تبليغاتX
گربه سگ

شنبه سی و یکم شهریور 1386

دوباره درد سر.....

سلام,

توی این رفت و امدها زیاد امید و تو دانشگاه میدیدم. ولی حس خاصی بهش نداشتم(فقط مراقب بودم که ببینم امید نگاهم میکنه یا نه).ولی عکس العملم بهش مثل بقیه بچه ها بود.(امید:البته سعی میکرد,اصلأ دست و پاشو که گم نمی کرد که....کی؟نه بابا اون سعیده نبود که اول جزوش افتاد بعد خودکاراش ریخت و بعد از اینکه اونا رو هم برداشت چادرش افتاد.کی گفته اون سعیده بود؟)

خلاصه موضوع رو تموم شده میدیدم و فکر میکردم از نظر امید هم همینجور باشه.(امید:البته درست فکر میکرد بنده خدا,از نظر من هم تموم شده بود ها ولی با180درجه اختلاف فاز.......)

سر یکی از کلاس ها که یادمه بعدازظهر بود وسط کلاس زدم بیزون تا برم آب بخورم.موقع برگشتن به کلاس افشین هم خونه ای امید صدام زد. وای خدایا فامیلی این پسر چی بود؟؟!!!

هر چی فکر میکردم یادم نمی اومد.خدا بگم چیکارتون کنه بچه ها.از بس بچه ها تو خوابگاه بهش میگفتن اوریل دیگه اسم بنده خدا یادم نمیومد.....

آها یادم اومد افشین کریمیان.به زور اسمش رو از ته ذهنم بیرون کشیدم.اگه یه ذره دیرتر به خودم می جنبیدم حتما خراب کاری میکردم وبهش میگفتم آقای آوریل.(آوریل دالتون...حقا که بهش هم میومد....).

افشین بهم گفت امید از من خواسته تا با شما حرف بزنم و نظرتون رو دوباره راجع به حرفهای ترم اولش بپرسم.....

قضیه از نظر من تموم شده بود ولی امید چرا دوباره موضوع رو مطرح کرده بود,خدا عالمه....

ولی نمیدونم چرا مثل قبل یه دفعه نگفتم نه با اینکه نظرم مثل قبل بود.یه حسی اون موقع منو اجبار کرد تا ببینم امید چند مرده حلاجه؟!!!!

به افشین گفتم:اگه آقای نیک بخت اصرار دارن بهتره موضوع رو به خانواده هامون بگیم.و از طریق اونا اقدام کنیم.نمی دونم چرا اینو گفتم.شاید واسه اینکه اگه امید قصد دیگه ای داره پا شو کنار بکشه و دور منو خط بکشه چون من اصلا اهل دوستی و رفاقت و این جور کارها نبودم.

افشین گفت من حتما پیغامتون رو میرسونم ولی خانم محمد خانی امید خیلی پسر خوبیه بیشتر راجع بهش فکر کنین(من این جمله رو چند بار دیگه هم راجع به امید شنیده بودم(امید:قابل توجه که هنوزم که هنوزه هم داره میشنوه.....)).

رفتم سر کلاس و تا پایان کلاس همش تو فکر حرفای افشین بودم و اینکه نکنه حرف بدی زده باشم.دوباره فکرم مشغول بود دوباره فکروخیال(امید:اه!پس بگو چرا بنده خدا فیزیک رو افتاد؟؟؟؟آخی....)

دیگه واقعا میترسیدم از اینکه این قضیه تو شهرمون بد جوری بپیچه و یه جور دیگه به گوش خانواده ام برسه.دلم شور میزد نمیدونستم باید چیکار کنم.با خودم کلنجار میرفتم که چه جوری قضیه رو به مامانم بگم اخه تجربه نداشتم و نمی دونستم چه کاری خوبه وچه کاری بد.

دوست نداشتم کسی حتی خود امید نظرش راجع به من عوض بشه(امید:آخه ولسه این بود که هیچ حسی هنوز نسبت به من پیدا نکرده بود!!!!!)

                                                                                                         سعیده

 

زیر لب:

1/امروز افطار خودم رو تلپ کردم خونه آبجی اینا....واسه اینکه با محمد بریم سینمای اون محله....سینما کارون,کلاهی برای باران.....

2/دیشب فیمهای الماس خونی و آخرین007جیمز باند رو دیدم...واسه روز اول بدک نبود.....

3/مدرسه ها باز شده.....همهمه برپاشده...یا...باز آمد بوی ماه مدرسه.....بوی شادیهای راه مدرسه.....

۴/فیلم کلاهی برای باران جواد رضویان معرکه بود.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:54 |  این پست   • 

جمعه سی ام شهریور 1386

اول مهر…..

سلام,

سال تحصیلی شروع شده بود .اومدم کرمانشاه کلی هم وسایل و ساک داشتم.کشون کشون وسایل رو تا دم یه تاکسی بردم و توی ماشین گذاشتم.ادرس خوابگاه رو دادم به راننده تاکسی تا منو تا دم در خوابگاه ببره.سر کوچه که رسیدم دیدم دارن ساختمون خوابگاه رو خراب میکنن وسایل رو از تاکسی پایین گذاشتم و رفتم سراغ تاکسی تلفنی سر کوچه و پرسیدم چه خبره؟چرا دارن اینجا رو خراب میکنن؟

از صاحب تاکسی تلفنی خواستم تا اجازه بده وسایلمو تو مغازه شون بزارم.چون جایی نداشتم و همه وسایل رو دستم مونده بود.وسایل رو گذاشتم و راهی دانشگاه شدم.تا بینم چه خبره و تکلیف ما چیه.

بلا فاصله رفتم امور فرهنگی پیش اقای الماسی.اقای الماسی گفت که دنبال این هستیم که یه ساختمون  گیر بیاریم و ازش به عنوان خوابگاه استفاده کنیم. ولی هنوز جایی پیدا نکردیم.

تو حیاط بچه هارو دیدم همه مثل من اواره و بی جا و مکان.

بچه ها گفتن ما شب ها میریم خانه معلم.از اون روز منم همسفر و همراه بچه ها شدم و باهاشون میرفتم خانه معلم.

یک کیفی داشت,همه بچه ها شب با هم بودیم و واسه اینکه زیاد پول ندیم می رفتیم اتاق عمومی.(امید:ننه جون سنگ پای منو ندیدین....)

اتاق عمومی یه اتاق10نفره بود که کرایه اش کمتر بود ولی همه امکانات رو داشت ولی امکان داشت غریبه هم بیاد و مختص به یک خانواده نبود.ولی چون ما تعدادمون زیاد بود اتاق رو خودمون کلا گرفتیم.واسه همین دیگه واسه ما اتاق عمومی نبود تازه پول هم کمتر میدادیم.

یک هفته گذشت ولی خبری از خوابگاه نبود ما هم روزگارمون به همین منوال میگذشت.

 دیگه پولامون ته کشیده بود و از اوارگی هم خسته شده بودیم.

سه تا از بچه ها می خواستن خونه بگیرن و دنبال یه هم خونه میگشتن و چون با من دوست بودن و تو خوابگاه قبلی من زیاد تو اتاقشون میرفتم به من گفتن.منم قبول کردم که باهاشون هم خونه شم.خونمون از دانشگاه خیلی فاصله داشت ولی من راضی بودم چون دیگه اواره و بلا تکلیف نبودم و مستقر شده بودم.

                                                                                                     سعیده

 

 

سلام,

ترم اول یادمه که سعیده زیاد تلفنخونه نمی رفت یا اگه هم میرفت به اون زیادی که ترم دوم میرفت نبود.همین مسئله منو تو فکر انداخت:

مگه خوابگاهشون تلفن ندارن اینا؟!!

چرا سعیده دیگه زیاد با دوستای خوابگاهشون نیست و فقط با4-3تا از ترم بالایی ها میپره؟؟؟

ترم اول فقط بابچه های خوابگاه میرفتن و می اومدن حالا چرا این ترم فقط با ترم بالایی ها میره و میاد؟؟؟؟

یه جورایی فکر این افتاد تو سرم که نکنه سعیده این ترم با رفیقاش خونه گرفته باشن؟؟ولی بازم زیاد مطمئن نبودم.تا اینکه......

                                                                                          امید

 

زیر لب:

1/آکواریوم دین منو درآورد.......

2/شش تا فیلم از محمد گرفتم ببینم......

3/نگفتم پادگانیا واسم خواب دیدن!!!قراره که دوشنیه بازرس بیاد واسه واحد فن آوری اطلاعات.همونجایی که من بودم,حالا بهم گفتن تو هم باشی بهتره.میدونستم دیگه,اینا اینکاره نیستن بابا.....باید برم همه کارهایی که من واسشون انجام دادم رو توضیح بدم....هزار مالالا همشونم خیر...ون مهندسن...

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 19:49 |  این پست   • 

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

روایت دیگر.....

سلام,

تا اینجا رو از زبون سعیده گوش بدین.....

 

انتخاب واحد ترم دوم

بعد از یه زمان نسبتأ طولانی دوباره سلام,

تعطیلات تابستون باعث شده بود کلا قضایای دانشگاه و امید و فراموش کنم تابستون80هم مثل بقیه تابستون ها گذشت والبته تعطیلات اون ترم از اواخر تیر شروع شد(چون ترم دیر شروع شده بود)و تنها اتفاق مهم این بود که سیاوش به دنیا اومده بود و من دوباره عمه شده بودم.

البته یادم نره که توی شهریور واسه انتخاب واحد رفتم کرمانشاه.روزهای انتخاب واحد دخترا با پسر ها فرق داشت.دوستام همه اومده بودن و منم از دیدنشون خیلی خوشحال بودم.خلاصه دیگه مثل قبل حس بدی نسبت به شرایط نداشتم.

توی اتاق خانم صفایی بودم و در گیر انتخاب واحد سرم پایین بود و فرم پر میکردم.چون همه اونایی که تو اتاق بودن دختر بودن احساس کردم که کسی غیر از بچه ها توی اتاقه و سنگینی نگاهشو احساس می کردم.نگاهش کردم خودش بود.خود امید نیک بخت.با خودم گفتم پس این پسر چرا روز انتخاب واحد خودشون نیومده.شایدم انتخاب واحد کرده و الان هم دوباره اومده سرکشی.

خلاصه داشتم از فضولی میمردم و توی ذهنم دنبال جوابی برای اومدن امید میگشتم که با صدای امید به خودم اومدم و جواب سوالمو گرفتم.

خانم صفایی میشه یه برگه انتخاب واحد هم به من بدید.با خودم گفتم اها پس واسه انتخاب واحد اومده.چرا با پسرا نیومده اصلا باید همون روز بیاد.الان نوبت ماست و نباید وقت مارو بگیره(بگو مگه دختر تو فضولی چیکار به کار بقیه داری).

اگه خانم صفایی روی خوش بهم نشون میداد بهش میگفتم:آفرین خانم صفایی بهش برگه نده باید روز انتخاب واحد خودشون میومد. ادم باید نظم داشته باشه(چقدر هم تو سعیده نظم داری).

امید شانش اورد که اولا خانم صفایی اصلا با دخترا خوب نبود و روی خوش نشون نمی داد ودوما خیلی با پسر ها خصوصا امید خوب بود.(اون روز کار همه رو ول کرده بود و فقط به حرفای امید گوش میداد.تورو خدا شانسو میبینید).

بعد از انتخاب واحد با تروسکه رفتم توی حیاط تا هم استراحت کنیم وهم بیشتر با هم حرف بزنیم .اولین چیزی که تروسکه گفت این بود که ای شیطون نیک بخت و دیدی به جون خودت واسه تو اومده بود.جواب ندادم ولی اون غرور دخترونه که کسی دوستش داره و دنبالشه به سراغم اومده بود و دروغ نگم داشتم بال درمی اوردم.

توی این فکر بودم و اصلا حواسم به تروسکه نبود که چی میگه و همش الکی تاییدمیکردم.

که امید با یه پسره که با همون نگاه اول فهمیدم غریبه است و احتمالا دوسته امید از جلومون رد شدن و رفتن طرف بوفه. جلوی در بوفه امید رفت تو و دوستش روبه روی ما ایستاد و چند دقیقه ای ما رو نگاه کرد و بعد اونم رفت تو بوفه. فهمیدم که امید منو داشته به دوستش نشون میداده.موضوع جلسه معارفه منه از طرف امید به دوستش.

خلاصه بعد از نیم ساعتی با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم ترمینال تا زودتر برم شهرمون.بازم بیخیال امید بودم و هنوز برام امید نشده بود.

راستشو بخواین بعدأ متوجه شدم که اولأ هفته بعد از انتخاب واحد ماها,انتخاب واحد پسرها بود,ثانیأ اونی که همراهش بوده دوستش نبوده.اون احسان خودمون بوده,یعنی بهتره بگم احسان خودشون بوده,داداش کوچولوی امید.امید میخواسته منو به احسان نشون بده.....

                                                                                 سعیده

 

زیر لب(امید):

1/یه جورایی من زیادی جلو رفتم.بزارین یه کم سعیده هم براتون بگه من میام بعدأ.....

2/مهندس انصاری نیا از شرمندگی مون در اومد.اگه یادتون باشه یه مدت اعصابمو با سیستم خونشون ریخته بود به هم.رم بخر,هارد بخر و اله کن و بله کن....

3/خیلی جالب بود.من هر روز تو ماه رمضون تا ساعت12-11ظهر میخوابم.بعدشم که بلند میشم6-5ساعت دیگه افطاره دیگه.امروز که ساعت7صبح از خواب بلند شدم,معده ام بعد از5-6ساعت ساعت2-1ظهر همش فکر میکرد افطاره.....اونقدرگرسنه ام شده بود......

4/ قابل توجه مسئولین محترمم تو پادگان:البته تا ساعت12-11ظهر الگوریتم برنامه رو تو خواب پیدا میکنم و بعدش که از خواب بلند میشم پیاده سازیش میکنم ها..........

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:59 |  این پست   • 

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386

لوکیشن دم در تلفنخونه......

سلام,

-:ببخشید خانم محمد خانی,چند لحظه وقت دارید؟

+:بله,بفرمایید...

-:می خواستم راجع به حرفهایی که افشین باهاتون درر میون گذاشت,صحبت کنم.

+:من به آقای کریمیان گفتم که اگه مسئله جدیه تا با خونواده هامون حرف بزنیم...

-:خوب منم میخواستم راجع به این مسئله حرف بزنم که جدیه یا نه؟

+:خوب بفرمایید....

من که نمی دونستم باید چی بگم حسابی تو منگنه قرار گرفته بودم اگه بگم جدیه که میگه بسم ا... اگرم بگم جدی نیست,میگه خوب پس غلط کردی وقت منو گرفتی و برو به امون خدا....

برگشتم مسئله رو اینجوری بازش کردم که ...

-:ببینید خانم محمد خانی آخه الان من برم به خونوادم چی بگم؟بگم من از یکی از دخترای دانشگاهمون خوشم اومده.برام بیاین خواستگاری.تازه نه میشناسمش!نه میدونم خونوادش چه جورین!نه اخلاقش رو میدونم چه جوریه!نه میدونم مذهبیه یا نه!وضع تحصیلات خونوادش چه جوریه......

بعد از اینکه اسم خواستگاری اومد یه جورایی انگارخودشم جا خورد و وقتی بقیه حرفهام رو شنید می دونستم که دیگه حرفی نداره...

+:پس منظور شما چیه؟؟؟....حتمأ انتظار دارین که تو دانشگاه با هم بیشتر آشنا بشیم.اگه منظورتون اینه که با هم باشیم,من اصلأ خوشم ازاین حرکات نمیاد و حرفهام هم ترم اول بهتون زدم.پس بزارین مرور زمان خودش باعث بشه که همدیگرو بشناسیم.....

-:میشه؟به نظر شما مرور زمان خالی میشه که من شمارو و شما من رو بشناسین؟الان شناختتون نسبت به ترم ترم اول نسبت به من,چقدر تغییر کرده؟من که شناختم همونجوری که ترم اول بود,تازه اگه ترم اول قبل از اینکه شما بفهمین تو بعضی کلاسا با هم بودیم,الان شما دارید یواش یواش کلاساتون رو یه جوری تغییر میدین که من تو کلاستون نباشم...

+:فقط شما,نه.من دوست دارم کلاسایی که دارم همش دخترا باشن....

-:به هر حال.من نظرم اینه که حداقل بعضی از شناختایی که باید نسبت به هم پیدا کنیم رو میتونیم با حرف زدن با همدیگه به هم بگیم,نه؟با این وضعییت من دکترامم بگیرم نمیتونم بفهمم که خونواده شما از لحاظ تحصیلات چه جورین و خیلی چیزای دیگه....

دیگه داشت یواش یواش مغلوب حرفهای مستدل من می شد که ییهویی نمیدونم این داداش آرشش از کجا پیدا شد که برگشت بهم گفت:

+:میدونید من یه داداش دارم که بزرگتر از خودمه و خیلی باهاش صمیمی ام.من حتی آب هم میخورم کرمانشاه بهش زنگ میزنم و میگم.پس من آرش رو در جریان میزارم.....

اوه!اوه!!!!از چاه در اومدیم افتادیم تو چاله....آرشم کجا بود ولم کن....از یه طرف فکر میکردم که آرششون یه کمی روشنفکر باشه و از یه طرف هم واسه اینکه کم نیارم گفتم:

-:هر جور میلتونه,ولی به نظر من بهش نگین و اون رو دخالت ندین بهتره...

با حالت خیلی عصبانی برگشت و بهم گفت:

+:میدونید چی دارید میگید؟دخالت یعنی چی؟اون داداشمه و از همه تو خونواده بهم نزدیکتره....

از اونجایی که نمی خواستم یه جورایی نسبت به من نظر بد پیدا کنه,زیاد اصرار نکردم که به داداشش نگه...که ای کاش این کار رو میکردم.یا کاشکی سعیده خودش یه عقل می اومد و داداشش رو در جریان نمیگذاشت.از همون لحظه که آرش اومد توفکر سعیده,میشه گفت اساس هر چی بدبختی تا الان چیده شد....

یه بلاهایی سرمون اومده که الان سعیده میگه کاشکی هزار بار پشت دستم رو داغ میکردم و آرش رو در میون نمیگذاشتم...

به هر حال....بگذریم.قرار شد به داداشش بگه و اون رو درجریان بزاره.....سعیده خودش هم فکر میکرد که با این حرفهایی که به من و افشین زده بود,من جا بزنم و دیگه سراغش نرم.واسه همین هم وقتی دید من مصمم تر از این حرفهام خودش یه جورایی جا خورد....

صحبتهامون داشت ادامه پیدا میکرد که چندتا از دوستای این ترمش اومدن سراغش تا با هم برن....میگم دوستای این ترمش آخه جریان داره.چون این ترم از بچه های ترم بالایی رو واسه دوستی انتخاب کرده بود که اونم جریان داره که بعدأ واستون میگم......

                                                                                               امید

 

زیرلب:

1/فردا دارآباد.......

2/امروز مسئول تو پادگانمون بهم زنگ زد و کلی ابراز دلتنگی......خدا میدونه چه آشی واسم پختن....

3/درد فیلم دیدن اومده سراغم......دی وی دی چی دارین؟؟؟؟؟

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:15 |  این پست   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

در باغ سبز نشون دادن یعنی.......

سلام,

ای بابا افشین بنال ببینم چی شده؟پس چرا اینجوری میکنی؟تند باش ببینم چی بینتون گذشت؟نکنه ازدواج کرده؟آره؟حرف بزن بابا.....ولی افشین همینجوری داشت به سینه زدنش ادامه می داد تازه3ضربش هم کرد.بعد از کلی اینور اونور کردن ضبط رو خاموش کرد و بهم گفت:

+:نه بابا,ازدواج چیه؟کی تو این زمونه خر میشه که بخواد ازدواج کنه؟؟!!!

حسابی کفری شده بودم.

-:یعنی من الان خر شدم!!!!حرف حسابش چی بود؟؟

+:مبارکه آقا جون....در باغ سبز رو نشون داد....

-:افشین مثل آدمیزاد بشین و حرف بزن ببینم چی شد؟چی گفتی چی شنفتی؟

+:بهم گفتش که این مسائل,مسائلی نیست که فقط ما دونفر بخوایم راجع بهش حرف بزنیم و باید خونواده هامون هم راجع بهش رضایت کامل داشته باشن....

من که اصلأ نمی فهمیدم این صحبتها یعنی چی,به افشین گفتم:

-:یعنی چی؟

+:بابا جون,آی کیو یعنی میگه بیا خواستگاریم دیگه......

منو میگی,یه دفعه حول برم داشت.تا اون موقع نمیدونستم ممکنه ماجرا اینقدر جدی بشه که بخوام به خونوادم هم بگم...یه دلهره خاصی سراغم اومد.البته نه واسه اینکه بترسم که چرا گفته خونواده ها,نه!واسه این بود که خوب این اولین باری بود که تو ذهنم همه چیز جدی شده بود و حتی میشه گفت اولین باری بود که به این مسئله داشتم فکر میکردم که حالا که سعیده جواب بله رو داده,بعدش باید چیکار کنم.....

زیاد متوجه نمی شدم که دارم یواش یواش می افتم تو یه بازی خطرناک.حالا بهتون میگم واسه چی خطرناک.منظورم نفس کارم نیست منظورم جزیاناتیه که پشت بندش اتفاق افتاد برام...فقط چون دیدم افشین میگه جوابش خوب بوده,واسه همین منم یه خوشحالی کاذب اومد سراغم.....

آخرش افشین بهم گفت که سعیده بهش گفته اگه تصمیم آقای نیک بخت جدیه تا من خونوادمو در جریان بزارم.افشین هم جواب داده که بزارین دوباره ازش بپرسم....

حالا قرار شده بود افشین جواب منو ببره به سعیده برسونه که واقعأ جدی هستم یا نه!!!!!به افشین گفتم که تو کار خودت رو کردی و دستت هم درد نکنه ولی بقیه اش رو بزار به عهده خودم,من خودم میرم باهاش صحبت میکنم....

خونمون دیگه رو براه شده بود.معایبی داشت از جمله که هوا داشت روبه سرما میرفت و خونمون هنوز گاز کشی نشده بود شدیدأ احتیاج به تلفن داشتیم که صاحب خونه واسه اونم اسم نویسی کرده بود هنوز نوبت ما نشده بود.....همه این عیبها رو یه مسائلی جبران میکرد و نمیگذاشت به من یکی اونجا زیاد سخت بگذره یکی این که دانشگاهمون خیلی بهمون نزدیک بود یکی دیگش این بود که دیوار به دیوار خونمون یه تلفنخونه بود و چون نزدیک به دانشگاه هم بود همه دانشجوها از جمله سعیده حداقل دو روز یه بار واسه تماس با خونه می اومدن اونجا.....

فردای همون روز که کلاسامون تموم شده بود و داشتیم از دانشگاه بر می گشتیم خونه,من زودتر کارامو با بچه ها تموم کردم و خداحافظی هامو کردم و رفتم سمت خونه انگار بهم الهام شده بود که سعیده الان میاد که بره تلفنخونه واسه همین هم منم رفتم و تو تلفنخونه نشستم....

بـــله,سعیده اومد و وارد تلفنخونه شد و دید که جمعییت زیادی منتظر نشستن تا نوبتشون بشه,واسه همین بیخیال تلفن شد و رفت بیرون.منم که واسه سعیده نشسته بودم و کاری با تلفن نداشتم وقتی دیدم سعیده رفت بیرون بلند شدم و پشت سرش رفتم بیرون تا باهاش حرف بزنم.......

                                                                                         امید

 

زیر لب:

1/اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی....

2/میسوزن خشک و تر.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 20:55 |  این پست   • 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

حرف مرد یکیه.....

سلام,

آره گفتم که حرف محمد حسابی منو برد تو فکر که چرا نرم با سعیده دوباره حرف بزنم.استدلالم هم این بود که فاصله تابستونی که افتاده حتمأ باعث شده که طرز تفکر سعیده یه کم تغییر کرده باشه....

کلاسامون شروع شده بود و در ظاهر هیچ تغییری تو سعیده نمی دیدم و دیدش رو نسبت به خودم بهتر که نمیدیدم هیچ فکر میکردم بدتر هم شده باشه.حالا دیگه تو این فکر م افتاده بودم که نکنه از همشهریاش دیده باشن سعیده دانشجو شده,رفته باشن خواستگاریش!!!!خوب بالاخره اونم آدمه و حق تصمیم داره و ممکنمه که اونا رو قبول کرده باشه....همه این حرفها و فکرها توی مغزم باعث این میشدن که واسه حرف زدن باهاش مصمم تر بشم ولی یه مشکل وجود داشت اونم این بود که بهش قول داده بودم که دیگه نرم جلو و تو دانشگاه باهاش صحبت نکنم یا به قول خودش مزاحمت براش ایجاد نکنم و ازهمه مهمتر اینکه به خودم هم این قول رو داده بودم که دیگه تا خودش نیومده جلو نرم و خودمو کوچیک نکنم....

تو بد برزخی گیر افتاده بودم نه میتونستم دست رو دست بزارم که فکر کنه من بی خیال شدم,نه میتونستم برم جلو و باهاش حرف بزنم,آخه قول داده بودم.قول به اون حالا هیچ ولی به خودمم قول داده بودم.منم یه آدم مغرور و لج باز.....

دست به دامن افشین شدم تا از اون کمک بگیرم.یادمه ترم دوم کلاسهای فیزیکمون مختلط بود و بالتبع سعیده هم سر کلاس بود.یه روز به افشین گفتم که من دم دمای آخر کلاس میرم خونه تو برو با سعیده حرف بزن.کسی به تو شک نمیکنه(افشین متولد56بود با دختر و پسر رابطه نسبتأ خوبی داشت).فقط برو بهش بگو که امید گفته هنوز سر حرفش هست و هیچی نسبت به ترم اول واسش فرق نکرده.بعد ببین جوابش چیه؟اولاش افشین یه کم ناز کرد وبعدش که بهش جریان بهروز رو یادآوری کردم متقاعد شد که بره باهاش حرف بزنه,واسه همین هفته آینده رو قرار گذاشتیم تا افشین بره با سعیده حرف بزنه....

روز موعود رسید و سر کلاس فیزیک نشسته بودیم همه بودیم الا حاج خانم که میبایست باشه.کلاس شروع شد و استاد شروع کرد به درس دادن و من و افشین هم که پشت سر هم می نشستیم همش با هم حرف میزدیم که اگه نیومد فردا بعد ازکلاس فلان برو باهاش حرف بزن و افشین هم همش می گفت که خدا نخواسته,اصلأ بیخیالش شو.....درگیر این حرفها بودیم که در کلاس باز شد و سعیده اومد تو کلاس و رفت ته کلاس نشست...من و افشین نا خداگاه زدیم زیر خنده ,شکر خدا استاد متوجه نشد ولی سعیده یه چیزایی بو برد....

آخرای کلاس بود که من زدم بیرون از کلاس و همه چی رو سپردم به افشین.اومدم نشستم تو خونه و منتظر تا افشین بیاد ببینم چه خبر شده.از پنجره که نگاه میکردم بچه هایی که باهاشون فیزیک داشتیم یکی یکی از دانشگاه میومدن بیرون الا افشین و سعیده.همینجوری که منتظر بودم افشین رو دیدم که اومد بیرون ولی بازم از سعیده خبری نبود.در باز کردم تو در منتظر افشین بودم تا بیاد.....

اون موقع ها من یه رسم داشتم که اگه یه کم دلم میگرفت(حالا از هرچیزی بعضی موقع ها دلتنگی نسبت به خونمون و بعضی موقع ها درگیری با افشین و....)میومدم خونه یا نوار گوگوش میگذاشتم یا نوار داریوش.

تا افشین بیاد دل تو دلم نبود.وقتی رسید بدون اینکه لام تا کام حرف بزنه یک راست رفت سمت ضبط دو کاسته و تو یکی از کاستاش گوگوش گذاشت و تو یکی دیگه اش داریوش و خودشم شروع کرد به سینه زدن......

                                                                               امید

 

زیر لب:

1/ اگه کسل کننده است تحمل کنید چون این خاطرات رو دارم به زور از اعماق ذهنم بازیافت میکنم تا از اول ترم دوم براتون گفته باشم....جالب تر هم میشه.....

2/بخش ورود اطلاعات برنامه تموم شد و حالا نوبت گزارش گیری هاشه...

3/نمیدون چرا اینقدر دیر افطار میشه....انواع و اقسام بوهای مختلف خوردنیهای مامان هم دست به دستش میده تا آدم دلش قنج بره.....

4/داداشی کجایی که عکس گربه سگم رو بردن ؟این عکس گربه سگ رو ندارم من تا بزارمش بالای صفحه ام....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 20:21 |  این پست   • 

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

امید به فکر میرود.....

سلام,

رفتم وسایلم رو که گذاشته بودم خونه همسایه بالایی ها برداشتم و افشین هم که اومده بود و در رو باز کرده بود,همه رو به کمک محمد و افشین گذاشتیم تو خونه خودمون.خونه بدی به نظر نمی اومد ولی از همه بدتر این بود:گازکشی نشده بود و تلفن هم نداشت,منم اون موقع هنوز خطی از خودم نداشتم....

به هر حال مهیا شدیم تا یه نهار بخوریم و بعدش هم شروع کنیم به تر و تمیز کردن خونه.زیاد مشکلی نداشت فقط خیلی خاک توش بود.مثل اینکه چند سالی بوده داشته خاک می خورده.جاتئن خالی یه املت مشت درست کردیم و زدیم تو رگ و بعدشم یه چرت1ساعته.دیدم الان اگه بخوایم شروع کنیم به تمیز کردن همه برو بچه های دانشگاه میشینن و تشویقمون میکنن.گفتیم خوب بریم یه سر دانشگاه(که البته این نظر من بود,می خواستم ببینم سعیده دانشگاه هست یانه),اگه خبری نبود بریم تو خیابون یه چرخی بخوریم و شب که شد خونه رو تمیز کنیم....

دانشگاه اصلأ خبری نبود یعنی بهتره بگم که خبرهایی که من می خواستم نبود....مجبور شدیم بریم بیرون و چرخ خوردیم تا موقع شام شد.شام رو هم بیرون خوردیم و روونه خونه شدیم.دستمال ها رو به کله بستیم و شروع کردیم,حالا جارو نکن کی جارو بکن...حسابی خودمون رو از پا در آوردیم.میشه گفت خونه رو قابل تحملش کردیم و با خیال راحت رفتیم تو رختخواب.برنامه درسیم رو که تو دانشگاه نگاه کردم دیدم که فردا اول صبح کلاس دارم و قرار گذاشتیم که با محمد بریم سر کلاس....

بعد از اون حرکت انتهاری که دیشبش انجام داده بودیم بایدم ساعت10از خواب پا میشدیم دیگه....بله.کلاس رو بازم از دست دادم.بیخیالش شدم و آماده شدیم که بریم دانشگاه واسه کلاس مهمتر که سعیده بود.رفتیم دانشگاه البته با قیافه پف کرده.سعیده تو دانشگاه بود.محمد بهم گفت پس چرا نمیری باهاش صحبت کنی مگه نگفتی که اونم در جریانه؟برگشتم گفتم ای محمد دست رو دلم نزار که خونه!قرار شده که دیگه باهاش حرف نزنم,چون خودش خواسته...

صحبتهای محمد منو حسابی برد تو فکر,ولی چون قرار شده بود که محمد رو تویسرکان هم ببرم نشد که حرکتی از خودم نشون بدم و گذاشتم واسه برگشتنم از تویسرکان.....

آره تویسرکان.هنوز نیومده,رفتم تویسرکان. یه روز صبح زود از خواب بیدار شدیم و راهی تویسرکان شدیم چون اونجا دیگه محمد نمیومد که بریم خونه فک و فامیلامون,مجبور بودم یه صبح تا شب همه جارو نشونش بدم وشب هم بفرستمش تهرانش.میشه گفت که چند جایی از تویسرکان رو نشون محمد دادم و شب هم سوار ماشینش کردم و تک و تنها روونه تهرانش کردم و رسم رفاقت رو براش تموم کردم و حسابی سنگ تموم گذاشتم واسش!!!!!

                                                                                           امید

 

زیر لب:

1/آدرس اینجا رو هم .ir کردن. نگران نشدین که؟

2/خانم مهندس اینا هم از امریکا اومدن بالاخره.....دارآباد شروع شد.....

3/پرسپولیس هم بعد از چهار هفته بالاخره یه مساوی داد....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:17 |  این پست   • 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

اسباب کشی...

سلام,

ترم دوم شروع شده بود و من تا دم دمای حذف و اضافه نرفتم کرمانشاه.وقتی هم که میخواستم برم دیدم یه عالمه اسباب ئ اساسی دارم واسه بردن.چیکار کنم چیکار نکنم,یادم افتاد که یه رفیق دارم مثه مرد میتونه کمکم کنه اونم هیشکی نبود جز محمد...پس رفیق به چه درد آدم میخوره.رفیقی که این موقع ها به کمک آدم نیاد رفیق که چه عرض کنم,فیق هم به زوره!

خلاصه به محمد گفتم که تا حالا رفتی کرمانشاه؟اونم گفت نه!منم موقعیت رو مناسب دیدم و گفتم که بیا این سری با هم بریم.اونم که تو این جور جریانا هیچ وقت نه تو کارش نیست,مرامش رو تکمیل کرد و گفت باشه بریم.نشون به اون نشون,واسه اینکه طعمم نپره هیچی بهش نگفتم که کلی هم اساس دارم.روزی که بلیط گرفتم و قرار شد که با هم بریم,تو خود ترمینال دید که چقدر بار با خودم دارم.از لحاف تشک واسه خوابم بگیر تا جارو برقی و بخاری گازی.....ولی بازم دمش گرم هیچی به زبون نیاورد.این بماند که تو راه چه اتفاقاتی واسمون افتاد و چقدر خندیدیم از لگد زدن یه پیر مرد پشت توالت تو یه رستوران تو راهی از بس که بهش فشار اومده بود بگیر تا آهنگهایی که راننده اتوبوس گذاشته بود نصف شبی...

دم دمای صبح بود که رسیدیم کرمانشاه...حالا من هنوز خونه رو ندیده بودم و فقط آدرسش رو گرفته بودم....قرارمون با افشین هم این بود که اونم صبح برسه تا با هم بریم سمت خونه.قبلأ گفته بودم که خونمون خیلی نزدیک بود به دانشگاه یه چیزی تو مایه های1دقیقه پیاده روی....

با اون همه اسباب و اساسی رسیدیم دم دانشگاه....خدایا چیکار کنم من؟الان آبروم جلو برو بچه های دانشگاه میره با این وضعیت!!!یک ساعتی منتظر افشین موندیم تا ساعت هم شد7صبح.گشتیم خونه رو هم پیدا کردیم و کل وسایل رو گذاشتیم دم در خونه.چون کلید نداشتیم منتظر موندیم.......نزدیکای5/7بود که طبقه بالایی هامون از خونه اومدن بیرون.حقأ که آدم جالبی بود....بهش گفتم که من همسایه پایینتون هستم.اونم کرد و مرد,گفت وسایل رو ببر بالا بزار تا رفیقت بیاد.خدا خیرش بده نمیدونم اگه اون نبود و نمیگذاشت که وسایل رو ببریم خونشون,نمیدونم میخواستم با اون همه وسایل تا ساعت10که افشین اومد چیکار کنم؟آره ساعت10تازه سرو کله افشین پیدا شد...

من و محمد هم تا اون موقع رفتیم یه سری به دانشگاه زدیم و دیدم ای دل غافل همه کلاسهامون مثل ساعت از روز اول دقیق و بدون غیبت هیچ استادی برگزار شده بود.فقط من و یه چند نفر دیگه که بعدأ از درس خوندن انصراف دادن سر کلاسها حاضر نمی شدیم....

خدا خدا میکردم که سعیده رو ببینم.از یه طرف دلم خیلی واسش تنگ شده بود و از یه طرف هم دوست داشتم به محمد,نزدیک ترین دوستم نشونش بدم تا ببینم نظرش راجع به سعیده چیه.نمیدونستم که اصلأ کرمانشاه هست یا نه ولی خیلی دوست داشتم که اومده باشه...

یکی از کلاسها تموم شدو بچه ها انگار تو کلاس یه صلابشون کشیده باشن,همچین با سرعت کلاس رو ترک کردن که نگو.البته نمیدونم چرا استاد اون کلاس از همه زودتر زد بیرون.نمیدونم شایدم بچه ها استاد رو به صلابه کشیده بودن....بین اون بچه ها دیدم که یه دختر چادری کوچولو موچولو زد بیرون.چون هنوز صورتشو ندیده بودم نمی دونستم که سعیده باشه.تردد بچه ها و فاصله ای که باهاشون داشتم]نمیگذاشت که متوجه بشم سعیده است یا نه!یواش یواش راه افتادم و دست محمد رو هم گرفتم نزدیک تر شدم.دیدم بــــــــله.خود حاج خانمه.سعیده بود و در گیر گرفتن جزوه از یکی از دوستاش.این جور که بوش میومد اونم مثل من تازه اومده بود کرمانشاه.بعد از کلی سلام و علیک با دخترا و پسرای همکلاسیم,فرصت پیش اومد تا به محمد هم سعیده رو نشون بدم ازش نظرشو بپرسم.جواب محمد همین یه جمله بود:دختر بدی به نظر نمیاد.دیگه هم هیچی نگفت.در تب و تاب این بودم که ببینم سعیده میمونه تو دانشگاه,که سر و کله افشین پیدا شد.میخواستم بمونم تو دانشگاه ولی محمد که دیشب اصلأ نتونسته بود تو ماشین بخوابه اصرار کرد که بریم و گفت من دارم میمیرم از زور خواب..اسه همین نفهمیدم که چی شد که سر از دم در خونه در آوردیم.....

                                                                                               امید

 

1/اگه میبینید کش داره پیدا میکنه بگین ها...من از ترم دوم خاطرات زیاد مشترکی با سعیده ندارم و مجبورم کوچیکترینشونو اینقدر آب و تاب بدم....

2/فردا سعیده باید بره واسه خذف و اضافه دانشگاهشون.این ترم برنامه آموزشیشون رو خرابش کردن....

3/دلم داره واسه پادگان تنگ میشه.....میگن کرم از خود درخته ها....آخه بگو بچه پادگان چی داره که دل  تنگی میکنی....

4/سعیده هم قرار شده که شروع کنه بنویسه . حالا کی با خداست.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:28 |  این پست   • 

جمعه بیست و سوم شهریور 1386

انتخاب واحد ترم دوم....

سلام,

همونطوری که گفته بودم از امروز دوباره روز نوشت رو راه میندازیم و خاطرات ترم دوم آشناییمون رو مینویسیم....

قصد داشتم به خاطر اینکه میدیدم تو ترم اول زندایی و دخترداییم تو هوای گرم تابستون چه زجری میکشن و از یه طرف هم  یه جورایی واسه اینکه خودم هم راحت تر باشم و از دست کنترل های ثانیه به ثانیه زن داییم که خدا خیرش بده و دستش درد نکنه,در امان بمونم با افشین که حالا یکی از بهترین دوستام شده بود,همون بچه ایلامه,ترم دوم خونه بگیرم....افشین چون خونه خواهرش تو کرمانشاه بود,پیدا کردن خونه رو به عهده گرفت و تو یه هفته مونده به شروع ترم خونه رو پیدا کرد.خیلی هم به من اصرار کرد که یه سر برم کرمانشاه و ببینم که خونه خوبه یا نه و منم گفتم هر چی گرفتی قبوله و بیخیال این شدم که برم ببینم چی گرفته....

از قضا ما اونسال اواخر تابستون یه سر هم واسه مسافرت رفتیم کرمانشاه.آخه دایی اینا خونشون رو هم عوض کرده بودن و بعد از مدتهای مدید از اون محله ای که همه اهالی خونشون از دستش عاصی شده بودن,خلاص شدن و ما هم به بهانه تبریک خونه جدید یه10روزی خودمون رو تلپ کردیم خونه دایی اینا,تا اونا باشن دیگه هوس این به سرشون نزنه که خونه عوض کنن!البته این رو هم بگم که قبلش تویسرکان بودیم و بعدأ رفتیم کرمانشاه...

طرفهای انتخاب واحد دانشگاهمون بود و منم دقیقأ نمی دونستم که چه روزی انتخاب واحد کلاسامونه...روزی که آماده برگشتن از کرمانشاه شدیم,به احسان گفتم بیا بریم دانشگاهمون رو نشونت بدم.....

از شانس خوب یا بد من خونه جدید دایی اینا بر خلاف خونه قبلیشون که باید نیم ساعت با ماشین تو راه میبودیم تا به دانشگاه برسیم,با دانشگاه فقط پنج دقیقه پیاده روی فاصله داشت.واسه همین هم احسان حاضر شد و راهی دانشگاه شدیم.رسیدیم و دیدم که خیلی شلوغ پلوغه...یه کم که بیشتر جلو رفتم دیدم که ای بابا بر حسب تصادف اونروز انتخاب واحد خواهران ورودی سال ما بوده و هفته بعدش هم انتخاب واحد برادران ورودی ما....

ای دل غافل!حالا چیکار کنم؟کی حال داره که هفته بعد هلک و هلک دوباره تک و تنها بیاد کرمانشاه؟ییهویی یه فکری به سرم زد و گفتم برم ببینم میتونم اونروز انتخاب واحد کنم یا نه؟رفتم از مسئول آموزشمون خانم صفایی پرسیدم که من می خوام امروز انتخاب واحد کنم,میتونم یا نه؟اونم به خاطر اینکه از ترم اول یه چیزایی از من تو ذهنش مونده بود و میدونست که بچه درس خونم یه کمکی کمکم کرد ولی آخرش ختم میشد به رئیس دانشگاه که یه آدم گنده دماغ و مغرور بود...همه بچه ها از دستش فراری بودن و تو مدت ترم اول یه جورایی هم به پرو پای من پیچیده بود میدونستم که اگه برم پیشش صد در صد مخالفت میکنه و میگه برو هفته بعد بیا...خانم صفایی بهم گفت که تو حالا فعلأ انتخاب واحدت رو انجام بده تا امضای اون خدا بزرگه...

تو این مدتی که با احسان ساختمونامون رو بالا پایین میکردیم و از سر کوچه به ته کوچه میشدیم همش تو این فکر بودم که این دختر(سعیده)کجاست و چرا امروز که باید میومد واسه انتخاب واحد نیومده؟نکنه که یادش نبوده؟!!نکنه اصلأ خبر نداشته؟!!چون دانشگاه ما اون موقع خیلی بی سر و ته بود...

یکی از رفیقاش که ترم اول باهاش خوب اخت شده بود رو دیدم که اومده بود واسه انتخاب واحد,یه جورایی مطمئن شدم که پس سعیده هم میاد.برگه انتخاب واحد رو گرفتم و شروع کردم به انتخاب واحد کردن.احسان رو یه کمکی در جریان خودم و سعیده گذاشته بودم و میدونست که یه کسی رو تو دانشگاه زیر نظر دارم....کارهام تموم شده بود منتظر این بودم که ببینم با رئیس دانشگاهمون چیکار کنم,که دیدم ساعت نزدیکای11حاج خانم سرو کله اش پیدا شد....

در تپ و تاب این بود که باید از کجا شروع کنه و باید چیکار کنه....آخه تازه بار اولمون بود که داشتیم انتخاب واحد میکردیم.ترم اول رو هم خودشون یه سری واحدهای اجباری بهمون داده بودن.....

به احسان نشونش دادم و اول متوجه نشد که کیو میگم,ولی بعدش که اومدم با انگشت نشونش بدم که دیدم همون لحظه سعیده برگشت و ما رو دید...مثل همیشه دست پاشو گم کرد و کم مونده وبود که بخوره زمین.....

بعد از اینکه خیالم راحت شد که سعیده اومد,با فراق بال افتادم دنبال کارهای انتخاب واحدم.می خواستم دلم رو به دریا بزنم و برم پیش رئیس دانشگاهمون که خانم صفایی گفت تو برو دیگه خیالت راحت باشه من خودم بقیه کاراشو میکنم.....از یه طرف خوشحال بودم که دیگه قرار نیست دوباره بیام کرمانشاه,ولی از طرف دیگه ناراحت بودم که کارهام تموم شده بود و دیگه بهانه ای واسه موندن تو دانشگاه نداشتم.منتظر واستادم تا سعیده هم تا یه مرحله از کارهاشو انجام داد و واسه ثبت منتظر موند تو صف.نگاهش میکردم تا ببینم منو نگاه میکنه یا نه,که مثل همیشه به همه چی توجه داشت الا من!!!!

به خودم گفتم اگه این سری نگاهم کرد یا نکرد دیگه میرم آخه ساعت طرفای1شده بود و وقت نهار بود....آخرین نگاهم رو انداختم که دیدم داره نگام میکنه,یه جوری نگاش کردم که یعنی آقا جون مارفتیم تا اول مهر فعلأ خداحافظ,اگر بار گران بودیم رفتیم....دیگه وای نستادم ببینم سعیده با نگاهش چی میگه و سرم رو انداختم پایین و دست احسان رو گرفتم و رفتم سمت خونه دایی اینا....

                                                                                           امید

 

زیر لب:

1/بستنیم آب شد.....

2/آق داداش کجایی پس؟مثه اینکه بدجور درگیر ترم جدید شدی...خیلی کم آن میشی....یا شایدم ما بد موقع آن میشیم....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 23:43 |  این پست   • 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

اینقدر دنگ و فنگ نداره که بابا.....

سلام,

اول از همه بزارین یادآوری کنم که از جمعه قرار شده بود که روز نوشت رو دوباره برقرار کنم.خاطرات آشنایی من و سعیده رسیده بود به ترم دوم.فراموش نشه....

امروز از خبر بیست و سی یه تصویر قشنگ دیدم که تعریف کردنش میتونه یه جورایی جالب باشه!!!به آقای وزیر جنگ اسرائیل برای آزمایش یه موشک یه دوربین داده بودن تا بتونه محل برخورد موشک رو ببینه,از قضا این بنده خدای فلک زده به هر دلیلی یادش میره که درپوشهای لنز دوربین رو برداره و همون موقع یه عکاس با مرام و لوتی هم ازش یه عکس خوشگل میگیره و معرفتش رو هم با پخش کردن اون عکس تموم میکنه!!!جالب تر اینکه این آقای وزیر اقرار کرده با این عکس آبروی25ساله اش زیر سوال رفته.تازه بعدش هم اظهار کرده که من از اولش هم دوست نداشتم که وزیر جنگ بشم و دوست داشتم که وزیر دارایی بشم.....

دوباره ماه رمضون با دنگ و فنگاش شروع شد,البته اینکه بخوای چیزی نخوری یه طرف قضیه است,دنگ و فنگ اصلیش دیدن این ماهه که تو11ماه سال کسی اصلأ به فکر دیدن شب چهاردهش هم نیست ولی تو این ماه از حلالش هم دست بر نمی دارن....آخه یکی نیست بگه بابا اینا که با این همه تجهیزات حتی ثانیه های وقوع کسوف و خسوف رو میتونن تشخیص بدن,پس چرا با چشم خالی.حالا امسال اومدن یه کم بهترش کنن گفتن میتونن با دوربین هم مشاهده کرد اونم فقط دوربین نه تلسکوپ!!!!حالا اگه جریان وزیر جنگ اسرائیل رو هم داشته باشیم که دیگه وزیر داراییمون هم باید به فکر خودش باشه.....

                                                                                     امید

 

زیر لب:

1/احسان اومد و کلی شکت(خسته)شده بود.مثل اینکه حسابی اردوی تمام عیاری واسشون گذاشته بودن....

2/پریروز رفته بودم پادگان.کلی ذوق مرگ شده بودن واسه برنامه....البته یه سری تغییرات هم گفتن توش بدم که حسابی حال منو گرفته...برنامه نویسا میدونن که تغییرات تو برنامه,از صدتا برنامه مجدد نوشتن خیلی بیشتر اعصاب خورد کنه و خیلی بیشتر وقت گیره....تا حالا نصف برنامه تموم شده....

3/فردا اول ماه رمضونه....

4/روده درازی دیگه بسه!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 22:10 |  این پست   • 

جمعه شانزدهم شهریور 1386

بازم روز نوشت....

سلام,

بعد از12-13روز وقفه جانانه,من دوباره اومدم...تو این مدت اتفاقات خیلی زیادی افتاده که کم و بیش یه چیزایی مینویسم....

اولش اینکه نیمه شعبان امسال رو هم تونستیم جشن گرفتیم....

دومش اینکه به خاطر جشنمون سعیده اومد تهران....منم با یک ساعت تأخیر به خاطر خواب موندنم,تونستم برم بیارمش!!!حسابی هم اعصابش خورد بود.....

سومش اینکه واسه اینکه سعیده هم امتحان رانندگی داشت و هم امتحانهای ترم تابستونش نزدیک بود مجبور بود که فردای نیمه شعبان برگرده....

چهارمش اینکه دست من رو هم که دید دارم تو خونه سربازی میکنم و بهم خیلی داره خوش میگذره,گرفت و مجبورم کرد که باهاش برم نهاوند....

پنجمش اینکه نهاوند که بودیم خاله سعیده از مکه اومد و رفتیم استقبالش وشبش هم مراسم حاجی خورون(گویش محلی:شیلونه خورون,یعنی همون مراسمی که حاجی وقتی برمیگرده یه مهمونی شام یا نهار میده)تازه واسه منم یه پیرهن سوغاتی آورده بود....

ششمش اینکه سعیده به خاطر اینکه مدارکش تکمیل نبود,یک هفته امتحان رانندگیش عقب افتاد....

هفتمش اینکه سعیده رو بردم ملایر تا امتحان فارسی رو که ترم تابستون بر داشته بود,بده....

هشتمش اینکه واسه برگشتن جا نبود و با هزار بدبختی و پارتی بازی تونستم دیشب راه بیافتم و بیام....

نهمش اینکه از صبح که بلند شدم نشستم رو برنامه پادگان تا یه چیزایی واسه گفتن داشته باشم....

دهمش اینکه امروز بازی پرسپولیسه....

یازدهمش اینکه فردا شاید برم پادگان یه سر بزنم.....

دوازدهمش اینکه از جمعه هفته آینده قرار گذاشتم که دوباره روزنوشتم رو راه بندازم و خاطرات ترم دوممون رو,رو کنم....

                                                                                             امید

 

زیر لب:

1/احسان قراره از فردا به مدت 5روز بره اردوی علمی یا به قول خودش اردوی فشار.قراره روزی11ساعت درس خوندن رو تو این اردو تمرین کنن!!!!

2/قرارمون یادت نره....از هفته آینده روزنوشت دوباره برپا میشه...خاطرات آشنایی من و سعیده از ترم دوم....

3/از داداش یه دو هفته ای هست که خبر ندارم....

4/سعیده ترم گذشته رو با موفقیت کامل پشت سر گذاشت.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 16:17 |  این پست   • 

شنبه سوم شهریور 1386

گند زدی که آقا امید.....

سلام,

دیروز عصر امتحانم رو بالاخره با هر بدبختی و فلاکت بود دادم.3تا درس بیشتر تو امتحان نمی اومد(پایگاه وسیستم عامل و طراحی الگوریتم پیشرفته)و2تا از منابع خارجکی بودن(سیستم عامل و طراحی الگوریتم)و یکیشون بیشتر فارسی نبود(پایگاه داده).منم از اونجایی که خیلی تو زمینه ترجمه شل و ول هستم و حال و حوصله ترجمه روندارم,بی خیال سیستم عامل و الگوریتم شده بودم و حدودأ دم عید بود که کتاب پایگاه رو خریدم.حالا فکرشو بکنین اگه همون موقع هم من یکی از اون2تاکتاب رو میگرفتم و باهاش سروکله میزدم تا دیروز حداقل غیر از ترجمه,2بار میتونستم دوره هم بکنمش,ولی خوب دیگه....نه اینکه بگین بلد نیستم ها,نه!حوصله ترجمه و دیکشنری و....ندارم.

پایگاه رو خیلی خوب خونده بودم و خیلی خوب هم تونستم تستهای کنکور رو بزنم یه چیز تو مایه های85-90درصد!ولی اون دوتا منبع رو اصلأ نتونستم رضایت بخش تست بزنم.حالا بازم یه جزوه درب و داغون از سیستم عامل تونسته بودم از این ور اون ور پیدا کنم و یه چندتایی ازش تو کنکور تست زدم,ولی طراحی الگوریتم رو پاک پاک....

به هر حال دل خودم زیاد حرفهای خوبی راجع به قبول شدنم نمی زنه و میگه ان شاا...بمونه واسه سال آینده.البته این رو هم بگم ها,که امسال اشتباه کردم و کلاسهاشون رو نرفتم,نمی دونم چرا!ولی حالا میدونم خیلی اشتباه کردم....

                                                                                         امید

 

زیر لب:

1/برم پادگان فکرکنم راحت تر باشم!امروز اونقدر کاروبار ریختن سرم که نگو,تعمیر اجاق گاز,رفتن تا چهارراه گلی,آب دادن گلهای خونه آبجی اینا و هنوزم شب نشده نمی دونم تا آخر شب برنامم چی باشه!

2/چهارشنبه این هفته نیمه شعبانه!ما طبق هر سال یه مولودی داریم,البته عشق و کیفش واسه خانوماست و عذابش واسه آقایون,واسه همین سعیده قراره3شنبه بیاد تهران.

3/خودم رو مشغول برنامه پادگان کردم و امروز تونستم کدهای خوبی رو که حداقل10-12روز باید واسشون وقت میگذاشتم تا خودم بنویسم,از تو اینترنت پیدا کردم.خوب سربازی میکنی آقا امید,خوووووووووووب!یکیشون تبدیل تاریخ میلادی به شمسی بود....

4/این دوشنبه یه سر میرم تا پادگان,بلکه یه کم اطلاعات راجع به این برنامهه ازشون بگیرم....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 17:49 |  این پست   •