟؟؟!!!!) خودمو آماده میکردم(امید:فکر نکنید منظورش آرایش مارایشه ها!!!) و راهی دانشگاه میشدم تا شاید دیگه امرو بیاد و ببینمش.....ولی بازم مثل رورهای قبل هیچ خبری از امید نبود که نبود...ناراحت و بی نصیب از دیدن امید برمیگشتم خوابگاه....حدود یک ماه یا شایدم چهل روزی شد که از امید خبری نشد.....روزگار منم به همین منوال میگذشت و هر روز هم بدتر از دیروز میشدم.....اواخر ترم پیش امید واسه اینکه تو درس به یکی از بچه ها کمک کنه خیلی باهاش نزدیک شده بود و میشه گفت اواخر ترم سوم هر شب خونه امید اینا بود....رفتم سراغ امین(منظورم همون پسره است دیگه)...ازش خواستم تا کمکم کنه....یه خبری از امید برام بگیره....گفتم زنگ بزنه تهران و ازش بپرسه که کی میاد کرمانشاه؟؟؟؟

تو اون مدت خیلی حالم بد بود دیگه همه میفهمیدن که دارم از یه چیزی رنج میبرم ولی فقط به لیلا که دیگه خیلی بهش نزدیک شده بودم گفته بودم که به خاطر امیده....

فردا به امید امین زود رفتم دانشگاه تا ببینم اون چیکار کرده و چه خبری از امید واسم اورده....

ازش که پرسیدم یه جورایی همش دست به سرم کرد و اصلأ جواب درست و حسابی بهم نداد این باعث شد که بدتر نگران امید بشم....بهم گفت که امید گفته که کار داره و معلوم نیست که کی بیاد کرمانشاه....اینم به جایی نرسید که....باید خودم یه کاری میکردم آخه اصلأ جوابهای امین هم منو متقاعد نکرده بود.....خیلی داغون شده بودم....

                                                                                                   سعیده

 

زیر لب:

1/تو که هنوز داری میپرسی واسه چی من یه مدت نیستم که؟؟!!!!گفتم بابا...برو بالا بخون دست از سرم بردار.....

2/کارم بدک نیست ....یه جورایی راحته و بلده کارم.میدونم باید چیکار کنم....

3/جمعه ای که گذشت تا تونستم فیلم دیدم....سینما پارادیزو رو تازه فهمیدم که دیده بودم...اونم خیلی وقت پیش....فقط سانسور شدشو....نیکیتا رو هم دیدم....جالب بود....آپوکالیپتو رو هم دیدم....اونم بد نبود....بلک بوک رو هم دیدم....خوب بود.....

4/مثل اینکه این مریضیه نمیخواد از خونه ما بره برون.گردشی شده.احسان آبجی,من,مامان,بابا,احسان,آبجی ,بابا....خدا رحم کنه که من و مامان نگیریم دوباره.

5/امشب سعید و خانومشو دخترش اینجان.....لازم به ذکر که سعید پسرداییم, هم سن منه......

6/اینجوری که پیش میره حالا حالاها نشه برم بلیط داداش رو بگیرم از رفیقش....کاشکی بدم پیک بیاردش....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:4 |  این پست   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

اول ترم چهارم....

سلام,

دیگه از خودم مطمئن بودم که دل کندن از امید برام محاله و تمام فکر و خیالم شده امید.هر شب تو تابستون خواب امید رو میدیدم و دوست داشتم زودتر اول مهر بشه تا برم دانشگاه و امید رو ببینم.

اول مهر با هزار تا امید و آرزو که تمام وجودم سراسر شوق دیدن امید بود دو روز زودتر از بقیه بچه ها رفتم کرمانشاه.....جای خوابگاهمون تغییر کرده بود و اینم خودش تنوعی بود برامون....فقط باید میرفتم خوابگاه و تختم رو تحویل میگرفتم و وسایلامو مرتب میکردم.....کار دیگه ای نداشتم و منتظر بودم که کلاسامون شروع بشه تا زودتر برم و امید رو تو دانشگاه ببینم....واسه اینکه بدونم امید چه روزهایی کلاس داره رفتم دانشگاه و برنامه درسی امید اینا رو هم یادداشت کردم....بد جوری دلم هوای امید رو کرده بود و دوست داشتم هرچه سریعتر امید رو ببینم,آخه خیلی خیلی دلم واسه امید تنگ شده بود....

روز دوم مهر بود که رفتم نوبهار تا یه کم واسه خودم انجام بدم که امید رو دیدم روی صندلی با دوستاش تو بلوار وسط نوبهار نشسته بودن...از خوشحالی داشتم بااااال در میاوردم(امید:حتمأ ردبول خورده بودی...آخه رد بول به شما بااااال میده).قلبم شروع کرد به تند تند زدن...وای خدا جونم شکرت...آخ جون امید اومده کرمانشاه....مسیرم رو یه جوری تغییر دادم تا از جلوی امید رد بشم و امید هم منو ببینه و زودتر بیاد دانشگاه....آخه روز اولی نیومده بود...

به خدا مطمئن بودم که امید منو دیده بود ولی هیچ عکس العملی نشون نداد,خیلی بی تفاوت بود....بد فرم پکرم کرد و حالم گرفته شد...واسه اینکه خودم رو دلداری بدم همش به خودم میگفتم یعنی امید تو رو دید؟؟؟!!!حتمأ متوجه نشد وگرنه محال بود که امید همچین برخوردی داشته باشه.....

خلاصه با این دلداری ها شب رو صبح کردم و فردا رفتم دانشگاه....تو دانشگاه منتظر امید بودم,میدونستم که امروز دیگه کلاس داره و با اخلاقی که ازش سراغ داشتم میدونستم که باید سروکله اش پیدا بشه....ولی هیچ خبری از امید نشد....

فردا....پس فردا....پسون فردا....(وایستادین تا همشو بگم؟؟؟!!!تا اینجاش بیشتر بلد نیستم)یک هفته گذشت ولی هیچ خبری از امید نشد که نشد....بدتر از همه اینکه دیگه تو نوبهار هم نمیدیدمش.....دلم میخواستش ولی نبود...خدایا امید کجاست؟؟!!افکارم بدجوری بهم ریخته شده بود و چون هنوز هم هیچ کس نمیدونست که دیگه من امید رو دوست دارم,باید خودم خودم رو دلداری میدادم...باید خودم کشف میکردم که ببینم امید کجاست و چرا ازش خبری نیست و نمیاد دانشگاه؟؟!!!!

از رفتارم تو خوابگاه لیلا که دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم متوجه شده بود که از چیزی دارم رنج میبرم.واسه همینم اونقدر پیله کرد بهم تا از زیر زبونم کشید....منم یه جورایی بهش فهموندم که دلم امید رو میخواد و دوستش داره.....به لیلا گفتم که بهم کمک کنه تا بتونم بفهمم امید کجاست و چرا نمیاد دانشگاه؟؟؟!!!!آخه دیگه نمیتونستم نسبت به امید بی تفاوت باشم....

                                                                                        سعیده

منم سلام,

بابا اون موقع یکی نبود به این دختر بگه که آخه دختر خوب تو هول بودی که زود اومدی,من که هول نبودم اول مهری بلند شم بیام سر درس و مشقم که!!!!!!تنها علت اینکه نرفته بودم دانشگاه این بود که میدونستم روزای اول دانشگاهمون خیلی بی در و پیکره و فقط باید بری دانشگاه الافی....یا استاد هست و بچه ها نیستن و یا برعکس....واسه همینم به خودم گفته بودم که تا حذف و اضافه نرم کرمانشاه.....از همه جا بیخبر که داره اتفاقات جالبی کرمانشاه میافته......یک گروه تجسس به سرکردگی سعیده ایجاد شده بود و پی من میگشتن.....سعیده بقیه اشو براتون تعریف میکنه....

                                                                                          امید

 

زیر لب:

1/اول از همه بگم خطم رو فروختم....خدا حافظ09122855871.....خدا وکیلی خداحافظی خیلی سخته ها....

2/شاید برم و یه خط دیگه بگیرم....فعلأ معلوم نیست.....شاید گوشیم رو هم عوض کنم...اونم معلوم نیست...شایدم اصلأ بیخیال همشون بشم....اونم معلوم نیست.....

3/نوشته های سعیده هم تموم شد و ته کشید....خدا میدونه تا کی باید منتظر نوشته های جدید بمونم.....

4/واسه مأموریت رفتن یه بنده خدا مجبور شدم که کارم رو از امروز شروع کنم.....روز اول بدک نبود...میشه گفت یه جورایی میشه امید وار بود بهش....

5/آبجی اینا و مامان اینا رفتند سفر.....تویسلند....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 19:7 |  این پست   • 

یکشنبه یازدهم آذر 1386

روزهاي سخت تابستون......

سلام,

همونجوری که خوب میدونستم اون تابستون خیلی سخت و دیر گذشت.اومده بودم خونمون اما دلم پیش امید جا مونده بود.اصلأ نمیتونستم باور کنم که اینقدر به امید وابسته شدم.هر روز از خدا میخواستم که واسه یه لحظه هم که شده حداقل صدای امید رو بشنوم.دلم واسه صداش هم تنگ شده بود.تمام وجودم امید رو میخواست ولی نمیتونستم هیچ کاری بکنم.خدایا چرا من قدر اون لحظه هایی که تو دانشگاه کنارش بودم رو نمیدونستم؟؟!!

خلاصه من دیگه تو خونمون بودم و به فکر امید که حتی یه جوری بتونم صداش رو بشنوم...تابستون اون سال سرمون خیلی هم شلوغ بود مامانم واسه یه ماهی رفته بود همدان پیش آرش و وقتی هم که اومد راهی سوریه شد و اکثر مواقع من و مریم خواهرم تنها بودیم خونه.آرشمون هم در شرف ازدواج بود و با شیرین خانمش نامزد بودن و هر از چند گاهی به بهونه شیرین میومد نهاوند...آخه آرش همدان سر کار بود...وقتی که تلفن زنگ میخورد با سرعت گوشی رو برمیداشتم که شاید صدای امید رو از اونطرف گوشی بتونم بشنوم ولی خبری از امید نبود که نبود....همش شیرین بود که به بهانه آرش زنگ میزد و وقتی که میدید من گوشی رو برداشتم میفهمید که آرش نیومده نهاوند و بدون هیچ صحبتی قطع میکرد....همش مزاحم تلفنی.....

قصد داشتم که واسه تلافی کار امید که روز تولدم یادش مونده بود و واسم کادو خریده بود که  روز تولدش که3مرداد باشه بهش زنگ بزنم و تولدش رو بهش تبریک بگم....همش دلم رو به این خوش میکردم که بالاخره اون روز صداش رو میتونم بشنوم....

روز سوم مرداد شد و گذاشتم که به قول معروف از خواب بلند شن....درست یادمه که اون سال تولد امید روز جمعه بود و میدونستم که همه خونواده امید الآن خونشون هستن واسه همینم گذاشتم ساعت 10 بشه و بهش زنگ بزنم....گوشی رو برداشتم و شماره رو با ترس گرفتم و همه وجودم داشت میلرزید.....صدای بوق میومد....گوشی برداشته شد و صدای امید از اون طرف گوشی که گفت:بفرمایید....

سریع سلام علیک کردم و مستقیم رفتم سر اصل مطلب که چون امروز روز تولدتون بود بهتون زنگ زدم تا تبریک بگم.خیلی هول شده بودم و دوست داشتم که باهاش حرف بزنم و ادامه بدم ولی به نفس نفس افتاده بودم و نمیتونستم ادامه بدم.به خدا قسم که داشتم صدای قلبم رو میشنیدم.....دیگه چند وقتی شده بود که وقتی با امید حرف میزدم دستپاچه میشدم و به فکر این بودم که خراب کاری نکنم....

تلفنم تموم شد و توی تمام اون تابستون من فقط اون چند دقیقه صدای امید رو شنیدم و دیگه هیچ....نه من زنگ زدم و نه امید...خیلی از دستش دلگیر شده بودم که خدایا چرا این پسر حتی یه روز هم دلش واسه من تنگ نشده که بخواد یه زنگ کوچولو بزنه و احوال منو بپرسه؟؟!!!خدایا پس چرا من اینقدر دلم هوای امید رو کرده و امید رو میخواد؟؟؟؟ هیچ وقت مزاحم های خونمون حرف نزدند و من همیشه منتظر صدای امید بودم...

                                                                                                         سعیده

منم سلام,

اون تابستون واسه منم خیلی سخت گذشت ولی به هر حال گذشت.روز تولدم قشنگ یادمه....یه روز جمعه بود و مامان اینا هم قصد کرده بودن که برن خونه عمو.ق....خدایا من چیکار کنم؟!!!اگه بریم اونجا و سعیده زنگ بزنه چی؟؟؟آخه لیلا بهم گفته بود که سعیده قصد داره روز تولدم بهم زنگ بزنه.....خدا خیرش بده اگه این رو بهم نگفته بود نمیدونم اون روز میتونستم اونقدر رفتم خونه عمو اینا رو لفت بدم یا نه؟؟!!!قشنگ یادمه اول صبح بلند شده بودم و منتظر تلفن....تا ساعتهای9-8:30احتمالش رو نمیدادم که بخواد زنگ بزنه ولی از اون ساعت به بعد منتظرش بودم....از این طرف همش اصرار که چرا من حاضر نمیشم....منم هر بار به یه بهونه معتل میکردمشون....این چه جورابیه....من این شلوار رو نمی پوشم.....پیرهن آستین کوتاهم رو که هنوز نشستین؟؟....خلاصه اونقدر بهونه آوردم,یاد ندارم تو طول زندیگم اینقدر بهونه تراشی کرده باشم....ساعت دقیقأ شد10و صدای تلفن دراومد....واسه اینکه نکنه کس دیگه ای گوشی ر برداره سعی میکردم که موقعیتم رو همیشه کنار تلفن حفظ کنم.به حاطر همین هم تونستم سریع گوشی رو بردارم....اون طرف گوشی سعیده بود....احوال پرسی و تبریک روز تولدمو سریع تموم شد...فقط1یا شایدم2دقیقه....بعد از تلفن با سرعت نور حاضر شدم و آماده رفتم خونه عمو شدم....همه تعجب کرده بودن که این تلفن چی بود که اینقدر منو شارژ کرده بود....شایدم هنوز متوجه نشده باشن که اونروز سعیده بود که باهام حرف زده.....

خلاصه اون تابستون خودم رو با تلفن زدنام به خونه سعیده اینا و قطه کردنشون خفه کردم....هر موقع که وقت میکردم یه زنگ میزدم نهاوند و اکثر مواقع سعیده خودش گوشی رو برمیداشت و منم تا وقتی که خودش قطع نمیکرد قطع نمیکردم تا بتونم بیشتر صداش رو بشنوم.....هیچ وقت حرفی بین من و سعیده پشت گوشی رد وبدل نشد....همیشه من براشون مثل یه مزاحم تلفنی بودم یا شایدم بهتره بگم همشیه تو خیالشون من شیرین نامزد آرش بودم...یادمه هر موقع که بابای سعیده گوشی رو برمیداشت و همش هی میگفت که:بووکم آرش هنو نیومیه ...(قابل توجه,یعنی: باباجان آرش هنوز نیومده)...اون تابستون رو فقط دلخوش بودم به تک زنگهام که به سعیده میزدم و صداش رو میشنیدم.....

                                                                                                          امید

 

زیر لب:

1/امروز کارو بارم رو تکمیل کردم و ان شاءالله از فردا میرم سر کار.... فعلأ ببینم کارش چطور هست.....

2/احسانمون هم بالاخره رفت سلمونی.....

3/راستی الهام خانم یه آدرسی از خودت جا میگذاشتی.....

4/هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی.....از این زمانه دلم سیر میشود گاهی......دارم گوشش میدم

5/چه نم نم بارون خوبی داره میاد.....دلم میخواد الآن بیرون باشم و قدم بزنم.....البته بهتره بگم دلم خواست الآن با سعیده باشم و زیر بارون قدم بزنیم.....
نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 19:50 |  این پست   • 

جمعه نهم آذر 1386

اگر بار گران بودیم...رفتیم!!!!

سلام,

فردایی که اصلأ دوست نداشتم سرو کله اش پیدا بشه,اومد و باید وسایلمو جمع میکردم و راهی شهرمون نهاوند میشدم.....ساعت9:30-9قرار بود که برم سمت ترمینال....خیلی کسل و بی حوصله بودم...از همه بچه های خوابگاه خداحافظی کردم جز لیلا!آخه میخواست تا با من بیاد ترمینال.....

از در خوابگاه که زدیم بیرون شکه شدم....این امیده که وایستاده سر کوچه خوابگاه؟؟؟؟!!!!داشتم از خوشحالی بال در میاوردم و حتی از زور خوشحالی و ذوقی که داشتم چند قدمی هم داشتم میدوییدم که برم سمت امید ولی یک دفعه یادم افتاد که باید خودمو کنترل کنم.....لیلا نامردی نکرده بود و آمار دقیق پروازمو به امید داده بود و امیدم مثل همیشه منتظر موقعیت تا منو خوشحال کنه.....

می خواستیم ماشین دربست بگیریم که امید گفت که خودش آژانس گرفته و سرکوچه منتظره....یه رنو مشکی بود درست یادمه...خودش جلو نشست و من و لیلا پشت سر نشستیم.....خیلی دلم تنگ بود...خیلی غم داشتم انگار داشتن جونمو از بدنم جدا میکردن...

خلاصه رسیدیم ترمینال....کنار مینی بوسهایی که قرار بود باهاشون برم نهاوند پیاده شدیم و خداحافظی و کلی تشکر کردم از امید و دیگه نتونستم که خودمو جلوی امید نگه دارم و زدم زیر گریه....اگه بدونید چهجوری گریه میکردم؟؟به پهنای صورتم داشتم اشک میریختم....دروغکی هم هی میگفتم که دلم واسه بچهه ای خوابگاه,مخصوصأ لیلا تنگ میشه و واسه این دارم گریه میکنم.....ولی خودمم خوب میدونستم که دروغه و این سه ماه تعطیلی تابستون رو نمیتونم بدون امید تحمل کنم....واسه اینکه بدونم رفتنیم و سریع به وضعیت عادت کنم رفتم و سوار ماشین شدم و سر صندلیم نشستم.....خدایا چه حس بدی بود.....تازه داشتم طعم تلخ جدایی رو که این همه تو کتابها خونده بودم و تو فیلمها دیده بودم,می چشیدم.....اصلأ نمی تونستم به خودم مسلط باشم و فقط یه بند گریه میکردم....ماشین آماده حرکت شده بود..وای خداجونم..کاشکی ماشین حرکت نکنه....کاشکی خراب بشه تا من بتونم امید رو بیشتر ببینم....چشم دوخته بودم به صورت امید و تند تند اشک میریختم....کف دستم رو به نشونه خداحافظی روی شیشه گذاشتم,همون لحظه امید هم دستشو روی شیشه گذاشت...درست مثل آیینه دست من....این بهترین دلداری بود که امید می تونست تو اون لحظه به من بده...ماشین حرکت کرد و خیلی زود امید از جلوی چشمام محو شد....دست کم امید رو دو ماه دیگه میتونستم ببینم...حتی فکرش هم بران خیلی سخت بود....خدایا خودت باید کمکم کنی تا بتونم دوری امید رو تحمل کنم....

دیگه حتی نمیتونستم به خودمم دروغ بگم و از ته دل و با تمام وجود میدونستم که امید رو دوست دارم.....

                                                                                                  سعیده

منم سلام,

خیلی جالب بود....خدایی بعضی موقع ها که یاد بعضی خاطراتمون میافتم هنوز همون حس اون موقع بهم دست میده و یه جورایی دلتنگ میشم....

من حرف زیادی ندارم و همشو سعیده,مو مو براتون تعریف کرد...نمیخوام با وراجیهام مزه صحبتهای سعیده  رو از بین ببرم.....

                                                                                                    امید

 

زیر لب:

1/یه عالمه فیلم از محمد گرفتم.....

2/فردا باید برم یه سری مدارک دیگه پست کنم....

3/یه خبرای خوبی هم راجع بع یه بانک شنیدم....باید برم تحقیق کنم ببینم صحت داره یانه...بعدأ بهتون میگم.

4/امروز امتحان بانک مرکزی بود.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 15:45 |  این پست   • 

چهارشنبه هفتم آذر 1386

چرا ويلا ندادی ..کنار دريا ندادی؟؟!!!

سلام,

فردا صبح زود بلند شدم و تصمیم جدی گرفتم که برم دانشگاه و کادو رو به امید پس بدم.تو دانشگاه طبق روال معمول دیدمش.صداش زدم.اومد جلو تر و بعد از سلام و علیک و کلی تشکر بابت اینکه یادم بوده.....بهش گفتم که این برام خیلی مهم بوده که به یادم بوده و امسال اولین نفری بوده که تولدمو بهم تبریک گفته و همین واسم کافیه.درسته ممکنه بی ادبی باشه ولی اومدم که کادو رو بهتون پس بدم.من و کادو رو نمیتونم قبول کنم.خیلی هم شرمنده هستم که دارم این کار رو انجام میدم ولی شما هم شرایط منو درک کنید.کلی واسش صغری و کبری چیدم و امید هم خیلی خوب به همه حرفهام تمام و کمال گوش داد و وقتی صحبتهام تموم شد برگشت و بهم گفت که : من کاری نکردم که شمارو ناراحت کنم و ازتون میخوام که این هدیه ناقابل رو قبول کنید....

من دوباره شروع کردم که نه..نمیشه...نمیتونم....آخه.....که ییهویی امید خیلی جدی گفت که پس خودتون ببرید بندازیدش تو سطل زباله و با انگشتاش سطل زباله ای که گوشه سالن بود رو اشاره کرد....خیلی جدی بود و تا حالا امید رو اینطوری ندیده بودم بهتره بگم که این اولین باری بود که عصبانیت امید رو دیدم...یه جورایی دست و پامو گم کردم و سریع گفتم که دستون درد نکنه ممنون و کادوشوش قبول کردم....جریان کادو بدون شمشیر کشی حل شد و وقتی دیگه داشتم حرفهای آخر رو میزدم امید بهم گفت که:خانم محمد خانی میتونم شماره تلفن خونتون رو داشته باشم آخه از خانم سلیمانی که پرسیدم گفت اجازه نداره که شماره شما رو بهم بده حالا می خوام از خودتون بگیرم......شاید قسمت شد و تابستون مزاحمتون شدیم....

نمیدونم چی شد که بدون هیچ چون و چرایی قبول کردم(امید:من میدونم,حالا بهتون میگم چرا!!!) و شماره خونمون رو به امید دادم.....وقتی هم که داشتم شماره رو واسه امید می خوندم بدون اینکه هیچ قصدی داشته باشم به امید گفتم که من فردا دارم میرم نهاوند.....

                                                                                               سعیده

منم سلام,

همه حرفهای سعیده رو شنیدید حالا من براتون میگم قصه چی بوده.اصلأ زمین تا آسمون فرق میکرده بابا....

وقتی که یه کم رابطمون بهتر شد,درست یادم نیست بعد از نامزدیمون بود یا تو ترم چهارممون بود,از سیعده پرسیدم که چرا اونروز یعنی همین فردای تولدش اومد و کادویی رو که بهش داده بودم برام پس آورد؟؟

میدونید جوابم چی بود....؟؟؟

خجالت میکشیده؟؟؟؟نه بابا....

واسه حرف بچه های خوابگاهشون؟؟نه اینم اون چیزی نیست که سعیده بهم گفت....

خوب خیلی فشار نیارید الآن بهتون میگم چی جوابمو داد...خیلی راحت و بدون هیچ رودروایسی برگشت وبهم گفت آخه من از بوی ادکلن بلو لیدی بدم میاد......اصلأ بوشو دوست نداشتم....

منظور همون چرا ویلا ندادی و از این حرفها......

راجع به تلفن خونشون هم خیلی تو شک بودم که همچین ریسکی بکنم و بهش بگم یا اینکه نه!ولی به هر حال دلم و زدم به دریا و ازش خواستم که تلفن خونشون رو بهم بده و سریع چشمامو بستم که نبینم چی ممکنه پیش بیاد....آخه خیلی واسه خودم هم غیر منتظره بود چه برسه به سعیده....ولی برای اولین بار خیلی معقولانه و بدون هیچ اعتراضی قبول کرد وشماره رو واسم خوند و منم بادداشت کردم.حالا نمیدونم میشه گفت معقولانه یا اینکه به خاطر اینکه نکنه من از دستش بپرم این کار رو کرد.خودم داشتم شاخ در می آوردم....

                                                                                      امید

 

زیر لب:

1/کارت پایان خدمتم رو دیدم و حتی تو دستام هم گرفتمش ولی خریت کردم و نرفتم یه کپی ازش بگیرم...آخه واسه بعضی استخدامی ها نیاز میشه....خود.....(بوق)شون هم که اجازه بهم ندادن یه کپی ازش بگیرم...خریت رو میبینین....میتونستم خودم کپی بگیرم و بازم چوب صداقتم رو خوردم.....

2/ممکمه از دو شنبه یه جایی مشغول به کار بشم فعلأ...علی الحساب....

3/فردا باید برم دارآباد......

4/سعیده رو پیچوندن بد جور با امتحانهای میان ترمش......

5/راستی نمیدونم چرا اکسپلوره من با آندر لاین مشکل داره,این لینک رو نمیتونه باز کنه: hura_0.persianblog.ir

6/آبگوشتم داره یخ میکنه برم شامم رو بخورم......راستی بفرمایید آبگوشت.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:21 |  این پست   • 

دوشنبه پنجم آذر 1386

تولد تولد تولدم مبارک.....

سلام,

دیگه تمام نمره های ترم سوممون هم اعلام شده بود و می دونستم که هیچ بهانه ای برای موندن تو کرمانشاه ندارم.حس غریبی داشتم وقتی به این فکر میکردم که تعطیلات تابستون داره شروع میشه و باید کم کم از کرمانشاه برم و از بچه ها و خوابگاه دور بشم یه جورایی پشتم میلرزید و بدجوری دلتنگ میشد میشدم.نمی خواستم قبول کنم و حتی به خودم هم دروغ میگفتم.دلتنگی من به خاطر کرمانشاه و بچه ها و خوابگاه نبود بلکه تمام دلتنگی هام به خاطر امید بود ولی بازم نمی خواستم باور کنم که دیگه نمی تونم از امید جدا بشم.....

وسایلمو جمع کرده بودم که واسه تعطیلات برم شهرمون و قرا بود بعد از ظهر حرکت کنم.صبح بعد از اینکه کارامو تموم کرده بودم تو خوابگاه,رفتم دانشگاه تا امید رو واسه یه بار دیگه از دور ببینم وبعد برم.رسیدم دانشگاه و وقتی که امید رو دیدم تمام دلتنگی های دنیا تو دلم ریخت.با خودم عهد کردم که چند روز دیگه بمونم بعد برم....چند روز دیگه بیشتر نمونده بود تا تولدم و باید شهرمون میبودم البته فقط واسه کادوهاش...(امید:اینجا بعضی چیزا معلوم میشه هاوووتوجه که داشتید منو فروخت به کادوهای روز تولدش...دیدید؟؟!!)ولی وقتی امید رو دیدم کاملأ تصمیمم عوض شد و موندن کرمانشاه رو واسه اینکه بتونم چند روز بیشتر امید رو ببینم به همه چی ترجیح دادم...(امید:همونطور که گفتم دیدید چطور منو فروخت؟؟!!!البته بعدش چون جنس بونجول بود سریع پسش دادن بهش....).

یه دل سیر امید رو نیگاه کردم و دوباره برگشتم خوابگاه.لیلا به خاطر تحویل یکی از پروژه هاش مونده بود دانشگاه.چون کارشون هم طول میکشید من مجبور شدم خودم تنها برگردم خوابگاه.....

بعد از ظهر وفتی که لیلا برگشت چون حسابی منو شناخته بود ازم خواست تا بریم تو حیاط خوابگاه و یه چای بخوریم و یه کم حرف بزنیم.....بهم گفت که کارم داره و نمی خواد بقیه بچه ها متوجه بشن...

بعد از کلی مقدمه چینی که امروز امید راجع به من با لیلا حرف زده و لیلا هم بهش گفته که من قراره چند روز دیگه بمونم,لیلا گفت که امید گفته که تولدت رو هم بهت تبریک بگم و دست کرد تو کیفش و یه کادو در آورد و گفت که امید ازش خواسته تا کادو رو برسونه به من!!!!خیلی جا خورم.آخه امید از کجا میدونسته که تولد من نزدیکه؟؟!!!نمی دونستم کادوشو قبول کنم یا نه؟!!ولی سریع بازش کردم چون داشتم از فضولی میمردم و تازه عاشق کادو باز کردن هستم....دیدم که یه ادکلنه...وقتی که حس فضولیم کاملأ ارضا شد تصمیم گرفتم که فردا ببرمش و به امید پسش بدم.چون نمیتونستم قبولش کنم(امید:حالا بهتون میگم واسه چی نمی تونست قبولش کنه....).تازه خیلی داشت قضیه بین من و امید جدی میشد و به قول معروف داشت کار بالا میگرفت.....

                                                                                              سعیده

منم سلام,

هیچ وقت اون روز یادم نمیره....چند بار به خودم محک زدم که ببرمش و به خود سعیده کادوشو بدم ولی بازم جرأت نکردم و می دونستم که با یه عکس العمل غیر منتظره مواجه میشم و ممکنه همه متومجه بشن.واسه همین هم گذاشتم که وقتی لیلا تنها شد بردم و کادوشو به لیلا دادم....از اونجایی که من درسم خیلی خوب بود (و هست) همه واسه کمک کردنشون یه جورایی هرچیز معقولی که ازشون می خواشتم واسم انجام میدادن از جمله آمار دقیق شناسنامه سعیده....واسه همینم می دونستم که تولد سهیده کی بود و خدا خدا میکردم که تا نزدیکیای تولدش کرمانشاه بمونه تا بتونم یه جور یه کادویی بهش بدم...

با هر بد بختی که بود بالاخره تصمیم گرفتم که واسش یه ادکلن بخرم و کادو کنم و برسونم دستش و موفق به این کار هم شدم.ولی جالب فردای اون روز بود که کاد رسیده بود دستش....اومد جلو....

ای وای بقیه این متن واسه یه روز دیگه است....خوب شد متن بعدی سعیده رو دیدم ها وگرنه خرابکاری میشد...

                                                                                                امید

 

زیر لب:

1/فردا باید برم کارت یه امتحان رو بگیرم....یه جا هم مصاحبه دارم.....

2/عباس آقا یه عکس رو بهم نشون داد که خیلی جالب بود....عباس آقا دم در موزه ایران باستان با افشین قطبی عکس انداخته بود.آره همون مربی پرسپولیس......

3/اوه اوه...نود شروع شد.....

4/واسه یه پاور پوینت دومیلیون قرارداد.....خدایا....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:6 |  این پست   • 

شنبه سوم آذر 1386

گل.....

سلام,

از اینکه شبکه پاس شده بودم خیلی خوشحال بودم و همش به دعا به جون امید میکردم که بانی خیر شده بود.خدا خیرت بده پسر که نمرمو درست کردی.خلاصه کارم شده بود دعا به جون امید کردن چون نمیدونید چقدر خوشحالم کرده بود.با خودم فکر کردم که یه جور درست و حسابی ازش تشکر کنم.آخه دیگه خیلی بی معرفتی بود که کارشو ندیده بگیرم و بی ارزش کنم و به روی خودم نیارم.کار کمی نکرده بود که!!!!!

نمیدونستم چه جوری بهش بفهمونم که خیلی خوشحالم کرده و قدر و ارزش کارشو فهمیدم.می ترسیدم براش کادو بخرم.بعد امید راجع بهم چی فکر میکرد؟؟؟نکنه کار بدی باشه؟؟؟؟خلاصه بعد از دو روز و دو شب فکر کردن به این نتیجه رسیدم که با یه شاخه گل از زحماتش تشکر کنم که نه زیاد جلوه بدی داشته باشه و نه بخوام ارزش کارشو کم کرده باشم و با پول سنجیده باشم.

خوابگاه ما تو بهترین محله کرمانشاه بود و تو خیابوناش چند تا گل فروشی اساسی بود....تمام گل فروشیها رو گشتم تا غنچه گل رزی رو که می خواستم از بین اون همه گل فروشی و اون همه گل پیدا کردم.خیلی سخت بود و کل بعد از ظهرمو گرفت.اونقدر انتخاب گل طول کشید که هوا داشت رو به تاریک شدن میرفت و مجبور شدم که فردا برم دانشگاه و امید رو ببینم.

خلاصه گل رو انتخاب کردم و با کلی تذکر و توصیه به گل فروش,ازش خواستم تا غنچه رز رو توی طلق جعبه ای شفاف بگذاره تا از توش معلوم باشه و یه کاری کنه تا فردا صبح همینطوری تازه و سر حال و شاداب بمونه....گل فروش بیچاره که از ایرادهای من کلافه شده بود با تمام تجربه چندین و چند ساله اش گل رو واسم پیچید وتزئین کرد.به نظرم میومد که این گل بتونه همه حرفایی رو که میخوام به امید بزنم,بهش بفهمونه که چقدر از کارش خوشحال شده بودم.البته الآن که فکر میکنم میبینم تشکر بهانه بوده و من دلم چیز دیگه ای میگفته که نمیخواستم قبول کنم و داشتم خودمو گول میزدم......(امید:آره بابا...من میشنیدم دلش چی میگه...میگفت:تو چقدر خوبی...چقدر مهربونی....آی ترو خدا....من میخوام زنت بشم...بیا خواستگاریم....و یه عالمه از این حرفها که به دلایلی باید بعضی هاشو سانسور کنم.....).

فردا صبح بلند شدم و گل رو توی یه نایلون گذاشتم تا معلوم نشه و کسی نبینه.راهی دانشگاه شدم.امید تو حیاط بود و چون اول صبح بود دانشگاه شلوغ نبود و با رعایت کردن جوانب احتیاط رفتم جلو و آروم سلام کردم و دور و برم رو زیر نظر داشتم که نکنه یه وقت کسی ببینه.بعد از اینکه جواب سلامم رو شنیدم و حال واحوال پرسی کردم گل رو بیرون آوردم و دادمش به امید و سرم رو از زور خجالت پایین انداختم و هیچی دیگه نگفتم...امید بلافاصله گفت که این بابت چیه؟؟؟با دستپاچگی برگشتم و گفتم برای تشکر به خاطر اینکه زحمت کشیدید و باعث شدید شبکه پاس بشم....بعدشم سریع خداحافظی کردم.قبل از اینکه برم گفتم خواهش میکنم که زود ببریدش خونه تا کسی شمارو ندیده..میترسم بچه ها بفهمن که این گل رو من بهتون دادم....ترس از این داشتم که نکنه امید پی برده باشه که تو دلم چی میگذره؟؟!!!...

                                                                                         سعیده

منم سلام,

من فقط یه چیز بگم و برم.اونروزی که سعیده بهم گل داد خیلی چیزا واسم جالب بود....

یکی اینکه اصلأ از سعیده بعید بود که بخواد اینجور کاری بکنه...نه اینکه بگم فکر کرده وظیفم بوده تا براش نمره بگیرم یا اینکه قدر کارم رو نفهمیده باشه ها..نه!!!فکرشو نمیکردم که این دختر که اینقدر حرف دیگران براش مهم بود بخواد تو دانشگاه بیاد جلو و از همه مهمتر اینکه بهم گل رز بده.....اینبار مثل اینکه پاشو گذاشته بود رو همه تفکراتش و به قول معروف گفته بود گور بابای حرف دیگران....

یکی دیگه اینکه اولین چیزی که به عنوان هدیه از سعیده بهم رسید همین گل بود....چرا موضوعش باید گل باشه اونم از نوع رز؟؟؟چرا تشکر رو با نمیدونم یه چیزی غیر از گل رز ابراز نکرد؟؟؟؟اصلأ اگه واقعأ به عنوان تشکر بود چرا باید قایمکی باشه؟؟؟خوب بایکی دوتا از دوستاش میومد جلو و خیلی راحت حرفشو میزد....(حالا که نوشته هاش رو میخونم می فهمم ها ولی اون موقع برام جالب بود).فکر کردم که دیگه تمومه و سعیده دلش رو باخته و برنده بازی من شدم....البته زیاد هم بیراه فکر نمیکردم....

خلاصه باورتون نمیشه بهتون بگم کل مراسم تقدیم گل ظرف مدت15-10ثانیه تموم شد.اونم با چه وضعی....به قول آبجیمون طی یک عملیات چریکی....تازه بعدشم کلی خواهش و قسم که زود برم خونه تا کسی نبینه....

                                                                                        امید

 

زیر لب:

1/خیلی جالبه...امروز یه چیز جالب رو فهمیدم که تو محیط مجازی هم میشه کلاهبرداری کرد یا اینکه کلاه سر مردم گذاشت....اونم از نوع اینکه خودتو جای یه کس دیگه جا بزنی و واسه دیگرون کامنت بزاری.....

2/ديروز رفتیم و اسه ماشین آبجی اینا روکش صندلی گرفتیم.....

3/همین الآن یکی از برو بچ پادگان که کارتشو گرفته بهم زنگ زد,اگه خدا بخواد داره یه کار میندازه تو دامنون....برنامه نویسی....

4/خدا خفت کنه محمد...بزن اون فیلمها رو دیگه.....

5/داداشی اصلأ سبک نوشتن این بنده خدا اینجوریه...نه اینکه یه کم سنش بالاست و کلی هم تجربه دنیایی کسب کرده,همه رو پسر و دختر خودش میدونه.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:55 |  این پست   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

شبکه های کامپیوتری......

سلام,

یادمه آخرین امتحان ترم سوممون شبکه بود.همون سر جلسه فهمیدم که چه گندی زدم و مطمئن بودم که پاس نمیشم.آخه همیشه آخرین اکتحانها واسه آدم حسی نمیمونه که بخواد درس بخونه.برگه رو که تحویل دادم و به فکر این افتادم که یه جوری برم پیش استاد و ازش بخوام یه دهی بهم بده تا پاس بشم.به فکر راهی بودم که هر جوری شده نمره شبکه رو جور کنموتوحیاط رو نیمکتها نشسته بودم و تو فکر بودم.....

از قیافم هر کسی می فهمید که خیلی امتحان رو خراب کردم.ناراحت و عصبی....منتظر بودم تا بقیه بچه های خوابگاه از سر جلسه بیان بیرون تا با هم بریم خوابگاه....لیلا بهم گفت اینقدر خودم رو ناراحت نکنم و دو سه روز دیگه میریم پیش استاد(خانم تکلو) و یه جوری ازش نمره میگیریم....گفتم دو سه روز دیگه دیر نیست؟گفت که نه تازه دو روز دیگه استاد برگه هارو میبره واسه تصحیح کردن.....

سه روز بعد با لیلا رفتیم دانشگاه علوم پزشکی تا استاد رو اونجا ببینیم آخه استاد مدیر مسئول سایت دانشگاه علوم پزشکی هم بود و اونجا هم کار میکرد....

وقتی رسیدیم اونجا با کمال تعجب امید و یکی از دوستاش رو اونجا دیدیم!!!برام جالب بود که امید اونجا چیکار میکنهاز یه طرف هم خیلی هم خجالت کشیدم چون میدونستم الآن امید فهمیده که من واسه نمره اومدم اینجا.... امید تو سالن وایستاده بود و من و لیلا وارد اتاق استاد شدیم ولی همش تو فکر این بودم که این پسره دوباره از کجا فهمیده که من میخوام بیام اینجا که اونم اومده بود اینجا.....خلاصه با استاد شروع کردیم به صحبت کردن مه استاد محمدخانی هستم و واسه این اومدم اینجا که بهم یه نمره ای بدی تا این درس رو پاس بشم,هنوز حرفهام تموم نشده بود که استاد پرید وسط حرفهام همین الآن نامزدت اینجا بود,آقای نیک بخت.سفارشات لازم رو کرد تا پاست کنم و منم بهش گفتم به خاطر اون نمره بهت میدم و پاست میکنم.از خجالت سرخ سرخ شده بودم(امید:هنوز یه طرفش خوب سرخ نشده بود!!!!)و سرم رو پایین انداختم و نمیدونستم چی جواب بدم.هم خوشحال بودم و هم شوک زده....من.....امید.....نامزد.....این حرفهارو داشتم حلاجی میکردم(امید:منظورش اینه که داشت واسه این حرفها حسابی ذوق میکرده ها!!!!) که استاد شروع کرد به نصیحت کردنم.....خانم تو چرا اینطوری درس میخونی...تو چرا اینطوری هستی و لی در عوض نامزدت اینقدر درس خونه؟؟الآن اون این درس رو بیست گرفته و تو اومدی که پاس بشی؟؟!!!.....خلاصه استاد تا تونست نصیحتم کرد که مثل امید درس بخونم.....(امید:عمرأ هیشکی مثل من نمیتونه درس بخونه....).

حالا دیگه دلیل اومدن امید رو خوب فهمیده بودم.به خاطر من امید اومده بود اینجا پیش استاد....همش تو دلم ازش تشکر کردم و دعا به جونش کردم.خیلی خوشحال بودم که نمره این درس رو هم گرفتم ولی امید چرا منو نامزد خودش معرفی کرده بود؟؟!!(امید:نه اینکه تو هم بدت میومد!!!!).

از اتاق استاد اومدیم بیرون و امید هنوز اونجا بود و اصلأ نگاهم نکرد تا نکنه خجالت بکشم ولی من صداش زدم تا ازش تشکر کنم....

+:ببخشید آقای نیک بخت....

خیلی جدی برگشت و بهم گفت که:

-:آقای نیک بخت بابامه و الآنم تهرانه.....من امیدم.

دوباره خون تو تمام بدنم به جوش اومد و انگار بدنم داشت آتیش میگرفت و تمام حرارت داشت از تو لپام میزد بیرون و طبق معمول قرمز شده بودن,ولی کم نیاوردم...(یه جورایی هم خیلی از جوابی که بهم داده بود کیف کردم و خوشم اومده بود)

+:پس آقای نیک بخت پسر یا همون نیک بختک...ازتون ممنونم که به خاطر من اومدین اینجا.دستون درد نکنه.خوشحالم کردین خیلی....

-:خواهش میکنم,وظیفه ام بوده....

خداحافظی کردم و سریع راهی خوابگاه شدیم....همش تو این فکر بودم که یه جوری باید درست و حسابی عوض این کار امید رو در بیارم و با یه تشکر خشک و خالی درست نیست.....

                                                                                                  سعیده

منم سلام,

ترو خدا ببنید من واسه این دختر چه کارها که نکردم؟؟!!!من هنوز واسه خودم یک بار پیش استاد نرفتم.بگذریم...بازم روال عادی از قیافه سعیده همه چی معلوم بود که سعیده یه چیزی بدتر از افتضاح امتحان شبکه رو پشت سر گذاشته و فکرشو مشغول نمره این درس کرده.....بازم این وجدان ما بیدار شد و به خودم گفتم برم واسش یه کاری بکنم.میدونستم که اگه برم پیش استاد صد در صد حرفم رو زمین نمیندازه و سعیده رو قبول میکنه ولی بازم از اونجایی که ما مردادی ها خیلی زیاد ریسک نمیکنیم واسه مطمئن شدن بیشتر خودم و خالی نبودن عریضه یه متنی راجع به شبکه های ون که از اینترنت گرفته بودم رو مرتبش کردم و یه پرینت گرفتم و اسم سعیده رو هم انداختم تنگش و به عنوان تحقیق با خودم بردم پیش استاد تا حسن نیتم رو هم به استاد ثابت کنم که یه وقت نگه این دختره مفت مفت میخواد نمره این ردس رو بگیره و پاس بشه....

رفتم پیش استاد و وقتی تو اتاقش بودم و بحث رو از نمره خودم شروع کردم تا سر صحبت باز بشه...استاد گفت مثل همیشه بازم بیست گرفتم و بعدش بلا فاصله رفتم سر نمره سعیده...یه چیزی تو مایه های8-7بود.اعصابم خورد شده بود که چرا واقعأ این دختر درس نمیخونه.....

به استاد گفتم که استاد اینایی که افتادن راهی دارن که بتونن این درس رو پاس بشن یا نمرات قطعیه؟؟؟استاد گفت بسته به نمرشون داره و اگه9به بالا باشن پاسشون میکنم...دیدم که سعیده تو رنج این نمره هم نیست...ای خدا چیکار کنم...گفتم مثلأ این خانم محمد خانی نمیتونه پاس بشه.....نمرشو نیگاه کرد و گفت نه.اون خیلی سر کلاسام شیطنت میکنه و نباید پاس بشه....همه درها داشت بروم بسته میشد و گفتم استاد اگه من ازتون خواهش کنم چی؟؟؟!!!!دیدم جواب نداد و دوباره یه جوری دیگه حرفم رو تکرار کردم که استاد اگه من ازتون بخوام که بهش نمره بدین کمکش میکنین؟تازه یه چیزی هم به عنوان تحقیق آماده کرده.قبول میکنین که بهش نمره قبولی بدین؟؟اینبار استاد برگشت و بهم گفت که نسبتی باهاش داری نیک بخت؟؟؟منو میگی جا خورده بودم و اولین حرفی که تو ذهنم اومد این بود که بهش بگم نامزدیم باهم.....استاد ادامه داد که اه!عقدم کردین؟؟گفتم نه ولی فعلأ خونوادم باهاشون صحبت کردن.....

خدا خیرش بده دیگه ادامه نداد و گفت تحقیق رو بزارم رو میزش و خیالم راحت باشه که بهش نمره میده...احساس خوبی داشتم که تونسته بودم واسه سعیده نمره بگیرم ولی قافل از اینکه به دهن حاج خانم مزه میکنه......

                                                                                                          امید

 

زیر لب:

1/همونطور که گفته بودم امروز یه گوسبند(یه قول یه بنده خدایی)قربونی کردیم....

2/آق داداش ما چطوره؟؟؟بهتر شدی آقا؟؟؟؟یه خبر از اوضاع و احوالت به ما بده ببینیم خوب شدی یا نه.....

3/امروز خانم مهندس رو سر کار گذاشتم حسابی....گفتم میرم دارآباد ولی نرفتم.....

4/عجب هواییه به خدا.....

5/آقا اینجا هم میشه آگهی داد:یه آپارتمان 5/71 متری بیست سال ساخت طبقه سوم تو یه مجتمع مسکونی با تمام امکانات,پارکینگ و انباری تو خیابون نبرد واسه فروش هست...هر کی طالبه بسم الله....تخفیفم میدیم ها...

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:49 |  این پست   •