چهارشنبه سی ام آبان 1386
معماری....
سلام,
بالاخره بعد از مدتهای مدید نوشته های سعیده رسید دستم.خدا خیرش بده بجای اینکه هر روز یه نوشته رو بفرسته گذاشته و همشو جمع کرده یک دفعه یه عالمه نوشته برام فرستاده...خوب اینم یه جورشه دیگه....البته یه کم که فکر میکنم میبینم اینجوری بهتره....
قبل از اینکه یکی از نوشته های سعیده رو بگذارم اینجا یه چیزی رو بگم بد نیست,اونم اینه که اگه یادتون باشه گفته بودم که من تو کاردانی رشته ام نرم افزار کامپیوتر بود و سعیده نرم افزار سیستم و بعضی از درسامون با هم فرق داشت مثل همین معماری کامپیوتر که موضوع این پستمونه(البته الآن هردومون نرم افزار کامپیوتر هستیم ها). خوب بریم سر نوشته های سعیده.....
منم سلام,
خیلی وقت بود دور بودم از این وبلاگ ولی دورادور داشتم همه چی رو کنترل میکردم که نکنه امید یه وقت شیطونی کنه....همه چی تحت کنترل بود....
تو امتحانای پایان ترم سومون بودیم و دیگه میشه گفت آخرای ترم بودیم و هر روز یه ماجرایی خواسته یا ناخواسته با امید داشتم.اون روزا بدجوری فکرم مشغول امتحانا شده بود و مخصوصأ پروژه های هر درس که از امتحان اون درس سخت تر بود.مدتی بود فکرم مشغول درس معماری کامپیوتر بود و میدونستم که دیگه به امید هم نمیشه دل ببندم.آخه امید این درس رو نداشت.درس خیلی سختی بود و نمی دونستم که جوری باید این درس رو پاس کنم و ازش نمره بگیرم.استادشم گفته بود که پاس شدن این درس منوط به ارائه پروژه است و من هنوز حتی موضوع پروژه هم نداشتم چه برسه به خود پروژه.....هر روز به امید این میرفتم دانشگاه تا یکی از دخترا رو راضی کنم تا باهاش پروژه رو برداریم ولی هیچ کس پیدا نشد که نشد....
خلاصه قید پروژه رو زدم و گفتم فقط تنها راهی که میتونم این درس رو پاس کنم اینه که برگه امتحانیم رو عالی بنویسم تا بلکه استاد دلش به رحم بیاد و پاسم کنه و بیخیال پروژه بشه...روز امتحان روز تحویل پروژه ها هم بود.امتحان تموم شد و من از سر جلسه یک راست اومدم تو حیاط و واسه تحویل پروژه سر کلاس نموندم.امید رو تو حیاط دانشگاه دیدم ولی اونکه امروز امتحانی نداره پس چرا اومده دانشگاه؟؟؟!!!!
زیاد منتظر جوابم سوالی که تو ذهنم ایجاد شده بود نموندم.امید از دور که منو دید سریع اومد جلو یه سری برگه بهم داد و گفت اینو بگیرید و ببرید تحویل استادتون بدید.باورتون میشه اگه بگم چی بودن اون برگه ها....
برام پروژه معماری انجام داده بود و آورده بود.خیلی خوشحال بودم و وقتی هم نتایجش اومد به جرأت میتونم بگم که از همه کامل تر بود.بحث کاملیش به کنار,اونقدر مرتب و منظم و خوشگل بود که نگو.....نمیتونید تصور کنید که اون لحظه چقدر خوشحال بودم(امید:منم واسه همین سعی کردم اون لحظه فاصله ایمنی رو رعایت کنم....).کلی تشکر کردم و زود برگه هارو ازش گرفتم و بردم با افتخار تحویل استاد دادم.(امید:البته اول برگه هارو برد وبعدأ یاد تشکر کردن افتاد...)بچه ها همینجوری حاج و واج داشتن منو نیگاه میکردم که این پروژه از کجا رسیده بود دستم....
البته امید خیلی تو درس مخصوصأ نمره های نهایی کمکم میکرد که همین باعث شده بود تو ترم سوم خیلی بیشتر باهم برخورد داشته باشیم.عجله نکنید بقیه شو هم بعدأ براتون مینویسم.....
سعیده
مجددأ سلام....
حالا بگین این امید درس نخونه!!!!من فلک زده غیر ار اینکه کاردانی نرم افزار کامپیوتر بگیرم,یه کاردانی نرم افزار سیستم هم گرفتم و خودم خبر ندارم.....آخه بگو تو رو چه به معماری کامپیوتر بچه؟؟!!!
یه چیزی که هست و همیشه بابتش خدا رو شکر میکنم اینه که با نیگاه کردن به سعیده متوجه اینکه چشه و چه مشکلی داره میشم و اون روزا هم خوب یادمه که بدجوری از نداشتن پروژه معماری رنج میبرد.بد تر ازون اینکه هیچ کدوم از رفیقای نارفیقش بهش کمک نکردن....همین باعث شد که یه تکی به درس معماری هم بزنم....
با یکی از بچه های ترم بالایی نرم افزار سیستمی که از طریق مهدی باهاش آشنا شده بودم قرار گذاشتم که تو این زمینه کمکم کنه و خدایی اونم هیچی کم نگذاشت واسم....چند روزی پشت سر هم اومد و بهم محتوی معماری رو یاد داد و آخرشم یه سری نکته و پیشنهاد واسه پروژه بهم یاد داد که اونا هم خیلی به دردم خورد.طرف اهل اصفهان بود و امتحاناش تموم شده بود و می خواست بره اصفهان و نمیتونست بیشتر از این کرمانشاه بمونه واسه همین 3-2روزی بیشتر نتونستم ازش کمک بگیرم....تو همین مدت کم یه چیزایی بلد شدم ولی نه اونقدر که بتونم یه پروژه انجام بدم....دلم و زدم به دریا و شروع کردم به طراحی یه واحد سخت افزاری واسه پردازش....دقیقأ نمیدونم چی بود ولی آخراش چیز خوبی از آب دراومد.اسن سیستمی که طراحی کرده بودم حدودأ6-5تا ساب سیستم داسشت و من هر کدوم رو تو یه برگه آچار ترسیم کرده بودم و بعد از امتحان معماری دادمش به سعیده...اونم که براتون شرح داد که با چه وضعی برگه هارو ازم گرفت.وقتی که از پیش استاد اومد برگشت بهم گفت که استاد گفته همشو باید تو یه برگه بزرگ با هم ترسیم کنم و منم نمیتونم و نمیدونم باید چیکار کنم....گفتم منظور اینه که من برم کاملش کنم دیگه؟؟!!یه نیگاه بهم کرد و خندید.
خوب منظورشو متوجه شدم و برگه هارو ازش گرفتم و بردم .تا فردا که بیشتر بهشون فرصت نداده بود و واسه همین تا رفتم خونه با افشین راهی نوبهار شدیم تا یه کاغذ رسمی چیزی پیدا کنم و بتونم اون همه مدار رو توش جا بدم....سرتون رو درد نیارم تا نیمه های شب خودمو مشغول این پروژه کردم و فردا بردم و تحویل سعیده دادمش....خدایی تعریف از خود نباشه ولی خوب پروژه ای شده بود خوووووب.....
امید
زیر لب:
1/بنده خدا خانم مهندس....کیف پولشو با 3 میلیون پول نقد زدن....خودش که میگفت:فدای سر هممون.شانس آوردم که بهم چاقو نزد.....اینم یه جورشه دیگه!!!!!
2/فردا مراسم قربانی کنون داریم....باید به محمد بگم فردا آفتابی نشه یه وقت کار میده دست خودش.....
3/حسابی واسه خودمون شدیم یه پا مشاور املاک ها.....خرید و فروش...رهن و اجاره....
4/امتحان میان ترمای سعیده شروع شده.....
5/دیروز هوا خوب بود چون میبارید ولی امروز فقط کیپ تا کیپ ابر و ابر ....
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
خیلی وقتا....
سلام,
امروز هم از نوشته های سعیده خبری نشد و مجبور بودم واسه اینکه یه جورایی ماس مالی کنم بازم یه کمی روز مرگی واستون بنویسم ولی نوشته ای داداشم تو وبلاگش حسابی منو برد تو فکر....بهتره بگم حسابی پکرم کرد و دلم بدجوری هواشو کرد....اول صبحی یه دل سیر گریه کردم و بعدش با بابا رفتیم بیرون....
دقیقأ پارسال همین موقع ها بود که دو تا مسئله جدید اومده بود تو زندگیمون...یکیش رفتن داداش بود و یکی دیگشم خاله بازی بود با خیابون جام جم.(اگه میگم خاله بازی منظوری بابت کل قضیه ندارم).چه روزها و شب هایی رو پشت سر گذاشتیم.خوشحالی,ناراحتی,استرس,دلتنگی های زودرس و ذوق کردن,همه و همه دست به دست هم داده بود و باعث شده بود که یه حس عجیبی,که هنوزم واسش اسم پیدا نکردم,داشته باشیم....یه حسی که هنوزم سراغمون میاد وقتی یادش میافتیم.....داداشم دیگه داداش یک ماه پیش نبود,یا خونه بود که گوشیش دستش بود و در حال حرف زدن,یا اینکه تا10-9شب بیرون بود و وقتی هم که میومد زیاد با کسی حرف نمیزد یا بهتره بگم اعصاب با کسی حرف زدن رو دیگه نداشت و سریع میخوابید.....درست زمانی که باید مقدمات سفرشو انجام میداد دچار این بحران شده بود....
واسه این چیزا گریه نکردم ها.....گریم واسه بعضی نوشته هاش بود.وقتی میخوندمشون تجسمش میکردم و فکر میکردم که همین الانی که دارم میخونمشون داداشم کنار بخاریمون دراز کشیده و به قول خودش داره برنامه های چرت تلویزیون رو نیگاه میکنه,یاد تمار غرغر هایی که بابت رنگ خونه شنیدم ازش افتادم و یه جورایی دلم هواشو کرد...یه جورایی دلم واسه غرغراش تنگ شد...دلم واسه سر به سر گذاشتناش تنگ شد....دلم واسه زیر بار نرفتناش تنگ شد....دلم واسه مرام گذاشتناش تنگ شد....دلم واسه با هم بیرون رفتنامون تنگ شد....اصلأ ولش کن...خاک بر سر این همه فاصله....
امید
زیر لب:
1/داداشی امیدوارم هرجا که هستی خوش و خوشبخت باشی و مثل همیشه تو کارات موفق.....راستی قرارمون واسه چت یادت نره؟؟!!!هر چی سریعتر بهتر....
2/امروزم اولین بارون پاییزی اومد تهران.....
3/برم ببینم آبجیمون چی آپ کرده اینبار.....
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
یه کمی روزنوشت دیگه با نون اضافه....
سلام,
امروز همونطوری که گفتم خیلی درگیر کار و بار بانکی بودم.اول بانک دانشگاه بهشتی بعدش بانک تجریش بعدش بانک جنت آباد,دوباره بانک دانشگاه .....همینطور از این بانک به اون بانک کردم....شکر خدا حالا کارا رو تموم کردم وگرنه فردا حوصله دیگه نداشتک بخوام اینور اونور بشم.البته هنوز یه کار کوچیک مونده که اونم باید دارآباد انجامش بدم که اونم شاید موکول بشه به فردا بعد از ظهر شایدم یه روز دیگه....اگه خدا بخواد همه چیز داره خوب پیش میره....
با سعیده هم که تماس داشتم بهم گفت که نوشته هاش آماده است و فقط مونده که برام بفرستشون,اگه مشکلی تو برنامه اش پیش نیاد شاید فردا بتونین بخونیدشون....چیزای جالبی هنوز قبل از ترم چهارم داره که رو میکنه.....
از پادگان هم خبری ندارم و به احتمال زیاد واسه نسخه جدید برنامه چهارشنبه یه سری بهشون بزنم....حالا هم که بهم کاری ندارن خودم ویرم گرفته که برم یه سری بهشون بزنم....منم آخرش یه چیزیم میشه ها....
نگفتم....همین الان خانم مهندس تماس گرفت و واسه فردا دعوتم کرد دارآباد....اوه اوه!!دعوت؟؟؟!!!حالا اون یه ریزه کارمو هم میتونم فردا انجام بدم....آقا مهدوی خودتو آماده کن....
راستی یه سری دکتر و مهندس و دست به دست هم دادن و دارن خیلی از کارتون ها رو دوبله میکن اونم چه دوبله ای واقعأ کارشون درسته....من کارتون کوسه رو دیده بودم هم زبان اصلی و هم دوبله شده,ولی کار اینا رو که دیدم روده بر شدم از خنده...اصلأ محتوی رو دست نمی زنن فقط با لهجه ها کار دارن....تو ایم کارتونه که دیدم یه خرچنگ است که ترکه....فقط باید ببینید که چیکار میکنن باهاش....ترکوندن.....حالا باید شیر شاهشو هم ببینم میگن تو اون کولاک کردن.....چند وقتی هم هست که سینما پارادیزو و بلک بوک دستمه ولی هنوز نتونستم وقت بزارم و ببینمشون....
امید
زیر لب:
1/همه بالایی ها زیر لب بود دیگه ...سراغ چی اومدین این پایین؟؟!!!.....
شنبه بیست و ششم آبان 1386
از دوشنبه....
سلام,
آقا به جون خودم بد قولی از من نیستا.تقصیر این سعیده است.آخه من دیگه یادم نمیاد که تو ترم سوم چی گذشت وچیا شد ولی سعیده اینطور که میگه یه چیزایی مونده که هنوز گفته نشده.البته وقتی بهم گفت یادم اومد ها ولی منتظرم که نوشته های سعیده برسه دستم تا منم همراه با اونا ماجراهاشونو بنویسم.من زیاد به مسائل جزئی ریز نشدم ولی اینجور که بوش میاد سعیده داره خیلی از جزئیات رو رو میکنه....
یه چیزی هم باید بگم که واقعأ بعضی از این چیزایی که سعیده یادشه من کلأ یادم رفته بود و فقط سعیده میتونه که یادش بمونه حتی با ساعت و تاریخ روزش....
پس فعلأ بازم تو خماری باشین تا نوشته برسه دستم....
اگه میخواین یه کم روزمره بنویسم.امروز رفتم واسه کار چند جا فرم پر کردم و بعدشم رفتم دارآباد و تا الآن که دارم می آپم اونجا بودم.....اونقدرم گرسنمه که نگو.....
اینم روزمره....خوب شد....همینو میخواستین؟؟؟؟راستی قابل توجه که این آپم بدون فحش و بد وبیراه به این و اون تموم شد....
امید
زیر لب:
1/کار و بار دانشگاه سعیده ردیف شد....
2/اونقدر خستم که نگو.....به قول یه بنده خدایی:اینقده که چقده!!!!!
3/آبجی هم ماشینشو تحویل گرفت.....روآ نوک مدادی.....
4/فردا باید برم سراغ یه سری کارهای بانکی......
5/بسه دیگه برین!مگه کارو بار ندارین نشستین و دارین تا تهش میخونین.....
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
بازم خاطره؟؟؟؟
سلام,
خوب قرار بود که از امروز بریم واسه خاطرات ترم چهارممون ولی نمیدونم شاید هنوز سعیده از ترم سوم حرفی واسه گفتن داشته باشه.دو سه روزی هم هست که هرچی باهاش تماس میگیرم در دسترس نیست.بد جوری درگیر کار و بار دانشگاهشون شده.آخه هنوز دانشگاه خراب شده کرمناشاه برای دانشگاه جدیدش مدرک تأییدیه نفرستاده که اونجا درس خونده یا نه!!!درست همون بلایی که سر من آوردن خاک بر سرا...منم موقع تسویه حساب که رفته بودم واسه کارهام برگشتن و بهم گفتن که هنوز هیچ تأییدیه ای از کرمانشاه برای اونا نفرستادن تا ببینن که من اصلأ کاردانیم و گذروندم یا نه....آخرشم مجبورم کردن که خودم برم کرمانشاه واسه یه برگه که اونا هم پاسم دادن به تهران...سرتون رو درد نیارم از تهران یه نامه با پست پیشتاز فرستادن اراک منم شبونه رفتم اراک..شاید باورتون نشه که رفتم پستخونه اصلی اراک و اونجا منتظر موندم که نامه رو ببینم و با پستچیه راهی دانشگاهمون بشم.وقتی که همراه با نامه رسون رسیدیم دانشگاه,به طرفی که از من تأییدیه میخواست گفتم که نامم رسیده فقط مونده که بیاد و تحویلش بگیره.یه مسخره بازی بود که بیا و ببین....سال82طی یه نامه از کرمانشاه درخواست کردن که براشون این کار رو بکنه و موقعی که نامه رسیده بود دستشون,تازه اونم با تلاشهای خودم,سال84بود!!!!!!بماند که چی شد و چیا گذشت.الآنم مطمئنم که سعیده در گیر این کارا شده و ازش خبری نیست.تازه طبق خبرای دریافتی بدجوری هم شاکیه...آخه یکی نیست بهش بگه دختر خوب تو که وضع اینجور کارهای مملکتمون رو خوب میدونی...تو که واسه استخدام آموزش و پرورش هم یه بار بدجوری اسیر این مسخره بازی ها شدی,تو دیگه چرا اینقدر خودتو ناراحت میکنی؟؟؟!!!
به قول معروف حنای کرمانشاه دیگه واسه ما رنگی نداره میدونیم که باید خودمون کارهامون رو انجام بدیم.پس آستینتو بالا بزن و خودت بیافت دنبال کارات وگرنه شاید اصلأ بزنن زیر همه چی و بگن یه سعیده دیگه کاردانیشو کرمانشاه گذرونده ها!!!!البته میدونم که آخرش خودم باید آستینامو بالا بزنم و برم از این شعبه خراب شدشون تو تهران واست نامه بگیرم,ولی به هر حال پیگیر کارات باش....
چی میخواستیم بشه و چی شد؟؟؟؟خاطرات ترم چهارم کجا این درد دلها کجا....عیبی نداره.اینها رو هم بدونید بد نیست که با وجود فکس و ایمیل و کلی امکانات پیشرفته تر,اینجور جاها هنوز دست به دامان نامه نگاری های سنتیشون هستن!!!!!!کاری رو که حتی تو ایران با این سرعتهای نجومی اینترنت میشه حداکثر ظرف3دقیقه انجام بدیم باید بیافته تو یه پروسه2ساله و آخرشم جواب نده و مجبور شیم خودمون پیگیری کنیم تا به جواب برسیم!!!!!!
خلاصه خوب اداراتی دایم خوووووووووووووب....
اگه به نیت خاطره اومده بودید اینجا,شرمنده.بگذارید ببینم این کار و بار سعیده به کجا میرسه اونم به چشم,ترم چهار رو هم شروع میکنیم....
حق نگهدار
امید
زیر لب:
1/دیروز با محمد رفتم و دو نوع غذای دیگه واسه این لاک پشتها خریدم....یکیشون مثل حبه قند میمونه ولی خیلی سبک و سبز رنگ.از مغازه داره که پرسیدم چی هست بهم گفت کرم فشرده است.....
2/کتاب نمونه سوال هم خریدم.....
3/دیروز یکی از کارمندهای دانشگاه کرمانشاه رو دیدم,آقای موحد...اگه میدونستم سعیده درگیر اینجور کاری شده کلی فحشش میدادم به جای اینکه باهاش سلام علیک گرمی کنم....
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
رفتیم اردو(2).....
سلام,
بعد از صرف صبحانه کلاسهای اسلحه شناسی بود...آر پی جی و گرینف و نارنجک و....وقتی گرینف رو توضیح میداد هی سر اسلحه رو میگرفت سمت یکی از این بچه های ترکمون که تازه اومده بود پادگان....این بنده خدا هم با سر اسلحه هی تغییر جهت میداد و اینور اونور میشدو به یارو میگفت آقا جون اینقدر سر اسلحه رو نگیر طرف من!!!!!!وقتی نوبت آر پی جی شده بود با این که سر آر پی جی همش سمت این بنده خدا بود ولی اصلأ دیگه خودشو جابجا نمیکرد.....بهش گفتم از این نمیترسی نه؟؟؟؟میدونید جوابمو چی داد!!!بهم گفت بنده خدا این اگه اشتباهی بزنه با یک متر دومتر رفتن من هیچ فایده ای نداره و همه میریم رو هوا!!!!....مرده بودم از خنده....
همه رو که توضیح دادن به بچه ها و کادری ها اسلحه و چندتایی مهمات دادن که از هر کدوم چندتایی بزنن...آر پی جی ها خوب تموم شدو به خیر و خوشی گذشت نوبت رگبار گرینف شد اونم بد نبود به غیر از یکی که خواست کلاس بزاره و سر پایی بزنه...لگد هر ضربه گرینف باعث شد که بچرخه طرف بچه ها و یه مسر دایره ای شکل رو بزنه....شانسی که آوردیم اینجا بود که تیرهاش تموم شده بود,آخه بعد از هر20تا یکی خالی رد کرده بودن تا هر نفر فقط20تا فشنگ حروم کنه وگرنه الآن معلوم نبود کجا بودیم....
بعدش پرتاب نارنجک بود....خیلی از این اشخاص که ادعای جنگ کردن رو میکنن انتخاب شدن که برن نارنجک پرت کنن...به خدا اینبار نزدیک بود که همه رو به گ...بده.مرتیکه بیشعور نارنجک رو انداخت4-3متری پای خودش...وقتی که ترکید این ترکش بود که از اینور اونور با صداهای خاص خودش رد میشد....با اینحال که همه خوابیدن رو زمین و شکر خدا هیچ اتفاقی واسه هیچکس نیافتاد ولی خیلی شانس آوردیم که چیزی نشد...من خودم صدای ترکش رو از فاصله یکی دو متری خودم شنیدم که گفت وووووووووووووو و رد شد.....این باعث شد که واسه پرتاب نارنجک بقیه برن بالای یه تپه و نارنجک رو بندازن اونور تپه که اگرم کسی خواست ناشی بازی در بیاره دیگه مشکلی پیش نیاد....
وقت نماز شده بود و بعدشم نهار و بعدشم استراحت....عصری کلاس عناصر شیمیایی داشتیم....توضیح کلی عوامل بود که چطورن و چه میکنن....ماسک دادن و بعدشم از یه مسیری که اشک آور زده بودن ردمون کردن و تموم....استقرار و ضد استقرار کار بعدی بود.....یعنی 3 تا چادر انتخاب شدن که برن چادراشون رو جمع کنن و 200 متر جلوتر برپا کننش و دو باره برگردن و سر جای خودشون بگذارنش....خنده بازاری بود که بیا و ببین...خدایی گروه کامپیوتر از همه بهتر کار کرد و اول شد...یکی از گروهها که اصلأ خودشو زحمت ندارد که چادرش رو جمع کنه 12 نفر رو جمع کرد و پایه های رو گرفتن دستشون و چادر رو همونطوری که برپا بود منتقلش کردن 200 متر جلوتر وواسه برگردوندنشم همینجور....همه مرده بودیم از خنده.....یه مشت آدم ک...شاد....
نماز مغرب و عشا و بعدشم شام...شب باید پیاده روی میکردیم....چه پیاده روی بود.....همش انفجار تی ان تی و منور بود....همه رو هم مجبور میکردن که با دیدن کوچکترین نور و یا صدایی بخوابن رو زمین.....اولین انفجار درست به فاصله2متری از صف ما بود....من که تو گوشم دستمال کاغذی گذاشته بودم و واسه خودم راه میرفتم و فقط وقتی نور میدیدم میخوابیدم رو زمین....ولی یه بنده خدایی که درست جلوی من بود اولین انفجار که رخ داد خیلی شوکه شده بود یا شایدم بهتره بگم خیلی جو گیر شده بود آنچنان خیزی رفت که بیا و ببین....البته فرداش که دیدمش همه دستاش زخم و زیلی شده بود.....اون شب ستاره شناسی هم بود....من بیشتر از اون یارویی که داشت راجع به ستاره ها حرف میزد بلد بودم....برگشتیم و خوابیدیم تا خود صبح....صبحونه و بعدشم باید چادر ها جمع میشد....روال عادی اون موقع ها کمتر سربازی رو میدیدی که کار کنه....آخه این کارها واسه کادری ها نمره داشت و خوب موقعی بود که سربازها بشینن و تماشا کنن....همه چادر ها جمع شده بود و نوبت به میدون تیر رسیده بود....چون مثل همیشه کامپیوتری ها زودتر از همه کارشون تموم شده بود اولین گروهی که رفت میدون تیر ما بودیم....15نفر اول که انتخاب شدن منم توشون بودم....3تا تیر قلق رو زدیم....رفتیم و نیگاه کردیم که کجا زدیم....نمیدونم چرا اصلأ سیبل سوراخ نشده بود.فهمیدم که خوب قلق اسلحه دستم اومده و ده تای بعدی رو هم همینجوری یلخی و با ژستهای مختلف بدون نشونه گیری زدم....بازم گلی به جمالم که یکیشون به سیبل خورده بود....البته به جدول سمت راست و بالای سیبل که دایره های سیبل رو معرفی کرده بود خورده بود....واسه نمره دادن سریع دست به کار شدم و خودکارم رو در آوردم و دو سه تا سوراخ تو سیبل درست کردم.البته یکی از سوراخها خیلی باحال شد.زیرش قبلأ سوراخ بود و تا اومدم با خودکار سوراخش کنم دستم تا مچ رفت تو سیبل....یه سوراخ گنده ای درست شد که نگو....یارو اومد که نمره بده یه نیگاه به سوراخه کرد و یه نیگاه به من...گفتم چیه خوب اینو با کاتیوشا زدم دیگه!!!!خندش گرفت و اون سوراخ رو هم مد نظر قرار داد....وقتی برگشتیم از میدون تیر دیگه همه چیز جمع و جور شده بود....از روی لیستها صدامون زدن تا بریم سوهانی که برامون خریده بودن,بگیریم.....بعدشم نهار و بعدشم سوار ماشین شدیم و راهی تهران شدیم......
امید
زیر لب:
1/داش علی خیلی مخلصیم به خدا.....نبودی اردو بخندیم....خیلی حال داد.جات خالی بود....
2/این خونه خریدن همه جریانی شده واسه خودش ها.....دیروز هم کلی گشتیم واسه خونه.....
3/چشمم بدک نیست و داره خوب میشه.....
4/امروز باید با محمد برم بیرون یه کتاب بخرم اگه بشه.....
5/فیلم دارم ولی نمیدونم چرا مثل اون موقع حسش نیست...ماه رمضون خیلی خوب فیلم دیدم.....
6/بخاری اتاقمون رو هم راه انداختیم.دیگه داشت سرد میشد.....
7/از فردا میریم واسه ترم چهارم.....
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
رفتیم اردو(1).....
سلام,
آقا مارو بردن اردو...جاتون خالی..خیلی حال داد.البته همش الافی بود ها ولی بازم بعضی چیزاش خوب بود واسمون.مثل آر پی جی زدن یا نارنجک انداختن و چریک و ضد چریک بازی کردن که همون قایم موشک بازی خودمونه با اسلحه است و کلی از این کارهای دیگه.....
روز اول که ازتهران راه افتادیم یک راست رفتیم دفتر حاج آقا مکارم شیرازی,جای همه خالی بود کلی مستفیض شدیم.بعدشم یک راست حرم حضرت معصومه و نماز ظهر و عصرمون رو انجا خوندیم و از اونجا راهمون رو گرفتیم که بریم سمت اردوگاه....دوباره افتادیم تو جاده تهران....آره اردوگاه اصلأ نرسیده به قم بود.کیلومتر75تهران-قم....یک راه خاکی پیدا کردن و پیچیدن تو جاده فرعی.....یه نیم ساعتی هم تو خاکی رفتن....دیگه خیلی به دریاچه نمک قم نزدیک بودیم....سیم خاردارارو میشد ببینی....رسیدیم یه جایی که مثلأ در ورودی بود و دژبان داشت....از اونجا به بعد وارد اردوگاه شده بودیم....تا چشم کار میکرد بیابون بود و تپه هایی که زیاد ارتفاع نداشت.تو کل محوطه دو سه تا بیشتر ساختمونی که با آجر و سیمان ساخته باشه وجود نداشت.یکیشون روتون گلاب دست به آبشون بود....یکیشون آشپزخونشون بود....یکی ئیگه هم نماز خونه....بقیه جاها همش خاک و خل بود و از این گیاههای بیابونی مثل گون و خارو خاشاک.....
تا رسیدیدم نهار رو خوردیم....بد نبود..جاتون خالی چلو مرغ بود,اولش فکر کردیم که این چون روز اوله اینجوری دارن پذیرایی میکنن ولی بهدش فهمیدیم که بابا سپاه که الکی نیست.جاتون خالی وعده های غذایی یکی بهتر از قبلی....میوه هم که اورت بود و فراوون....موز و پرتغال و سیب و ....بعد نهار قرا شد که بریم واسه استقرار یعنی اینکه چادرهامون رو مستقر کنیم...خدا خیرشون بده واسه اینکه این برادای سپاهیمون خیلی اذیت نشن از یک مشت سرباز صفری که از دیروز تو اردوگاه مستقر شده بودن استفاده کرده بودن و تمام چادر ها جاهایی که باید علم بشن,علمشون کرده بودن و یک راست بعد از نهار رفتیم واسه استراحت......
البته واسه اینکه بفهمیم کدوم چادر رو باید انتخاب کنیم یه سری لیست تهیه کرده بودن که اونقدر منظم بود خدا میدونه از روی اون لیست مشخص میشد که هر کس چه کادری و چه سرباز باید کجا باشه....من که خودم تو دوتا لیست بودم...گفتم که خیلی کارشون منظم بود دیگه.....
خلاصه بماند بعد از کلی بکش بکش که کی کجا باشه و کی نباشه من خودم رفتم تو یه چادری که آشنا بیشتر بود و اونجا مستقر شدم....بقیه در تب و تاب این بودن که چادر ها رو میزون کنن و دورشون رو بپوشونن که مبادا شب سرما اذیتشون کنه ولی اکیپ سربازها دست به سیاه و سفید نمی زدن....نزدیکای ساعت5بعدازظهر جمعمون کردن واسه پاره ای از توضیحات...برنامه سین رو خوندن و تا روز آخر کارهاشون رو معرفی کردن....به به چه اردویی.همش استراحت بود...یا استراحت بعد از کلاسهای آموزشی یا استراحت بعد از نهار و شام و یا صبحونه یا اینکه مهیا شدن برای نمازها بود که اونم یک ساعتی وقت واسش گذاشته بودن....
بعد از معرفی برنامه آماده شدیم واسه نماز مغرب و عشا و بعدشم شام و بعدشم استراحت....از ساعت10 شب قرار شده بود که چریک بازی کنیم....منظور اینکه یک سری ها بشن حمله کننده به یه مقر و ما بشیم پدافند و نگذاریم اونجا رو تصرف کنن....یه چیزی تو مایه های قایم موشک بازی خودمون ولی تو شب و تاریکی خفن و با اسلحه...من تو پدافندی ها بودم....بردنمون وسط دل کویر و گفتن ابنجا خاکریزمونه و نباید از طرف مقابل کسی بیاد اینور خاکریز...کادری ها چون لباساشون نو بود خودشون پایین خاکریز بودن و ما سربازای بیچاره رو انداختن بریم بالای تپه هایی که اسمش خاکریز بود و به صورت دراز کش اونطرف رو بینیم...هیچی معلوم نبود که ..همش سیاهی مطلق....خدا خیرشون بده,گهگداری با انفجار تی ان تی یه نوری ایجاد میکردن تا بلکه چشامون باز بشه...یا اینکه منور میزدن...تو یکی از این انفجارها و منورهایی که زدن دقت که کردم دیدم اکیپ طرف مقابل تو فاصله دو سه متری از خاکریزمون بودن.هوار زدم که اونجان بگیرینشون........اگه بدونید چه سرو صدایی شد تیر های گازی بود که صداش دراومد و انفجارهای پشت سر هم تی ان تی ....اووووه خیلی باحال بود کلی سرو صدا بود....تو این هاگیر واگیر بودیم که نمیدونم یه پشه مزاحم کی اومده بود و زیر چشم مارو زده بود و رفته بود....احساس کردم که زیر چشم میخاره ها ولی بیخیالش شدم...بعد از این بازی مهیج راه افتادیم و رفتیم که بگیریم بخوابیم....رسیدیم به چادر ساعت12 شب بود....همه احساس سرما میکردن ولی من واسه خودم یه پتو لول کردم و کذاشتم زیر سرم و یکی هم انداختم زیرم و یکی هم کشیدم روم و با خیال تخت گرفتم تا صبح خوابیدم....صبخ صدای اذانی که میدادن رو میشنیدم ولی بلند نشدم....بعدشم زیارت عاشورا خوندن ولی بازم بلند نشدم...وقتی که بلندگو اعلام کرد که برادرا واسه صرف صبحونه برن فلانجا دیگه دیدم اگه بلند نشم ممکنه سرم کلاه بره و بهم غذا نرسه...وقتی بدار شدم دیدم ساعت7صبحه...یک خواب کامل کرده بودم و خستگیم از تنم در اومده بود ولی نمیدونستم چرا همه جارو داشتم با یه چشم میدیدم...با پرسیدن یکی از بچه ها هم این مشکلم حل شدکه فلانی زیر چشمت چی شده....چرا اینقدر ورم کرده؟یاد دیشب و پشه افتادم....چشم سمت چپم کاملأ پف کرده بود و از زور پف بسته شده بود....نمیدونم چی بود ولی من از خودم به پشه مشه ها حساسم.صد در صد خیلی باید آلوده بوده باشه که اینجور بلایی سر چشمام آورده بود....رفتم بهداری که ببینم چیزی نداره واسه چشمام که با یه آدم مزخرف برخورد کردم...فکر کنم دام پزشک بود...بهم گفت بهتره بری استامینوفن کدئین بخوری....مرده بودم از خنده....گفتم اگه این پشه واسم مشکل ساز نشه نسخه ای که این یارو داره واسم میپیچه مطمئنأ حالم رو جا میاره و بیخیال دارو دوا شدم و برگشتم که برم واسه صبحونه.....
امید
زیر لب:
1/زیر چشمم هنوز یه کم پف داره......
2/دیگه پادگان بی پادگان......
3/یه ریزه دیگه مونده که اونم واسه فردا.....
جمعه هجدهم آبان 1386
هویجوری....
سلام,
باید خدمتتون عرض کنم که چون بنده میخوام برم یه اردوی نظامی یا شایدم یه رزمایش به قولی گفتنی,اونم به مدت3روز یعنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه واسه همین نمیتونم اینجا رو آپ کنم تو این مدت.گفتم بزارید پیشا پیش بهتون بگم نگید نگفتم....
بعدشم از نوشته های سعیده فعلأ خبری نیست و نمیدونم کی میخواد یه چیزی برام بفرسته.ولی بیام چه چیزی واسم فرستاده باشه و چه نفرستاده باشه خودم ترم چهارم رو شروع میکنم به نوشتن....اصل ترم همین ترم چهارممونه.زمانی که امید یعنی اینجانب به طرز خوفناکی انتقام3ترم پیشم رو از سعیده میگیره....
امروز کلی گشتیم پی خونه....اگه خدا بخواد و بنده خودا هم بخواد فعلأ یه چندتایی کیس خوب زی نظر داریم.باید بازم بیشتر بگردیم تا شاید از اینا هم بهتر پیدا بشه.....گفت:آنچه یافت مینشود آنم آرزوست......
احسان همین الآن رسید خونه.امروز امتحان قلم چی داشته و امید وارم روز به روز شرایط خودشو بتونه واسه کنکورش بهتر کنه.....
چند دقیقه دیگه هم بازی استقلال شروع میشه با راه آهن....از الآن معلومه وقتی یه طرف قضیه راه آهن باشه بازی نتیجش تساویه ولی استقلال ثابت کرده که میتونه راه آهن هم برنده بازی بشه.....
یه خبر دست اول دیگه هم اینکه یکی دیگه از دخترخاله هامم پرید....دیشب مراسم نامزدونگ بوده خنه آقا محمود اینا....به سلامتی.انشا ا... که خوشبخت بشن.....
خوب فعلأ کاری ندارید....سلام به همه برسونید.من میرم تا دوشنبه اگه خدا بخواد.....یا علی....حق نگهدار
امید
زیرلب:
1/حالم یه کم بهتر شده بعد از اینکه دیشب آخر شب یه1200 نوش جان کردم با یه دگزا....بدک نیستم...
2/نقشه خوبی کشیدم واسه پادگانمون....البته بعد از اینکه کارتم گرفتم....بیچاره مرغای آسمون.....
3/خدا خیرت بده خانم براری...همچنان ادامه بده...تو میتونی.....
4/از این محله ها یک رو انتخاب کنید فکرتون به خونه خریدن من نره ها همینجوری واسه یه همه پرسی گذاشتمش اینجا...سه راه آذری....بریانک....بازار......افسریه....شوش.....اگه انتخابتون نیومد خودتون یه محله بگید.....
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
نامردیه به خدا....
سلام,
امروز رفتم پادگان و همونطوری که بوش میومد مجبورم کردن که شنبه برم پادگان تا باهاشون به یه اردوی نظامی3روزه برم....
خدا نسازه واسه این مسئول نیرو انسانیمون....میتونست یه کاریش کنه که نرم...خنده خنده کار خودشو کرد....بشکنه این دستم که واسشون کار کردم...
البته زیاد هم چیز مهمی نیست ها و به قول سعیده من خیلی بزرگش کردم و دارم خودمو ناراحت میکنم ولی زورم از این میگیره که بهم قول داده بود وبه قولش عمل نکرد,یه چیز دیگه هم که هست هیچ کس از رفیق رفقام نیستن که حداقل تو این3رو با اونا باشم.همشون کارتشون رو گرفتن و مجبورم یه مشت...چت رو تو این 3روز تحمل کنم...خیلی اعصابم خرابه....به زمین و زمان گیر میدم....وضعیت سرما خوردگیمم که بدتر از هر روز شدم و اصلأ حال خوبی ندارم....گوش و حلق و بینیم همه یکی شده و حس میکنم با حلقم بو میکشم و باید با بینیم بشنوم و از طریق گوشمم باید غذا بخورم...همشون به هم گره خوردن......خلاصه حالم خیلی افتضاحه....
امید
زیر لب:
1/اگه شما تونستید تو همین چند خط به اندازه من غر بزنید...
2/پرسپولیسم که گند زد بابا با این بازیش.....
3/همه چی دست به دست هم داده تا من به ... عظمی برم.
4/همینا فعلأ بسه...
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
آخرین جلسه ساختمان داده....
سلام,
ترم سوم داشت تموم میشد و من کاملأ به وجود امید تو دانشگاه عادت کرده بودم.قبلأ دوست نداشتم که کلاسهای امید با من باشه ولی تازگیا کلاسهاموم یه جوری میرفتم که با کلاس امید باشه..یا بهتره بگم که از خدام بود که امید تو کلاسمون باشه و حتمأ بتونم ببینمش....
برام خیلی مهم بود که وقتی میرم دانشگاه ترو تمیز و مرتب باشم و به خودم رسیده باشم....دیگه هفته ای لباس نمیشستم و دو سه روز یه بار لباسهایی که باهاش میرفتم دانشگاه,مثل مانتو و چادرم رو میشستم و اتو میزدم که نکنه یه وقت نامرتب برم دانشگاه....خلاصه حسابی به خودم میرسیدم و یه کم هم آرایش میکردم....(امید:والا من که چیزی یادم نمیاد....نه اینکه نباشه ها....بود ولی اونقدر نا محسوس بود که تفاوت چندانی نمیکرد....)...مدام خودم رو گول میزدم که اصلأ امید برام مهم نیست و پاکیزگی رو دوست دارم و اصلنم به امید عادت نکردم......
یادمه یه روز که آخرین جلسه کلاس ساختمان داده ها بود و چون دانشگاه تعطیل میشد استاد دوتا کلاسها رو با هم ادغام کرد.واسه همین دوباره من و امید سر یه کلاس با هم بودیم....کلاس خیلی شلوغ بود و هر کی دیر میومد جا بهش نمیرسید....منم روال عادی دیر رسیده بودم.بر نگشته فهمیدم که امید سر جاشه و تو انتهایی ترین صندلی ردیف دوم نشسته...خیالم راحت شد.ولی خودم جا نداشتم....یکی از بچه ها جا گرفته بود و رفتم خودمو تو ردیف اول جا دادم....
تا تونستم اون روز اذیت کردم و کلاس رو رو سرم گذاشتم و با بچه های خوابگاه تا تتونستیم خندیدیم...از قیافه استاد معلوم بود که عصبانیه ولی مثل فاملیش که محجوب بود خیلی رعایت کرد و بهمون چیزی نگفت....کل کلاس رو بهم ریخته بودم.آخرای کلاس از بس اذیت کرده بودم و در تپ و تاب بودم,خسته شده بودم و از نفس افتادم ساکت نشسته بودم و فقط جزوه می نوشتم....تو کلاس بین ردیف دوم و اول همهمه بود و رفیق رفقای امید هم شروع کرده بودن به اذیت کردن و خندیدن....برگشتم دیدم که امید هم داره شیطنت میکنه و میخنده....استاد بیچاره دیگه طاقت نیاورد و هر چی از دست ما ناراحت شده بود و دق ودلی داشت سر اون دو ردیف پیاده کرد....که شما هیچ وقت درست بشو نیستید و....آخرین جلسه است ولی هنوز متوجه نشدید که این درس چقدر مهمه و ...چرا دست از این کاراتون بر نمیدارید و....از اول کلاس دارم تحمل میکنم ولی شما خجالت نمیکشید.....
پسر ها همه ساکت شدن و امید هم سرش رو انداخته بود پایین....من که دوباره شیطنتم گل کرده بود چون دیدم امید توی ماجرا دست داشته,دوست داشتم سر به سرش بزارم و یه کم اذیتش کنم واسه همین هم برگشتم به استاد گفتن که استاد چرا اینقدر خودتون رو عصبانی میکنین؟؟اینکه ناراحتی نداره...اعصاب خودتو رو خراب نکنید...بعدش اشاره کردم به سمت پسرها و مخصوصأ ردیف دوم و گفتم : به نظر من هر کی اذیت میکنه از کلاس بندازینش بیرون.چرا اینقدر خودتون رو ناراحت میکنین؟؟!!!یا میخواید همه پسرها رو از کلاس بیرون کنید تا کلاس آروم بشه..اینکه غصه نداره!!!!!اونوقت شما هم میتونید با آرامش به درس دادنتون ادامه بدید....
یکدفعه استاد بدون هیچ مقدمه ای برگشت و گفت:اونی که باید بندازمش بیرون تا کلاس آروم بشه خود شمایید...سر دسته همه این سرو صداها خودتی....حالا میگی پسرهارو بندازم بیرون؟؟؟خود تو از اون اول کلاس باعث شدی که من اعصابم خراب بشه و عصبی بشم....
وای نمیدونید چه حالی شدم...سرمو انداختم پایین و مگه بچه ها ول میکردن منو....تا آخر کلاس بچه ها خندیدن....مخصوصأ این امید که هر وقت برمیگشتم و نیگاهش میکردم میدیدم داره میخنده...مطمئن بودم که با این حرف استاد دلش خنک شده و حقش رو از من گرفته بود.....
سعیده
زیر لب(امید):
1/فردا باید برم یه جا واسه مصاحبه.....
2/دارن اردو رو میکنن تو پاچمون......
3/نمیخوان پایان دوره رو باهم بهم بدن.......مرخصی هام ممکنه سوخت بشه....
4/تلفن رو برداشتم گفتم کیسه؟....
5/حال و روزم خیلی بده.....بد فرم سرما خوردم......
6/این آخرین نوشته سعیده بود.....دیگه ندارم....از فردا روزمره مینویسم تا ترم چهارم رور شروع کنیم.....
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
غار قوری قلعه.....
سلام....
دانشگاه تصمیم گرفته بود که بچه هارو ببره غار قوری قلعه(نزدیک شهر پاوه) البته فقط دخترای دانشگاه رو....تمام برداها و و تابلوهای دانشگاه پر شده بود....بشتابید...عجله کنید.... هر کس دوست داره بیاد امور فرهنگی ثبت نامن کنه و یه عالمه از این جور حرفها.....همونطوری که گفتم اردوش فقط مخصوص دخترها بود و پسرها این اردو رو نداشتند.....
شب تو خوابگاه که نشسته بودیم تصمیم بر این شد که همه بریم و ثبت نام کنیم....میدونستیم چون همه بچه ها هستند صد در صد بهمون خوش میگذره....میشه گفت فردا همه بچه ها ثبت نام کردند و میمومند فقط یه مشکل که اونم من باید یه جور حلش میکردم....قرار بود نهار روز اردو تن ماهی باشه ومنم متنفرم از تن ماهی.....خودمو واسه بچه ها لوس میکردم و یه عالمه ناز کردم که نمیام مگه اینکه یکی واسه من نهار اونروز رو تهیه کنه....بچه ها هم هی بهم میگفتن که خوش میگذره ها...جون سعیده اذیت نکن و بیا....خلاصه واسه نهار اونروزم لوبیا پلو درست کردم و قرار شد که فردا صبح ساعت5صبح دم دانشگاه باشیم تا اتوبوس حرکت کنه و بریم به سمت غار...
صبح زود بلند شدیم و رفتیم دانشگاه....اتوبوسمون دقیقأ روبروی خونه امید اینا وایستاده بود....بماند که کلی اذیت کردیم قبل از راه افتادن....
یه کم که دقت کردم دیدم پرده خونه امید اینا رفت کنار و بعد از چند ثانیه ای امید آماده و مرتب اومد بیرون....دم تلفنخونه منتظر شد....اه!این پسر صبح به این زودی منتظر کی وایستاده؟؟؟!!!!اولش فکر کردم که وایستاده تا مارو رهی کنه....ولی بعدأ از قیافش متوجه شدم که مطمئنأ منتظر کسیه.....به شوخی به مسئوا امور فرهنگیمون گفتم که آقای الماسی این بچه ها تا اونجا ممکنه تشنشون بشه و آب بخوان,به اشاره به امید حرفم رو ادامه دادم که ممکنه کسی احتیاج باشه تا براشون آب بیاره....
خلاصه نفهمیدم که چرا اونروز امید از خواب نازش که میدونم خیلی هم براش مهمه زده بود و ساعت5صبحی اونجا چیکار میکرد؟؟ما راهی غار شدیم و تا بعد از ظهر هم اونجا بودیم و جاتون خالی خیلی خوش گذروندیم ولی این فکر من مشغول بود که امید اونروز صبخ اونجا چیکار میکرد.....
سعیده
منم سلام,
میشه گفت دیگه زیاد با مهدی اخت شده بودم و اکثر مواقع با هم بودیم....آگهی های ثبت نام غار رو تو هر بردی از دانشگاه میشد پیدا کرد.یه فکری به ذهنم خطور کرد و سریع با مهدی درمیون گذاشتمش...اونم خدایی تو مرامش هیچ وقت گفتن کلمه نه نبود و قبول کرد....
فکرم چی بود حالا براتون میگم....به مهدی گفتم آقا پایه هستی بریم غار...گفت آره..گفتم پایه ای همونروزی که دختر ها قراره برن ما هم بریم...یه کم منو نیگاه کرد و بعدش با یه برقی که تو چشماش افتاد دوباره گفت آره....میدونستم که اونم دلش پیش دختر هم ترمیه خودشونه و صد در صد قبول میکنه....
واسه اینکه گندش بالا نیاد قرا شد که خودمون دو نفر بریم و به کس دیگه ای هم نگیم....همه چیز رو شب پیشش چک کردیم و خریدامون رو انجام دادیم و کوله ای داشتم و اونو پرش کردم از تنقلات و منتظر این بودیم تا صبح بشه و ما هم راه بیافتیم به سمت غار....اول قرا شد که شب مهدی هم اونجا پیش ما بمونه ولی واسه اینکه افشین متوجه نشه مهدی شب رفت خونه خودشون و قرارمون رو فردا صبح ساعت 5 گذاشتیم دم در تلفنخونه....
آره جاتون خالی ما هم اونروز رفتیم غار و کلی خوش گذروندیم ولی هر چی زور زدیم نتونستیم اکیپ دخترهارو پیدا کنیم....یه عالمه هم عکس گرفتیم از خودمون و چون دو نفر بودیم اکثر عکسها تکی شد....یه بنده خدایی هم پیدا کردیم تا ازمون عکس بگیره....نفهمیدیم چی شد تا من و مهدی درگیر فیگور گرفتن و جابجا شدن بودیم اومد و دوربین رو تحویلمون داد و گفت گرفتم!!!!!
امید
زیر لب:
1/فردا باید برم پادگان و دیگه هم تمومش کنم.....میترسم این اردوی رزمی رو آخر بکنن تو پاچمون....
2/ای خانم براری دستم به دامنت.....
3/سرماخوردم بد فرم....ببینید صدامو....آآآآآآآآآآآآآآآآآآ
4/دوباره نوشته های سعیده ته کشید.......
5/اسم دوتا دختر متولد آبان ماه.....یلدا و ملیکا......اولی که میخواست بشه یسنا که همون بچه آرشه....اونقدر مسخره کردن اسم بیچاره رو و هی گفتن ایسنا,ایسنا تا به یلدا تبدیل شد.....دومی هم که بچه فلکیانه.....
6/سعیده میگه که خیلی جالبه که من تو اون زمینه(غار قوری قلعه) هم از دخترها کم نیاوردم.....
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
کشیدن خط تلفن...
سلام,
دیگه زیاد به امید اخم و تخم نمیکردم و یه کم آروم تر شده بودم ولی هنوز جواب نداده بودم.امید یه روز شاکی به لیلا گفته بود که جواب سلام واجبه و چرا جواب سلام منو نمیده....وقتی این مطلب به گوش من رسید به خودم گفتم که اگه سلامی بود دیگه جوابشو بدم.....خلاصه جو بین من و امید خیلی آروم شده بود و دوست داشتم که اگه بعد از ظهر میریم بیرون با بچه ها امید رو تو نوبهار ببینم.....ولی با این اوضاع نمیخواستم قبول کنم که امید واسم همون امید قبل نیست و حسم نسبت بهش تغییر کرده و بازم دوست نداشتم بچه ها با حرف زدن راجع به امید آزارم بدن...
خونه امید اینا تازه خط تلفنش رو کشیده بودن.یه روز بعد از کلاس صدام زدو گفت که چند لحظه باهام کار داره.منم کلی واستادم تا اطرافم خلوت بشه و وقتی مطمئن شدم که بچه ها نیستند رفتم و گفتم که کاری داشتید؟؟
امید گفت میخوام شماره خونمونو رو داشته باشین.شاید احتیاجتون بشه و کاری داشتید,بتونید باهام تماس بگیرید.خیلی از این حرف ناراحت شدم و بهم بر خورد.تو دلم به خودم گفتم یعنی رفتار من چه جوری بوده که امید به خودش اجازه داده یه همچین کاری بخواد بکنه.دوباره خونم به جوش اومد.تازه داشتم آروم میدشم و به امید اطمینان پیدا میکردم ها....این خرفش بازم بهمم ریخت حسابی.اون لحظه منظور امید رو نگرفته بودم.مطمئنم که امید اصلأ قصد بدی نمیتونست داشته باشه ولی من بدم اومده بود.با اخم سرمو بالا کردم خیلی راحت گفتم فکر نمیکنم که برای من کاری پیش بیاد که بخوام به خاطرش به شما زنگ بزنم.تازه اگرم کاری با شما داشتم تو دانشگاه میبینمتون.پس هیچ احتیاجی به شمارتون ندارم.کاری ندارید من میخوام برم....
امید فهمید که من از این حرف بدم اومد,سریع بهم گفت:که قصد بدی نداشتم و اگه ناراحت شدید شرمنده و بعدشم خداحافظی کزد....توی مسیر خوابگاه همش به حرف امید فکر میکردم.از دست امید ناراحت نشده بودم و از دست خودم خیلی شاکی بودم که چرا باید رفتاری داشته باشم که امید بخواد شماره تلفن خونشونو بهم بده.نکنه فکر کرده باشه که من از اون دخترام که بخوام 24 ساعته پای تلفن باشم و باهاش حرف بزنم..آخه نمونش رو تو خوابگاهمون میدیدم....
یواش یواش داشتم خودم رو متقاعد میکردم که عکس العمل بدی داشتم نسبت به حرف.آخه امید بنده خدا حرف بدی نزده بود که.....
البته یادم باشه براتون تعریف کنم که چطوری امید تلافی این کارمو سرم در آورد.....
سعیده
زیر لب(امید):
1/دار آباد منو دیوونه میکنه آخر.....
2/اعصابم همینجوری خورده.....
3/علی آقا فلکیان باشگاهمون هم بابا شد....اونم خدا بهش یه دختر داد امروز......
4/خستم.....پس فعلأ.....
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
اعلامیه ترحیم.....
سلام,
دیگه مدتی بود که می رفتم دانشگاه و تقریبأ حالم خوب شده بود و فقط از عوارض آبله لک های صورتم مونده بود که باید منتظر میموندم خودشون خوب بشه....
توی دانشگاه بودیم و ساعت تقریبأ10بود.بچه ها کلاساشون تموم شده بود و من هنوز یه کلاس دیگه داشتم.خودم تنها موندم توی دانشگاه و بقیه بچه ها زود رفتن خوابگاه.کلاس کسل کننده ای بود چون هیچ کدوم از بچه هایی که باهاشون صمیمی بودم تو کلاس نبودند و مجبور بودم مثل بچه درس خونا(یا شایدم بگم مثل امید بهتر باشه)همش مجبور بودم به استاد توجه کنم و اصلأ نتونستم تو کلاس شیطنت کنم.کلاسمون که تموم شد با سرعت راهی خوابگاه شدم.رسیدم دم در خوابگاهمون.....
اه!!!!این اعلامیه فوت چیه دم در خوابگاه...چقدر اسمش واسم آشناست...وای خدا جونم این که لیلا مرادی خودمونه که!!!!!شوکه شدم...اشک تو چشمام جمع شده بود و اصلأ نفسم بالا نمی اومد...اصلأ حالم خوب نبود.اعلامیه رو از روی در کندم و بدو بدو رفتم بالا تو اطاقمون و همه بچه ها رو صدا زدم.داشتم سکته میکردم.بچه ها هم یه کم باهام همدردی کردند و بعدش که دیدن داره حالم بدتر میشه همه زدند زیر خنده و بهم گفتن که نترس!ما هم صبح که داشتیم میومدیم دانشگاه,بادیدن اعلامیه حال و روز تو رو داشتیم ولی بعدش متوجه شدیم که یکی با لیلا دشمنی داشته و عقده خودشو اینجوری خالی کرده....
این بنده خدایی که اعلامیشو درست کرده بودن از هم ترمیهامون بود که اطاقش طبقه پایین خوابگاه بود.همیشه در حال آزار و اذیت بچه ها بود و هیچ کس رابطه خوبی باهاش نداشت و بهتره بگم همیشه باهاش قهر بودن....تنها کسی که باهاش قهر نبود من بودم نه اینکه من رو ناراحت نمیکرد ها,نه!!!!من اصولأ با قهر خیلی مشکل دارم....
منو چه جور اذیت کرده بود حالا واستون میگم...گفته بودم که سر جریان آبله امید زنگ میزد خوابگاه...ولی من نگذاشته بودم که کسی متوجه بشه که امید بهم زنگ میزنه...خود امید هم که اول تماسهاش همیشه از طریق یه خانم منو صدا میزد...چند روزی بود که بچه ها هی تیکه مینداختن که از امید چه خبر؟؟؟بهش سلام برسون....چرا بهت زنگ نمیزنه احوالتو بپرسه؟؟؟؟؟یه مشت از این اراجیفات....در کل چند روزی بود که شدت تیکه های بچه ها رو بیشتر احساس میکردم....که بعدأ متوجه شدم علتش همین لیلا خانمی بود که حالا واسش اعلامیه درست کرده بودن...
تو یکی از این تماسهامون لیلا گوشی رو از پایین بر میداره و میفهمه که من دارم با امید حرف میزنم و بعدش همه جا جار میزنه که سعیده با امید رابطه داره و به ما دروغ میگه و هر روز با هم تماس تلفنی دارن و.....
آره همینجوری که گفتم این آتیش تیکه های بچه ها,از گور لیلا بلند شده بود.نمیدونستم که چه جوری بیگناهی خودمو ثابت کنم و بهشون بفهمونم که امید فقط دوبار واسه احوالپرسی بهم زنگ زده و دیگه باهم تماس نداشتیم..از این میترسیدم که پشت سرم حرف باشه و همین بلا هم سرم اومد....
بگذریم...خیلی گشتیم که بفهمیم کار کی بود که این اعلامیه رو درست کرده بود و با لیلا خصومت داشته,ولی پیداش نکردیم...
لیلا زمانی که اعلامیشو درست کرده بودند,رفته بود شهرشون و از جریان اعلامیه خبر نداشت...وقتی برگشت واسه اینکه باهاش شوخی کنم اعلامیه رو گرفتم تو دستم و بردمش تو اطاقشون بهش گفتم چرا واسه مراسم شب هفتت نموندی...که یه دفعه لیلا سرم داد کشید و گفت من که میدونم کار کیه...کار امید نیک بخته....
باورم نمیشد....آخه اصلأ امید از این جریانی که لیلا گوشی رو برداشته بود خبر نداشت که بخواد انتقام خودشو اینجوری بگیره,شایدم از بچه های خوابگاه بهش گفته بودن....فردا اعلامیه رو گذاشتم تو کیفم که برم از امید بپرسم که کار خودش بوده یا نه؟
امید بازم مثل همیشه که خیلی خوب نقش بازی میکنه,ایفای نقش کرد(یه بازی حسی چند لایه)و بعدشم گفت که کار اون نبوده و کار هر کی که هست دستش درد نکنه حسابش رو گذاشته کف دستش...تازه از من اون اعلامیه رو گرفت تا یه کپی بگیره....میگفت که کار قشنگیه و میخواد ازش یه نسخه داشته باشه....اینم یه فیلم دیگه اش بود....
اعلامیه واقعأ یه اعلامیه درست و حسابی بود همه چیز توش بود ساعت مراسم,محل مراسم و حتی مراسم شب هفت همه چیز توش تعیین شده بود..... حالا باید میرفتیم خودمون رو واسه مراسم شب چهلمش آماده میکردیم.....
من که خیلی ترسیده بودم و فکر میکردم که واقعأ واسه لیلا اتفاقی افتاده باشه.....
بعد از جریان نامزدیمون با امید,بهم گفت که کار خودش بوده و ساعت یک نیمه شب با مهدی دهقان اومده بودن و دم در خوابگاه چسبونده بودنش.....
سعیده
منم سلام,
یاد بعضی از کارهام که میافتم خودم خندم میگیره....
یکی از بچه های خوابگاه سعیده اینا یه روز که داشتیم باهم تو دانشگاه حرف میزدیم منو کشید کنار و این رو بهم گفت که فلان کسک فهمیده که زنگ زدی خوابگاه و با سعیده حرف زدی..حالا هم هی واسش درد سر درست میکنه و میترسونش....یادمه تو اون جمع سعیده خودش نبود که دقیقا ازش بپرسم جریان چی بوده....3-2تا پسر بودیم و4-3تا هم دختر که داشتیم تو دانشگاه با هم حرف میزدیم....یکی از پسرهامون همون مهدی دهقانی بود که یه جریانی مثل من داشت با یکی از دختره ای هم ترم خودشون....مهدی رو کشیدم کنار و ازش قول گرفتم که امشب واسه شام بیاد خونه ما...اونم که منتظر همچین موقعیتی بود سریع قبول کرد....
دم دمای عصر که اومد خونه,من پشت سیستم بودم و داشتم یه اعلامیه ترحیم طراحی میکردم.....آره همون اعلامیه لیلا مرادی.....مهدی بهم گفت چیه,باهاش لج افتادی؟!!!منم همه ماجرا رو بهش گفتم و گفتم امشب هم میخوام برم دو در خوابگاهشون نصبش کنم....هستی یا نه؟؟!!!
مهدی اولش یه کم من و من کرد و بعدش قبول کرد که با هام بیاد....اعلامیه رو درست کردم و ریختمش رو فلاپی و بردمش تو یکی از این خدمات کامپیوتری های دم دانشگاه که باهاش رفیق بودم....یه15تایی ازش گپی گرفتم و برگشتم خونه.....منتظر بودیم تا هوا تاریک بشه و از خونه بزنیم بیرون...البته باید قشنگ صبر میکردیم تا رفت و آمد ها هم کمتر بشه....شام رو خوردیم و یه فوتبال داشت اونشب اون رو هم نیگاه کردیم و بعدش با مهدی,اعلامیه ها و یه حلقه چسب پهن برداشتیم و زدیم بیرون......هیچ کس توی خیابون نبود...شبهای کرمانشاه هم خیلی ترسناکه چون اونجا یه ایالات خودمختاره...یکدفعه دیدی اومدن و نصف شبی سرت رو بریدن و گذاشتن رو سینت و رفتن پی کار خودشون....
واسه همین قرار شد که با حد اکثر سرعت این عملیات رو انجام بدیم....مهدی کارش این بود که روی تیر چراغ برق های مسیر خوابگاه تا دانشگاه اعلامیه بچسبونه....من اعلامیه ها رو آماده میکردم و چسبشون رو میزدم و مهدی میرفت روی تیرک نصب میکرد....رسیدیم سر کوچه خوابگاه....نشستیم توی بلوار نوبهار و در حال مهیا کردن اعلامیه اصل کاری بودیم که مهدی گفت:اینجارو دیگه من نیستم....ترسیده بود که نکنه اتفاقی بیافته....واسه اینکه کارم نیمه کاره نمونه خودم قبول کردم که کار رو تموم کنم....اعلامیه چسب زده شده رو گرفتم تو دستم و با سرعت نور دویدم تو کوچه...میدونستم که ته کوچه راه داره واسه همین به خودم گفتم که میرم و از اون ور کوچه میام بیرون...رسیدم دم در خوابگاه...یه نیگاه به چراغهاشون انداختم یکیش بیشتر روشن نبود....با سرعت عملیات رو انجام دادم و اعلامیه رو چسبوندم روی در خوابگاه و اینبار با سرعت10برار راهم رو ادامه دادم...مهدی هم که دید من رفتم ته کوچه فهمید که از اون سر کوچه میام بیرون و از خیابون اصلی راهشو ادامه داده بود تا به من برسه....
کار با موفقیت به اتمام رسیده بود...مونده بود چند تا اعلامیه که قرا بود اونارو فردا اول وقت بریم تو کلاسها بزنیم.بالای سر تابلو.....برگشتیم خونه و کلی با آب و تاب واسه افشین تعریف کردیم کارمون رو....
صبح زود بیدار شدیم و قبل از اینکه کسی تو دانشگاه پیداش بشه3تا از اعلامیه هارو زدیم تو کلاسهامون و بعدشم برگشتیم خونه....صبحونه خوردیم و یادمه ساعت8کلاس داشتم واسه همین رفتم دانشگاه....بچه ها سر کلاس نشسته بودن و وقتی وارد کلاس شدم بدون اینکه توجه کنم متوجه شدم که اعلامیه روی دیواری که نصب کردیم نیست....از کلاس زدم بیرون و دوتا کلاس دیگه هم نیگاه کردم...اونجا هم نبود....نمیدونم اعلامیه ها چی شده بودن..........
امید
زیر لب:
1/ای خدا یه 8-7 میلیون پول کمک کن تا بلکه ما هم خونه دار بشیم......
2/این زیر لب ساسنور میشود.....
3/محمد یه کم امیدوارم کرد....میگه شاید بشه طرفای محله قبلیمون یه خونه 10 سال ساخت پیدا کنیم.....
4/اگه اشتباه تایپی داره خوب من چک میکنم که....آخه با سرعت نور تایپ میکنم و نیگاه نمیکنم ببینم چیچی تایپ کردم.....
5/الان میخوایم بریم شمشیری ببینیم اونجا اوضاع خونه چطوریه؟!!!!!
شنبه دوازدهم آبان 1386
تلفن مامان امید.....
سلام,
هنوز تو شک تلفنهای امید بودم که چطور به خودش این جرأت رو داده بود که به خوابگاه زنگ بزنه و احوال منو بپرسه که اتفاق جالب تری هم واسم افتاد.....
تو تمام این مدتی که امید به من حرفشو زده بود از این میترسیدم که نکنه خونواده امید از این جریان خبر نداشته باشن و امید بخواد با احساسات من بازی کنه و یا اینکه قصد امید چیز دیگه ای باشه که من در جریانش نباشم.خوب حقم داشتم و هیچ برخوردی با خونوداده امید نداشتم که ببینم این مسئله تا چه حد جدیه؟؟همیشه هم هر وقت که سر صحبت با امید باز میشد به امید میگفتم که یه جوری به من اطمینان بده و منو نسبت به این مسئله مطمئن کنه که خونواده اش در جریان هستند و با اصل موضوع مشکلی ندارند.در ضمن یه جوری میخواستم به پدر و مادر امید هم ثابت کنم که من از اون جور دختر ها نیستم که با امید دوست شده باشم و بخوام به قول معروف قاپ پسرشونو بدزدم.نمیخواستم راجع به من بد فکر کنن و تو این جریان منو مقصر بدونن.میخواستم که پدر و مادر امید هم در جریان باشن که از طرف امید خودشون این پیشنهاد داده شده و تو این مسئله من فقط نظاره گر بودم....یه جورایی با امید اتمام حجت کرده بودم که این مسئله رو باید کاملأ به خونوادش انتقال بده تا نسبت به من فکر بد نکنن.....
خلاصه تو همون دورانی که آبله گرفته بودم و تلفنهای امید به خوابگاه فکرمو مشغول خودش کرده بود یه اتفاق جالب دیگه واسم افتاد.بعد از ظهر یه روز با صدای بلند بچه ها که میگفتن سعیده مامانت پشت خطه به خودم اومدم که باید برم پای تلفن.ولی چرا مامانم؟؟؟من که همین چند ساعت پیش با مامانم حرف زده بودم...خیلی تعجب کردم که مامانم پشت خطه....
گوشی رو برداشتم و بعد از سلام و احوالپرسی متوجه این شدم که مامانم نیست ولی صداش هم برام آشنا نبود...هر چقدر فسفر سوزوندم نتونستم توی دیتا بیس اصوات مغزم این صدا رو سرچ کنم(امید:اوه!!!!چه کامپیوتری واسم حرف میزنه!!!!).خدا خیرش بده زیاد منو تو کما نگذاشت و سریع خودشو معرفی کرد.....
من مادر نیک بخت هستم عزیزم.....هنوز صدای مامان تو گوشمه که گفت من مادر نیک بخت هستم عزیزم....داشتم از ترس سکته میکردم.خیلی سخت بود.اگه خوشو معرفی نمیکرد ممکن بود خیلی راحت بتونم باهاشون صحبت کنم ولی وفتی فهمیدم که مادر نیک بخته دست و پامو گم کردم.من همیشه وقتی با امید حرف میزدم میترسیدم,ولی حرف زدن با مادر امید خیلی سخت تر بود.هول کرده بودم.گلوم خشک شده بود.از همه بدتر اینکه این اتفاق اصلأ هماهنگ شده نبود تا بلکه یه کم دیالوگ حفظ کنم(امید:معلوم نیست امروز چش شده.دیالوگم کجا بود!!!؟؟؟)نمیتونم براتون توصیف متن چه حالی شدم.باورتون نمیشه من الآن چند ساله که عروس اون خونوادم ولی بازم وقتی با مامان حرف میزنم بی اختیار استرس اون روز بهم غالب میشه و هول میکنم....
خلاصه شروع کردیم به احوالپرسی,من هم که زمان رو مناسب دیده بودم منتظر یه فرصت خوب بودم تا حرف دلم رو به مادر امید بزنم و بگم که تو این جریان هیچ وقت من نقشی نداشتم و همش از طرف امید بوده و پیشنهاد از طرف امید مطرح شده.یادمه خیلی تلاش کردم که این مطلب رو عنوان کنم.به مامان گفتم که به خدا راجع به من فکر بد نکنین و من از اون دخترایی نیستم که بخوام با پسرتون رفاقت داشته باشن و....که مادر امید خیلی با حوصله حرفامو قطع کرد و گفت همیشه این جریانات از طرف پسر پیشنهاد میشه و من میدونم که تو مقصر نیستی.حالا انشاءا... تو یه فرصت مناسب اگه بشه میام و از نزدیک میبینمت و باهات حرف میزنم.صخبت رو عوض کرد و از حالم پرسید و بعدشم خداحافظی و مکالمه تلفنی تموم شد.....
طبق معمول بچه ها از رنگ روم فهمیده بودن که این تلفن یه تلفن خاص بوده و با همه تلفنها فرق میکرده.واسه همین هم همه دورم جمع شده بودن....ازم پرسیدن که چی بود؟منم جواب دادم که مادر نیک بخت بود پشت خط....
یه نفس راحت از ته ته دلم کشیدم و خیالم راحت شد که خونواده امید هم در جریان هستن.حالا میشد به امید بیشتر اطمینان کنم یا بهتره بگم که کاملأ به امید مطمئن شده بودم.خدا رو شکر کردم(امید:خودتون بهتر میدونید دیگه شوهر کجا پیدا میشه تو این زمونه!!!!!)و فهمیدم که امید قصد سو استفاده از من رو نداره...
سعیده
منم سلام,
به تهران تماس گرفتم و قرار گذاشتم که فردا مامن زنگ بزنه خوابگاه و با سعیده حرف بزنه.قرارمون رو گذاشتیم واسه ساعت5بهداز ظهر فردا.البته قرار شد که قبلش من دوباره با مامان تماس بگیرم.....از اونجایی که کار و بار خونه معلوم نبود و مطمئن نبودم که فردا مامانم به سعیده زنگ میزنه به خود سعیده چیزی نگفتم....
سعیده هم دیگه میومد دانشگاه و به جز چند تا جوش که روی صورتش مونده بود اثری از مریضی نداشت.روزی که قرار شده بود مامن زنگ بزنه و با سعیده حرف بزنه از هر روز زودتر رفتم خونه و به تهران زنگ زدم....مامانم هنوز یه کم من و من میکرد و زیاد ته دلش راضی به این مسئله نبود ولی با اصرار های من راضی شد که زنگ بزنه.قول گرفتم که وقتی زنگ زد و با سعیده حرف زد یه زنگ هم به من بزنه تا ببینم چی شده و چی بینشون رد و بدل شده....
تلفن رو قطع کردم و منتظر موندم.....اون دقایق به اندازه یک عمر واسم گذشت.خیلی طولانی بود...فکر میکردم نکنه بینشون حرفی شده باشه و مامان دیگه نمی خواد بهم زنگ بزنه....واشه همین دست به تلفن شدم و خودم زنگ زدم تهران دیدم مشغوله یه کم خیالم راحت شد(چه شانسی آورده بودم که اون موقع انتظار تلفنمون رو فعال نکرده بودیم ها!!!!) از این طرف هم زنگ زدم خوابگاه دیدم که اونجا هم مشغوله..دیگه خیالم راحت شد که دارن با هم صحبت میکنن....همینطوری که کنار گوشی دراز کشده بودم دیدم صدای تلفن دراومد....با سرعت تلفن رو برداشتم تا ببینم که چی شده,ولی از اون طرف محمد رفیق افشین جواب داد...نفهمیدم که چه جوری جواب اون بنده خدا رو دادم و یه کاری کردم که قطع کنه و گوشی رو گذاشتم و دوباره منتظر شدم....
یه بار دیگه تلفن صداش دراومد.ایندفعه کسی نبود جز مامانم.....
کلی با اضطراب ازش پرسیدم که چی شد و چی بینشون رد و بدل شد؟؟؟
مامانم که حالا یه کم جریان رو جدی تر گرفته بود فکر این رو داشت که من دارم زود اقدام میکنم....برگشت بهم گفت:زنگ زدم,ولی آقا امید حالا بشین سر درست و مثل داداشت اینقدر عجول نباش....بزار تو باید کارشناسی قبول بشی و بعدشم سربازی داری و بعدشم باید کار پیدا کنی....این خودش کیره واسه7-6سال دیگه...تو که نمیتونی این دختر رو7-6سال منتظر خودت نگه داری که!!!!مخصوصأ هم که داری میگی واسه سمت غرب کشورن و من میدونم که اگه امروز اسمت بمونه روی این دختر فردا باید ببریش سر خونه خودتون ها!!!!!
منم که اون موقع این حرفها تو کتم نمیرفت برگشتم به مامان گفتم که:حالا این حرفها رو ول کن ...بگو ببینم چی بینتون رد و بدل شد....
مامانم بنده خدا گفت:اولش سلا و علیک و احوالپرسی کردیم.بیچاره سعیده فکر کرده که من الان فکر میکنم که اون اومده به تو پیشنهاد داده....منم بهش گفتم که میدونم همیشه واسه اینجور کارها این پسره که میره و پیشنهاد به دختر میده...خودتو ناراحت نکن...آخرشم برگشتم و بهش گفتم که حالا عجله نکنید اگه شما دوتا همدیگرو دوست داشته باشید هیچ کس نمیتونه بینتون فاصله بندازه...بگذارید یه کم تکلیف هر دوتاتون معلوم بشه بعد ان شاا... یه کارذی واستون میکنیم..امید باید کارشناسی قبول بشه...بعدشم بره سربازی و بعدشم کار پیدا کنه..این خودش کلی وقت احتیاج داره....آخرشم خداحافظی کردیم.همین!
من که خوشحال بودم از اینکه مامان زنگ زده بود به سعیده ولی مامانم یه کم فکرشو مشغول این قضیه کرده بود که نکنه همین فردا بگن بیا و دختر رو ببر.....
فردای اون روز سعیده رو تو دانشگاه دیدم....اونروز کسی که حتی جواب سلامهای منو به زور میداد,خودش پیش قدم شدو بهم سلام کرد...من داشتم از تعجب شاخ در میاوردم.....بعدشم بهم گفت که مامان زنگ زده و باهاش صحبت کرده....
منم که فرصت رو مناسب دیدم بهش گفتم:حالا خیالتون راحت شد که من این مسئله با خونوادم در میون گذاشتم...به من اطمینان پیدا کردید؟؟!!!
یه جوابی داد که فکر کنم خودشم متوجه نشد چی بهم گفت....ولی من قشنگ تو صورتش احساس میکردم که خیلی از این جریان راضی باشه....یه جورایی احساس کردم که دیگه بهم اعتماد میکنه.فکر میکردم که مشکلاتم دیگه تموم شده و از امروز سعیده یه سعیده دیگه میشه....خوشحالی تو وجودش موج میزد اینو خیلی راحت میشد تو صورتش حس کرد......
امید
زیر لب:
1/یه عالمه زیر لب هست خوش میتونه یه پست مجزا باشه......
2/اول از هر چی سعیده گواهینامشو گرفت.......البته بازم من یه کم بهش رانندگی یاد دادم....صبح روزی که امتحان داشت به زور نشوندمش پشت ماشین خودشون و گفتم ماشین ماشینه و هیچ فرقی نمیکنه و نترس....اگه نمیشست مطمئنأ این بار هم مثل5-4بار قبل مردود میشد.....
3/آرش داداش سعیده اومد و بالاخره ازم معذرت خواهی کرد و آشتی کرد.ولی من هنوز.....ولش کن بماند!!!!!واسه ثابت کردن حسن نیتشم500تومن از وام3میلیونی که گرفته بودیم رو عهدا دار شد که پرداخت کنه...دستش درد نکنه....به قول خودش اگه میخواست واسه دیدنمون بیاد خونمون ممکن بود حداکثر200تومن بهمون بده ولی حالا داره بهمون500تومن میده.....
4/راستی داداش یادته گفتی برو اونجا هم واسه سعیده نمره بگیر تا درسش زودتر تموم بشه؟؟؟وقتی که نهاوند بودم رفتم باهاش سر کلاساش...یکی از استاداش رفیق دوران کارشناسی خودم تو اراکه!!!نشون به اون نشون که این ترم هم چون با اون استادشون6واحد داره واسش6واحد نمره جلو جلو گرفتم....
5/سعید دایی عزت دیشب و پریشب اینجا بود..اومده بود واسه یه امتحان پتروشیمی......بیچاره چقدر عوض شده.....سارینا خانم نینیشون هم حالا واسش شاخ و شونه میکشه......
6/امان از قیمت خونه.......یه نموره پول کم داریم تا بتونیم یه واحد آپارتمان خوب بخریم.....البته به کمک مامان و وام مامان و .....اصلأ همش به کمک مامان....
7/این پادگان خراب شده کار دستم نده خوبه.....کار و بارم اونجا تموم شده ولی مسئول نیرو انسانیمون با خنده میگه شنبه هفته بعد برم تا باهاشون برم یه اردوی دو روزه!!!!از اون اردوهایی که میبرن جاده قم و شرایط جنگی و.....خودمون چادر بزنیم و خشم شب و سینه خیز و....بیاد اینم بپیچونم...اینطور نمیشه.....
8/سه روز پیش من برای بار چهارمین بار شدم شوهر عمه.....دختر آرش هم به دنیا اومد.....
۹/شرمنده.این پست خیلی طولانی شد...خوب میخواید یه کاری کنید...کپی پیست کنید یه جا و DC کنید و بعد بخونید واگه خواستید کامنت بزارید دوباره ONبشید....ها؟!!؟؟؟باید اینو اولش میگفتم...![]()
۱۰/آها .... راستی یادم نبود ..آبجی آپ نمودن......
چهارشنبه نهم آبان 1386
شروع مجدد....
با عرض پوزش به خاطر تاخیر در آپ نمودن.باید عرض کنم که اینجا از شنبه مجددا آپ میشه.یعنی دو روز دیگه......
کلی حرف دارم واستون....
امید
زیر لب:
۱/استقلال به چه حال و روزی افتاده بیچاره......
۲/بقیه رو بعدا میگم.![]()
