تبليغاتX
گربه سگ

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

جلسه اول و آخر گرافیک....

سلام

ترم سوم هر دوتامون گرافیک گرفته بودیم.جلسه اول بود و خانم تاتار استاد این درس بود چون زن بود هنوز بچه ها ساکت نشده بودن.کلاس خیلی شلوغ بود و سروصدا میکردن.من ردیف اول نشسته بودم و امید سر جای همیشگی خودش بود.امید زیاد اهل سروصدا و اذیت سر کلاس نبود و فقط به درس گوش میداد.خدایی خیلی سر کلاس ساکت بود.اما منو بگو فقط حرف میزدم.اذیت میکردم وتا میتونستم سر به سر استاد و بچه ها میگذاشتم.

اون روز نمی دونم آخر کلای چی شده بود که یه دفعه خنده پسرها دراومد و همشون زدن زیر خنده.کلاس بد جور به هم ریخته شده بود.استاد خیلی عصبانی شده بود و بد جوری داد و بیداد کرد.استاد چون زن بود واسه اینکه بچه ها و مخصوصا پسر ها ازش سو استفاده نکنند اصلا به کسی رو نمیداد.خلاصه دامنه این خنده بیشتر به ردیف دوم کشیده شد وتاتار هم که دیگه تحمل نداشت یه دفعه عکس العمل نشون داد و بیچاره امید بیگناه تر از همه رو که فقط خندیده بود از کلاس انداخت بیرون.وقتی امید از کلاس رفت بیرون تاتار شروع کرد به حرف زدن و بد و بیراه  گفتن به امید و اینکه تا چند ترم محاله بزارم قبول بشه و درس منو پاس کنه.استاد تاتار رو همه به لجبازی میشناختند.واسه امید خیلی ناراحت شدم آخه مطمئن بودم امید بیگناه و اصلا تو ماجرا تقصیری نداشته.به خدا اگه موضوعی بین من و امید نبود حتما همون لحظه تو کلاس ازش دفاع میکردم و به استاد میگفتم امید اهل این کارا نیست.

استاد بد جوری بهش گیر داده بود.نمی دونستم باید چیکار کنم.کلاس که تموم شد دیدم همه از اینکه استاد با امید یه همچین رفتاری داشته ناراحت هستن.تو اون لحظه فرصت رو مناسب دیدم و از تمام دختر ها خواستم که با هم بریم پیش صفایی و موضوع رو بگیم تا با استاد صحبت کنه و برای استاد بگه که امید این جور پسری نیست و به امید اجازه بده دوباره سر کلاس بیاد.

امید تو سالن بود عصبانی عصبانی.منم همراه جمعیت دخترا جوری که امید نبینم رفتم پیش صفایی.اصلا دوست نداشتم امید بفهمه من ازش دارم دفاع میکنم.موضوع رو تمام وکمال واسه صفایی توضیح دادیم و گفتیم امید بیگناه بوده و استاد اشتباه کرده.صفایی هم که بهتون گفتم چقدر امید رو دوست داشت,بدون چون و چرا حرف مارو قبول کرد و اونم شد طرفدار امید و بهمون قول داد که حتما با استاد حرف بزنه.

نمیدونم اون روز صفایی با استاد چیکار کرد اصلا تاتار رو جادو کرد چون از جلسه بعد اول و آخر صحبت های استاد شده بود امید و اونقدر با امید خوب شد که هرچی امید میگفت استاد قبول میکرد.

این رابطه استاد با امید تا جایی شد که امید تونست واسه من از این درس 3 واحدی 19 بگیره بدون اینکه استاد اصلا بپرسه من لیاقت این نمره رو دارم و به اندازه این نمره اصلا بلد هستم.آخه که نمی دونید این نمره چقدر مزه داشت البته چند تا نمره دیگه هم همین جوری امید واسم  از استاد ها گرفت.

                                                                                                        سعیده

منم سلام,

آقا صحبت از درس گرافیک شد....من تونسته بودم همون ترمی که برنامه نویسیC++رو گرفته بودم,اونقدر تو زمینه گرافیک پیشرفت کنم که نگو.....تا جایی که انیمیشن هم میساختم.....حتی نزدیک بود یکی از انیمیشنهام به عنوان انیمیشن کوتاه واسه برنامه کودک از شبکه کرمانشاه پخش بشه که به دلایلی نشد....یکی از استاد هایی که باهاش خیلی خوب بودم تو صدا و سیما کرمانشاه کار میکرد.....بگذریم....

همه میدونستیم که استاد این درس خانم هستش ولی هیچ کس ایشون رو ندیده بود....تازه خیلی خوش چـ.... هم بود نبش خزینه هم نشسته بود و دیر هم اومده بود سر کلاسش.....

کلاس گرافیک شروع شد.....یه آدم گند دماغ و عصبانی و .....هزار تا دیگه میشه عنوان بهش داد.....بچه ها هم وقتی دیدنش شروع کردن به تیکه پروندن....هر کسی یه چیزی میگفت....پسرها که کولاک کرده بودن.....

استاد سرش رو بالا کرد و یه چشم غره رفت.همه دخترها ساکت شدند یا بهتره بگم کپ کردند و همهمه پسرها هم کمتر شد ولی قطع نشد....وحید یکی از بچه های کرمانشاه که خیلی یا حال با لهجه خودشون یعنی کرمانشاهی حرف میزد,تو ردیف ما نشسته بود برگشت و گفت:(با لهجه کرمانشاهی بخونید)(ترجمه هم میکنم)

اییییییییییی.....رحمت به عمت...خو یه کم آروم تر خو.....بچه ها همه ا پرک رفتن خو....چیه فکر کردی ازت میترسیم...با او قیافه چفت چولت....(یه درخت تو طاقبستان کرمانشاه هست که اگه10نفر دست به دست هم بشن اندازه قطر اون درخت میشه و خود کرمانشاهی ها اسمش رو گذاشتن رحمت...این معنی رحمت به عمت,از پرک رفتن هم یعنی از ترس رنگ تو رخسارشون نموند).....

آقا ردیف دوم یک دفعه از خنده ترکید....البته بیشتر به خاطر لهجه غلیظ کرمانشاهی وحید بود که خندمون گرفته بود.....چون وحید هم کنار من نشسته بود همه بچه ها برگشتن و وحید رو دیدن و خندیدن.....منم خوب خندیدم....

استاد که دید همه بچه ها دارن طرف من و وحید رو نگاه میکنن فهمید که هر چی بوده از طرف ما بوده و وحید هم که قاعدتأ نمیتونست به تیکه ای که خودش انداخته بخنده,خیلی آروم نشسته بود و استاد بی فکر ما هم فکر کرد که کار من بوده....نیگاهها که به طرف من بود و منم که داشتم میخندیدم....

صداشو برد رو سرش و گفت:

-:شمایی که داری میخندی یلند شو برو بیرون چون فرهنگ تو کلاس نشستن رو نداری....

منو میگی تا حالا کسی اینقدر اعصابمو خورد نکرده بود....شروع کردم جوابشو دادم....

+:فرهنگ نداشتن اینه که آدم به کسی تهمت بزنه....

-:تهمت چی؟بی نظمی میکنی و میگی بهت تهمت زدن.....

+:شما خودتون دیدید که من بودم؟!!!!

-:بله خود شما بودید.....

+:بی فرهنگی اینه که آدم دروغ هم بگه....

چون تو مرامم هم نبود بخوام بگم که مقصر اصلی کی بوده,بلند شدم و از کلاس اومدم بیرون.....هنوز در رو نبسته بودم که دیدم داره میگه من نمیگذارم حالا حالا ها این درس رو پاس کنی.....

میدونستم که مقصر نیستم و کل دانشگاه هم میدونن که من چیکاره ام(نا سلامتی شاگرد اول دانشگاه بودم)منم بهش گفتم که هیچ کاری نمیتونی بکنی و در رو آنچنان پشت سرم بستم که نزدیک بود شیشه های بالای در خورد بشن....با صدای بسته شدن در خانم صفایی از تو اطاقش زد بیرون و یه راست اومد طرف من....

ماجرا رو ازم پرسید و منم بهش توضیح دادم.فهمید که هیچکاری از من سر نزده بود و میخواست همون موقع بره تو کلاس که به استاد توضسح بده,من نگذاشتم....

بعد از کلاس رو که سعیده گفت چی شد.فقط فردای اون روز که رفتم خانم صفایی بهم گفت که برم سر کلاسش و گفته که روی من شناخت نداشته که بدونه من کی هستم....

جلسه بعد که رفتم سر کلاس,وقتی وارد شد اولش کلی ازم معذرت خواهی کرد....وحید بی شرف هم درس عبرت نشده بود تو اون هاگیر واگیر دوباره شروع کرده بود به تیکه پرونی که استاد شاگرد اول ماست نیک بخت....بچه خوبیه....امکان نداره....هر کی شلوغی کنه نیک بخت بچه ساکتیه.....

آخر ترم هم یکی از کارهایی که انجام داده بودم بهش نشون دادم,داشت میمرد....جا نداشت وگرنه بهم50-40میداد......تازه بهم گفت که فقط رو برگه امتحان پایان ترم اسمم رو بنویسم و نمیخواد که امتحان بدم....ولی ترسیدم که بخواد یه بلایی سرم بیاره همه سوالها رو جواب دادم.....نمای یه شومینه که روشن بود و شعله ور بود,هم رسوندم به سعیده تا واسه پروژه تحویل بده....اونم تونست از اون درس نمره خوبی بگیره....

                                                                                       امید

 

زیر لب:

1/امشب باید فیلم ببینم.....Notting Hill

2/رفتم باشگاه استاد اینا ولی پیداش نکردم استاد رو!!!!!!

3/شاید فردا با عباس آق بریم بازار و یه کوله بخرم.....

4/یه خبر دیگه اینکه شاید دانشگاه واسه ارشد زمستون هم پذیرش داشته باشه......خیلی خوب میشه....باید برم کلاسهاشو بنویسم....

5/دیگه از سعیده متن ندارم.....

6/زیر لب از سعیده:دوست دام که یه روز زنگ خونه زده بشه و برم ببینم که پستچی واسم ازامید نامه آورده
نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:43 |  این پست   • 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

امتحان فارسی....

سلام,

روزگار من و امید خیلی عادی میگذشت.من میگفتم نه و تمام تلاشم این بود که به امید بفهمونم اصلا به من فکر نکنه و روی من حساب نکنه.چرا نمی خواستم راضی بشم نمیدونم ولی چرا تو تموم لحظاتم امید حضور داشت خدا میدونه.امید بعضی از کلاس هاشو بامن میگرفت مگر اینکه نمی شد یا اینکه برنامه اش نمیخوند.کلاس فارسی مون اینجوری بود.من من تو یه کلاس بودم و امید تو یه کلاس دیگه.استاد تصمیم گرفته بود امتحان بگیره.میشد گفت میان ترم بود تعدادمون زیاد بود و استادمون هم مشترک.واسه همین قرا شد که از هر چند تا کلاس با هم امتحان بگیره.تمام کلاس ها و سالن رو صندلی چیده بودن.

منم طبق معمول واسه تقلب رفتم تو کلاس ولی امید و دوستش کریمیان تو سالن بودن.امتحان آسون بود و من شروع کردم به نوشتن.خیلی زود تموم کردم و سوال هارو جواب دادم.

سرمو بلند کردم و تو سالن رو نگاه کردم دقیقا امید روبروی در کلاس نشسته بود و راحت میتونستم ببینمش.بیشتر از همیشه و بدون اینکه پلک بزنم خیلی طولانی و زیاد نگاهش کردم!!!!!

این خود سعیده است!!!باورتون نمیشه بی اختیار و بدون اراده خودم این حرکات داشت ازم سر میزد.نمیدونم تا حالا دلتون یخ کرده.تمام بدنتون بی حس بشه و دستاتون یخ یخ....تپش قلب بگیرید.نمیدونم توصیف کنم حس عجیبی بود.

من با نگاه کردن به امید یه همچین حسی داشتم.دلم یه جوری بود.....شور میزد......یه حس غریبی که توی تمام مدت عمرم تجربه نکرده بودم.تا اون موقع زیاد چشم به چشم امید شده بودم ولی اینبار یه جور دیگه بود وتا حالا اینجوری نشده بودم.چند دقیقه همین جوری همدیگه رو نگاه کردیم.

خدایا تو دلم چه خبره.چرا اصلا حس ندارم بلند شم.چرا اصلأ دوست ندارن پلک بزنم.چرا من اینجوری شدم.......

یه دفعه به خودم اومدم تا اون لحظه اصلا به حال خودم نبودم.با خجالت سرمو پایین انداختم و برگمو نگاه کردم. خیلی خراب کاری کرده بودم.الان که به حال عادی برگشته بودم فقط احساس گناه میکردم و اصلا دیگه خبری از اون حس خوبی که چند دقیقه پیش داشتم,نبود.واسه اینکه بیشتر از این بد نشه و از اون مکان و حال وهواش دور بشم بلند شدم و برگمو دادم و از جلسه زدم بیرون.

اصلا منتظر بچه ها نشدم و رفتم خوابگاه.میترسیدم با امید مواجه بشم و منو ببینه.همش با خودم فکر میکردم حالا امید راجع به من چی فکر میکنه؟ولی اینا در برابر سوالاتی که تو ذهنم بود هیچ بود.هنوز دلیلی واسه اون حس وحالم پیدا نکرده بودم.معنی این نگاه ها چی بود؟چرااز دیدن امید سیر نشدم؟؟!!!کاشکی امید منو نمیدید تا یه دل سیر میدیدمش.میترسیدم......یعنی این اولش بود.......

                                                                                                   سعیده

 

زیرلب:

1/من زیاد از اون جریان امتحان فارسی چیزی تو ذهنم نیست.....

2/شرمنده دیروز عین جنازه بودم....کلی پیاده روی کرده بودم.....اصلأ یادم نبود که باید آپ کنم....

3/نمیدونم فردا رو چیکار کنم.....برم باشگاه استاد اینا یا نه.....

4/یه سری فیلم جدید از محمد گرفتم....

5/چقدر این قطبی باحاله به خدا.....عین بچه ها میمونه.....نود دیشب مردم از خنده....
نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 16:10 |  این پست   • 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

لر باشی امتیازه؟؟؟!!!!!!

سلام,

منتظر بودم تا یه موقع خوب پیش بیاد تا مامان به سعیده زنگ بزنه.روزگار خیلی معمولی بود....کلاسها همون کلاسها و بچه ها هم همون بچه ها....رفاقتا بین بچه ها به اوج خودش رسیده بود.....

با یه بنده خدایی به اسم مهدی رفیق شده بودیم که اون هم از یکی از بچه های ترم خودشون خواستگاری کرده بود....این مهدی بچه نور بود و طرفش بچه بروجرد....تنها تفاوتی که جریانشون با جریان من و سعیده داشت این بود که دختره قبول کرده بود که بیشتر با مهدی آشنا بشه....البته بعد از اینکه کلی با مهدی شرط و شروط گذاشته بود,مادر مهدی هم اومده بود کرمانشاه و دختره رو دیده بود و باهاش حرف زده بود....واسه همین دختره قبول کرده بود که یه جورایی بیشتر با مهدی رابطه داشته باشه...با هم بیرون میرفتن و کلی از این جریانها....

سر یه سری مسابقات فوتبال با مهدی آشنا شدم.بچه سالمی به نظر میومد و هیچ مشکلی نداشت...یواش یواش با هم بیشتر اخت شدیم....

بزارین یه پرانتز باز کنم.....

(من اصولأ خیلی تیکه میندازم البته منظورم تیکه به دخترها نیست ها!!!!منظورم اینه که تو حرفهای روز مره ام خیلی سعی میکنم که اراجیف بگم و تا میشه باعث خندوندن دیگرون بشم البته دلقک هم نیستم....ولی دوست دارم بخندم و بخندونم...از اون موقعی که رفته بودم کرمانشاه فقط یه نفر به اسم امیر بود که مثل خودم دیدمش و تونستم باهاش رابطه خوبی برقرا کنم و تو این زمینه خیلی تنها بودم....وقتی که شروع میکردیم به حرف زدن,روال معمول منم تیکه مینداختم ولی نمیدونم چه سری بود که کسی زیاد متوجه منظورم نمیشد....همه مثل گاوی که به قطار نگاه میکنن بهم نگاه میکردن....اصلأ تو اون3ترمی که کرمانشاه بودم داشتم یواش یواش از خودم مأیوس میشدم کم مونده بود برم معتاد بشم....ولی وقتی با مهدی دمخور شدم دیدم که نه بابا,اونقدرام تیکه های من گنگ و بی مفهوم نیست که هیچ کس حالیش نشه...مهدی همشونو خوب میفهمید و میگرفت...آخه خود مهدی هم یه جورایی مثل من بود...واسه همین در عرض یک هفته,ده روز تونستیم خیلی به هم نزدیک بشیم....بیچاره حتمأ مهدی هم تو این زمینه مثل من درد کشیده بوده)

مهدی از جریانات من و سعیده با خبر بود.ولی من بعدأ متوجه شدم که مهدی از یکی از بچه ها خواستگاری کرده....

مهدی اینا ورودی اول دانشگاه ما بودن و یک ترم از ما بالاتر بودن...یه روز که داشتم با مهدی حرف میزدم,یکی از بچه های هم ترمی خودمون رو نشونمون داد و گفت میدونی که اینم خواستگار سعیده است؟؟!!!!

آقا منو میگی بد جوری جا خوردم....با پسره سلام و علیک داشتم,ولی زیاد با هم حرف نمیزدیم...به مهدی گفتم که تو از کجا میدونی....برگشت بهم گفت که چون با یکی از بچه های هم ترمیمون خونه دارن به اون گفته و اونم اومده به من گفته....

از اون روز به بعد بد جوری تو فکر این رقابت افتاده بودم....میدونید,همه چیم رو نسبت بهش سر میدونستم....درسم...قیافم....تیپم....لباس پوشیدنم....روابط اجتماعیم....ولی تو یه چیز میترسیدم.اونم این بود که چون اون طرف واسه بروجرد بود...میترسیدم به خاطر لر بودنش یه برگ برنده نسبت به من داشته باشه....

                                                                                          امید

 

زیر لب:

1/عجب بازی افتضاحی بود(قابل توجه افتضاح).....حالم بد شد.....گند بزنه این رودباریان رو با اون گل خوردنش.....چه کلی زد آق محسن خلیلی......دلم واسه قطبی میسوزه......

2/یه خبر بد....باشگاهمون تعطیل شده.....تعداد ثبت نام کننده ها به اندازه کافی نشده....حالا باید تا باشگاه صنایع بسته بندی برم که جاده قدیم کرجه...چون استادمون اونجا هم میره....

3/قرار بود فردا برم دارآباد....شکر خدا خبری از خانم مهندس نشد.....

4/برنامه فردا....نون....قبض موبایل....فیش واسه ثبت نام امتحان بانک.....یه قرار با محمد....

5/آها...سعیده گفت اینجا بنویسم که : آی مسلمونا این امید خیلی سر به سر من میگذاره.....

۶/فیلمPulseرو هم دیدم....زیاد خوشم نیومد....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:42 |  این پست   • 

شنبه بیست و یکم مهر 1386

کاج.....

سلام,

روزگارمون خیلی داشت معمولی سپری میشد که سعیده دوباره ازم یه چیز تازه خواست...قبلأ جریانات آرش رو کشیده بود وسط و الان هم که بهم گفته بود که به مامان بگم زنگ بزنه خوابگاهشون...نمیدونستم چیکار کنم...به دو دلیل اصلأ دوست نداشتم که کوتاه بیام و پامو بکشم کنار واسه همیشه....

یکی این بود که واقعأ سعیده رو دوست داشتم و بعد از گذشت3ترم میشه گفت که حسابی تونسته بودم زیر ذره بینم بزارمش...یه علت دیگه اشم این بود که دیگه جریان داشت یه جورایی به رو کم کنی میشد و منم که هیچ وقت تو زندگیم دوست ندارم که روم کم بشه,می خواستم تا آخرین لحظات تلاشم رو کرده باشم.....

واسه اینکه مامان زنگ برنه مجبور بودم که دوباره به طور مفصل همه چیز رو به مامان بگم.دیگه اون زمانها خونمون هم خط تلفنش اومده بود از خونه زنگ زدم.....

بعد از اینکه همه چیز رو گفتم و توضیح دادم,فهمیدم که مامان یه جورایی زیاد رغبت نشون نمیده که بخواد زنگ بزنه....یعنی بهم میگفت که بهونه ای نداره تا بخواد با سعیده صحبت کنه....منم که هیچ جا خرف کم نمیارم گفتم به بهونه این که مریض شده و میخوای یا حال و احوالپرسی کنی زنگ بزنی فکر کنم بهتر باشه...خلاصه به هر طریقی که شد راضی شد که به سعیده زنگ بزنه.....

بعد از ظهر اون روزی که با مامان حرف زدم با افشین رفتیم بیرون...روی صندلی تو بلوار خیابون نوبهار نشسته بودیم که یه میوه درخت کاج بد جوری نظرمو به خودش جلب کرد....خیلی منظم تر از هز کاجی بود که تا حالا دیده بودم....واسه همین هم رفتم و برش داشتم....پر هاش خیلی مرتب و با فاصله بود و هبچ شکستگی توش دیده نمی شد...با خودم بردمش خونه....تو فکر این بودم که باهاش چیکار میتونستم بکنم....به ذهنم رسید که هر روزی که دیدم اوضاع سعیده خوبه هر پرش رو یه رنگ کنم و اگه دیدم قاط زده یه رنگ دیگه کنمش....حالا درست یادم نیست که روزهای خوب رو سبز کردم و روزهای قاط زگی سعیده رو آبی یا شایدم قرمز.....ولی فقط اینو میدونم که از30-25تا پر که اون میده کاج داشت,فکر کنم6-5تاش نشون میده که سعیده خوب بوده....الانم اون میوه کاج هنوز هست و پیش سعیده است....

امتحانهای میان ترم نزدیک شده بود و همه بچه ها دوباره در اضطراب به سر میبردن و من و سعیده هم که کار خودمون رو میکردیم....البته من که ضرر نمیکردم.....

                                                                                                 امید

 

زیر لب:

1/از سیعده متن دارم ولی هنوز روزی که مامان باهاش تو خوابگاه صحبت کرده رو واسم نفرستاده.....واسه همین هم گذاشتم تا اون رو بگه بعد بقیه ماجرا رو تعریف کنیم....

2/راجع به غلط های املایی هم باید بگم که چون خیلی با عجله است و از روی نوشته ای نیست که بخواهیم فکر کنیم و بعد بنویسیم,اینطوری میشه....راستش بیشتر واسه اینکه نکنه جزئیات از ذهنمون بره انرژی رو این بخش صرف میکنیم....راستی: اذ موالم اظیضم اذ عینکه ب من خاندن و نوشطن عاموخط,بثیار ممنونم....بنده خدا خانم ضرغامی معلم کلاس اولم...

3/فردا بازی پرسپولیس و استقلاله....این قطبی جونور بد جوری با اطمینان میگه که پرسپولیس میبره...خدا رحم کنه....

4/شاید به خاطر رفتن به باشگاه این جا رو یک روز در میون آپ کنم....البته هنوز تصویب نشده.....

5/سعیده چون دسترسی به سیستم نداره نمیتونه زیاد در قسمت زیرلب شرکت کنه....

6/برنامهه تموم شد....حالا بایدManualواسش بنویسم.....

۷/اوه اوه چقدر این فیلم تپه ها چشم دارن چرت بود....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 20:24 |  این پست   • 

جمعه بیستم مهر 1386

یک تقاضای دیگه....

سلام,

بعدا ظهر روزی که رویا اومد خوابگاه بچه ها داد زدن سعیده تلفن داری.رفتم گوشی رو برداشتم یه دختر پشت خط بود بهم گفت خانم محمد خانی شما هستی؟گفتم بله بفرمایید.گفت گوشی خدمتتون بعد گوشی رو داد به یه نفر دیگه.باورم نمی شد امید پشت خط بود حالا شماره خوابگاه رو از کجا گیر اورده بود خدا میدونه.سلام کرد و حالمو پرسید و گفت جاتون تو دانشگاه خیلی خالیه.گفتم مرسی و دیگه ساکت موندم امید فهمید باید قطع کنه.بعدش گفت شرمنده مزاحمتون شدم,نگرانتون بودم زنگ زدم حالتون رو بپرسم.گفتم خیلی ممنون و خداحافظی کردیم.دوست داشتم زود قطع کنه آخه جو خوابگاه خیلی بد بود و میدونستم اگه بچه ها بفهمن واسمون مشکل پیش میارن و به مسئول خوابگاه میگن....

دوباره فردا بعدازظهر همون تلفن تکرار شد و امید دوباره زنگ زد.و من دوباره مثل دیروز چون دوست نداشتم موقعیتم تو خوابگاه به خطر بیفته طولش ندادم و کاری کردم امید زود قطع کنه.خودم هم از اینکه با امید اینجوری حرف زده بودم ناراحت بودم(امید:دروغ میگه بابا داشت با دمش گردو میشکست....)و میدونستم امید لطف کرده و زنگ زده احوالمو بپرسه و این بی معرفتی بود من باهاش این جوری حرف بزنم ولی راهی نداشتم چون اگه بچه ها میفهمیدن دیگه مصیبت بود.

ولی با این همه احتیاط بازم نمیدونم بچه ها از کجا فهمیده بودن.که اونم خودش ماجرایی بود.یه چند روزی گذشت و یه کم وضعیتم بهتر شده بود,دیگه حسابی از درسام جا مونده بودم و دیگه نمیشد غیبت کنم و باید میرفتم دانشگاه(امید:از درسا جا مونده بود ها....به خاطر من نبود که زود بیاد دانشگاه.....)سرو صورتم افتضاه بود.خجالت میکشیدم برم ولی مجبور بودم.کلاس که تموم شد از کلاس اومدم بیرون تا سریع بیام خوابگاه تا صورتمو کسی نبینه.آخه هنوز جای آبله ها مونده بود.تو سالن امید از پشت سر صدام زد.وای خدا جونم این امید از کجا پیداش شد هر کسی منو اینجوری میدید مهم نبود ولی دوست نداشتم امید منو تو اون شرایط ببینه.مونده بودم با اون سرو قیافه چه جوری جوابشو بدم.برگشتم و سرمو انداختم پایین. امید سلام کرد و گفت خدا رو شکر دیگه خوب شدید,دانشگاه میایید دیگه؟گفتم اره دیگه خوب شدم.اصلا یادم نمیاد امید دیگه چی گفت و من چی جواب دادم(امید:اتفاقأ من خیلی خوب یادم میاد...پایین مینویسم...) فقط دوست داشتم زود تموم بشه تا برم خوابگاه تا منو بیشتر از این با این صورت نبینه.تشکر کردم و گفتم شرمنده من باید برم.

اونقدر نگران شدم که همون روز رفتم پیش یک متخصص پوست تا یه کاری کنه زودتر خوب بشم.ولی دکتر گفت خانم نترس این لک ها طبیعیه و خودش به مرور زمان خوب میشه.خیالم راحت شد.آخه خیلی برام مهم بود خوب بشم.نباید امید منو با این همه زخم و جای ابله تو صورتم میدید.چرا برام این همه امید مهم شده بود خودم هم نمیدونستم.........

                                                                                     سعیده

منم سلام,

میبینید من از دست این سعیده چی کشیدم....به هزار بدبدختی که شده بود من اون دو روز یکی رو گیر آوردم که زنگ بزنه خوابگاه و سعیده رو صدا کنه ولی هر دوبار تماس اگه بگم سر جمع1دقیقه نشد,دروغ نگفتم...تازه کاشکی فقط این بود...خیلی بد باهام حرف میزد....نمی دونستم چرا....

روزی که اومد دانشگاه به بهونه اخوالپرسی رفتم جلوشو گرفتم.خالش که نسبتأ خوب بود و فقط جاهای آبله رو صورتش هنوز مونده بود...یه کم دلداریش دادم و گفتم که خوب میشه و زیاد نگران نباشه....برگشت جریان اونروز که با آرش تلفنی حرف زدم رو یاد آوری کرد...میگفت اگه شما واقعأ بیخیال این جریان نشدید باید یه جوری به من ثابت کنید که من بدونم سر کار نیستم و قصد شما آزار و اذیت من نیست....

نمی دونستم چی بگم....گفتم مثلأ چیکار کنم که شما باورتون بشه!!!!من میخواستم فقط آرش بیشتر از این برامون مسئله ساز نشه فقط همین....بهم گفت که به مادرتون بگید که بهم زنگ بزنه....شماره خوابگاه رو هم که دارید.....بگید یه روز که کالس ندارم وتو خوابگاه هستم,مادرتون بهم زنگ بزنه و با من حرف بزنه...بالاخره هر چی باشه فکر کنم من و مادر شما حرف هم رو بیشتر بفهمیم.....

نمیدونم واسه اینکه میدونستم مامانم مخالفت نمیکنه بی چون و چرا قبول کردم,یا دلیل دیگه ای داشت.به هر حال بدون اینکه حرفی بزنم قبول کردم و گفتم پس بهتون خبر میدم که کی میخواد زنگ بزنه....

                                                                                    امید

 

زیرلب:

1/نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی........که به دوستان یکدل,سر و دست بر فشانی......

2/فردا عید فطره....عیدتون مبارک....

3/عباس آقا اینا هنوز نرسیدن......

4/امشب فیلمThe Hills Have Eyse2رو میبینم....

5/می خوام باشگاه رو دوباره شروع کنم....خیلی بدنم کرخت شده....دیشبم خواب دیدم که یه سری مسابقات استان تهرانیه و من دوباره اول شدم......اینجوری نمیشه...باید برم و بزارم پشتش واسه حکم مربیگریم....
نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:27 |  این پست   • 

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386

آبله میگیریم.....

سلام,

بعد از تعطیلات عید دوباره کلاس ها رونق گرفته بود و من هم از خونمون اومده بودم.تروسکه دیرتر از همه اومد تقریبا اول اردیبهشت بود وقتی رسید گفت خواهرش ابله گرفته و واسه همین دیر اومده وخودش هم تا رسید حالش بد شد و همون روز شبانه برگشت شهرشون. هر روز که میرفتم دانشگاه خیلی کسل بودم احساس میکردم تمام بدنم عفونت کرده.شب ها تا صبح تب داشتم و نمی خوابیدم.خیلی حالم بد بود.بد جوری مریض شده بودم.من که از دکتر و آمپول فراری بودم خودم با پای خودم رفتم دکتر و گفتم برام امپول و آنتی بیوتیک تجویز کنه تا زودتر خوب بشم.آخه خیلی بدنم درد میکرد.خلاصه چند روزی گذشت ولی حالم که بهتر نشد بدتر هم شد.اصلا دارو ها تاثیر نداشت به زور کلاس هامو میرفتم و تو این مدت کوتاه کلی ضعیف شده بودم.تا اینکه یه روز روی صورتم و بدنم چند تا دونه جوش زد که حدس زدم باید از تروسکه ابله گرفته باشم.همون موقع بلافاصله رفتم دکترتا مطمئن بشم ابله گرفتم یا نه.دکتر تا معاینه کرد گفت ابله گرفتی و خیلی هم شدیده.باید استراحت کنی.تو داروخونه های اطراف خوابگاه هر چی گشتم داروهام پیدا نشد اخه تو چشمم هم ابله زده بود و قرصش پیدا نمی شد.منم حالم خوب نبود اومدم خوابگاه و نسخه رو دادم به بچه ها تا اونا برن و برام گیر بیارند.اون شب از همه شب ها حالم بدتر بود و حتی یک لحظه هم تا صبح نخوابیدم.صبح وقتی خودمو تو آینه دیدم وحشت کردم.عین شیمیایی ها شده بودم(امید:مثل دون دون تو اللل و بللل شده بود)حتی یه جای سالم رو صورتم نمونده بود.خیلی ترسیدم فکر میکردم تا اخر عمر قراره اینجوری بمونم. واسه همین تا ظهر هی گریه میکردم و بچه ها دلداریم میدادن که به خدا خوب میشی.

خلاصه دو سه روزی بود که دانشگاه نمی رفتم.یه روز غروب که لیلا از دانشگاه اومد گفت امروز نیک بخت اومد و حالتو پرسید.نگرانت شده بود بهم گفت که چرا چرا دانشگاه نمیاد؟منم بهش گفتم مریض شدی.فردای اون روز صبح رویا یکی از بچه های ترم بالایی که فقط باهاش سلام و علیک داشتم و بچه تهران بود,اومد خوابگاه عیادتم.برام جالب بود رویا بیاد اخه ما اصلا با هم آنچنان رفیق نبودیم.یه نیم ساعتی نشست و بعدش برام کمپوت های آناناسی رو که آورده بود داد و بلند شد که بره,دم در گفت راستشو بخوایی سعیده من نمی تونم دروغ بگم.نیک بخت بهم گفت بیام حالتو بپرسم و این کمپوت هارو هم اون داده برات بیارم.با خودم گفتم ببین توروخدا این پسر چیکار میکنه!!!!,آخه این چه کاری بوده که کرده؟؟!!!چرا به رویا گفته(امید:منظورش این بود که آخ چون کمپوت آناناس,چرا بیشتر نخریده....یه بارم بخره بده به لیلا برام بیاره,یه بارم به الناز و یه بارم به....)

انگار دزدی کرده بودم(امید:نمیدونم حالا کی دزدی کرده که حس دزدی پیدا کرده و فهمیده ک اون حس,حس دزدیه!!!!!)میترسیدم بچه ها بفهمن.کمپوت ها رو تو یخچال قایم کردم ولی بچه های فضول وقتی از دانشگاه اومدن تمام یخچال رو وارسی کردن که ببینند واسه من جدید چی آوردن تا اونا هم دلی از عذا در بیارند که کمپوت ها لو رفت و پرسیدن جریان این کمپوت ها چیه که قایمشون کردی و اونقدر فضولی کردن تا از زیر زبونم کشیدن(امید:از زیر زبونش کشیدن ها....یه وقت فکر نکنید واسه اینکه پز منو بیاد و بادی تو قب قبش بندازه سریع خودش همه چیز رو گفته باشه ها.....)بعدش دوباره شروع کردن به اذیت که سعیده به خدا داروت همینه.فقط کافیه یه ذره از این کمپوت بخوری فوری خوب میشی.آخه اینو امید فرستاده.خلاصه منم که احساس گناه میکردم کمپوت هارو تنهایی بخورم و می خواستم شریک جرم واسه خودم درست کنم واسه همین بچه ها رو صدا زدم و با هم کمپوت ها رو خوردیم........

                                                                                      سعیده

منم سلام,

میبینی ترو خدا!!!!بیا و خوبی کن.....من بیچاره واسش کمپوت میفرستادم و اون از اون چه فکرهایی میکرده؟؟؟تازه کاشکی به همین سادگی ها باشه.....

بعد از چند روز غیبت سعیده خودم رو موظف دونستم که برم از لیلا که دیگه یکی از بهترین دوستاش شده بود بپرسم که سعیده کجاست و چرا سر کلاساش نمیاد.....عصر بعد از یه کلاس رفتم و جویای خال سعیده شدم....لیلا بهم گفت که سعیده آبله سختی گرفته و در بستر بیماری داره درد میکشه....(اوه اوه!!!!)آقا منو میگی خندم گرفته بود که چرا تو این سن و سال آبله رفته و نمی تونستم هم به روی خودم بیارم,مجبور شدم به لیلا بگم که احوالشو از قول من بپرسید و سریع خداحافظی کردم.....

فردای اون روز رویا که همشهریم بود و از همون روزهای اول دانشگاه به وجود شرش پی برده بودم رو دیدم.یه جورایی باهاش راحت بودم و میدونستم که اگه برم جلو باهاش حرف بزنم,چون تو محیط تهران بوده میدونه که نه قصد ازدواج دارم باهاش و نه فکر میکنه میخوام باهاش قرار بزارم و نه هیچ مشکل دیگه ای پیش نمیاد.از یه طرف دیگه چون هیچ کسی از بچه های خوابگاه تو دانشگاه نبود,مجبور شدم که به اون بگم که وایسه تا من کمپوت بخرم و اون برا سعیده ببره....

کلی بهونه آورد که نمیشه و ال و بله و .....آخرش با یه کاکائو خرش کردم و مجبور شد(یا شایدم تو رو در وایسی موند)که بره خوابگاه و بدون اینکه سعیده بفهمه مثلأ از سیعده عیادت کنه.....که جون خودش چقدر هم مخفیانه این عملیات رو انجام داد....خوب شد بهش نگفته بودم بره یه جا بمب گذاری کنه.....

                                                                                                 امید

 

زیرلب:

1/دارم از بی خوابی میمیرم ولی واسه اینکه عادتم نشه خودم رو مجبور کردم که اینا رو بگذارم اینجا.....بازم3ساعت در48ساعت بیشتر نخوابیدم و امروز مجبور شدم که برم دارآباد......

2/وای که چقدر این فیلمThe Holidayقشنگ بود.....کلی خندیدم....مرد دستمال کاغذیش کولاک بود.....

3/داره دی وی دی رایتر هم ردیف میشه اگه خدا بخواد.....

4/شلوار هم باید بخرم.....

5/16-15تا گزارش بیشتر از برنامهه نمونده....

6/مثل اینکه عید هم پس فردا شد...البته هنوز خیلی وفت هست....یه وقت دیدی فردا یک دقیقه مونده به افطار میگن که ماه رو دیدن....

7/اوه اوه....این کامنت دونی من رو دیدین واسه پست قبلی....چقدر جینگیلی واویلا بود توش.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:25 |  این پست   • 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

تعطیلات عید نوروز.....

سلام

 تعطیلات عید شروع شده بود و همه رفته بودیم خونه هامون.به خودم قول داده بودم که از تعطیلات برگشتم حتی یه نگاه هم به امید نکنم آخه چرا قبل از عید نیومده بود دانشگاه.....توی عید بچه ها زنگ میزدن یا اینکه خودم باهاشون ارتباط داشتم ووقتی از امید می پرسیدن با عصبانت میگفتم خواهش میکنم اسم اونو پیش من نیارید چون به خدا ناراحت میشم(اخه میترسیدم چون دیگه مثل قبل نبودم و حس بدی نسبت به امید نداشتم میترسیدم که دل بسته باشم و داشت اون چیزی که ازش میترسیدم اتفاق می افتاد تو این مدت قبل از عید که امید نبود اصلأ دانشگاه برام معنی نداشت).بعد از تعطیلات رفتم کرمانشاه.امید هم بالاخره اومدش.....هیچ تغییری در امید نمیدیدم....امید همون امید بود و نگاههاش هم همون نگاههای امیدونه.....ولی من زیر رو رو شده بودم و نمیدونم چطور بگم....شاید یه جور عادت بود که بد جوری به امید و نگاههاش عادت کرده بودم,یا شایدم از عادت پا جلوتر گذاشته بودم و یه جور دلبستگی به امید پیدا کرده بودم......

همون هفته اول مبعث بود,روز قبل از مبعث من کلاس نداشتم و تو خوابگاه بودم.تو دانشگاه جشن گرفته بودن و به بچه ها بسته های شیرینی و شکلات داده بودن.غروب وقتی لیلا از دانشگاه اومد از دم در و تو حیاط شروع کرد به دادو فریاد کردن و اذیت کردن که بچه ها بیایید از اتاقتون بیرون  تا این سعیده بی احساس و بکشیم.از اتاقم زدم بیرون لیلا یک راست اومد سراغم و گفت قول بده یه چیزی برام بخری تا برات یه چیزی تعریف کنم و یه چیزی بهت بدم.گفتم خجالت بکش و مسخره بازی در نیار.زود باش بگو ببینم چی شده؟دست برد تو کیفش و از توش یه بسته که توش دو تا شکلات ایدین میوه ای و یه مشت نقل رنگی بود و دورشو با نوار صورتی بسته بودن در اورد.با همون حالت شوخی و اذیت گفت اینو یارت واست فرستاده,خیلی بی معرفتی.از خجالت قرمز قرمز شده بودم(امید میدونه چقدر فجیع قرمز میشم)داشتم اب میشدم.تو ذهنم بود که اصلا دست بهش نزنم و اصلا بسته رو نگیرم ولی نمیدونم چی شد که یه دفعه عین موشک از دستش گرفتمش و رفتم تو اتاق.در رو بستم تا بچه ها نیان تو و شروع نکنن به مسخره بازی و آزار و اذیت من.چند دقیقه ای بسته رو نگاه کردم......

خدایا به حق همین روز مبارک فکرمو راحت کن نمی خوام درگیر این مسئله باشم بعدشم من که امید رو دوست ندارم پس چرا همش درگیر جریان امید هستم.خودت یه کاری کن تا با احساسات این پسر هم بازی نشه اخه به خدا اونم مقصر نیست و پسر خیلی خوبیه.....(امید:یه دفعه به خدا بگو سفره عقد رو آماده کن تا برم بشینم پاش دیگه.....چرا اینقدر تفره میری....)

بدون اینکه بسته رو باز کنم چمدونمو از زیر تخت کشیدم بیرون و گذاشتمش اون تو.باورتون نمیشه هنوز که هنوزه من اون بسته رو دارم و نگهش داشتم و خیلی هم واسم عزیزه و هنوزم بازش نکردم....

اون شب دوباره فکرو خیال امید راحتم نمیگذاشت و تا نیمه های شب بیدار بودم و به امید فکر میکرم.نمی دونم چرا اینجوری شده بودم.فکر میکردم اگه به امید بگم آره(امید:به قول معروف بــــــــــــــــله),آسمون به زمین میرسه و من گناه میکنم,واسه همین نمی خواستم که جواب مثبتی به امید بدم....ولی فکر امید هم راحتم نمیگذاشت یه جوری بودم.......

                                                                                               سعیده

 

منم سلام,

اول از هرچی بزارین واسه دیروز عذر خواهی کنم.....اصلأ حس نداشتم....

اون روزها زیاد یادم نمیاد ولی با خوندن نوشته های سعیده یه چیزایی از یادم میاد....

هفته اول بعد از عید جشن مبعث بود....من که تازه رفته بودم کرمانشاه,می خواستم واسه جشن خاله اینا برم تویسرکان.....آخه اونا هر سال این روز رو جشن نسبتأ بزرگی میگیرن و همه فک و فامیل رو دعوت میکنن....

مامن اینا چون کلاس هاشون شروع شده بود و دقیقأ بعد از تعطیلات عید بود,نمیتونستن که برن و قرار شده بود که من به نیابت همه خونواده برم اونجا....

روزی که فرداش مبعث بود من تا ساعت4بعداز ظهر کلاس داشتم....قرار شده بود که دایی اینا هم برن تویسرکان.واسه همین هماهنگ کردیم که با هم بریم.آخه اونا ماشین داشتن و جامون میشد که با هم بریم.از طرفی واسه کلاسهای حمید رضا و سعیده دختر داییم نمیتونستن که صبح راه بیافتن...خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود که ما باهم بریم تویسرکان....قرار شد بعد از کلاس من یه دوش بگیرم و طرفهای ساعت5بیان سراغم تا با هم بریم.....

همه چیز خوب پیش میرفت,آخه اونروز سعیده کلاس نداشت....نمیدونم اگه کلاس داشت شایدم من واسه ساعت6هم نمیتونستم حاضر بشم.....کلاس داشت تموم میشد که آقای صادقی اومد تو کلاس با یه سینی شیرینی و بسته های سمبولیک جشن مبعث که توش چند تا شکلات و نقل و نبات بود....

منم نا مردی نکردم دوتا شیرینی و دوتا از اون بسته ها برداشتم....قصدم هم که سعیده بهتون گفت.واسه سعیده بر داشته بودم....شیرینی رو دیدم که خیلی میچسبه هر دوتاشون رو خوردم ولی از اون بسته ها یکیش رو نگه داشتم تا بعدأ یه جوری برسونم به سعیده....بعد از کلاس ل.سلیمانی رو دیدم و بهش اون بسته رو دادم تا ببره تو خوابگاه و بده به سعیده.....

کلاس تموم شد و رفتم یه دوش گرفتم ودایی اینا اومدن سراغم و راه افتادیم که بریم سمت تویسرکان....سر خیابون دانشگاه که داشتیم میپیچیدیم,سعیده دایی اینا سعیده رو دید.خوب اون موقع که هنوز هیچ کس جریان بین من و سعیده رو نمیدونست که,ییهویی برگشت و دختر داییه گفت:

اااااااااااا.....اون دختری که من یه روز از خیابون رد کردم این بود ها.....

منم که تا اون روز از جریان رد کردن از خیابون خبر نداشتم,از دختر داییه پرسیدم که جریان چی بوده؟اونم واسم توضیح داد...

مثل اینکه اون روزی که سعیده رفیقش رو هل میده زیر ماشین,دیگه میترسیده از خیابون رد بشه  وقتی که میخواسته از خیابون رد بشه,دخترداییم رو میبینه و میگه بزارین تا با هم رد بشیم....

دوتا سعیده ها اولین نفراتی بودن که تو این جریان بدون اینکه متوجه بشن با هم صحبت کردن و تماس داشتن...

                                                                                                  امید

 

زیر لب:

1/فیلمAmores Perrosرو دیدم....تو این فیلم چقدر سگ ایفای نقش میکنه.....جالب بود...یک زمان رو با سه تا داستان که تو اون زمان اتفاق میافته به تصویر میکشه.....خوشم میاد از این فنت فیلمها....

2/امشب میخوامThe Holidayرو ببینم اگه بشه.....

3/قاط میزنیییییییییم.....

4/درگیری مشخص شدن عید فطر هم داره شروع میشه.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:19 |  این پست   • 

سه شنبه هفدهم مهر 1386

درد سر.....

سلام,

شرمنده امروز اصلأ وقت نشد که آپ کنم....اگرم وقت میشد اصلأ حال نداشتم....ظرف این48ساعت فقط من2ساعت خوابیدم....خوابم میاد....پس شرمنده.....فردا حتمأ آپ میکنم.....من برم بخوابم.....خوابم میاد...خوابم میاد....

راستی یه چیز دیگه,بزارین اعتراف کنم که اون جریانی که واسه اوایل ترم سوم گفته بودم همش درست بوده به غیر از بی اعتنایی به سعیده,که واسه اوایل ترم چهارم بود.....اوایل ترم چهارم من دیگه خودم رو گرفته بودم و کم توجهی به سعیده میکردم...آخه میدونستم که سعیده خانم بند رو آب داده بودند......

                                                                                               امید

 

زیر لب:

1/قبلأ فیلم نداشتم و نمیدیدم,الان که دارم وقت ندارم ببینم....

2/از سعیده متن دارم ولی هنوز نتونستم نگاش کنم و یه کم توش دستکاری کنم و سر به سرش بزارم....

3/این گچهای فایبر گلاس عجب چیزیه ها.....

4/گزارش میگیریییییم.....

5/خررررررررر پفففففففففففففف, خررررررررر پفففففففففففففف, خررررررررر پفففففففففففففف......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:34 |  این پست   • 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

جزوه درس خورشت بادمجون.....

سلام

به نظرم خوابگاه خیلی بهتر از قبل شده بود. خیلی خوش میگذشت.همش شیطنت و بازیگوشی.اصلا تو خوابگاه از درس خبری نبود تا نیمه های شب بیدار بودیم و تعریف میکردیم(امید:یعدأ آخر ترم به من میگفتن که تو چطوری اینقدر نمره های خوب میگیری؟؟خوب بشینید سر درستون تا شما هم نمره خوب بگیرید دیگه....)یادمه یه روز الناز جزوه مدار منطقی وبرنامه نویسی امید رو امانت گرفته بود و اورده بود خوابگاه .مراسمی داشتیم.حالا فضولی منم گل کرده که ببینم دست خط امید چه جوریه و چه جور جزوه مینویسه.(اصلا یه جورایی احساس مالکیت نسبت به جزوه ها میکردم و فکر میکردم که هیچ کس نباید به جزوه های امید دسترسی اشته باشه)اینو بهانه کردم و جزوه هارو با هزار زور و التماس و خواهش از الناز گرفتم که مثلا امشب از روشون درس بخونم(حالا درسخون شده بودم).الناز هم خودشو گرفته بود که نمیدم و امانته.مسئولیت این جزوه ها با منه و میترسم خرابش کنی.تروسکه به الناز میگفت بابا اینا همه مال سعیده است.و اون باید از روش درس بخونه.از شوخی های تروسکه خوشم نیومد ولی هیچی نگفتم چون به بنفعم بود.خلاصه جزوه رو گرفتم تا زیروروش کنم و ببینم امید چه جوری جزوه مینویسه.

 دوست دارم شما هم جزوه هاشو ببینید به خدا هزار تا دختر هم نمی تونن مثل امیدمرتب و منظم بنویسند.از چند رنگ خودکار استفاده کرده بود و یه رنگ و لعابی به جزوه ها داده بود که نگو و نپرس.با بچه ها دور جزوه ها جمع شده بودیم و نظر میدادیم. شب ناز میگفت این پسر کی میرسه این جزوه ها رو مینویسه که ان همه درسشم خوبه میدونید یه همچین جزوه ای چقدر وقت میبره. منم حالا باد کرده بودم که ببینید کی منو میخواد.

ولی چشمتون روز بد نبینه که اخه این جلسه تعریف و تمجید سر سفره بود و داشتیم شام میخوردیم.و همه با هم دور هم جمع شده بودیم و شام میخوردیم. تو این حین جزوه امید دست به دست میگشت تا همه ببینند.موقعی که دوباره بچه ها جزوه رو دادن به من نمیدونم چه جوری و چی شد که از اب خورشت بادمجون روی اون جزوه های عزیز امید ریخت(اخه خیلی امید جزوه هاشو دوست داره).

وای خدا جونم چیکار کنم.خیلی بد شد.حلا چی جواب بدم داشتم از ناراحتی و اضطراب دیوونه میشدم.الناز رو میگی انگار اتیشش زده بودن به خدا اگه میتونست سرمو میکند.داشت دیوونه میشد. از شدت عصبانیت قرمز قرمز شده بود. بهم گفت حالا من چه جوری فردا این جزوه رو پس بدم به خدا سعیده من فردا بهش میگم کار تو بوده.منم هی التماس میکردم که الناز جون هر کی دوست داری اسم منو نیاری.الناز خواهش میکنم واسه من خیلی بد میشه.خلاصه الناز فردا جزوه امید رو برد تا واسه خودش کپی بگیره و بعد پس بده.

تا الناز برگشت من هزار بار مردم و زنده شدم. سر ظهر الناز برگشت تا رسید من بدوبدو رفتم جلوش.گفت ناراحت نباش جزوه رو دادم و هیچی نگفت البته فکر کنم نفهمید.ایشاالله به خیر میگذره.یکی از برگه هارو الناز واسه من کپی گرفته بود.توش اجرای یکی از برنامه های امید بود و امید اسم منو واسه اجرا داده بود. هنوزم من اون برگه رودارم......

                                                                                            سعیده

منم سلام,

بابا گلی به جمالشون که از جزوه ام به عنوان کبریت تو آشپزخونه شون استفاده نکرده بودن....آخه سابقه دار بودن...کارت کتابخونه یه بنده خدایی رو به منزله کبریت دم دستشون تو آشپزخونه استفاده کرده بودن و از سماور آتیش میبردن تا اجاق گاز رو روشن کنن و یا از اجاق گاز باهاش آتیش میبردن و ابگرمکن رو روشن میکردن....

وقتی که کارت کتابخونه رو به اون طرف پس دادن,مثل کارت کتابخونه افلاطون شده بود....اونفدر قدیمی....بیچاره میخواست ببره تو موزه بزارتش و فکر میکرد که سند دستنویسی چیزی باشه و اصلأ فکرشو نمیکرد که کارت کتابخونه ای باشه که تازه دو,سه روز پیش گرفته بودش.....

بازم پس جای شکرش باقیه که فقط به روغن خورشت بادمجون اکتفا کرده بودن و یک برگ از جزوه هام رو طلایی کرده بودن.....فقط یه مشکل داشت که هر موقع من اون جزوه رو میخوندم دل ضعفه میگرفتم.آخه بوی خورشت بادمجون یکی از غذاهای مورد علاقمو میداد......

                                                                                           امید

 

زیر لب:

1/دیشب فیلمThe Legend Of 1900رو دیدم.جالب بود....

2/ماه رمضون داره زورهای آخرش رو هم میزنه....

3/امروز سعیده زنگ زد خونه...اونقدر خواب بودم نفهمیده بودم که سعیده بهم زنگ زده تا بابا دوباره یادآوری کرد بهم!!!!

4/بیچاره استقلال وضعش خیلی خرابه!!!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:12 |  این پست   • 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386

ترم سوم سعیده....

سلام,

تمام مدت فرجه های امتحان های ترم دوم و خود امتحان های پایان ترم رو رفتم خوابگاه تا با بچه ها درس بخونم. دوباره حال و هوای خوابگاه منو وادار کرد که برای ترم سوم دوباره بیام خوابگاه و دوباره پیش بچه ها باشم. تو خوابگاه راحتتر بودم نه بخاطر اینکه بچه های خونمون بد بودن. نه میشه گفت بهترین هم خونه ای هارو داشتم. به خاطر اینکه هم خونه هی هام ترم بالایی بودن و کلاس هامون با هم نبود و نمی تونستم باهاشون برم دانشگاه و بیام.

واسه همین تو خوابگاه با بچه ها میومدم و مرفتم و راحتتر درس می خوندم. دوباره خونه کشی کردم و برگشتم خوابگاه .اکثر بچه ها ثابت بودن ولی تعدادی ورودی جدید داشتیم که حتما براتون راجع به یکیشون تعریف می کنم.

رفتم طبقه بالا پیش بچه های خودمون چون اکثر بچه های جدید طبقه پایین بودن . وسایلمو چیدم ودوباره زندگی با بجه ها رو شروع کردم.

یه چندتایی از نمره هامون مونده بود و هنوز نتیجه اش نیومده بود.نمره هام بد نشده بود یعنی بهتره بگم که از ترم اول بهتر بودن و تا دلتون بخواد نمره های امید عالی بود و بچه های خوابگاه خبر می آوردن که امید نمره هامو چک میکنه.همیشه حرصم میگرفت که نمره های من چه ربطی به امید داره.تازه اگه ادم نمره هاش خوب بشه بقیه فکر میکنن امتحان اسون بوده.پس باید نمره هات کم بشن تا همه بگن چقدر امتحاناشون سخت بوده(استدلال خوبیه مگه نه؟)

یک شب واسه اینکه بچه های جدید رو بیشتر بشناسیم همه رفتیم پایین . یکی یکی اسمشون رو پرسیدیم و اینکه از کجا اومدن.

خیلی زودتر از اینکه فکرشو بکنید قضیه من وامید رو بچه های ورودی جدید فهمیده بودن و یادمه ازم پرسیدن سعیده تویی که امید نیک بخت می خوادت و دنبالت؟ فقط نگاهشون کردم ولی بانگاه بهشون فهموندم اره خودم هستم.

یکی از اونها مهدیه بود که از کرمان اومده بود . یه دختر سبزه عین جنوبی ها و از چهره اش میشد فهمید اهل کجاست. اون شب بعد از اینکه با همه اشنا شدیم اومدیم بالا.

دو سه روز بعد تو راهروی روبه روی دفتر خانم صفایی وایساده بودم . دم در کارگاه منتظر الناز بودم که صدای امید باعث شد توجه من به طرف سالن جلب بشه واونجارو نگاه کنم. اره خود امید بود رفتم نزدیکتر تا ببینم امید داره با کی حرف میزنه اخه صدای یه دختر میومد.

این که مهدیه است با امید چیکار داره اصلا امید رو از کجا میشناسه؟ امید رو نمی خواستم ولی برام مهم بود ببینم چه خبره و با امید چیکار داره ..............

امید زیاد با دختر ها حرف نمی زد اینو تو دو ترم گذشته فهمیده بودم.با خودم گفتم پس با این دختر که تازه هم اومده و با این سر و قیافه چیکار داره؟بدجور مشغول شدم.نمیدونستم باید از کجا بفهمم که با هم چیکار دارن.اخه اگه از مهدیه هم میپرسیدم حتما بهم میگفت تو که از امید خوشت نمیاد پس چرا حالا کاراش برات برات مهم شده.

رفتم تو سالن و روبه روی اونا ایستادم.با اخم هی نگاهشون کردم و سرتا پاشون رو برنداز کردم.فقط خودم میدونستم با چه خشمی دارم نگاهشون میکنم.بد جور پیله کرده بودم.

ولی از حق نگذریم امید سرش پایین بود واصلا نگاه نمی کرد.وتو اون مدت که داشت با مهدیه حرف میزد سرشو بالا نکرد.(یه ذره خیالم راحت شد و با خودم گفتم امید از اون پسر ها نیست و پسر نجیبیه).ولی چیکار کنم از این حرکت خوشم نیومه بود اخه به خدا پشت سر این دختر زیاد خوب نمی گفتن و تو این مدت کم کلی حرف پشت سرش بود.اونقدر اونجا ایستادم و اخم کردم که این مکالمه که هنوز نمیدونستم واسه چی بود تموم شد و منم بعد از اینکه خیالم حسابی راحت شد از تو سالن رفتم سمت سایت.

غروب وقتی کلاس تموم شد از دانشگاه اومدم بیرون و مثل قبل خونه و پنجره امید اینارو نگاه کردم از دور امید رو دیدم که با یه دختر داشت حرف میزد اونم درست دو در خونشون.جلوتر رفتم خود مهدیه بود.ای بابا این دختره با امید چیکار داره؟دیگه از دست امید هم ناراحت شدم .گفتم امید چه جوری اجازه داده مهدیه بیاد دم خونشون میدونه اگه بچه ها ببینند چی فکر میکنن.به بهانه تلفن رفتم مخابرات.همش تو ذهنم داشتم به این فکر میکردم که این دختر با چه عقلی رفته در خونه پسر ها. مگه چه کاری ممکنه با امید داشته باشه که بیاد دم خونشون.توی این فکر ها بودم که مهدیه هم اومد.سلام کرد و نشست کنارم.گفتم میخوایی زنگ بزنی؟گفت نه.بابا کتاب ریاضی از نیک بخت میخوام.امروز تو دانشگاه بهش گفتم به زور راضیش کردم.نمیدونی سعیده چقدر خسیسه.حالا الان اومدم تا پشیمون نشده ازش بگیرم.سعیده فکر کنم ناراحت شده رفتم در خونشون(تو دلم گفتم حق داره)چون گفت از اینجا برم و بیام تو مخابرات برام میارش اینجا و ازم خواهش کرد دیگه نرم دم خونشون. وقتی اینو شنیدم خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد که امید از اون پسر ها نیست.و کلی تو دلم امید رو تشویق کردم.چند لحظه بعد امید با کتاب ریاضی اومد و کتاب رو داد و رفت.خیالم راحت شد چون دوست نداشتم راجع به امید بد فکر کنن اخه همه رو امید حساب میکردن و همه میگفتن پسر خوبیه......

با این حرف هایی که الان زدم اشتباه نکنید من هنوز امید رو دوست نداشتم و هنوز بهش جواب نداده بودم.

                                                                                           سعیده

 

زیرلب:(امید)

1/سعیده بهم گفت که دارم خاطرات رو اشتباه مینویسم و اینا واسه ترم چهارمه....ولی تا جایی که یادمه ترم سوم بود....بزارین یه کم فکر کنم....نه اینجوری نمیشه باید تلفن کنم ببینم چه جوریاست؟!!!!

2/کازابلانکا فیلم جالبی بود.....خوشم اومد ازش.....با اون تیکه ای که آلمانی ها داشتن تو کاواره تو کازابلانکا سرود خودشون رو میزدن و فرانسوی ها هم یه دفعه همگی سرود خودشون رو زدن و صدای آلمانی ها رو تو صدای خودشون خفه کردن خیلی حال کردم.....

3/امروز که درست نشستم و حساب کردم دیدم با امروز فقط25روز دیگه از سربازیم نمونده.....تو این25روز باید این برنامه رو تموم کنم.....

4/پاییز امسال خیلی زودتر از هر سال اومد.....هوا الآن خیلی ابریه.....نه میبار نه باز میشه.....اعصابم تو این هوا خیلی خورد میشه....ااااااااااااااااا!!!داره میباره !!!!!!

5/آی آقا داداش تو کارو زندگی نداری که تو این6-5روز اخیر هی پا میشی و میای تو خواب من....نمیگی دلمون هی واست تنگ میشه.....اون روزی هم که گفتی نگران زیر لب2شدی,منظورم این بود.

۶/کی بود دلش واسه نوشته های سعیده تنگ شده بود!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:44 |  این پست   • 

شنبه چهاردهم مهر 1386

امید تغییر میکند........

سلام,

آره همونطوری که گفتم همه چی دست به دست هم داده بود تا منی که اونقدر جوش میزدم زود برگردم کرمانشاه,با تأخیر یک ماهه یعنی درست بعد از عید نوروز سال80برم کرمانشاه تازه اونم با سر تراشیده شده از ته....

تو این مدت خیلی از دوستام بهم زنگ میزدن که کجام و چرا نمیام,که بعدأ متوجه شدم بعضی از اونها به سفارش ل.سلیمانی رفیق سعیده و بعضی ها هم با سفارشات سعیده بوده که تماس میگرفتن....

وقتی که برگشتم کرمانشاه خیلی چیزها برام تغییر کرده بود...برخورد دوستام و جو دانشگاه و حتی سعیده...میشه گفت که دیگه سعیده یواش یواش دل باخته بود و من داشتم تو این جریان برنده میشدم....فرصت رو خیلی مناسب دونستم تا یه کمی خودم رو بگیرم و تلافی دو ترم گذشته رو سر سعیده در بیارم.نمیخواستم که همینجوری جریان رو تموم شده فرض کنم.بگم که خوب سعیده که راضی شدش و منم که راضی,پس گور پدر هر چی نا راضی....میخواستم که یه جوری نشون بدم که کم آوردم و مقهور سرسخت بودن سعیده شدم...میخواستم زیاد تو کلاسهایی که سعیده بود نباشم...میخواستم تو جمعهایی که سعیده هست نباشم...میخواستم حتی دیگه با سلیمانی هم راجع به سعیده حرف نزنم و کاری به کار سعیده نداشته باشم....در کل میخواستم هر بلایی که تو دو ترم گذشته سرم خالی کرده,جبران کنم تا یه کم دلم رو  خنک کنم....در حین انجام این پروژه شوم متوجه شده بودم که سعیده کاملأ بیقراری میکنه.یه جورایی کاملأ متوجه شده بودم که سعیده انتخاب خودشو کرده ولی باز هم از دید من غرورش و به قول خودش حجب و حیاش بهش اجازه این رو نمیداد که بیاد جلو بهم بگه که من انتخاب شدم تا من هم دیگه دست از کارهام بردارم.واسه همین هم من همچنان بی توجه به سعیده بودم و نگاههام رو کنترل میکردم...بسیار عصبی خودم رو نشون میدادم....سر بعضی کلاسها حاضر نمیشدم....خلاصه بهتون بگم که واقعأ چهره دیگه به خودم گرفته بودم و حسابی داشتم نقش بازی میکردم که الحق والانصاف که خیلی هم خوب بازی کردم حالا سعیده بهتون میگه که تا چه حد تونستم نقشم رو خوب بازی کنم.....

                                                                                                امید

 

زیرلب:

1/امروز رفتم پادگان.....خیلی بد بود....حس خیلی بدی داشتم.....تونستم که که یه کاری کنم تا یک ماه دیگه نرم.....راستی هشت روز هم تشویقی گرفتم....دیگه سقفش پر شد.....کلی احساس ذوق مرگی هم کردن واسه برنامم...

2/عکسی که تو پادگان انداختم واسه روی کارت پایان خدمتم,آیکونش کردم گذاشتمش واسه همون برنامهه...

ها!!!!بیخیال بابا!!!!عکسشو میخواید چیکار.....ای بابا...خوب میزارمش همین زیر.....

                                            

3/اگه بشه امروز میشینم و فیلم کازابلانکا رو میبینم.....فیلمی که دیروز دیدم واقعأ چرت محض بود....حیف وقت....

4/اگه خدا بخواد میخوام تو یه دوره شبکه اسم بنویسم و کلاسهاشو برم.البته با مسئولمون تو پادگان که صحبت کردم بهم گفت برم تو مایه های وب اپلیکیشن....گفت که برم یه دوره کامل دات نت ببینم بهتره....حالا موندم همینطوری.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 19:40 |  این پست   • 

جمعه سیزدهم مهر 1386

کش و قوس دادن.....

سلام,

ترم دوممون دیگه تموم شده بود و منتظر جوابهای امتحانامون بودیم و سعیده هنوز در جو اون حرفهایی بود که من به آرش زده بودم و نمیخواست بیخیال این بشه که من همه اون حرفها رو واسه یه سری مسائل زده بودم,واسه همین هر روز بدتر از دیروز میشد.هرچی هم من به سلیمانی رفیقش,میگفتم که بابا باهاش صحبت کنه,اونم یه جورایی تفره میرفت....یعنی میگفت که فایده نداره هرچی با سعیده حرف میزنه....سعیده حرف خودش رو میزنه که باید از طریق بزگترا این کار بشه....

دو ترم گذشته بود و هنوز اون چیزی که باید از سعیده میدیم تا خیالم راحت باشه,ندیده بودم.به قول معروف با دست پس میزد و با پا پیش میکشید و منو حسابی گذاشته بود تو دو راهی....مطمئن بودم که اگه از دستش میدادم دیگه اونجور کیسی هیچ وقت پیدا نمیکنم و از یه طرف هم نمیخواستم که اگر این مسئله به خوبی و خوشی تموم بشه,دلیلش فقط من باشم....

همه چیز تو این مغزم ریخته بود به هم,هیچی سر جاش نبود....ترم هم که تموم شده بود ومیدونستم که تا چنر زو دیگه واسه یک ماه دوباره نباید همدیگرو ببینیم,دوست نداشتم که بیام تهران.میشه گفت که داشتم بهش عادت میکردم بدجور...حسابی کسل بودم و تنها چیزی که بعضی روزها شارژم میکرد اومدن نمره امتحانیم بود که مثل همیشه نمره اول بود....

ولی سعیده خیلی بیخیال نسبت به این قضیه بود و انگار یادش رفته بود که بین من و اون یه چیزایی در مورد زندگی آینده رد و بدل شده بود.فکر کنم به زور رفیقاش مونده بود تا جواب نمراتش رو بگیره و اگه میل خودش بود که روز آخرین امتحانش روونه شهرشون میشد....

خلاصه....نمیخوام کشش بدم و توش آب ببندم,ولی همون روزهای سخت باعث شد که از سعیده یه امتحانی بگیرم که تو عمرش تا حالا اینجور امتحانی مداده و نخواهد داد.امتحان چی بود؟؟!!!اصلأ عجله نکنید به موقع براتون میگم....این قصه سر دراز دارد...

از اینکه بارم این ترم بازم معدل آ دانشگاه رو گرفته بودم از خودم راضی بودم و میدونستم که بازم جواب محکمی واسه حرف سعیده که:ما اومدیم اینجا درس بخونیم,دارم....

سعیده رفته بود شهرشون و منم مجبور شدم برخلاف اونچیزی که دوست داشتم برم تهران....تهران که بودم با محمد خیلی صحبت کردم و خیلی حرفها شنیدم....محمد هم درگیر یه ماجرایی بود که واسه داداشش رخ داده بود و فکرش یاری نمیداد و نمیتونست تو اون شرایط خوب راهنماییم کنه.خونوادم هم بهم میگفتن بزار درست تموم بشه بعد.شرایطم خوب نبود....روزهارو به امید این سپری میکردم تا زودتر اول ترم بشه و برم کرمانشاه...

تو این هاگیر واگیر دختر خاله محترممون هم حسابی یه دست گل خوشگل رو سر ما به آب داد....من اون زمان داشتم موهام رو بلند میکردم.موهام در حد5سانت شده بود و موج بهشون افتاده بود.کنترلشن از دستم خارج شده بود که این دختر خاله ما تز داد که چرا گلت نمیزنی به موهات تا صاف بشه؟؟قبلأ اسمشو شنیده بودم ولی نزده بودم و امتحان نکرده بودم.برگشتم بهش گفتم که اگه بلدی بزنی به سرم تا برم بخرم.جواب داد که آره بابا.تازه توش هم بروشور داره....(منظورش این بود که تا حالا نزده و میخواد اولین گلت رو روی سر من بیچاره امتحان کنه.البته یه چیزی هم فراموش نکنم که الان یکی از آرایشگرای ماهر تو شهرشون شده ها....).خلاصه سرتون رو در نیارم نشون به اون نشون که موهای بینوای مارو با این ماده که نزدیک یک ساعت روی سرمون گذاشت,کاملأ سوزوند.صافیش بزنه توی سرم,کاشکی حالت موهای خودم رو حداقل از بین نمی برد.

بلایی سر موهام اومده بود که نگو و نپرس....سیم ظرف شویی چه جوریه؟!موهام درست مثل اون شده بود.به خدا شونه تو موهام نمیرفت از بس که فر شده بود و دقیقأ مثل شوفرهای تریلی شده بودم فقط یه سیبیل چخماقی کم داشتم....طوری شده بود که فرداش رفتم موهام رو با شماره4از ته تراشیدم.تازه ت3-2بار بعد از تراشیدن هم مجبور شدم که مجددأ بتراشم.موهام از ریشه سوخته بودن و هر چی هم که تازه در میومد بازم وز میشد....

این تراشیدن سر ما باعث شد که منی که اونقدر عجله داشتم برم کرمانشاه واسه ترم جدید,گذاشتم بعد از عید رفتم کرمانشاه.یعنی درست یک ماه با تأخیر....

                                                                                                 امید

 

زیر لب:

1/دارم فیلمHelen Of Troyرو میبینم.آخراشه دیگه...خیلی چرت بود.کار هریسونه....شخصیتهای فیم اصلی تروی کجا و این شخصیتها کجا....

2/فردا یه سر میرم پادگان تا میخم رو محکم کنم که تا یک ماه دیگه نرم.....

3/تا یک ساعت دیگه بازیه پرسپولیسه با ذوب آهن....

۴/علی جان من که همون موقع گفتم اگه کارم رو نوچی درست کنه میرم تا پایان دوره...الان هم مشغول برنامه هستم دیگه....کارم که میدونی چقدر سخته

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:46 |  این پست   • 

پنجشنبه دوازدهم مهر 1386

امتحان ساختمان داده ها(امید:تلافی میکنیم....)

سلام,

من خیلی سخت گیر شده بودم بعد از اون جریان و به هیچ صراطی مستقیم نبودم.اصلا حاضر نبودم کوتاه بیام و با امید راه بیام(امید:از بس که این دختر شیطون یود.فقط میدویید و راه رفتن تو کتش نمیرفت که بخواد با من راه بیاد)مخصوصأ که مورد من و امید رو همه میدونستن حتی مسئولین دانشگاه.....

یادمه یه روز سر یکی از امتحان های میان ترم تو کلاس بودم که خانم صفایی اومد و شروع کرد به جا به جا کردن بچه ها و عوض کردن جای بچه ها تا تقلب نکن.من رو هم که شهره آفاق بودم از شر بودن وشیطنت,فکر میکرد که تو تقلب استاد زبر دستی باشم,از کنار رفیق رفقام بلند کرد و چرخوند و چرخوند درست گذاشت کنار دست امید....خیلی جالب بود که من و امید کنار هم بودیم.اولین باری بود که تو دانشگاه کنار هم مینشستیم.حالا نمیدونم از روی عمد این کار رو کرد یا اینکه با امید قبلأ ساخت و پاختی کرده بود....

خیلی عصبانی بودم ولی نمی شد روی حرف خانم صفایی حرف زد(امید:البته میشد رو حرف خانم صفایی حرف زد ها!بهتره من اصلاحش کنم که دلش نمیخواست از پیش من بلند شه)برگه هارو پخش کردن,امید کنار دیوار نشسته بود ومن ردیف کنار اون.چون دست خانم صفایی به امید نمیرسید(که اگرم میرسید قلمش میکردم)برگه امید رو هم به من داد.من اونقدر هول شده بودم و اونقدر تو شوک کار خانم صفایی بودم(امید:ترجمه اینکه اونقدر داشتم از کار خانم صفایی ذوق میکردم)که نفهمیدم یکی از این برگه ها واسه امید و باید بهش بدم(امید:ای بابا.فکر کردی که چون برگه شاگرد اول دانشگاهه باید از الآن از روش تقلب کنی و یادت رفته بوده که اول من باید توش بنویسم و بعدأ تقلب کنی)شروع کردم به نوشتن.امید همین جوری فقط نگام میکرد.حتما نگاه میکرده که ببینه من کی خجالت میکشم و برگشو بهش میدم.الان میدونم که اون لحظه چقدر تو دلش بهم خندیده.(امید:نه خیرام!اصلأ هم تو دلم نخندیدم...همش میگفتم که خدا کنه تو ورقم چیزی ننویسی و خرابش نکنی.مگه یادت نمیاد برگه هام تو مرتبی و منظمی تک بودن.همش ترسم از این بود که یه چیزی بنویسی و بعدش مجبور بشی خط خطیش کنی....)

خلاصه بعد از چند لحظه از شروع امتحان امید گفت:فکر نمی کنید یکی از این برگه ها مال من باشه؟ای وای بازم خراب کاری کردم؟!!گفتم: اه,بله,بفرمایید,شرمنده اصلا متوجه نشدم.برگه رو بهش دادم و کلی خودمو فحش دادم که ای دختر معلومه حواست کجاست؟بازم آبروریزی به بار آوردی که......

هنوز مدتی از امتحان نگذشته بود که برگه امید رو دیدم.کاملا پر بود خیلی مرتب(امید:من که گفته بودم!)همه سوالهارو نوشته بود بدون کم و کسر و میدونستم مثل همیشه نمره اول رو میگیره.ولی من زیاد خوب ننوشته بودم.نگاهی به کلاس انداختم دیدم همه مشغول تقلب کردن هستن و دارن به هم میرسونن.منم دلم خواست.شاگرد اول دانشگاه کنار دستم بود و برگه من بی نصبب بود.این امید شیطون بدجنس اصلا انگار نه انگار.آنچنان برگه شو گرفته بود که اصلا نمیشد حتی یک کلمه از روش نوشت.هر موقع که بر میگشتم برگشو نگاه کنم,اونم برمیگشت منو نگاه میکرد واسه همین من سریع روم رو بر میگردوندم که یه وقت فکر نکنه که من پر رو شدم(امید:بنده خدا میخواستم ببینم یه بار این غرورت رو میشکنی و میگی که جواب سوال فلان چی میشه؟!!که تو هم به خودت این اجازه رو ندادی....).هر چی برگشو نگاه کردم فایده ای نداشت که نداشت.بعدشم زودتر از همه بلند شد برگشو داد و رفت.داشتم آتیش میگرفتم.به همه کمک میکنه حالا که نوبت ما شد پاشد رفت.داشتم از دست امید میترکیدم.....

                                                                           سعیده

منم سلام,

یاد اون روز افتادم.خندم گرفته حسابی.....واقعأ اگه بگم من و سعیده با خاطراتمون حتی خاطرات تلخ,زندگی میکنیم دروغ نگفتم.....چه روزهایی بودن....

اون روز همونجوری که سعیده گفت بر حسب اتفاق جاهامون کنار هم افتاد.جریان برگه امتحانی رو که خوندید.برگمو گرفته بود و دلش نمیخواست بهم بده.....بعد از کلی التماس راضی شد که برگمو بهم بده.تازه داشت سبک سنگینش هم میکرد که ببینه کدومش رو بهم بده!!!!!

امتحان دیگه شروع شده بود.دو سه باری حین امتحان برگشتم و دیدم که سعیده در چه وضع اسفناکی از لحاظ برگه امتحانی قرار داره.از10-9تا سوال که بود فکر کنم3-2تاشو بیشتر ننوشته بود تازه اگه درست نوشته بود....دلم حسابی واسش سوخت.میخواستم کمکش کنم ولی نمیدونم چطور شد که با خودم عهد کردم اگه ازم خواست بهش کمک کنم و اگه هیچی نگفت منم یک کلمه هم بهش چیزی نرسونم....ناگفته نباشه که حسابی به دختر و پسرای دور و برم به غیر از سعیده رسوندم و کمکشون کردم....بعضی موقع ها هم از تو چشمای سعیده می خوندم که میگفتن بابا تروخدا به منم کمک کن بی انصاف,ولی دلم راضی نمی شد تا ازم نخواد چیزی بهش برسونم,نمیدونم واسه چی!!!!

وقتی که دیدم دور و اطرافم همه راضی هستن و کسی دیگه احتیاج به کمک نداره,واسه اتمام حجت با سعیده,بلند بلند گفتم که خوب من دیگه برم تا اگه سعیده میخواد چیزی بگه زودتر بگه تا کمکش کنم.ولی از افشین که تو قطر کلاس بود صدا در اومد که نرو امید ولی از سعیده هیچ,از بس که این دختر میترسید من فکر کنم که اون پر رو شده!!!!نرو امید گفتن افشین باعث شد که کلی بخندیم....امتحان هم که طبق معمول خوب بود واسه همین شاد و شنگول از جلسه زدم بیرون.

بعد از جلسه سلیمانی تنها اومد جلو گفت خیلی بی انصافی...چرا بهش نرسوندی؟؟من دور بودم ازت,سعیده که کنار دستت بود.به اون میرسوندی حداقل....منم که دلیل قانع کننده ای داشتم گفتم هر کی هر چی ازم خواست بهش گفتم.خانم محمد خانی چیزی نگفت,منم فکر کردم که همه سوالها رو بلده.....

سعیده رو نشونم داد که داره تو یکی از کلاسها گریه میکنه.....حالا نمیدونم واسه اینکه من بهش نرسونده بودم گریه میکرد یا یا اینکه امتحانش رو بد داده بود....ولی من که میگم واسه هیچ کدوم از اینا گریه نمیکرد,گریه اش واسه این بود که من بعد از امتحان داشتم هوبی میخوردم  و به اون نداده بودم.....

                                                                                                       امید

 

زیر لب:

1/بالاخره5تا فیلم از محمد گرفتم ببینم.

2/خدا خیر بده این امتحانهای احسان رو که از خاله بازی نجاتم داد....

3/یکشنبه سال داداش سعیده است....

4/لیست دی وی دی های بنده خدایی با لیبل هاشون رسیده دستم....بالغ بر600-500تا...هر چی بخواین...فیلمهای2007....

5/از سعیده دیگه نوشته ندارم.....البته ترم دوممون تموم شده دیگه....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:31 |  این پست   • 

چهارشنبه یازدهم مهر 1386

نترس بابا چرا هول میشی.....

سلام,
به خاطر اینکه درسم خیلی خوب بود,دیگه همه بچه ها چه پسر په دختر رو من یه حساب دیگه ای باز کرده بودن و دخترا که مخصوصأ که کم و بیش هم از جریان بین من و سعیده با خبر بودن,با خیال راحت میومدن جلو با هم حرف میزدیم وبگو بخند و سوال درسی و....(از این بابت میگم با خیال راحت چون میدونستن که کسی دیگه واسه اونا حرف در نمیاره و منم چشمم دنبال کس دیگه ایه و اونا در امان هستن)از یکی از دوستای نزدیکش به اسم ل.سلیمانی پرسیدم که سعیده چشه؟اظهار بی اطلاعی کرد و گفت که از فردای اون روزی که من رفتم تهران این طوری شده.حتی گفت که بچه ها هم سر به سرش میگذاشتن و اذیتش میکردن و میگفتن که بابا امید میاد تا دو,سه روز دیگه چرا غصه میخوره....ولی لام تا کام با کسی حرف  نزده که چش شده....
این باعث شد تا من خودم برم جلو ازش بپرسم که چش شده و چرا اینقدر تو لکه؟البته لازم به ذکره که احتیاج نداشت زیاد دقت کنم,خیلی راحت دوستاش که حتی دو,سه جلسه با سعیده بودن فهمیده بودن که سعیده یه چیزیش شده,من که دیگه2ترم رو داشتم باهاش سپری میکرم  و حسابی شناخته بودمش....
یه روز دلم رو زدم به دریا و تو دانشگاه رفتم جلو به سعیده گفتم که
-:چیزی شده خانم محمد خانی؟
خیلی بد جوابم رو داد که
+:نه!
حتی اگه بگم سرش رو هم بالا نکرد دروغ نگفتم....ادامه دادم که
-:ولی حس ششم من هیچ وقت اشتباه نمیکنه.شما یه چیزیتون شده.
که ییهویی دیدم مثل انبار باروت منفجر شد که
+:برای شما که دیگه نباید فرقی داشته باشه.شما چیکار دارین که من چیزیم هست یا نه....
من که هنوز دو ریالیم جا نیافتاده بود همینجوری داشتم مات و مبهوت(یا به قول عباس آقا دامادمون مثل گاوی که داره قطار رو نگاه میکنه)نگاش میکردم....
-:واسه چی؟خوب بگید چی شده.....
+:خودتون رو به اون راه نزنید!!!مگه این شما نبودید که به داداش من گفتید که منصرف شدید از این جریان.من از اولش هم میدونستم که شما قصدتون چیز دیگه ایه,واسه همین هم بهتون جواب منفی دادم,بهتون گفتم اومدیم دانشگاه واسه درس خوندن.ولی شما با اصرا باعث شدید این جریانات پیش بیاد.....حالا هم بیشتر از این واسه من مزاحمت ایجاد نکنین.
من که تازه متوجه شده بودم چه خبره,خندم گرفته بود.
-:ای بابا...یعنی شما واقعأ جدی گرفتید حرف منو....من اگه حرفی زدم نه واسه اینکه دیگه پامو کشیدم کنار,نه!واسه این بوده که آرش شما پاشو بکشه کنار از این جریان تا من و شما خودمون دوتا با نتیجه برسیم...بعد به موقش بزگترا رو هم در جریان میگذایم....
آقا این رو که نگفتم,چشماشو درشت کرد و
+:هیچ متوجه هستید دارید چی میگید....یعنی شما میگید من با بزگتر از خودم مشورت نکنم....من با آرش خیلی صمیمی هستم و اون رو هم در جریان گذاشتم باید اون کمکم کنه یا نه!!!!
نمیدونم چی تو این دو سه روزه تو مخش کرده بوده این آرش که اینجوری میگفت,خدا میدونه....یادمه که اظهار ندامت میکرد که چرا به آرش گفته این جریان رو,این بیشتر از همه چی آزارم میداد.....
-:کمک کردن جای خودشو داره.ولی من فکر کنم که این بیشتر شبیه فضولی باشه,داداش شما با نیت خیر خواهی داره خودشو قاطی این ماجرا که اصلأ هیچ ربطی بهش نداره,میکنه....بعدشم شما دارید میگید که بزرگترا.بزرگتر شما پدر و مادرتونه,نه فقط آرش!!!!
با این حرفهام حسابی خونش رو به جوش آورده بودم و دیگه حرفی واسه گفتن نداشت.خواست که بره اونم بدون خداحافظی.برگشتم و گفتم...
-:شما از بابت من خیالتون راحت باشه که من رو حرف خودم هستم....در ضمن خداحافظ.
به زور از اون ته مه ها یه چیزی شبیه خداحافظی گفت و رفت....
میدونستم که کارم خیلی سخت شده و باید از روز اول شروع کنم.اون دختری که من میشناختم تازه داشت بهم اعتماد پیدا میکرد که همه چیز رو جریانات آرش با تلفنهاش خراب کرده بود.میدونستم به قول معروف هر چی ریسیده بودم پنبه شده بود.....
روزها همنیجوری داشت سپری میشد و هیچ ارتباطی بین من و سعیده نبود.تو امتحانهای میان ترم بودیم.امتحانها هم مزید بر علت شده بودن که اصلأ به هم کاری نداشته باشیم.....تک و توک بعد از امتحانی رفیقش ل.سلیمانی میومد و جواب سوالهارو ازم میپرسید که مثلأ ببینه امتحان رو چطور داده.....بعضی موقع ها سعیده هم با سلیمانی میومد جلو یه سلامی میکردم و یه سلام زورکی هم میشنفتم....بعضی موقع ها هم که اصلأ پاشو نمیگذاشت جلو که بخواد بیاد پیش ما....تا اینکه تلافی این کاراشو با یه کار اساسی سرش خالی کردم حسابی......
فردا از زبون سعیده بشنوید چطور تلافی کردم.....
                                                                                                          امید
 
زیر لب:
1/امروز قبل از افطار با محمد رفتم مصلا.....نمایشگاه برپا بود....
2/از این خاله خاله بازی ها بدم میاد....باید به کی بگم......امروز اینجا  وفردا اونجا,تازه میشینن و واسه پس فردا هم قرار میزارن.....
3/تو فکر یه دی وی دی رایترم......مایه برسه تو اولین فرصت میزنم تو گوشش....
نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 19:54 |  این پست   • 

سه شنبه دهم مهر 1386

کابوسی به اسم آرش........

سلام,

آره رفته بودم تو فکر چرا آرش باید با بابام حرف بزنه.....چرا من قبول کردم؟؟؟چرا همونجا نگفتم زنگ میزنه خونه و با بابای سعیده حرف میزنه(که ای کاش یه کم فکر میکردم و به این نتیجه میرسیدم).البته یه فکرهایی هم به سرم میزد ها و فکر میکردم که خدایی نکرده بابای سعیده فوت شده باشه و واسه همینم باشه که آرش زمام خونه سعیده اینا رو گرفته باشه تو دست,ولی بعدش یادم افتاد که تلفنی سعیده بهم گفته بود که باباش چی کاره است و مطمئنأ اگه جریانی غیر از این بود,بهم میگفت.....واسه همین هم قصد کردم که بیخیال این بشم که بابا زنگ بزنه و با آرش حرف بزنه....آخه یه مسئله دیگه هم که بود این بود که نگفت من خودم تماس میگیرم و با پدرتون حرف میزنم....خیلی پر توقع برگشت و بهم گفت که به پدرتون بگین که با من تماس بگیرن....

خلاصه کنم این جریان آرش رو....به قول سعیده گفتنی کاشکی فقط جریانات آشنایی که بین من و سعیده(خودمون دوتا)هست بنویسیم و اینجا دم از این صحبتها نزنیم......

به فاصله دو,سه روز بعد از تماس با آرش قرار بود که بیام تهران واسه یه استراحت کوچولو...گفتم که امتحانهای میان ترم داشت شروع میشد....به خودم گفتم که میام تهران و با خونه هم حرف میزنم و بعد به آرش زنگ میزنم و میگم که اصلأ به کل بیخیال زن گرفتن و خواهر شما و سعیده شدم و دست از سر کچل ما بردار...تا بلکه دیگه آرش خودشو قاطی این ماجرا نکنه و بتونم با خیال راحت رو مخ سعیده کار کنم.آخه وضعیت ارتباطی من و سعیده خیلی بهتر از ترم اول شده بود.ترم اول فقط2بار با هم حرف زده بودیم و این ترم که هنوز تموم نشده بود یه غیر از یک بار تماس تلفنی که با هم داشتیم,3بار با هم حرف زده بودیم و این خودش نشونه خوبی بود تا آخر ترم....

تهران اومدم و با مامان درمیون گذاشتم این جریان رو,مامان با من هم عقیده بود که به آرش بگم بیخیال قضیه شدم.واسه همین هم قایمکی رفتم تو اطاق و زنگ زدم همدان به آرش.....

به آرش برگشتم گفتم که با خونوادم که صحبت کردم,به این نتیجه رسیدیم که فعلأ زوده برام.واسه همین هم بیخیال این قضیه شدم و ببخشید که مزاحمتون شدم و میخواستم که قطع کنم گیر داد که باید با پدرتون حرف بزنم که ببینم این جریان رو خبر دارن یا نه؟؟

ای بابا عجب آدمیه این آرش ها؟؟؟گفتم بله در جریان هستند و الآن دارم از تهران خونه خودمون تماس میگیرم.ولی کو گوش شنوا!!! الا و بلا میگفت باید با بابام حرف بزنه....منم برگشتم و گفتم که خونه نیستن و هر موقع اومدن تماس میگیرم....خلاصه به هر بدبختی که بود از دستش در رفتم.قبلأ تا یه جایی به آرش حق میدادم که بخواد خواهرش رو مراقبت یا بهتره بگم کنترل کنه ولی تو این جریان اصلأ حق رو بهش نمیدادم و میگفتم اگه کسی هم حق داشته باشه اون بابای سعیده است نه آرش......

با مامان که سنگ صبور من بود حرف زدم و گفتم که اینجوریه جریان,چی کنیم حالا؟!!!قرار شد که مامان با بابا صحبت کنه و جریان رو کاملتر براش شرح بده.تو این مابین نمی دونم آرش شماره خونه مارو از کجا پیدا کرده بود یا بهتره بگم سعیده شماره خونه تهران مارو از کجا پیدا کرده بود چون مطمئن بودم که آرش از طریق سعیده به تلفن خونه ما دسترسی پیدا کرده بود.....

خونه قرار شد که زنگ بزنم و به آرش بگم که با بابا حرف بزنه.تو همین مابین بود که دیدم آرش خودش با کمال....زنگ زد خونمون,منم که خیالم راحت بود سریع گوشی رو دادم به بابام و بابا هم خیلی صریح به آرش گفت که پسر ما هیچ چیز قایمکی از خونه نداره و من(یعنی خود بابا)از اول قضیه در متن جریان به صورت کامل قرار داشتم.....

تو دل خودم بشگن و بالا مینداختم که آخیش آرش رو زدم کنار و حالا من موندم و سعیده]مخصوصأ که سعیده اون موقع که ازم خواست تا به آرش نگم که باهاش تلفنی حرف زدم,خودش به این مسئله پی برده بود که کار اشتباهی کرده که پای آرش رو به این جریان باز کرده و اظهار ندامت میکرد.....

برگشتم کرمانشاه و خیلی خوشحال بودم که از تلفن و آرش و این مسخره بازی ها راحت شدم.روز اولی که سعیده رو دیدم فهمیدم که از یه چیزی ناراحته ولی اصلأ فکر این جریانی که بین من و آرش ایجاد شده بود,نبودم.فرداش هم دیدم که نه بابا سعیده اصلأ از این رو به اون رو شده....

                                                                                                 امید

 

زیر لب:

1/قول داده بودم که جریان آرش رو تو این جلسه تموم کنم,که کردم.....

2/باید فکر پیدا کردن یه کار واسه خودم بشم.....ارشد که پر.....سربازیمم که داره تموم میشه......کار کجا بود....دلم خوشه ها.....

3/روزمره گیم خیلی کسل کننده و یکنواخت شده.....

۴/داربی تهران هم یه روز افتاد عقب ....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 16:12 |  این پست   • 

دوشنبه نهم مهر 1386

بعد از مدتی,اتصال من و آرش.....

سلام,

خلاصه مجبور شدیم که بریم خونه محمد اینا.یه جوری رفتیم که واسه ساعت8اونجا باشیم.ساعت از8هم گذشت و خبری از تلفن نبود.به افشین گفتم که تا8:30میمونیم اگه زنگ زد که فبها اگرم زنگ نزد,ما که الاف نیستیم که...میریم خونه.

ساعت8:45هم رد شد و از تلفن آرش خبری نبود....من وافشین هم بلند شدیم و را افتادیم که بیایم سمت خونه.به محمد هم گفتم که اگه زنگ زد حالا چه امروز چه روزهای دیگه بهش بگو که من اومدم و اون زنگ نزد.در ضمن بهش بگو که کار داری و نمیتونی دم به دیقه پاشی و بیای سراغ من.اگه کارش واجب بود بهش بگو شمارشو بده تا من باهاش تماس بگیرم.....خداحافظی کردیم و اومدیم سمت خونه.

خیالم راحت شده بود که امشب هم خودمو درگیر تلفن آرش نکرده بودم.ترم دوم رسیده بود به وسطاش و امتحانهای میان ترم یواش یواش برپا شده بود.فکر من هم درگیر امتحانها بود و هم درگیر آرش.....

بعد از دو سه روز که خبری از آرش نشده بود,فکر میکردمکه دیگه آرش بیخیال تلفن شده.یه روز محمد اومد خونه ما و بهم گفت که دوباره آرش زنگ زده.محمد هم جریان رو بهش گفته و اونم شماره خوابگاه محل کارشو تو همدان داده تا من باهاش تماس بگیرم.....

قرار هم گذاشته که اگه میخوام زنگ بزنم بین ساعت نهار و نمازشون باشه....دیگه اعصابم از این جریان خورد شده بود و گفتم که همین امروز تماس میگیرم و همه چیز رو تموم میکنم....ساعت طرفای1ظهر رفتم تلفنخونه و شماره آرش رو گرفتم...

یه بنده خدایی گوشی رو برداشت و مجبور شد که آرش رو صدا بزنه....آرش اومد پشت تلفن و بعد از سلام و علیک و احوالپرسی که میشه گفت زیاد طول نکشید,آرش برگشت بهم گفت که جریان شما با خواهر من چیه؟من هم همه جریان رو بهش گفتم.اونم خوب گوش میداد و بعد از اینکه حرفهای من تموم شد اومد بهم یه دستی بزنه و گفت که ولی از دوستای من که اونجا هستن یه چیزای دیگه به گوش من رسوندن.به من گفتن که شما مزاحم خواهر من شدید.تازه من هم پریروز اومدم کرمانشاه تا ببینم که این حرفایی که دوستام میزنن صحت داره یانه؟!!که نتونستم که ببینمتون.(تازه دوریالیم جا افتاد که اون چند روزی که از تلفن های آرش به خونه محمد اینا خبری نبود,حاج آقا بلند شده و اومده کرمانشاه.از بخت خوب من اونروزی که اومده بوده نه من نه سعیده هیچکدوممون کلاس نداشتیم که باعث بشه من برم دانشگاه.چون آرش تو همدان میرفته سر کار نمیتونسته زیاد کرمانشاه بمونه....و بعد از ظهر همون روزی که اومده بوده برمیگرده همدان البته دست خالی و بدون اینکه با من ملاقاتی داشته باشه....)منم که میدونستم این حرفها چرته(از خودم که مطمئن بودم دیگه)گفتم هیچکس نمیتونه این ادعای شما رو ثابت کنه.شما از خواهرتون هم میتونید بپرسید.آرش با لحن نسبتأ تندی برگشت و گفت که به خدا به خاطر5حرف اسمش(منظورش سعیده بود)زمین و زمان رو بهم میریزم اگه ببینم که کسی داره مزاحمت براش ایجاد میکنه.ولی حرف من یکی بود و گفتم که هیچ مزاحمتی در کار نیست.بعدشم بهش گفتم که اگه من قصدم چیز دیگه ای باشه چرا تهران با اون بزرگیش رو ول کنم و بیام تو یه شهر کوچیک,تازه تو اون شهر کوچیک تو یه دانشگاه کوچیک,بعدشم تو اون دانشگاه هم بین همه دخترای با حجاب و بیحجاب بیام مزاحمت برای خواهر شما که بسیار محجبه و متین هستن ایجاد کنم؟؟؟؟

آرش بنده خدا که دید یه جورایی من خیلی از خودم مطمئن هستم بحث رو عوض کرد و گفت که خوب اگر ما فرض رو بزاریم سر اینکه شما درست میگید,میدونید که این جریانات راه و رسم خودشو داره؟؟؟ما که نمیخوایم الکی واسه هم در نوشابه بازکنیم که!!!!منم کم نیاوردم و گفتم خیلی خوب هم میدونم چون اصلیت ما هم از سمت غرب کشوره و یه جورایی هم استانی هم هستیم,پس به راه و رسم این جرایانات هم خوب آشناییم.آرش بهم گفت که پس حالا که خوب میدونید شما به پدرتون بگید که با من تماس بگیره تا ما با هم حرف بزنیم.بالاخره دوتا بزرگتر راجع به این جریان صحبت کنن بهتره.هرچی هم باشه من از شما9سال بزرگترم....منم اون لحظه قبول کردم و تلفن رو تموم کردیم.....

من جریان رو به خونه گفته بودم,منظورم از خونه این بود که مامانم در جریان بود و میدونستم که از طریق مامان هم به گوش بابام میرسه.واسه همین هم قبول کردم.ولی یه چیزی اینجا واسه من سوال بود که چرا آرش نگفت بابام زنگ بزنه خونشون و با بابای سعیده حرف بزنه....چرا باید زنگ بزنه و با آرش حرف بزنه؟؟!!!!واسه همین رفتم تو فکر.......

                                                                                                     امید

 

زیر لب:

1/ارشد قبول نشدم....به همین راحتی....البته نه اینقدر راحت ها,به خدا خونده بودم.ولی نشد دیگه.....طلسم شده این ارشد واسه ما.....

2/غم اگر به کوه گویی بگریزد و بریزد........که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری.......

3/چهل و پنج نوع گزارش واسه یه برنامه؟؟!!!تازه آخرش یه گزارشگیری پویا هم داشته باشه؟!!....

4/معلوم نیست شاید عید فطر چند روز تعطیل رسمی اعلام بشه......

5/قرار شده که زیاد جریان آرش رو کش ندم....واسه همین طی روز بعد تمومش میکنم......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:31 |  این پست   • 

یکشنبه هشتم مهر 1386

گیر سه پیچ....

سلام,

ییهویی یادم اومد که فردا اون موقع که قراره داداش سعیده زنگ بزنه,من کلاس مدارمنطقی دارم....اوه!اوه..حالا این رو چیکار کنم....محمد هم رفته بود خونشون دیگه به اون هم دسترسی نداشتم.......یه نیم ساعتی که گذشت رفتم از تلفنخونه کنار خونمون بهش زنگ زدم و جریان رو گفتم که فردا نمیتونم بیام...محمد بهم گفت کلاس رو بیخیال بشم و برم ببینم داداشش چی میگه,چون داداشش خیلی عصبانی بوده....ولی من قبول نکردم و گفتم اگه زنگ زد بهش بگو که من رو ندیدی,نگو کلاس داشته....خلاصه بماند.

تو خیال خودم گفتم داداشش اگه عصبانی هم باشه یه کم فروکش میکنه....کلاسمون تموم شد و سعیده رو تو دانشگاه دیدم.خودش میدونست که داداشش چه دست گلی به آب داده به یکی از این رفیقاش سپرده بود که به من بگه برم دم ایستگاه اتوبوس,چون سعیده باهام کار داره.ترو خدا این دختر رو میبینید,حتی واسه کار خودش هم با پیغام و پسغام منو با خبر کرد و خودش نیومد جلو بگه باهام کار داره.حالا شانس آوردم که حرفشو به رفیقاش نزده بود تا به من بگن!!!!....رفتم اونجا و برگشت کلی دلیل و توجیه که: اون داداشمه و میخواد ببینه جریان بین من و شما چیه و میخواد شما رو بشناسه و قصدتون رو بدونه و یک عالمه سفسطه چینی دیگه که اصلأ برای من قابل توجیه نبود....من قانع نشدم و بازم گفتم که اصلأ کار درستی نیست که الآن بخوایم من و داداشت با هم حرف بزنیم....آخرش که داشتم خداحافظی میکردم سعیده برگشت بهم گفت که اگه یه وقت داداشم پرسید که شما با من تلفنی حرف زدید,شما بگید نه.

گفتم پس چه جوری شماره من دست داداشتونه الآن؟اون حتمأ خبر داره که ما با هم حرف زدیم...کاشکی دروغ نگم....ولی با اصرار ازم خواست که من نگم که با هم حرف زدیم....راجع به شماره هم نگین که مستقیم از شما گرفتم,بگین مثلأ دوست من از شما گرفته و یا یه چیزی تو این مایه ها.داداشم خیلی به این چیزا حساسه....

از طرز صحبت کردن سعیده فهمیده بودم که چقدر از این بابت میترسه و خوب داداشش رو میشناسه.من هم ناچارأ واسه اینکه سعیده تو درد سر نیافته,قبول کردم.اومدم سمت خونه دیدم محمد و افشین دم در خونه هستن.محمد حسابی اعصابش خراب بود از ظاهرش معلوم بود....برگشت بهم گفت که این محمدخانی دوباره زنگ زد و بهش گفتم که نتونستم پیدات کنم.ولی تو کتش نرفت و گفت باید تا ساعت8امشب ببرمت خونه و گرنه میاد اینجا و حساب مارو هم میرسه.منم نتونستم جوابشو ندم و تند باهاش حرف زدم و واسش قاط زدم حسابی....حالا هم نترس پاشو بریم اونجا,از گل نازک تر بهت گفت گوشی رو بده به من تا من جوابشو بدم...

با این حال که دوباره استرس من رو گرفت,ولی خدا خیرش بده محمد با حرفهاش یه کمی آرومم کرد...به خودم میگفتم که عجب آدمیه این آرش ها.....

                                                                                                    امید

منم سلام,

افکارم خیلی به هم ریخته بود.دیگه همه دوستای خوابگاه و اصلا بهتر بگم همه بچه های دانشگاه از قضیه من و امید با خبر شده بودن.از هر چی میترسیدم به سرم اومده بود.از خودم بدم میومد.از این میترسیدم که این جریان تو دانشگاه بپیچه که این اتفاق افتاده بود.تازه یه اتفاق بدتر همه که میتونست بیافته این بود که پای آرش هم به این جریان باز بشه,که اونم شده بود.

اصلا جرات نمی کردم وارد دانشگاه بشم.بچه ها دورم جمع میشدن و هی اذیت میکردن.سر به سرم میگذاشتن وهی خبر از امید واسم می آوردن و آمارشو میدادن.امید کافی بود فقط پاشو بزاره بیرون.حتما یکی از بچه ها حاضر بود و میدیدش و فردا گزارش کامل بیرون رفتنشو میدادن که کجا بوده.چی پوشیده با کی بوده و.................
بدون میل خودم مجبور بودم به حرفاشون گوش بدم.

سر موضوع تماس آرش با امید,بد جور فکرم مشغول بود و ترسیده بودم.نمی دونستم باید چه جوری حلش کنم.هر کاری میکردم کاری از من ساخته نبود.دیگه مطمئن بودم از دست خودم کاری ساخته نیست و پای آرش به قضیه باز شده,ولی نمی دونستم باید باید چه جوری به امید بگم.چه جوری باهاش صحبت کنم و من اینو اصلا دوست نداشتم که امید راجع به من فکرهای بد بکنه.تازه تو دانشگاه هم نمیتونستم باهاش حرف بزنم.چون به همه گفته بودم بین من وامید هیچ خبری نیست و حالا اگه مارو با هم میدیدن,مطمئنأ فکر میکردن من دروغ گفتم و ما با هم هستیم و سر و سری بین ما هست.

واسه همین از یکی از هم خونه ای هام خواستم که بره پیش امید و ازش بخواد بیاد ایستگاه اتوبوس و بگه من منتظرش هستم. بعد از کلاس خودم بلا فاصله رفتم ایستگاه اتوبوس تا نکنه امید بیاد و من نباشم.بعد از چند دقیقه امید رو دیدم که از کوچه پشتی دانشگاه با عجله داشت میومد.به خودم گفتم آفرین خدایا این پسر چقدر عاقله.از کوچه اصلی نیومده و از کوچه پشتی که خاکیه و رفت و آمد کمتر داره,اومده این جوری خیلی خوب شد چون دیگه مطمئنأ بچه ها هم ندیدنش.اومد جلو سلام کرد وگفت:مشکلی پیش اومده؟قضیه رو واسش تعریف کردم و ازش خواستم که اگه آرش بهش زنگ زد نگه با من تلفنی حرف زده و ازش خواستم اگه مشگلی پیش اومد کمکم کنه.امید هم جریان تلفن دیشب آرش رو بهم گفت.شوکه شدم.میدونستم که آرش لج کرده و میخواد به امید زنگ بزنه ولی نمیدونستم که اینقدر با سرعت دست به کار شده بود.بعدش امید بهم گفت پس شانس آوردم که با آرش صحبت نکرده چون در جریان نبوده,اگه ازش میپرسیده که با من حرف زده,حتمأ راستشو میگفته.....

بعدش کلی معذرت خواستم و ازش تشکر کردم.صحبتهای امید که میگفت مطمئن باشم که چیزی به آرش نمیگه باعث شد که با  خیال راحت راهی خونه شدم...

                                                                                             سعیده

 

زیر لب:

1/امشب اولین شب احیا است....التماس دعا....میگن سرنوشت یک سال بعد آدم تو این شبا رقم میخوره....

2/این عکس رو این بغل دیدین.....حال کردین واسم.....

3/نمیدونم سرما خوردم,یا اینکه سرپا خورم....شایدم نشسته سرما خوردم,یا اینکه سرپا سرما خوردم....خلاصه حالم بده....

4/سعیده قرار شده که به خاطر شرایطی که داره,یک هفته در میون بنویسه,ولی قول داده که اون هفته ای که مینویسه عوض اون هفته ای که نمینویسه رو در بیاره!!!!

5/همینجوری و بدون علت کفری هستم.نمیدونم چرا!!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:38 |  این پست   • 

شنبه هفتم مهر 1386

استرس مطلق........

سلام,

آره داشتم میگفتم که تو فکر زنگ زدن داداش سعیده بودم که افشین از در اومد تو با اون وضعیت.افشین چت شده؟چیه؟حرف بزن ببینم.اصلأ هیچ احتمالی نمیدادم.

افشین به حرف اومد و گفت که داداش سعیده زنگ زده خونه محمد اینا و سراغ تو رو گرفته.....ای بابا!معلوم هست اینا چشونه؟نه به خواهره که به زور میاد دو کلوم با آدم حرف میزنه,نه به داداشش که هنوز هیچی نشده زنگ زده تا با من صحبت کنه!!!!خوب حالا بشین درست و حسابی تعریف کن ببینم چی شده؟جریان چی بوده؟افشین بهم گفت که محمد رو دیده داره میره دانشگاه و کلاسش دیر شده بوده و فقط بهش گفته که داداش سعیده زنگ زده بوده خونشون و سراغ من رو گرفته تا باهام حرف بزنه!!!قراره که بعد از کلاسش بیاد و واست تعریف کنه که چی شده....

ساعت نزدیکای15/4بود و میدونستم واسه اینکه درست از جریان با خبر بشم باید تا طرفای6بعداز ظهر صبر کنم.چه صبری؟چه طاقتی؟مگه میتونستم تحمل کنم؟!!!اعصابم حسابی بهم ریخته بود و کاری که نباید میشد,شده بود.خوب مگه این دختر نمیگه که خیلی با داداشش صمیمیه؟!,پس چرا داداشش بهش نگفته که کی میخواد زنگ بزنه تا حداقل منم برم خونه محمد اینا....یک عالمه سوال بی جواب تو ذهنم بود.نمیدونم چرا ساعت نمیگدشت!استرس حسابی بهم غالب شده بود و اصلأ نمی دونستم که جریان چیه.....با افشین هی حرف میزدم و پیش بینی های مختلف میکردم....افشین هم که فرصت رو مناسب میدید حسابی تا تونست سر به سرم گذاشت.هی بهم میگفت که قراره بیاد و سرت رو از تنت جدا کنه و یه مشت از این اراجیفات....

ساعت6شده بود ولی از محمد خبری نبود....به افشین گفتم که بریم دانشگاه سراغش,ولی افشین بهم میگفت که میاد عجله نکن....

بالاخره بعد از کلی فکر و خیال و استرس,سروکله محمد پیدا شد......اونم از در که اومد یه سری حرف مثل افشین نثارمون کرد(مگه رفیق هم شهری افشین نباشه!!!)و کلی جونمو بالا آورد.منم که نمیخواستم خودمو دستپاچه نشون بدم,مجبور بودم که واسه افشین و محمد فیلم هم بازی کنم....

محمد برگشت وبهم گفت که+:داداشش زنگ زد اونجا و سراغ تورو گرفت...

-:خوب چی گفتی؟

+:من گوشی رو بر نداشتم و رفیقم گوشی رو برداشته بود.اونم گفته بود که همچین کسی اینجا نداریم.بیچاره در جریان نبوده که....

-:اوه!اوه!!!خوب...

+:هیچی,وقتی قطع کرد تازه فهمیدیم که با تو کار داشته...دوباره زنگ زد,اینبار من خودم گوشی رو برداشتم.....

-:خوب خوب...

+:بهم گفت که امید یعنی تورو میشناسم...منم گفتم آره.گفتش که پس چرا رفیق قبلیت گفت که اونجا همچین کسی رو ندارین؟ منم جوابش رو دادم که چون واقعأ نداریم.امید رفیق ماست.خونشون اینجا نیست.حالا چیکارش دارین امید رو....برگشت و خودش رو معرفی کرده و کلی هم عصبانی بوده که چرا تو(منظور من:امید)با خواهرش حرف زدی....

-:دیگه داشت خونم به جوش میومد.چون سعیده بهم گفته بود که از مامانش اجازه گرفته....

محمد ادامه داد:

+:داداشش بهمون گفت که بگین فردا همین موقع(یعنی طرفای ساعت2بعداز ظهر)بیاد خونتون تا من باهاش صحبت کنم.می خوام ببینم که با خواهر من چیکارداشته....حتمأ بهش بگین بیاد من فردا همین موقع بهتون زنگ میزنم...بعدشم با عصبانیت گوشی رو گذاشت...

من واسه این که کم نیارم گفتم خوب باشه.میام.همین؟شماها که منو نصفه جون کردین....

جریان تموم شدو محمد رفت سمت خونشون و قرارمون شد که فردا برم خونه محمد اینا....

                                                                                                امید

 

زیر لب:

1/رفتم سلمونی.....

2/اینترنتمون امروز قاط قاط بود....

3/روزه داره سخت میشه یواش یواش.....

4/داداش هستی کوجو؟صدا سنگ تیغت نمیاد......

5/فیلم دونیم خیلی درد میکنه....محمد خدا بکشت.......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:7 |  این پست   • 

جمعه ششم مهر 1386

فردای تلفن.....

سلام,

فردا کلاس داشتم رفتم دانشگاه.امید هم بود ولی انگار نه انگار جریانی اتفاق افتاده خودمو زدم به اون راه.بعد از کلاس ظهر موقع برگشتن به خونه دم ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که امید صدام زد.سلام ببخشید کاری دارید؟امید گفت خانم محمد خانی من دیروز اون همه راه رفتم خونه دوستم تا با شماحرف بزنم ولی شما نگفتید نظرتون چیه؟باورتون نمیشه شکه شده بودم.دقیقا آدرس خونمونو داد حتی اسم کوچمونو بلد بود با خودم گفتم یعنی خونه دوستش تو کوچه ماست.چقدر جالب.یعنی دیروز ما تو یک کوچه بودیم و با هم حرف زدیم .چه تصادف جالبی.ولی چرا امید اینا رو به من میگه.به من چه ربطی داره خونه دوستش کجاست(امید:بنده خدا می خواستم بدونی که آدرس خونتون رو بلدم و اگه اذیتم کنی شبونه میام و سرتو از بدنت جدا میکنم.واسه اینکه حساب کار دستت بیاد بهت گفتم....)

خلاصه گفتم نظرمو قبلا هم گفتم و معلومه.ولی(امید:این ولی گفتنش منو کشته.....)به آقای کریمیان هم گفتم بهتره به خانواده ها بگیم.الآن هم ممکنه مارو با هم ببینند.واسمون خیلی بد میشه.اگه کاری ندارید اتوبوس داره میاد ومن باید برم.

                                                                                           سعیده

منم سلام,

بهتره حرفهای سعیده رو اینجوری تکمیل کنم...که فردای اون روز ما رفتیم تو دانشگاه و سعیده رو دیدیدم و طبق معمول حتی بدون سلام و علیک سرمون رو مثل...انداختیم و از کنار هم رد شدیم.با خودم که فکر میکردم میدیدیم که اصلأ هیچ رقمه راه نداره!من جوابمو نگرفته بودم و میخواستم بدونم تکلیفم چیه!!نمیتونستم تو دانشکاه با سعیده حرف بزنم و مجبور بودم تا کلاسهامون تموم بشه و بزارم تا بیرون از دانشگاه یه جا مثل تلفنخونه گیرش بیارم و باهاش حرف بزم.

کلاسها که تموم شد سعیده روال عادی با لشگری که دنبالش بود,از دانشگاه زدن بیرون...ای بابا حالا اینا رو چیکار کنم؟!!به یه بهونه تا سر خیابون دانشگاه با بچه ها رفتم و دیدم اونجا با یکی یکی دوستاش خداحافظی کرد و رفت سمت استگاه اتوبوس.فرصت خوبی بود...شکر خدا به اتوبوس دیر رسید وگرنه رفته بود...

رفتم جلو و گفتم من دیروز اصلأ هیچ نتیجه ای از حرفامون نگرفتم.بالاخره تکلیفمون چیه؟در جوابم برگشت و گفت که من همون ترم اول جوابم رو دادم.تازه به آقای کریمیان هم گفتم که ما فقط خودمون نباید تصمیمی بگیریم و این مسئله یه جورایی به خونواده هامون هم ربط پیدا میکنه....

برای من این مسئله غیر قابل فهم بود,نمی دونستم منظورش چیه....البته هنوزم نفهمیدم!!!داشتم یه جورایی واسه خودم حلاجی میکردم که برگشت گفت که من که با داداشم صحبت کردم بهم گفته که شاید به شما صحبت کنه...

منو میگی شکه شدم...داداشتون؟راجع به چی؟؟؟فکر نمیکنید حالا زود باشه؟؟؟جواب داد که خودش گفته که میخواد با شما صحبت کنه....

ما که خونه تلفن نداشتیم که!!!حالا کجا میخواد زنگ بزنه؟؟؟یه وقت زنگ نزنه خونه محمد اینا آبرو ریزی...

خلاصه خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم...من رفتم خونه....داشتم با خودم کلنجار میرفتم که اصلأ این چه معنی داره؟؟از جنبه بد قضیه نگاه میکردم میدیدیم,مگه حالا چه اتفاقی افتاده؟؟؟یه صحبت تلفنی بوده دیگه...خواهرش رو که نخوردم که....از جنبه خوب قضیه هم فقط غیرتی شدن داداشش میومد تو ذهنم,میخواد ببینه که من چقدر سر حرفم هستم....تو همین فکر ها بودم که افشین اومد خونه و که وا مصیبتا!!بدبخت شدی امید...خودت رو قایم کن بیچاره...برو متواری شو....ترک تحصیل کن....

                                                                                                  امید

 

زیر لب:

1/انتظار از انتقام هم بدتره.....بدم میاد از این آدمهای بد قول......

2/خیلی باید خوب باشی تا بتونی ببخشی,حالا چه بخشیدن مال و منال باشه چه عفو کردن.....

3/گزارشات این برنامه داره اعصاب خورد کن میشه.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:43 |  این پست   • 

پنجشنبه پنجم مهر 1386

لحظه موعود رسید....

سلام,

یک لیوان آب قند درست کردم و یه کم هم بیدمشک توش ریختم تا هم آرومم کنه و هم فشارم بره بالا.رفتم سمت تلفن.وای خدا خودت رحم کن انگار داشتم با پای خودم میرفتم پای چوبه دار.شماره رو از تو کیفم در آوردم و شروع کردم به شماره گرفتن یه دونه یه دونه......

چقدر سخت بود انگشتام جون نداشتن و به اراده خودم نبودن به زور وادارشون کرده بودم شماره بگیرن.صدای بوق شنیده میشد.گفتم کاش خونه نباشن تا عذر من موجه باشه و بگم من زنگ زدم شما نبودید و دیگه هم زنگ نمیزنم.اومدم نبودید دیگر هم نمیام).ولی خیلی زود گوشی برداشته شد.با دستپاچگی سلام کردم و بعد گفتم ببخشید آقای نیک بخت تشریف دارن؟بله گوشی خدمتتون.چند ثانیه بعد صدای امید رو شنیدم که سلام کرد و شروع کرد به احوالپرسی.منم مثل همیشه همش میگفتم:خیلی ممنون مرسی شما چطورید؟(همین الانشم من با امید شرط کردم تو زندگیمون احوالپرسی با امید باشه و به جای منم با بقیه احوالپرسی کنه آخه من همون چند کلمه رو بلدم)از بخت بد من اون روز امید یه زبونی باز کرده بود(هزار ماشاالله) انگار میخواست روی منو کم کنه.

بعد این مقدمه چینی ها گفتم:خوب آقای نیک بخت بفرمایید من گوش میدم.امید شروع کرد به معرفی خودش و خودشو تمام و کمال برام معرفی کرد و بعد رفت سراغ خانوادش و از اونا برام گفت.مامانش باباش خواهرش و برادراش.

خدا خیرش بده من نمیدونستم باید چی بگم با صحبت های اون منم دیگه دستم اومد چی بگم.منم شروع کردم اول خودم بعدشم خانوادم............

بعد از این حرفا دیگه هیچ کدوممون حرفی نزدیم.من زنگ زده بودم تا تکلیف این موضوع روشن بشه و بگم آقاجون من نیستم و همین جا ماجرا رو تموم کنم.ولی با تموم اینا اصلا حرف نزدم و هیچی نگفتم.انگار زبونم بند اومده بود.نظرم منفی بود.امکان نداشت راضی بشم ولی نگفتم(امید:قابل توجه که این خانم اصلأ امکان نداشت راضی بشه ها!!!!)خلاصه بعداز چند لحظه سکوت گفتم:اگه کاری ندارید من دیگه مزاحمتون نمیشم خداحافظی کردم و قطع کردم.

این تلفن که هیچ فایده ای نداشت و هیچ چی رو معلوم نکرد.چرا این جوری شد پس؟؟!!!....پس چرا موقعیت پیش نیومد تا همه حرفهایی که آماده کرده بودم واسه گفتن,بزنم و قضیه رو تموم کنم؟؟!!...آخه بگو مگه این امید گذاشت من حرف بزنم....

                                                                                             سعیده

 

منم سلام,

تلفن زنگ زد و محمد گوشی رو برداشت و گفت بله بفرمایید...بله...خواهش میکنم....گوشی حضورتون....فهمیدم که بـــــله باید برم پشت تریبون و سخنرانی هامو شروع کنم.همونجوری که محمد قول داده بود در رو بست و من و سعیده اون ور گوشی رو تنها گذاشت....بنده خدا فکر میکرد ما چی میخوایم بگیم....

با یه سلام و علیک و احوالپرسی مختصر شروع کردیم...من طبق برنامه ای که واسه سخنرانی هام چیده بودم داشتم پیش میرفتم ولی یه چیزی داشت منو آزار میداد,اونم این بود که احتمال این رو میدادم که غیر از سعیده کسی دیگه هم داره به صحبتهامون گوش میده....یکی مثل همخونه ای سعیده و از اونطرف داشت بهش خط میداد...البته  فقط یه احتمال بود و هنوزم نپرسیدم که واقعأ غیر از سعیده کسی دیگه هم بوده و به حرفهامون گوش میداده یا نه؟(سعیده یادت باشه ازت بپرسم....)

اول از همه بحث دانشگاه رو پیش کشیدم و گفتم به همین مقطع(کاردانی)راضی هستید,یا اینکه قصدتون ادامه دادن؟در جوابش این رو شنیدم که من اصلأ از این رشته خوشم نمیاد و به زور خونوادم اومدم دانشگاه...

همین سوال متعاقبأ از من پرسیده شد و گفتم که سرم بره باید کارشناسی هم قبول بشم(البته نه اینکه بخوام مخ سعیده رو بزنم ها,واسه این بود که پسر داییم دانشگاه آزاد...آباد داشت کارشناسی رشته....رو میخوند و همش حرف خونوادم رو سرم بود که بیچاره عرضه پسر داییت از تو بیشتره....).

بعدش رسیدیم سر خونواده هامون که سعیده اشاره کرد....بعدش من رفتم سر مذهبی بودن خونواده ها!!!که آیا خونوادشون خشکه مذهبی هستن یا نه؟میدونید اگه خشکه مذهبی بودن ممکن بود که یه جور دیگه به قضیه نگاه کنم....ولی خوشبختانه جوابش یه چیزی تو مایه های خونواده خودمون بود....نه لاقید و نه خشکه مذهبی....

بعدش رفتم سر موسیقی,که گوش میکنین یا نه؟ولی نمیدونم چرا سریع بحث رو عوض کرد و صحبت رو خلاصه کرد و خداحافظی وبعدشم تــق,گوشی رو گذاشتیم.

لیستی که آماده کرده بودم و جلوم بود تا نصفه هم نرسیده بود که همه چی تموم شد...ای بابا,من کلی حرف واسه گفتن آماده کرده بودم...چرا نشد؟!!!این همه را بیا تو خونه غریب تا همش12-10 دقیقه با هم حرف بزنیم؟؟؟

حالا آخر معلوم نشده که سعیده نگذاشت من حرفام رو بزنم یا من نگذاشتم که سعیده حرفاشو بزنه....روایات مختلفی در این مورد نقل شده....هنوزم سر این مسئله با هم بحث میکنیم و هر کدوممون تقصیر رو میندازه گردن اون یکی.....

                                                                                                امید

 

زیر لب:

1/دیشب به خاطر عباس آقا دامادمون,مجبور شدم که2تا فیلم رو تکراری ببینم.ولی این بار درک فیلم واسم خیلی بهتر شده بود.نمیدونم واسه این بود که میدونستم که قراره چی بشه میتونستم بفهمم چی میکن؟؟!!!

2/پرسپولیس تا یک ساعت دیگه بازی داره...

3/دلمون تنگه خیلی.....

4/امروز کم خوابیدم...یعنی بهتره بگم نتونستم رو الگوریتم برنامه زیاد تمرکز کنم.فقط تا5/11شد که تمرکز کنم...

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:49 |  این پست   • 

چهارشنبه چهارم مهر 1386

قول داده بودم زنگ بزنم......

 سلام,

اومدم خونه به امید قول داده بودم که فردا بهش زنگ بزنم و به حرفاش گوش بدم.کلی با خودم حرف زدم وبه خودم اعتماد به نفس دادم که بابا تو دیگه بزرگ شدی.خودت باید مشکلاتتو حل کنی.مگه قراره از پشت تلفن بخوردت.چند دقیقه با هم حرف میزنید و بعدشم خلاص.

سعیده تو داری وارد جامعه میشی ممکنه از این مسائل دوباره برات پیش بیاد پس باید خیلی پخته عمل کنی.باید منطقی باشی.

تا آخر شب با این حرفا مغز خودمو خوردم و خودمو واسه تلفن فردا آماده کردم.البته بعد از نمازم هم کلی دعا خوندم و از خدا خواستم کمکم کنه تا نترسم و اونی که درسته انجام بدم.آبروم پیش امید نره.گفتم خدایا من نمیدونم باید یه کاری کنی که امید از پشت تلفن نفهمه که من دستپاچه شدم و ازش میترسم.خدایا فردا تنهام نگذار.

زودتر از هر شب خوابیدم(امید:آخه امروز بازی دوستانه بود و فردا روز مسابقه است....)از اول مهر که اومده بودم اصلا به درسام نرسیده بودم.به خودم قول دادم که از فردا دیگه تنبلی رو بزارم کنار و بچسبم به درسم(این قول هم مثل بقیه قولهایی که راجع به امید داده بودم,تا آخر دانشگاه عملی نشد که نشد...)با خودم گفتم مگه امید نیست این قضیه به اونم برمیگرده ولی اصلا تو درس ودانشگاهش تاثیر نگذاشته و همچنان درس میخونه و شاگرد اوله.

صبح بعد از نماز نخوابیدم.زیر کتری رو روشن کردم و مشغول آماده کردن صبحانه شدم.رفتم چند تا نون تازه گرفتم واسه صبحونه.تا وقتی بچه ها بیدار میشن همه چی آماده باشه(امید:بابا یکی به این سعیده بگه بچه ها که نمیخواستن تورو پسند کنن که....یه چند تا نون تازه میگرفتی واسه ما اول صبحی....)تا وقتی بچه ها بیدار شدن صبحانه بخورن بعد برن دانشگاه.(میبینید من چقدر خانمم)خلاصه وقتی بچه ها بیدار شدن ذوق زده شده بودن.نون تازه چای آماده و سفره پهن..........(امید:خود شیرین بازی رو داشتید...معلوم نبود از کدومشون چی میخواسته؟؟!!)سربه سرم میگذاشتن هی بوسم میکردن و می گفتن دیگه وقتته که شوهر کنی.خلاصه صبحونه اون روز خیلی چسبید(امید:واسه اینکه بهش گفته بودن دیگه وقتته که شوهر کنی بهش مزه داده ها!!!!)همه دور هم خوردیم و بچه ها یکی یکی رفتن دنبال کار و زندگی خودشون.من کلاس نداشتم ولی همچین بیکار هم نبودم.کاری به اون مهمی داشتم باید بعد از ظهر به امید زنگ میزدم.دوست نداشتم ساعت بگذره و بعداز ظهر بشه چون هر چی میگذشت اضطرابم بیشتر میشد,تازه تپش قلب هم گرفته بودم.خدایا این چه کاری بود کردم چرا قول دادم.کاش زنگ نزنم .داشتم یواش یواش پشیمون میشدم.دست و پاهام یخ یخ بود.فشارم افتاده بود. ولی نمیشد کاری کرد و از زیر تلفن در رفت باید زنگ میزدم قول داده بودم(امید:همیشه رو قولهاش این جوری میموند ها!!!!سرش میرفت قولش نمی رفت......بالا رو که دیدید,نمونش درس خوندنش....)

هیچ راهی نداشتم(آش کشک خاله ام بود باید میخوردم.البته اگه میدونستم این قدر خوشمزه است زودتر میخوردم نه ترم چهار)

                                                                                                سعیده

قول داده بود زنگ بزنه....

منم سلام,

سعیده فردا قرار بود که زنگ بزنه تا با هم حرف بزنیم,واسه همین هم مجبور بوم که برم خونه محمد اینا تا اونجا باهاش صحبت کنم.این مسئله که تو خونه خودمون نیستم و باید برم یه جای دیگه که تازه برای اولین بار بود میرفتم اونجا,خودش یه استرس کاذب واسم درست کرده بود....

اومدم واسه اینکه این استرس رو یه جورایی خالی کنم,سر خودم رو گرم به یه سری کار کنم ولی نمیشد...شب موقع خواب همش صحبتهای پیش بینی شده فردا تو ذهنم میومد و نمیگذاشت که بخوابم....خلاصه نفهمیدم که کی خوابم برد...

صبح همون جریانی که واسه سعیده پیش اومد واسه منم تکرا شد.نون تازه و چای آماده و سفره پهن شده...البته یه ریزه فرق با صبحونه سعیده اینا داشت.اونم این بود که همه تدارکات با افشین بود و من تا زمانی که سفره پهن شده بود خواب بودم!!!!(میبینید فرقش خیلی ناچیزه و میشه ازش چشم پوشی کرد!!!!)

برخلاف سعیده که اونروز کلاس نداشت,من ساعت4-2کلاس داشتم و یادمه درس مدار منطقی هم بود و استادش یه دکتر بود که دکتراشو از هند گرفته بود,خیلی آدم سخت گیری بود و نمیشد که سر کلاسش نری...یک جلسه غیبت مصادف بود با60-50صفحه درس رو از دست دادن...نمیدونستم باید چیکار کنم!؟میخواستم نرم کلاس,درس عقب میافتادم,اگرم میرفتم که وقت نمیشد تا بعد از کلاس خودم رو واسه ساعت4برسونم خونه محمد اینا!!بعدش سعیده فکر میکرد که تو زدم و ازم بل میگرفت.قبل از کلاس یه زنگ به محمد زدم و گفتم که اگه یه وقت دیر رسیدم و زنگ زد بهش بگو که صد در صد میاد و5دقیقه زنگ بزنه.....

ساعت همینجوری داشت سپری میشد,کلاس مدار شروع شد و اصلأ نفهمیدم که چی بود و چی نبود...مبحث مالتی پلکسر ها....اگه بگم هنوزم که هنوزه درست نتونستم این مبحث رو درک کنم,دروغ نگفتم....خلاصه خدا خیرش بده کلاسهای دکتر حیاتی همیشه آن تایم شروع میشد و همیشه هم سر موقع تموم میشد,ولی اون روز خدا هم یه کمی عنایت کرد که واسه اولین بار جلوی سعیده بد قول نشم,واسه همین کلاس یک ربع زودتر تموم شد...میدونید یک ربع واسه من چه ارزشی داشت؟؟(من حتی میتونستم برم خونه یه دوش هم بگیرم)...

این مسئله رو به فال نیک گرفتم و به خودم گفتم که اگه میخواست این جریان پا نگیره مطمئنأ امروز هم کلاس مثل بقه روزها تموم میشد,حالا که زودتر تعطیل شده پس حتمأ خیری توش هست(که واقعأ هم بود)....

سریع خودم رو رسوندم خونه محمد اینا....البته قبلش هم یه سری تا دم در خونه سعیده اینا رفتم تا خونشونو هم از نزدیک ببینم,گفته بودم که فقط یه کوچه فرعی و یه پلاک تفاوت آدرسا بود.رسیدم خونه.جو خونه واقعأ منو گرفت و میشه گفت خونه وحشتناکی بود...زیر زمین....تنگ و تاریک...نمناک....خلاصه بماند با هر بدبختی که بود تونستم تو چند دقیقه خودم رو با شرایط سازگار کنم.محمد تلفن رو واسه من گذاشت تو یه اطاق گفت هر موقع زنگ زد در رو هم میبنده تا من بتونم با خیال راحت صحبت کنم...

                                                                                     امید

 

زیر لب:

1/آی محمد بد قول......فیمها رفت تا جمعه.

2/داداش فیلم خوب پیشنهاد بده.....زدم به یه معدن فیلم.هرچی بگی داره....

3/امروز روز اول کلاسهای سعیده بود.....

4/بابا جون یه کم از این سعیده هم تعریف کنید.بنده خدا خودش به زبون اومده و کامنت گذاشته!!!!

5/خیلی طولانی میشه!!میخوایم زودتر از دست این ترم دوم خلاص بشیم که زیاد زیاد مینویسیم....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:14 |  این پست   • 

سه شنبه سوم مهر 1386

تلفنخونه....تلفن...امید..

سلام,

آره پریروز داشتم میگفتم که قرار شد به مامانم زنگ بزنم و همه جریانارو از ترم اول بهش بگم و خودم رو خالی کنم.فردای اون روز با مامانم حرف زدم و گفتم میخوام با امید حرف بزنم و ببینم حرف حسابش چیه  بعدشم بلافاصله به آرش داداشم زنگ زدم و موضوع رو بهش گفتم,آخه خیلی با هم صمیمی بودیم(امید:حرفی واسه گفتن ندارم!!!!)....

چند روزی گذشت و هیچ خبری از امید نبود.تا اینکه یه روز غروب بعد از کلاس سر راه رفتم مخابرات تا یه احوالی از خونه بگیرم دلم تنگ شده بود.(امید:واسه خونه دلش تنگ شده بود ها......)رفتم تو مخابرات.خیلی شلوغ بود و اگه منتظر میموندم تا نوبتم بشه هوا تاریک میشد و چون خونمون تا دانشگاه فاصله داشت ممکن بود دیر به خونه برسم  واسه همین از خیر تلفن گذشتم و اومدم بیرون.دم در از پشت یکی صدام زد:خانم محمد خانی!!!دیگه لزومی نداشت فکر کنم کیه یا اینکه صداشو نشناسم و برگردم ببینم کیه. صداشو خوب میشناختم,خود امید بود.

برگشتم و سلام کردم گفتم کاری دارید؟

امید گفت آقای کریمیان باهاتون صحبت کرد؟گفتم بله.حالا میخوام بدونم نظرتون چیه؟

گفتم:باشه باهاتون حرف میزنم ولی نه الان واینجا ونه تو دانشگاه.دوست ندارم کسی نسبت بهم فکر بدی کنه. ولی آقای نیک بخت نظر من همونه که قبلا گفتم .

امید گفت شماره خونتون رو بدید تا زنگ بزنم اونجا  تا با هم حرف بزنیم.گفتم نه.به جز من سه نفر دیگه تو اون خونه هستند و ممکنه راضی نباشن من شماره خونه رو بدم(امید:بنده خدا,کجا بودی اون موقع که آدرس خونتون رو هم برداشتم....تلفنتون که دیگه سهله!!اونو از بر شده بودم...راستی یه اعتراف هم بکنم...چند باری هم مزاحم تلفنیشون شده بودم....)شما شماره بدید تا من زنگ بزنم.البته همین یکباره و دیگه از من نخوایید تکرار بشه و این آخرین باره.

امید قبول کرد و یه شماره به من داد.میترسیدم.تا حالا یه همچین کاری نکرده بودم و به کسی زنگ نزده بودم.نمیدونستم کار درستی کردم یا نه؟خدایا کمکم کن خراب کاری نکنم.هول نشم,وای از دست این امید که چه قد ازش میترسم.

به امید گفتم شاید فردا بعد از ظهر زنگ زدم(امید:منظورش اینه که قرار شد فردا ساعت4بعداز ظهر زنگ بزنه....)و با یه عالمه ترس و دلهره خداحافظی کردم و به سمت خونه به راه افتادم.می دونستم که دوباره امشب هم حالم خرابه و فکرم بیشتر از همیشه مشغوله.چون نمی دونستم کارم درست بود از امید شماره گرفتم یا نه......

                                                                                                سعیده

چرا یادم نمیاد؟؟!!

منم سلام,

باید یه چیزی رو اعتراف کنم که مطمئن هستم بعد از اینکه افشین با سعیده حرف زد و قبل از اینکه من سعیده رو دو تلفتخونه ببینم و باهاش صحبت کنم,یه بار دیگه هم همدیگرو دیدیم و قرارمون این شده بود که تلفنی با هم حرف بزنیم,ولی اصلأ یادم نمیاد که کی بوده و کجا بوده...میشه گفت بدبختانه کاملأ از ذهنم محو شده!!!!آخه اون موقع خونه ما تلفن نداشت....اگه ییهویی سعیده بهم میگفت شما شمارتون رو بدید تا من زنگ بزنم,اونوقت نمیدونستم باید چیکارکنم.واسه همین هم مطمئن هستم که از قبل میدونستم باید شماره تلفن خونه محمد اینا(دوست و همشهری افشین)رو داشته باشم تا اگه سعیده طلب کرد بهش بدم....

آره همونجوری که سعیده گفت با دادن شماره تلفن(محمد رفیق افشین)بهش قرار شد که فردا اولین مکالمه تلفنیمون رو داشته باشیم...از همون لحظه که قرار تلفن قطعی شد,پیش بینی صحبتهای فردا شروع شد,که اگه اینو بگه من چی بگم و چه جواب محکمی بهش بدم؟!!

خلاصه بازم دلهره اومده بود سراغم و منم حساس وقتی که فکرم مشغول یه چیزی بشه دیگه بقیه زندگیم تعطیل میشد,نه خواب داشتم و نه خوراک....همش تو فکر فردا که قراره چی پیش بیاد و جواب آخر سعیده چی میتونه باشه؟یعنی تونسته بودم نسبت به ترم اول یه کاری کرده باشم تا شناختش نسبت به من بیشتر شده باشه؟!!

همونجوری که قبلأ با محمد افشین اینا هماهنگ کرده بودم,قرار شد که من فردا برم خونه محمد اینا,تا سعیده زنگ بزنه و با هم صحبت کنیم.آدرس خونه محمد اینا رو گرفتم و دیدم که به غیر از آخرین کوچه فرعی و شماره پلاک,بقیه آدرسش درست آدرس خونه سعیده ایناست!!!!

                                                                                                     امید

 

زیر لب:

1/پسر کو ندارد نشان از پسر؟؟؟؟؟همایون چی میخونه.......داره پا جای پای باباش میگذاره.....ای مطربا ای مطربا...بر دف زنید احوال من......

2/CATCH ME IF YOU CANفیلم بعدی بود که به دلیل نداشتن فیلم مجبور شدم تا سه باره ببینمش.....البته قراره که فردا بعد از افطار فیلمهای خوبی برسه دستم.....

3/چه میکنه این آنتی هیستامین؟؟؟؟

4/دلم واسه گیتارم تنگ شد!!بیچاره مثل آدمی که یه دندون نداشته باشه,مدتهاست که سیم لا نداره!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:43 |  این پست   • 

دوشنبه دوم مهر 1386

این جا اون جا همه جا امید......

سلام,

بزارین قبل از اینکه بگم به مامانم زنگ زدم یه سری چیزا رو براتون توضیح بدم....البته ممکنه که زیاد ربطی به جریان نداشته باشه ولی واسه اینکه ترتیب دفتر خاطراتم رو حفظ کنم مجبورم اول اینارو بنویسم بعدأ اونا رو بنویسم....

نمیدونستم واسه چی امید همیشه تو دانشگاه حاضر و آماده بود؟انگار پرشو آتیش میزدن,مثل سیمرغ.جن نه ها.آخه اگه موی جن رو آتیش بزنی ظاهر میشه ولی سیمرغ که میدونید باید پرشو آتیش بزنی تا ظاهر بشه.یادم نمی یاد روزی کلاس داشته باشم و امید تو دانشگاه نباشه.یا اینکه خدایا این پسر از کجا میفهمه من تو مخابراتم که اونم زود میاد مخابرات.

بالاخره فهمیدم دلیلش چی می تونست باشه که همیشه و همه جا امید بود(امید:به افتخارش....شله شله شله...دست دست......).امید اینا تو چند قدمی دانشگاه خونه گرفته بودند(امید:آخه نمیدونید چقدر باحال بود جاش...صبحها واسه اولین کلاس,از پشت پنجره وقتی استاد رو میدیدم که داره میره سمت دانشگاه,تازه شروع میکردیم لباس پوشیدن تا ما هم بریم دانشگاه.....).خلاصه همیشه و همه جا امید بود,تازه وقتی هم که تو دانشگاه نبود منو از پشت پنجره خونشون که یک پرده سفید هم داشت نگام میکرد,البته بهتره بگم کنترل میکرد و همه رفت و آمد هامو تیک میزد.

خودم به اون پنجره میگفتم برج نگه بانی(امید:آه!بعدأ بگین من سربازیم راحت بوده و جای خوبی افتادم....من از اون بچه گیام تو برج نگهبانی بودم و یا بهتره بگم از اون بچه گیام پاسبخش بودم...)همیشه پرده پنجره شون به اندازه سر امید کنار بود و همه چی رو زیر نظر داشت.

تمام وجودم به حرکاتش به رفتاراش به اون پنجره و همه اون نگاه هاش عادت کرده بود.وقتی از دانشگاه میزدم بیرون مسیر نگاههم به سمت پنجره بود واگه پرده پنجره شون کنار نبود و سر امید رو نمی دیدم یه جوری کسل میشدم انگار چیزی گم کرده بودم و دنبال چیزی میگشتم.الان که با خودم فکر میکنم یعنی این اول راه واسه من بود و من نمی دونستم(امید:خوبم میدونستی,خودتو به کوچه علی چپ نزن!!!آی خدا جونم,سعیده عاشق می شود...؟؟؟)).

وقتی نزدیک پنجره میشدم صورتمو بر میگردوندم که یعنی من نمیدونم تو اونجایی آقای نیک بخت...ولی مطمئن بودم همیشه لو میرفتم.تازه بدترین حادثه برام این بود که چشم تو چشم امید بشم(امید:میترسیده بیشتر از این سحر و جادوش کنم....آخه من هیپنوتیزم هم بلدم!!!!!!)که اگه این اتفاق می افتاد اون روز برام قیامت بود.بهم میریختم و از عذاب وجدان میمردم.هزار تاقول و قرار با خودم میگذاشتم که دیگه تکرار نکنم.ولی بعد از چند روز دوباره اتفاق می افتاد.هی میگفتم:سعیده نکنه امید فکر کنه نظرت عوض شده و دیگه راضی شدی(امید:نه اینکه نشده بودی؟؟!!!)

این امید که الان همه زندگیم شده هیچ کجا تنهام نمیگذاشت.باورتون نمیشه اگه بگم بعد از ظهر ها هم که  با بچه ها میرفتیم خیابون نوبهار,به خدا اون جا هم حاضر بود.انگار تا ما میزدیم بیرون یکی بهش خبر میداد,نمیدونم پس کی این امید درس میخوند که اینقدر نمراتش خوب بود و همیشه شاگرد اول بود؟

آها یه چیز دیگه هم بگم:دیوار مخابرات با دیوار خونه امید اینا به هم چسبیده بود.وقتی می رفتم تو کابین همیشه میترسیدم نکنه مخابرات با خونه امید اینا ربط داشته باشه و اونجا هم امید حاضر و مراقبم باشه,اگه بگم به خدا میترسیدم یه دفعه از دیوار بیاد تو کابین,ممکنه خندتون بگیره......

                                                                                                 سعیده

 

زیر لب(امید):

1/دیشب نتونستم CITY OF ANGELSرو نبینم..........

2/امروز بازرسی خوب بود و کلی حال کردن واسه برنامهه...........

3/همه تو هوای بهار حساسیت آب و هوایی پیدا میکنن,ما تو پاییز..........همش عطسه و آب ریزش و .....باید یه فکر اساسی کم....آها!ایزوگام خوبه.....

4/آی محمد فیلمام تموم شده زود باش.......

5/جلیل؟؟!!...جلیل؟؟!!....جلیل؟؟؟!!....اینجایی؟؟الو....جلیل....اینجایی؟؟نیستی!!؟؟....خوب پس هیچی فکر کردم اینجایی میخواستم در جریان کارو بار پادگان بزارمت.....

۶/عکسم که تو پادگان انداختم خیلی عالی شده.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:46 |  این پست   • 

یکشنبه یکم مهر 1386

بگم یا نگم؟؟!!!...

سلام

تو راه دانشگاه به خونه تو اتوبوس مدام به حرفای ترم پیش امید و الآن افشین فکر میکردم.اصلا حواسم نبودو متوجه نشدم که رسیدم,واسه همین از سر کوچه خونمون گذشتم و مجبور شدم ایستگاه بعدی پیاده شم و تا وقتی رسیدم خونه بازم داشتم موضوع رو حلاجی میکردم.

رسیدم خونه لباسامودر آوردم و چون خیلی گرسنه بودم مشغول درست کردن شام شدم ونماز و بعدشم تا حاضر شدن شام یه کم استراحت,البته چه استراحتی همش فکر......

من خیلی سروصدا میکردم(امید:سر و صدا میکرد,اگه بگی الآن هم سرو صدا میکنه ناراحت میشم ها!!!)و وقتی وارد خونه میشدم همش حرف میزدم و بچه هارو اذیت میکردم.از دانشگاه تعریف میکردم,سربه سر بچه ها میگذاشتم و بچه ها معمولا اخر شب موهاشونو از دست من میکندن و التماسم میکردن که بخوابم.

ولی اونروز از وقتی که از دانشگاه اومده بودم به جز یه احوالپرسی کوتاه اصلا با بچه ها حرف نزده بودم واسه بچه ها خیلی عجیب بود هی نگام میکردن فکرمیکردن مریض شدم.تو خودشون هی میگفتن:خدایا این سعیده است اینقدر آروم شده(البته بچه ها اون شبو استراحت کردن و از شر من راحت بودن).

بعد از شام مریم اومد پیشم و یواش یواش شروع کرد به صحبت و سر صحبت رو باز کرد.گفت:سعیده مشکلی پیش اومده چیزی شده؟چته؟چرا انقدر ساکت و گرفته ای؟منم که اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم موضوع رو به مریم گفتم(امید:که با من هر چه کرد این خویشتن داری سعیده کرد....)

به مریم گفتم به نظرت چیکار کنم؟مریم گفت چرا میگی نه؟اصلأ تا حالا راجع بهش درست فکر کردی؟سعیده,نیک بخت پسر بدی به نظر نمیادها!!!(امید:آه,بیا.همه میگن.اصلأ من از بچه گیام پسر خوبی به نظر می اومدم.....)

گفتم میدونم پسره خیلی خوبیه(امید:دروغ میگه بابا!اگه میدونست من چقدر پسر خوبیم که همون ترم اول جواب مثبت رو به من میداد.یا شایدم اصلأ خودش میومد جلو.....),ولی نمیدونم باید چیکار کنم و اون برام یه هم کلاسیه و هیچ حسی نسبت بهش ندارم.....

خلاصه حرف زدن با مریم یه کمی آرومم کرد و حالم بهتر شد و باعث شد تا صبح آروم بخوابم.فردا صبح کلاس داشتم رفتم دانشگاه و سر راه رفتم مخابرات دم دانشگاه یا بهتره بگم دم خونه امید اینا.همیشه اونجا میدیدمش,رفتم تا به مامانم زنگ بزنم و قضیه رو باهاش درمیون بزارم و سنگینی این بار رو از دوشم بردارم.......

                                                                                     سعیده

گوشت رو دادن به گربه......

منم سلام,

خلاصه یه جورایی من بو برده بودم که سعیده این ترم خوابگاه نیست و با بچه های ترم بالاتر خونه گرفته,ولی هنوز مطمئن مطمئن نشده بودم تا اینکه یه روز آقای الماسی که مسئول امور فرهنگیمون بود یا بهتره بگم از این آدمهایی بود که همیشه واسه آدم درد سر درست میکنن(یه روز به مو,یه روز به آستین کوتاه,یه روز به زنجیر گردن....)واسه تکمیل کردن یه سری فرم من و افشین رو صدا زد تو اتاقش.من و افشین هم رفتیم.افشین یه کمی عجله داشت و باید زود میرفت به خاطر همین آقای الماسی بهش گفت که میتونه بره و نیک بخت که من باشم میتونم کارهاشو انجام بدم....

حالا کار چی بود؟فرم ها چی بودن میگم واستون....

یه سری آدم بیکار اونجا بودن که دانشجوهایی رو که بومی نبودن زیر نظر داشتن ببینن از نظر خونه چیکار میکنن؟!یعنی می خواستن ببینن که خوابگاه میگیرن یا اینکه خونه فامیلی زندگی میکنن,یا اینکه خودشون خونه میگیرن؟؟؟؟من و افشین هم که جزء گروه سوم بودیم مجبور بودیم واسه اینکه مشخصات خونه,آدرس و شماره تلفنش روبدیم باید یه سری فرم پر میکردیم.....البته فرم که چه عرض کنم...هر کسی فرم جداگانه نداشت و فرمش یه جدول بود که نام و آدرس و شماره تلفن و نام همخونه ای رو می خواست و همه هم توش نوشته بودن و جا هم نداشت,واسه من و افشین مجبور شد یه جدول خام دیگه بهش منگنه کنه....همینجوری که داشتم چیز میزارو پر میکردم,مشخصات بقیه بچه هارو هم میدیدم...که ییهویی یه چیزی درست وسط میز جلوی صندلیهای اتاق الماسی چشممو گرفت....

دو سه تا برگه به هم منگنه شده که خیلی قیافش شبیه همون چیزی بود که تو دستام بود ولی چون به پشت بودن نمیتونستم با قطعیت نظر بدم....چشمام برق زد و به الماسی گفتم که من بقیشو برم بشینم و پر کنم(در صورتی که سروتهش با1دقیقه تموم میشد و احتیاجی به نشستن نداشت]آخه داشتم از فضول درد میمردم).رفتم رو صندلیها نشستم و لیست دست خودم رو گذاشتم رو میز.حالا از پشت برگه ها هم میشد بفهمی که لیستی که رو میزه,از جنس همون لیستیه که تو دستم بود و وداشتم پر میکردم....

هی به خودم میگفتم یعنی چی؟اگه این اون لیستیه که باید پر بشه,پس این یکی که رو میزه دیگه چیه؟تو این فکر و خیال بودم که با یه حرکت انتهاری لیست روی میز رو بر گردوندم.....

به به!!!!آقای الماسی گلی به جمالت....چه حال باحالی به من دادی....بابا تو دیگه کی هستی.....تا اون موقع قدر این الماسی رو نمیدونستم....اصلأ به فکرم نمی رسید که یه روز از طریق الماسی بتونم اون همه شماره تلفن و آدرس خونه دانشجویی دخترارو رو گیر بیارم....همینجوری یکی یکی چک کردم تا به اسم سعیده رسیدم....بــــــــله,خودشه!!!

آدرس رو تو ذهنم سپردم و شماره تلفنشونو رو دستم نوشتم و سریع کار و بارمو انجام دادم.می خواستم از اتاق بزنم بیرون که یاد لیست رو میز افتادم....واسه اینکه دست نا اهلش نیافته,لیست رو دادم به الماسی و گفتم ممکنه که این لیست دست آدم نا اهل بیافته.یه کمی بیشتر مواظب لیست دخترا باشین(اوه!اوه!کی میره این همه راه رو....)الماسی بنده خدا که خبر نداشت همه لیست اسکن شده بود تو مغز من کلی تشکر کرد و ما هم یه باد انداختیم تو سینه و خواهش میکنم گویان از اتاقش زدیم بیرون.....

تو پوست خودم نمی گنجیدم....یکی اینکه مطمئن شده بودم که سعیده این ترم خونه گرفته,یکی دیگه هم اینگه میدونستم خونه داشتن که دیگه مثل خوابگاه نیست یعنی یه کم اختیار آدم دست خودشه.از همه هم بهتر که خونشون تلفن داشت.....دستت درد نکنه الماسی.....

                                                                                                        امید

 

زیر لب:

1/دیشب هم دوتا دیگه فیلم دیدم:یکیشTHE THOMAS CROWN AFFAIRبود اون یکیشPULP FICTION.این دومی رو زیاد منظور اسمش رو نفهمیدم.....میشه برام بگین.(قابل توجه داداشی:به خدا دیکشنری رو هم نیگاه کردم و زیاد متوجه نشدم)رو خود دی وی دی نوشته بود که قصه های عامه پسند.البته زیاد نمیشه بهش اعتماد کرد.آخه کار محمد خودمونه!!!!

2/فردا باید برم پادگان...بازرسی از مرکز فن آوری....بدبختی.....فکز کنم امشب فیلم بی فیلم.

3/اصلأ نگران کند پیش رفتن داستان ما نباشید....آخه از ترم دوم فقط همیناش یادمون مونده...یه سری دیگه جریان هم هست که براتون میگیم و بعد ییهویی میبینید رفتیم ترم سوم که میشه گفت یکی از پر ماجراترین ترمامون بود...

4/اگه میشد من این اتاقمون رویه رنگ میزدم چی میشد!!!!!!

5/باید منتظر نوشته های بعدی سعیده باشم ببینم که از کجا می خواد بگه.....فکر کنم هنوز یه جلسه عقب تر از من باشه......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:6 |  این پست   •