تبليغاتX
گربه سگ

دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386

استرس....

سلام,

چند روز بیشتر تا یه امتحان دیگه نمونده و استرس تمام وجودم رو گرفته!درست شدم مثل اون زمانی که پارسال می خواستم برم سر جلسه واسه کنکور ارشد.....

صبح با صدای گوشیم که کوکش کرده بودم از خواب بیدار شدم.البته اگه بگم از زور استرسی که می خواستم امتحان بدم,زیاد خوابم هم نبرد,کم بیراه نگفتم!همون اول صبح بدون اینکه بتونم چیزی واسه صبحونه بخورم,استرس زد زیر دلم و خلاصه روتون گلاب....استرس قبل از امتحان حسابی یه حالی بهم داد و حال و روزم طوری شده بود که می خواستم بیخیال جلسه و کنکور و ارشد بشم و نرم سر جلسه.ولی آخه خیلی خوب خونده بودم و می دونستم با شرایطی که دارم اگه ارشد قبول بشم خیلی از کارهام پیش میره و میشه گفت حسابی یه قدم درست و درمون تو زندگیم بر میدارم....خلاصه با هر بدبختی و فلاکت که بود خودم رو جمع و جور کردم راه افتادم سر جلسه.ولی این حالت تهوع(یا به قول مش عزیز خودمون حالت تنفس)سر جلسه امون ازم برید و نگذاشت اونجور که باید و شاید حواسم به سوالها باشه.امتحان صبحمون هم ریاضی مهندسی و آمار مهندسی و زبان و ساختمان گسسته بود.اواخر جلسه تازه یه کم داشت حالم بهتر میشد یا بهتره بگم یه کم استرسم فروکش کرد که دیگه دیدم وقت چندانی ندارم.به هر حال بعد از ظهر هم اومدم واسه امتحان بخش اختصاصیمون,اون خیلی بهتر از صبح بود.....

از جوایش هم براتون بگم که تراز جایی رو که انتخاب کرده بودم آورده بودم ولی بودن کسایی که نمراتشون از من بیشتر شده بود و اونا تونسته بودن تو رقابت برنده بشن...نیگاه به آخرین تراز قبولی که کردم دیدم تفاوت معامله فقط3یا شایدم2تا تست ریاضی مهندسی بود!!!!!

حالا فردا قراره برم و کارت این یکی امتحان رو بگیرم.نمیدونم چرا دوباره استرس داره بهم غالب میشه!نمیدونم چوب پارسال مثل اینکه تنبیهم نکرده درست و حسابی!!!!هر جوری هم خودم رو خر میکنم و خودم رو میزنم به بیخیالی,بازم نمیشه!

                                                                                امید

 

1/دقیقأ4روز دیگه امتحانمه!!!!

2/درست و حسابی خوندم ولی نمیدونم چی جواب بده!!!!!

3/سعیده امروز اولین روز قان قان بازیش بود.....

4/داداشی یه کاری باهات دارم(بهتره بگم زحمت)اگه تونستم و با خودم کنار اومدم حتمأ واست میل میکنم!!!!

5/برنامهه رو هم که مثلأ دارم مینویسم.......(منم که خوابم!!!)

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 20:25 |  این پست   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

آزاد شدم....

سلام,

دیروز نگران این بودم که نکنه آزاد نشم,ولی از امروز به مدت یک ماه آزاد شدم.خوب بعدشم که مطمئنأ میدونید اونقدر برنامه رو طول میدم تا یک ماه دیگه خدمتم هم تموم شه.....پس از27ام به بعد من خونم تا یک ماه بعدش....

اول باید به فکر این یک هفته باقیمونده تا امتحانم باشم و بعدشم یه نیم نگاهی به این برنامه که می خوام بنویسم کنم....

پس فعلأ.....

                                                                                               امید

 

زیر لب:

1/شمال منتفی...........

2/اوه اوه!نمیدونید چقدر سخته که آدم30کیلو بار رو با خودش از پادگان تا خونه بکشه!!!....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 16:20 |  این پست   • 

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386

آزادم کنید.............

سلام,

خوب همونطوری که گفته بودم زیر یک هفته آپ کردم(6روز!!!!).یه جریانی تو پادگان اتفاق افتاد که اگه نگم نمیشه.من حدودأ75روز دیگه خدمت دارم البته بهتره بگم دقیقأ.چند وقت پیش یکی از کادری های نیرو انسانیمون اومد و بهم گفت میتونی واسمون یه برنامه بنویسی که ال باشه و بل باشه؟!!!منم گفتم آره چرا نتونم....فط باید با مسئولمون صحبت کنید...گفت اگه بتونی که کلی کلاس ما پیش گروههای دیگه بالا میره و کلی هم مزایا واسه خودت داره.گفتم مثلأ؟گفت اینکه بری خونه و واسمون برنامه بنویسی!!!!

آقا تا اینو گفت داشتم بال در میاوردم(البته چیزی مثل رد بول نخورده بودم ها!)گفتم آره حتمأ میتونم بنویسم,چرا نتونم؟اصلأ مگه میتونم نتونم بنویسم؟

این جریان موند و من فکر کردم طرف یه چیزی از رو شکم گفته,تا دیروز که همون طرف اومد و گفت بیا ببین برنامه قدیمیمون چطوریه و تا نامه بزنم و کارتو شروع کنی....وای خدا جونم یعنی بقیه خدمتم رو برم خونه؟!!!!

رفتم یه سر بهشون زدم و برنامه رو دیدم.یه کار ساده ای بود ولی خیلی خر کاری زیاد داره,فکر کنم بتونم سر و تهش رو تو یک ماه ببندم.بهم گقت فکر کنم دو ماهی وقت بخواد,نه؟منم که دیدم خودش رقم داده یه چیزی گذاشتم روش و گفتم15روز هم بزارین کنار واسه تست کامل برنامه.(بالاخره باید یه جور این75روز رو جور میکردم دیگه...).گفت باشه.پس استارت کار رو بزن تا منم الان کار و بار نامه نگاری رو انجام بدم....

این نامه نگاری ها و امضاء گرفتن ها تا امروز طول کشید و آخر وقت کار نامه ها تموم شد و منم نامه رو گرفتم دستم و با یه عالمه خوشحالی که دیگه خدمتم تموم شد,راه افتادم سمت اطاق تا مسئولمون رو در جریان بزارم...البته همون آقای نیرو انسانیمون یه صحبتهایی باهاش کرده بود قبلأ ها....

+:خسته نباشید آقای ک.غ.

-:مرسی .ممنون.کجا بودی؟

+:درگیر این نامه بودم که بیارمش خدمت شما...

-:چی هست؟

+:همون نامه ای که منو آزاد کنید تا برم نیرو انسانی...

-:چرا بری نیرو انسانی؟

+:واسه همون برنامه ای که باهاتون صحبت کرده بودن دیگه!!!!

-:یعنی دیگه اینجا نیستی؟

+:نه متأسفانه!!(چرا گفتم خودم هم نمیدونم)

-:امکان نداره.بشین همین جا و برنامشون رو بنویس.

+:نمیشه,باید تمرکز روی برنامه داشته باشم.قراره بین گروهها پخش بشه.باید یه چیز عالی از آب در بیاد.

-:من که شما رو آزاد نمیکنم.اگه همینجا میتونی بنویسی که هیچ,وگرنه اصلأ قیدشو بزن!!!!

ای بابا!به خیال خودمون این مسئولمون آدم با مرامی بود ها(مگه نمیگن کرد مرده پس چرا این یکی اینجوری از آب در اومد)

+:ولی من باید برم.هیچ رقمه امکان نداره؟

-:حالا تا فردا با هم صحبت میکنیم...

از اطاق زد بیرون...اعصاب خورد منم از اطاق زدم بیرون و رفتم پیش آقای نیرو انسانی.

+:منو آزاد نمیکنه؟

-:چرا؟

+:نمیدونم.میگه باید اینجا بنویسی برنامه رو...

-:شده قید برنامه رو بزنم ولی آدمش میکنم.نگران نباش من باهاش صحبت میکنم.اگه متقاعد شد که فبها وگرنه یه جور دیگه وارد میشم.با بد کسی در افتادن.بازی بازی با دم شیر هم بازی!!!!!

یه جورایی دلگرمم کرد ولی اگه نشه خیلی بد میشه واسم....آخه اخلاق گند خودم رو هم میدونم دیگه!اگه نشه پدر مسئولمون رو تا آخر خدمتم در میارم از بس گند دماغ بازی واسش در میارم,شایدم نتونم باهاش کنار بیام و این آخر خدمتی بزنیم تو کرک و پر هم!!!!!

                                                                                               امید

 

زیر لب:

1/شاید آخر هفته بریم شمال...البته این بار با مامان اینا و آبجی اینا....

2/شما ها هم دعا کنید واسم که ردیف بشه بیام خونه....

3/شدیدأ درگیر درسام شدم...

4/سعیده هم داره درساشو میخونه....

5/داداشم هم واسه اینکه بد عادت نشیم دیگه هر روز نمینویسه....

6/آزادم کنییییییییییییییییییییییید.......

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 21:26 |  این پست   • 

چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

جاده یوش.....آبشار آب پری....جاده هراز.....تهران.....(5)

سلام,

این روزهای آخر اونقدر بارندگی شدید بود که یه روز کاملأ مارو خونه نگه داشت و نمی شد که بریم بیرون....هوای مرطوب باعث شده بود که گوشی من هم قاط بزنه!شب اون روزی که نرفتیم بیرون مامان اینا تماس گرفتن باهامون و کلی تک و تعریف کردیم....قرار شد که واسه مامان اینا هم ماهی بگیریم....فردا صبحش قرار بود که راهی تهران بشیم ولی با این تفاسیر بازم یه روز عقب افتاد(ما هم که از خدامون بود).پس برنامه فردا هم مشخص شد.بریم واسه مامان اینا هم ماهی بگیریم.اون سری که گفتم از جاده2000ماهی گرفته بودیم ولی واسه اینکه دوباره نخوایم بریم تا اونجا,تصمیم گرفتیم از یه جای دیگه یا از تو شهر بریم ماهی بگیریم.از مغازه های تو شهر که رد میشدیم قیمتهارو نجومی میدیدیم و در ضمن ماهی هاشون هم خیلی یوقور(یوغور)و گنده بودن.آخه قزل آلا هرچی کوچیکتر باشه مزه اش بهتره(هر ماهی بین250تا300گرم ایده آله),ولی توشهری ها زیر700گرم نبودن....پرسون پرسون متوجه شدیم که انتهای جاده کلاردشت هم یه پرورش ماهی خیلی بزرگ هست و اون روز چون ما تا انتهای جاده نرفتیم,ازش بی خبر بودیم.کلاردشت از2000بهمون نزدیک تر بود راهی جاده کلاردشت شدیم....رفتیم و دوباره خاطرات اون روزمون رو مرور میکردیم که رسیدیم به یه پروش ماهی واقعأ بزرگ.فکر کنم بالای50تاحوضچه داشت...رفتم جلو گفتم که8-9تا ماهی در حدود250تا300گرم میخوام.مسئولش گفت که ما ماهیامون1کیلویی هستن و بهمون اجازه نمیدن که سبک تر هارو بفروشیم...هرچی بهش گفتم زیر بار نرفت و مجبورمون کرد که دست خالی اونجارو ترک کنیم.مثل اینکه قرار شده بود که جاده2000رو هم دوباره ببینیم.هیچی دیگه راه افتادیم بریم سمت جاده2000.گفتم اولین پرورش ماهی,ماهی میگیریم و بر میگردیم.خلاصه سرتون رو درد نیارم....7تا ماهی گرفتیم و آوردیم خونه,سعیده هم پاکشون کرد و گذاشتیم تو فریزر و واسه تو راه هم که یخ بمونن,چند تایی ظرف آب گذاشتیم تا یخ بزنه.....

اون روز که داداش خانم مهندس اومده بود و گفت که جاده یوش رو هم رفتن و خانه نیما رو هم سر زدن و دیدن,یه جورایی ویرمون گرفته بود که برگشتنی ما هم بریم. بعد از ظهر اون روز رو با یه کم شنا تو ساحل خودمون سپری کردیم.(کلی سر به سر سعیده گذاشتم,آخه ویلای بغلی همشون از کوچیک تا بزرگ,دختر و پسر خیلی راحت اومده بودن تو آب.سعیده هم هر از چندگاهی داد میزد که اون ور رو نیگاه نکن تو شون دختر هم هست...منم چون اصلأ منظور خاصی از نگاه کردن نداشتم میگفتم حالا که اینجور کردی تا اونجا شنا میکنم و میرم پیششون.اگه شنا بلدی بیا دنبالم و نزار برم...)بعدشم رفتیم خونه و شام رو زدیم و یه کم هم اونجا رو جم و جور کردیم که فردا عجله عجله نشه.

صبح مثل روز اول سعیده با کلی نغ و نوغ بیدار شد و صبحونه نداشتیم که بخوریم ولی تا کنار ساح رفتیم خداحافظی کردیم و راه افتادیم...قرارمون این بود که بریم جاده یوش....از چالوس باید میرفتیم به سمت نور.رسیدیم چالوس و یه چیزی واسه صبحونه گرفتیم و خوردیم و راهی نور شدیم.دریا خیلی دلش پر بود.موجاش خیلی شدید و وحشتناک شده بودن.تو مسیر نور یه کم بیشتر میشد دریارو ببینی. رسیدیم نور.همه میگفتن باید واسه جاده یوش از یه سه راهی که وسط شهره,بریم.ما هر چی رفتیم یه سه راهیهدرست و درمون ندیدیم.یه جایی دیدم زده به سمت آبشار آب پری.به سعیده گفتم کاشکی بریم یه سر هم به اونجا بزنیم و بعد بریم یوش.سعیده هم که هیچ وقت تو کارش نه نیست قبول کرد ورفتیم که بریم آبشار آب پری.(چه اسم واقعأ پر مسمایی!!!!)یه جاده نسبتأ زیبا و باریک که یه سمتش دره بود و یه سمت دیگه هم دامنه سرسبز و پر از جنگل کوه.کلی رفتیم تا دیکه رسیدیم به جاده خاکی,ولی از آبشار خبری نبود!!!!چندتایی آدم بومی اونجا بودن ازشون پرسیدم:

+:ببخشید آبشار کجاست؟

-:5دقیقه ای هست که ردش کردین!!!

+:ولی ما که آبشاری تو راه ندیدم که!!!

یکیشون که معلوم بود یه کم شوخ طبع بود برگشت بهمون گفت:

-:میشه دوتا تفسیر کرد از اسمش.یکی اینکه اولأ الآن آبشار آب نداره یعنی آبش پریده(آب پرید)یکی دیگه از تفسیراش هم اینکه یه ریزه آب ازش میاد پایین ولی دور و برش پر از پریه(آب و پری).

خلاصه برگشتیم و دیدم یه جا توی راه یه کم ماشین پاشین واستادن و ما هم اونجا واستادیم.بــــــــــــــــــله!آبشار همونجا بود ولی کو آبش؟؟!!!واقعأ آب پرید شده بود!!!پرسیدیم که چرا آب نداره,گفتن آبشو از جایی هدایت کردن به یه سمت دیکه فعلأ!!!!پس حد اقل یه کم پریی زریی چیزی..... آه!اینم از شانس ما نه آب داشت نه پری!!!!هیچی دیگه فکمون رو از زمین جمع کردیم و برگشتیم.....تو راه خدا بهمون خیلی رحم کرد.البته تقصیر یه وانت پیکان با یه وانت مزدا بود که جلومون داشتن میرفتن.گفتم که جاده خیلی باریک بود و خیلی هم پیچ و خم داشت.ماهم حداکثر سرعتی که میتونستیم بریم20تا بیشتر نبود.من دیدم که مزداییه رفت تو اون لاین و کنار وانت پیکانه واستاد درست وسط جاده,اومدم ترمز کنم که ماشین همینجور سر خورد و رفت و رفت و رفت و....دیدم نه مثل اینکه نمیخواد واسته زدم تو خاکی!!!اگه نرفته بودم تو خاکی قشنگ زده بودم بهشون.نمیدونم چرا ماشین وای نستاد!سرعتی نداشتیم و زمین هم خیس نبود که بگم واسه خیس بودن زمین بوده!!!!به هر حال خدا رحم کرد بهمون وگرنه روز اخری حسابی از چشم و پتمون(دماغمون)در میومد.یه شانس دیگه هم که داشتیم ایم بود که تو مسیر برگشت این اتفاق برامون افتاد وگرنه اگه مسیر رفت بود به جای خاکی زده بودم تو دره!!!!!راهمون رو ادامه دادیم.جالا دوباره رسیدیم نور و داریم سراغ جاده یوش میکنیم.از یه افسر راهنمایی رانندگی پرسیدیم آقا این جاده یوش از کجا باید بریم؟میخوایم بریم خانه نیما.

برگشت بهمون گفت اولأ2و2,تا حالا4تومن جریمه شدین به خاطر اینکه کمربند نبستین,ثانیأ یه کم عقب تر یه سه راهی هست که روش زده به سمت آبشار آب پری!!!!!!!بعد از جاده خاکی که انتهای مسیره,خانه نیماست!!!!!

ای بابا چه شانسی داریم ما به خداها!!!یعنی راهی که واسه آبشار آب پری رفتیم میخورده به خانه نیما.اگه اون اتفاق نمی افتاد بر میگشتیم و میرفتیم چون راه زیادی نبود,ولی بعد از اون اتفاق دیگه حس این رو نداشتم برم تو اون جاده و بی خیال خانه نیما شدیم.....

برگشتیم,جاده رفتمون که چالوس بود ولی به هر حال واسه آبشار آب پری و خانه نیما مجبور شدیم که از جاده هراز بیایم.بالای کوه که رسیدیم اونقدر سرد بود که مجبور شدیم پنجره هارو واسه8-7دقیقه ای ببندیم.جاده اش کسل کننده است خیلی....قابل قیاس نیست با چالوس....تازه زیاد هم تونل نداره.....آخه ما مراسمی داشتیم تو تونلهایی که رد میکردیم.دســــــــــــــت,بـــــــــــــــــوق,جیــــــــــــــــــغ,برف پاک کــــــــــــــــــــن,صدای بلند ضــــــــــــــــــــــبط و کلی افغانی بازی های دیگه ای که میشد در بیاریم ....البته تونلهاشم خیلی کوتاه بودن.به قول سعیده اینا که کار رو کردن و تونل ساختن,چرا همش رو تیکه تیکه ساختن؟؟!!!می اومدن یه دفعه همشو میزدن به هم و یه تونل بزرگ درست و حسابی میساختن که آدم قشنگ کیف کنه!!!!!!!

خلاصه رسیدیم تهران,البته اینبار مجبور بودم مثل روزهایی که از سربازی بر می گردم,از شرق تهران که اصلأ نمی تونم باهاش کنار بیام,برگردیم خونه.تا خونه یک ساعتی طول کشید و واسه ساعت3رسیدیم خونه....استقبال بسیار گرمی ازمون شد و تموم خستگی راه از تنمون در اومد و نهاری زدیم و بعدشم مشغول جابجایی اساس هامون شدیم...شب هم مهمون داشتیم و قرار بود دایی اینا بیان خونمون.....

                                                                                             امید

 

زیر لب:

1/بالاخره بعد از15ماه خدمت مقدس سربازی حکم درجه ام(ستوان دویی)امروز اومد...

2/بازم دردسر!دوباره حضور غیاب افتاد دست یکی دیگه!!!!!

3/با خودم که حساب کردم دیدم تا اواسط بهمن دیگه بیشتر نباید حاضری بزنم.بقیه اش مرخصی....

4/جزوه های جدید رو یه دور زدم.مطالبش برام آشنا بود شکر خدا.

5/خیلی زیاد شد ایندفعه,ولی سفر نامه دیگه تموم شد...از پست بعد میریم واسه جریانات ترم دوممون.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 10:29 |  این پست   • 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

داداش خانم مهندس......جاده کلار دشت....جاده2000....استخرهای پرورش ماهی.....(4)

سلام,

خوب مثل اینکه خیلی داره کش دار میشه این سفرنامه شمال ما...ولی خودتون قضاوت کنید,بازم منم که دارم7روز مسافرتمون رو تو4-5قسمت تعریف میکنم....

روزای آخر با تماسی که با تهران داشتم فهمیدم که داداش خانم مهندس میخواد یه صبح تا بعد از ظهر بیاد ویلا.با داداش خانم مهندس که تماس گرفتم خیلی ازمون معذرت خواهی کرد و گفت که اصلأ قصد مزاحمت واسه ما نداره و می خواد واسه2-3ساعت با چند تا از همکاراش(حالا واستون تعریف میکنم که کارش چیه و اصلأ چیکارست این داداش خانم مهندس)بیاد ویلارو ببینن.....

و اما داداش خانم مهندس.....این داداش خانم مهندس کلأ زندگیش تو آلمانه.ولی هر سال میشه گفت بالغ بر25بار به ایران سفر داره.آره یعنی اگه بشینی حساب کنی حتی از ماهی2بار هم بیشتر میشه....وضعیت مالی بسیار عالی داره که خدا ان شاا...بیشتر بهش بده.سال75اگه اشتباه نکنم با دوتا دیگه از رفیقای مایه دارش که یکیشون خانمی هست به اسم خانم همایونی,تصمیم میگیرن که با پولی که دارن یه کارایی بکنن در جهت رشد و تربیت بچه های سنین مختلف تو مناطق محروم.این3نفر بنیان گذار یه موسسه خیریه میشن که داره تو مناطق محروم کشور کتابخونه تاسیس میکنه.از دخترای بومی اون شهرها هم که دیپلم به بالا هستن واسه اداره کردن کتابخونه ها استفاده میکنن(اشتغالزایی و امور فرهنگی).هر سال واسه یاد دادن یه سری روشها و تکنیکهای کتابداری و امور مربوط به کتابخونه,تو یه منطقه کشور به مدت یک هفته ورک شاپ(WorkShop)میگذارن.حالا قرار امسالشون اینه که مراسمشون رو بیارن تو شمال.سرتون رو درد نیارم فقط باید این آدم هارو ببینین.واقعأ آدمهای نازنینی هستن.بعد از چند سال تونستن که یه چندتایی دیگه از این مایه دارا رو سمت خودشون بکشن.الآن غیر از خودشون میشه گفت بودجه موسسه داره با کمکهای خیلی از افراد جامعه که حتی باورتون نمیشه بعضی هاشون اوضاع مادیشون خیلی بدتر از من و شماست,تأمین میشه!امسال افتتحاح هفدهمین کتابخونشون رو هم جشن گرفتند.

خلاصه بگذریم...واسه اینکه ببینن و امکان سنجی کنن که میشه40تا آدم رو اونجا جا داد و امکانات دیگه هم واسشون مهیا هست یا نه,با خانم همایونی قرا شد که بیان شمال.بهش که زنگ زدم گفت فردا صبح زود راه میافتن و میان سمت شمال....

صبح شد و یه کم با سعیده جمع وجور کردیم و ساعت طرفای10شد که گفتم یه زنگ بزنم ببینم کجان,وقتی زنگ زدم فهمیدم که از جاده هراز اومدن و یه کم بیشتر طول میکشه تا برسن...تازه خودشم گفت ما داریم از مناظر لذت میبریم و خوش خوش میایم,شما نگران نشین....برگشتم گفتم پس ما واسه نهار منتظر شما هستیم,نهار نخورین و یه راست بیاین سمت ویلا.داداش خانم مهندس خیلی تعارف کرد ولی ما که قصدش رو داشتیم یه نهاری بهشون بدیم,آخر برنده شدیم.

تا ساعت4بعد از ظهر منتظر شدیم مرتب تماس میگرفتیم و میگرفتن که کجا هستن...بالاخره ساعت4بعدازظهر رسیدن.حضرات یه سر رفته یودن تا خانه نیما تو جاده یوش...بگذریم,تا یه سری کارایی رو کی میخواستن انجام بدن,انجام دادن منم جاتون خالی یه جوجه کباب واسشون راه انداختم که نگو ونپرس...واقعأ خوشمزه شده بود(اصلأ درست نیست که آدم از خودش اینقدر تعریف کنه!!!ولی آخه نمی دونین چی شده بود این جوجه کلاغ!ها نه ببخشید این جوجه کباب).سعیده هم بساط سفره آرایی رو ردیف کرد.واسه ساعت5نشستیم سر میز نهار....اینا هی خوردن و هی تعریف کردن,هی خوردن و هی تعریف کردن,هی خوردن و هی تعریف کردن,هی خوردن و هی تعریف کردن....فکر کنم یه چند روزی بود که چیزی نخورده بودن...آخه وقتی که تموم شد,تازه رفتن سراغ ماست و خیار...بعدشم باورتون نمیشه تقاضای پنیر کردن که با سبزیهای تازه ای که سعیده از باغ چیده بود,بخورن!!!!بعد از نهار دیگه مهیای رفتن شدن.سر و ته اومدنشون شد3-2ساعت!!!!یه عکس یادگاری هم با هم انداختیم و موقع رفتن به سعیده گفت تا جاده کلار دشت و جاده2000نرفتی پاتو از شمال نزار بیرون!!!بگو شوهرت حتمأ ببرتت.(شر رو نگاه کن ها!!چیزایی هم که بلد نیست بهش یاد میدن,جاده کلاردشتم کجا بود ولم کن!!!!).خلاصه جونم براتون بگه,دار و دستشون رفتن و شر جاده کلاردشت و2000موند گردن ما!!!!

مجبور شدم که قرار جاده هارو واسه فردا بزارم وگرنه باید شب رو بدون شام سپری میکردم,تازه اگه شانس میاوردم و رو درخت نمی خوابیدم!!!!

صبح شد و سعیده که از خستگی دیروز هنوز خواب بود(!!!!),بلند شدم و بساط صبحونه رو ردیف کردم.واسه نهار هم که با خودمون ببریم,چند تا کوکتل داشتیم رو گاز کبابش کردم و خیار شور و گوجه هم خورد کردم و ریختم تو یه ظرف.سعیده رو بلند کردم,صبحونه رو که خورد بهم گفت واسه نهار چیکار کنیم؟گفتم بابا همه رو ردیف کردم.باورش نمیشد تا به چشماش دید!!!راه افتادیم واسه جاده ها.حالا نمیدونیم کدومش اوله!!!پرسون پرسون فهمیدیم که جاده کلار دشت نزدیک تره بهمون...راه افتادیم از عباس آباد به سمت جاده کلار دشت.واقعأ جاده زیبایی بود.نهار رو اون بالا خوردیم و(میگم اون بالا منظورم اینه که جاده تو دل کوه بود,از دامنه شروع میشد تا به ارتفاع برسه.همه جاده پیچ و خم تو دل جنگل بود و همش هم مه و ابر و بارون و سرما....)بعدش سر و ته کردیم سمت جاده2000.واسه جاده2000باید از تنکابن میرفتیم.جاده2000هم یه چیزی تو مایه های کلاردشت بود,پیچ و خم,چنگل,مه و سرما و گهگداری بارون,با یه سری خصوصیات خاص خودش.سر راهش هم پر از حوضهای پرورش ماهی بود(قزال آلای زنده).رفتیم یه چرخی هم اونجا خوردیم و واسه بر گشتن تو یکی از این پرورش ماهیها وایستادیم و 2تاماهی واسه شب گرفتیم...برگشتیم خونه دیگه هوا تاریک شده بود.

ببخشید یه پرانتز باز کنم(باغی که ویلا توش بود5000متری بود و غیر از ما کسی توش نبود.سعیده به خاطر دیدن فیلم رز زرد حسابی از شبهای باغ و ویلا میترسید,هر شب بساط داشتم باهاش!!!میترسوندمش حسابی.کلی میخندیدم......)

من حسابی خسته از دست رانندگی شده بودم و همه کتف و کولم درد میکرد.تا از در اومدیم سعیده ماهیها رو گذاشت تو آبلیمو و پیاز.بعد از نیم ساعتی که دراز کشیدم بلند شدم بساط منقل رو جور کردم(اینا رو شطرنجی بخونین:رفیق نا باباب,ذغال خوب....).شام رو درست کردیم و جای همه خالی یه ماهی کبابی زدیم و بعدشم چای و بعدشم خواب....

اه,برو دیگه مگه نمیبینی خوابیدیم ما....سروصدا نکن.....یواش رو کامنت دونی کلیک کن تا بیدار نشیم,آخه خیلی امروز خسته شدیم......

                                                                                       امید

 

زیر لب:

1/داداش دوباره نمی نویسه نمی دونم چرا؟!!!البته امروز که رفتم سر زدم نوشته بود.....

2/یه خبر بد!هر چی تا حالا خونده بودم پر!!!!فقط3هفته مونده!!!!

3/سعیده خواهرش رو,شوهر داد رفت.الآن هم داره کلاس های آیین نامه واسه گواهینامش میره.....دیشب بهش میگم بابا تورو چه به گواهینامه!میگه حالا که سری بعد کارت گواهیناممو زدم تو صورتت میفهمی!!!!ما تا حالا شنیده بودیم کارت پایان خدمت رو میزنن تو صورت!!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 13:2 |  این پست   • 

چهارشنبه دهم مرداد 1386

عباس آباد.....متل قو..... تله کابین نمک آبرود...... (3)

سلام,

خوب دیگه کم کم مستقر شده بودیم...هوا هم خیلی عالی بود...بادی که می وزید نمی گذاشت تا دم هوا آزارمون بده...روز رو به شب رسوندیم....سعیده هم که جو شمال و شمالی ها گرفته بودش,شام جاتون خالی,یه میرزا قاسمی گذاشت که نگو....انگشتامم باهاش داشتم می خوردم...

همون شب قرار گذاشتیم روز بعد تا یه ساحل درست و حسابی بریم...تا هم اسب سواری کنیم و هم اگه بشه قایق سوار بشیم و شنا هم بکنیم....

یه نکته ای که واسمون خیلی جالب بود اینه که اصلأ شمال دیگه بهمون حس شمال های دوران کودکیمون رو نمیداد....حالا نمی دونم چرا!!!نه اینکه بهمون خوش نمی گذشت ها!نه!!!نمی دونم یه جورایی همش دوران کودکی مون جلوی ذهنمون بود و واسم جالب بود وقتی سعیده گفت یاد دوران بچگی بخیر...متوچه شدم که سعیده هم داره اون دوران رو تو ذهنش مرور میکنه.....

یه چیز دیگه هم که بود این بود که واقعأ شهردار های مناطق شمال حسابی با فروختن نواحی ساحلی فقط تونستن جیب خودشون رو پر پول کنن و ریخت وقیافه شهر های شمال رو حسابی خراب کردن....کل جاده کنار ساحل رو که میرفتی,فقط ساختمون میدیدی!!!!یعنی اگه ریخت و قیافه خونه ها و ساختمونهای شهر که همشون شیروونی دارن و رطوبت هوا نبود,اصلأ متوجه نمی شدی که اومدی شمال و داری تو جاده ای که حدودأ100متر با لب ساحل دریا فاصله داره,رانندگی میکنی...باید منتظر یه کوچه می شدی تا بلکه واسه چند لحظه ای که حتی کمتر از ثانیه می شد,بتونی دریا رو تماشا کنی...البته شکر خدا ویلایی که رفتیم ساحل اختصاصی داشت و از این جهت حسابی سیر شدیم ولی چیزی که می خوام بگم اینه که چرا باید تو شمال ساختمونهایی رو به سبک و سیاق تهران و حتی مجلل تر و مرتفع تر از تهران ببینی؟؟؟؟مگه مناطقی که بارندگی توشون زیاده و لب دریایی ,یا رودخونه ای,یا جلگه ای چیزی هستن,تو همه جای دنیا یه سبک خاص برای ساختموناشون نیست....اکثرأ شکل همه ساختمونهارو تو اون مناطق با یه شیروونی خوشگل میبینی....حالا اینا یه طرف...طرف دیگه چرا این ساختمونهای مرتفع باید حتمأ کنار ساحل باشن تا نشه دریا رو تماشا کنی....من نمی دونم چرا شمال ایران رو این شکلی کردن به خدا!!!!!بگذریم اگه بخوام راجع به این مسئله حرف بزنم,گفتنیها بسیار است....

خلاصه فردای اون روز بعد از نهار تا ساحل عباس آباد رفتیم....ساحل بدی نبود ولی بازم ساحل دوران کودکیمون نمی شد....ساحلهایی که خلوت بود .....ساحلهایی که توش پر از صدف و گوش ماهی بود....ساحلهای پر از برج و باروی شنی.....ساحلهای پر از بالا پایین پریدن و غلط خوردن رو شنها....

جاتون خالی یه ساعتی با هم قرار گذاشتیم و رفتیم واسه شنا...تا برگشتیم ساعت تقریبأ6شده بود.برگشتنی یه کم شهر رو گشتیم واسه قیمت زیتون و یه سری خنزر پنزر...آخه قرار شده بود که واسه سوغاتی زیتون ببریم... هردوتامون و خونواده هر دوتامون خیلی زیتون دوست هستن....سیر ترش هم که تا تونستیم همونجا خوردیم...

یه چیز دیگه هم بگم....امسال قرار شده بود که یا تولد من یا تولد سعیده,خودمون دوتا یه کیک بخریم و مراسم تولد رو تنهایی اجرا کنیم....ولی چون روز تولد سعیده تو راه بودیم نشده بود که این مراسم رو اجرا کنیم...تولد من هم که زمانی بود که دیگه احتمال پیش هم بودنمون تقریبأ صفر میشد....واسه همین قبل از اینکه بریم خونه,سراغ یه شیرینی فروشی درست و درمون رو کردیم و بهمون آدرس کاکا رو تو متل قو دادن....جاتون خالی یه کیک خریدیم که فکر نکنم تا حالا کیکی به اون خوشمزگی تو عمرم خورده بودم,راهی خونه شدیم....

من از تهران یه سری شمع خریده بودم که هر کدومشون یه حرف ازHAPPY BIRTH DAYبود و روی هر کدومشون فتیله....تا اون روز نشون سعیده نداه بودم.رسیدیم خونه....شام رو سعیده ردیف کرد(استامبولی)....شام رو زدیم و مراسم تولد سعیده رو اجرا کردیم....سعیده که با دیدن شمعها خیلی ذوق زده شده بود,چیدن اونها رو روی کیک به من سپرد....خلاصه سرتون رو درد نیارم یه تولد مختصر مفید و بدون اهدای کادو رو اون شب اجرا کردیم....البته کادو رو گذاشته بودم که بیایم تهران و تهران بهش دادم....راستی یه کادو هم همون شب ازم گرفت اونم این بود که فردا برناممون این باشه که بریم تله کابین نمک آبرود(البته این رو هم بگم که جزء برنامه هامون بود بریم تله کابین,ولی واسه اینکه اون شب خیلی دست خالی نباشم گفتم کادوییت اینجا نیست و تهرانه ولی فعلأ می تونیم فردا رو بریم نمک آبرود)....با قبول کردن این مسئله سعیده بلند شد و بساط مهیا کردن سالاد الوویه رو فراهم کرد....مرغ....ژامبون....خیار شود....سیب زمینی....تخم مرغ.....سس...آبلیمو.....(نمک و زردچوبه هم به مقدار لازم...خوب خانمهای عزیز توجه کنین که واسه تهیه کردن این سالاد.....)

فردا صبح که بلند شدیم هوا خیلی ابری بود و باد شدیدی هم میومد....بعد از صبحونه,که یه تیکه از همون کیکی بود که دیشب مراسمش رو اجرا کردیم,راهی نمک آبرود شدیم که با ماشین حدود10دقیقه با ما فاصله داشت...ساعت11رسیدیم اونجا و اونجا که رسیدیم هوا خوب شده بود البته منظورم اینه که باد نمیومدو هوا هم آفتابی شده بود...چشمتون روز بد نبینه واسه رسیدن پای تله,تا ساعت5/1تو صف وایستادیم...بعدشم که رفتیم بالا و نهار و یه استراحت کوچولو و چند تایی عکس ساعت شدش4,مجبور بودیم دیگه برگردیم...رسیدیم خونه هنوز هوا تاریک نشده بود,واسه همین رفتیم تا غروب آفتاب و تاریک شدن هوا رو کنار دریا ببینیم.....

                                                                                                                      امید

 

زیر لب:

1/داداشی کم نیاوردیم....گفتم که من خودم درگیر یه کمی درس خوندن هستم...آخه آخر این ماه یه آزمون دارم...سعیده هم که درگیر گواهینامه گرفتن و خواهر,شوهر دادن و ترم تابستونشه....واسه همین چند روز(زیر یک هفته)یک بار آپ میکنیم...

2/نمیدونم چرا یه مدت پرشین بلاگ قاط قاط بود....البته یه چیزایی شنیدم ها...خداکنه این طرفا نیاد منظورم سمتBlogfaاست....

3/دیشب برخلاف چیزایی که تصمیم گیری شده بود,دوباره گذاشته بودنم پاسبخش...منم واسه اینکه دهن بعضی ها رو ببندم شب رو موندم اونجا...اینبار5/1ساعت استخر رو هم به فوتبال و پینگ پنگ اضافه کنید....کلأ وقتی پاسبخشم خیلی بهم خوش میگذره.....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 14:51 |  این پست   • 

جمعه پنجم مرداد 1386

چالوس...نمک آبرود...متل قو...(2)

سلام,

کجا بودیم....آها!رسیده بودیم چالوس دیگه...واسه اینکه یه کم خرید کنیم یه جایی مثل تره بار نگه داشتیم تو شهر...رفتیم واسه خرید....دیدم قیمتها بر خلاف اون چیزایی که به گوشمون رسیده بود خیلی عالی بود...خیلی تعجب کردیم!!!ولی بعدش متوجه شدیم که کیلویی جنس نمی فروشن!!!!همش رو باید به صورت گونی و یا جعبه ای بخریم!!!از تره بارشون اومدیم بیرون از یه مغازه چندتا چیز قیمت کردیم,اوه اوه قیمت خون باباشون بود....میگن اگه این جاده چالوس رو ببندن خیلی ها تو شمال کشور از گشنگی میمیرن ها,ولی من باورم نمیشد تا اون قیمت ها رو که شنیدم متوجه شدم و قشنگ درک کردم....بگذریم.ما بیخیال خرید از چالوس شدیم و به راهمون ادامه دایم....

آدرس ویلا رو قبلأ گرفته بودم و خانم مهندس هم خیلی بهم توضیح داده بود,ولی واسه اینکه نکنه یه وقت بریدگی رو رد کنیم هی از همیاران پلیسی که تو جاده گذاشته بودن می پرسیدم...فهمیدیم باید بریم سمت نمک آبرود و از اون جا باید بریم سمت متل قو یا همون سلمان شهر....

بریدگی رو که باید بریم,پیدا کردیم و پیش به سوی نمک آبرود....

تو راه مسیر تله کابین رو توی جنگلهای دامنه کوه می تونستیم ببینیم...همونجا یکی از برنامه هامون رو تله کابین گذاشتیم,که حتمأ یه روز نهار رو بیاریم تله کابین....

از نمک آبرود هم گذشتیم حالا باید دنبال متل قو(سلمان شهر)میگشتیم....اون رو هم از یه همیار پلیس دیگه پرسیدیم(البته الان که فکر میکنم میبینم غیر از اون جاده ای که داشتیم میرفتیم دیگه جاده ای نبود که بریم و بیخودی این همیاران پلیس رو اذیت میکردیم!!!!)رسیدیم به متل قو....ویلا تو یه شهر به اسم اسبچین درست بعد از متل قو بود,یعنی میشه گفت آخر شهر یه پل بود که بعد از پل اسبچین بود و بعدشم ویلا....ساعت دیگه داشت12ظهر میشد...رسیدیم به ویلا....

یه پرانتز باز کنم....(اگه یادتون باشه برنامه سفرمون چند روزی عقب افتاده بود واسه این بود که برادر خانم مهندس بی خبر از اینکه ما با خانم مهندس هماهنگ کرده بودیم که اون تاریخ میریم ویلاشون,قول ویلا رو داده بود به به یکی از نزدیک ترین دوستاش....واسه همین هم مجبور شدیم3روزی سفرمون رو عقب بندازیم...

چی؟آها!یادم رفت پرانتز رو ببندم!خوب باشه الان میبندمش.چرا میزنین؟!)

وقتی رسیدیم دیدم اون خونواده هنوز تو ویلان و دارن آماده میشن و بار و بندیلشون رو میبندن که برگردن.واسه اینکه مزاحمشون نشیم دیگه نرفتیم تو ساختمون و واسه خودمون رفتیم کنار دریا(ساحل اختصاصی ویلا!!!!)یک ساعتی اونجا نشستیم و به صدای امواج گوش دادیم.دریا خیلی آروم بود و سطح امواج خیلی پایین.هوا همچنان ابری بود و یه نسیم ملایم هم بود که نمیگذاشت که رطوبت و دم هوا اذیت کننده باشه.در کل خنک بود در صورتی که ساعت12ظهر بود و باید روال عادی دم هوا اونجا خفه کننده باشه.....

بعد از اینکه کنار ساحل نشستیم,رفتیم که بریم سمت ساختمون.همچنان درگیر بودن که وسایل رو بزارن تو ماشینشون....گفتم اگه دوباره بریم سمت دریا,اینا دل نمیکنن از اینجا....همچین خونسرد کار میکردن که نگو....سعیده بهم گفت ببین حالا اگه ما بودیم در عرض5دقیقه همچین سریع تخلیه میکردیم که نگو!ولی اینا رو ببین تروخدا!!!!!

خلاصه بگذریم که چقدر بد و بیراه بهشون گفتیم ولی در کل حق رو بهشون دادیم و تونستیم که باهاشون کنار بیایم. زن خونواده با سعیده یه کم صحبت کرد و واسمون خاک شیر درست کرده بود و گفت از صبح واستون گذاشتم تو یخچال تا خنک بشه.تازه یه کمکی هم خورده چیز برامون گذاشت تو یخچال که استفاده کنیم.درست چیزایی که میخواستیم بخریم....مثل آبلیمو و ....

موقعی که رفتن ساعت1:15شده بود.ما شروع کردیم به گشتن خونه یا همون ویلا تا سر در بیاریم که چی کجاست و چیا داره!!!عجب ویلایی ساخته بودن!!!فکرشو کنین یه زن و شوهر مهندس معمار,دست به دست هم دادن و اون ویلا رو به میل خودشون طراحی و اجرا کرده بودن.....خیلی شیک و تر تمیز بود....به نظر هر دوتاییمون آشپزخونشون بهترین جایی بود که تونسته بودن در بیارن...سبک اروپایی....تمام چوب....با تمام تجیزات لازم.....

جاتون خالی نهاری درست کردیم و زدیم....بعد از ظهرش هم تا شهر(متل قو)رفتیم تا ببینیم اوضاع از چه قراره؟؟؟؟شهر چی داره؟چی نداره؟؟؟؟....

                                                                                                            امید

 

زیرلب:

1/فردا روز میلاد حضرت علی(ع)و روز پدره(مرده)!روز همه پدرا و مردای دنیا مخصوصأ بابایی خودم رو تبریک میگم.

2/یه برنامه شدید واسه خودم گذاشتم تا تو این4هفته که مونده به امتحانم یه کمکی درس بخونم...

3/دارآباد هم کنسل شد.....

4/از یکشنبه باید یه کم منظم تر برم پادگان,تا بلکه اونجا هم بتونم درس بخونم....

5/امشب بابا اینا تولد الهه دایی رضا دعوت دارن.....فردا هم باید برن عروسی.....ماشاءا...,ان شاءا... همیشه مراسم شادی....

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 12:41 |  این پست   • 

پنجشنبه چهارم مرداد 1386

تهران....کرج....چالوس.....(1)

سلام,

تو این هفته بدجور درگیر بودم.نشون به اون نشون که هنوز جای پامون که از شمال اومده بودیم,خشک نشده بود مجبور شدیم بریم تا ملایر...واسه همین هم نتونستم که سفرنامه شمال رو بنویسم....راستی آخر این ماه هم یه امتحان دارم.ممکنه نوشته ها رو چند روز در میون کنم.مثل اینکه روزانه نوشتن یه کم بی کلاس بازیه!!!واسه اینکه یه کمی کلاس به نوشنه هامون بدم میکنمش چند روز در میون!!!!آخه همه اونایی که میشناسم دارن روزنوشتاشون رو به صورت نوشته های هفته ای ویا ماهانه در میارن.راه دوری نرین نمونش همین داداشمون.... حالا از شوخی که بگذریم یه کم سرم خلوت تر بشه دوباره روز نوشتش می کنم.بگذریم,بریم واسه سفرنامه....

روز پنجشنبه ساعت4:30دقیقه صبح.....

-:سعیده پاشو..پاشو تا آفتاب نزده و هوا گرم نشده راه بیافتیم...

+:خوابم میاد...

-:پاشو بابا..خوابم میاد یعنی چی....مگه نمی خوای بریم شمال؟؟؟

+:چرا میخوام میخوام ولی خوابم میاد!!!بزار یک ساعت دیگه...

-:عجبا!آقا جون من اگه امروز میخوای راه بیافتیم پاشو الآن بریم دیگه...ببین هوا چقدر خوبه...دیشب یه نمه بارون زده هوا خیلی با صفاست..جون میده واسه سفر کردن.اونم سمت شمال...پاشو,تا نماز بخونی و صبحونه بخوریم میشه یک ساعت دیگه...ادامه خوابت واسه تو ماشین پاشو دختر....

با هزار جون کندن و نغ و نوغ کردن از خواب بلند شد و نماز خوند و نشستیم پای میز صبحونه....مامان وبابا هم واسه اینکه بدرغه کنن مارو بعد از نماز بیدار موندن...و با ما صبحونه خوردن....یه سر تا پایین رفتم و یه سری خرت و پرت که واسه سفر کنار گذاشته بودیم بردم و تو ماشین گذاشتم.دیگه چیزی نمونده بود و اومدم بالا واسه خداحافظی.از مامان و بابا خدا حافظی کردیم و با هزار تا سلام و صلوات مامان و بابا راه افتادیم بریم به سمت شمال,آخه این اولین سفری بود که من و سعیده با ماشین خودمون تنهایی می خواستیم بریم...

ساعت دیگه5:15دقیقه شده بود.اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم و بسم ا... راه افتادیم سمت شمال.جاده چالوس رو واسه سفر انتخاب کرده بودیم.می دونستیم جاده پر پیچ و خمیه ولی زیبایی جاده رو به خطراتش ترجیح دادیم....

تو راه باک رو پر کردیم وراهی کرج شدیم.ازعوارضی رد شدیم که دیدیم صدای ضبط دیگه در نمیاد.البته قبلأ هم این مشکل رو داشت و شکر خدا می دونستم دردش چیه...آخه من واسهMP4یه تبدیل نواری گرفته بودم و اون رو میگذاشتم تو ضبط....یه گوشه نرسیده به کرج نگه داشتم و پیچ میچای ضبط رو باز کردم و یه کمی با سیم های پشت ضبط کلنجار رفتم و خلاصه درستش کردم و دوباره راه افتادیم....کرج رو رد کردیم و از کمربندی راهی جاده چالوس شدیم.....به سعیه خانم گفتم یه ورق بردار و هر چی شهر ور روستا و آبادیه بنویس تا بتونیم بعدأ(یعنی الآن)تو سفر نامه بنویسیم.ورق دم دست بود ولی هر چی گشت خودکاری,مدادی,چیزی پیدا نکرد و بیخیالش شد و بعدشم گفت بابا مگه هیچکس تا حالا از این جاده نرفته که ما بخوایم واسش تعریف کنیم؟؟؟!!!خلاصه سرتون رو درد نیارم.با هر دلیل که شد(غیر موجه)قانعمون کرد که بیخیال نوشتن اسم شهر ها بشیم.منم که داشتم رانندگی میکردم و نمی تونستم بنویسم...

جاده زیاد شلوغ نبود!در صوتی که ما فکر می کردیم روز پنجشنبه باید خیلی جاده شلوغ باشه....ولی این سهمیه بندی بنزین اجازه نمیده که مثل قدیما ملت ماشیناشون رو بندازن تو جاده و بخوان این ور اون ور برن!!!!هوا هم ابری بود و خیلی خنک,طوری که وسط های راه هر از چند گاهی از سرما پنجره هارو میدادیم بالا!!!آخه هر دوتامون لباسهای خنک و تابستونی داشتیم...ساعت دیگه7:15بود که سد کرج رو رد کردیم...آخه به سفارش های مامان و بابا و قسمهایی که داده بودن مارو و مخصوصأ سعیده رو,سرعت ما تو این سفر از100بالا نمی رفت و ماهم خوش خوش واسه خودمون می رفتیم....

شیب بالا رونده کوه دیگه تموم شده وبود و افتاده بودیم تو قسمت سر پایینی,جاده دیگه سر سبز شده بود و هوا هم بسیار خنک....از منظره ها استفاده میکردیم و یه جا که جا بود بغل جاده زدیم کنارو یه چای خوردیم و یه استراحت در حد15دقیقه کردیم و یه عکس انداختیم و مجددأ داه افتادیم.دیگه ساعت نزدیکای10بود و به سعیده گفتم واسه مامان اینا اس ام اس بزنه که ما صحیح و سالمیم و نگران نباشن و بهشون بگه که نزدیک چالوس هستیم.بعد از یه45دقیقه ای رسیدیم چالوس.....

                                                                                                        امید

 

زیر لب:

1/تولدم مبارک!!!!!

2/بازم تولدم مبارک!!!!!آخه دیروز تولدم بود.3مرداد61.

3/جمعه یعنی فردا باید برم دارآباد....اگه کارم بمونه باید شنبه هم برم.اینم از تعطیلاتمون!!!!

4/سعیده در گیر شوهر دادن خواهرشه... تا یه چند روزی فکر نکنم پیداش بشه...بعدشم میخواد گواهی نامه بگیره و تازه ترم تابستونی هم برداشته!!!!!

نوشته های امید و سعیده | ساعت درج 18:16 |  این پست   •