یکشنبه سی و یکم تیر 1386
پایان ترم اول
سلام
ترم اول تموم شده بود و نه با شرایط امتحان ها آشنایی داشتم و نه با مدل درس خوندن توی دانشگاه.چون از رشته ام هم زیاد خوشم نمی اومد,اصلأ تو طول ترم درس نخونده بودم.تمام درس هام روی هم جمع شده بود واسه همین فرجه هارو تو کرمانشاه موندم و نرفتم شهرمون.خوابگاه ساکت بود و می تونستم از فرجه هام خوب استفاده کنم.
امتحان هام شروع شد و منم همه امتحانهام روافتضاح کردم.یکی از یکی دیگه بدتر.نمیدونم چرا اینقدر امتحانام بد میشد!!!درسم تو دبیرستان زیاد بد نبود ولی وضعییتم تو دانشگاه افتضاح شده بود.بعد از امتحان ها موندم تا نمره هامو بگیرم و می دونستم که احتیاج دارم که واسه خیلی از درسهام,اعتراض بزنم.
نمره هامون که اعلام میشد,نمره های من افتضاح و نمره های امید همه خوب(بهتره بگم عالی)و اولین نمره تو دانشگاه!!!!! همه بچه ها روی امید حساس شده بودن و نمره هاشو چک می کردن و میگفتن این پسره که همش تو سایت دانشگاست پس کی درس میخونه که اینجوری نمره میگیره؟؟!!چه قد نمره هاش خوبه.فقط یادمه اندیشه اسلامی13گرفت که بد ترین نمره اش بود(البته حالا میدونم که اصلأ درسهای خوندنی رو نمیتونه درست بخونه,ولی تا دلتون بخواد ریاضی,فیزیک,برنامه نویسی و....).منم که تا حالا تجریه افتادن هیچ درسی رو نداشته بودم,حالا فیزیک افتاده بودم.خیلی ناراحت بودم مخصوصأ اینکه امید نمره اش5/19شده بود و نمره بعد از اون13بود یعنی اینکه هیچ شانسی هم واسه اینکه نمرات روی نمودار بره نداشتم!!!!!و میدونستم که این استاد هم آدمی نیست که بخواد بهمون نمره بده....
بعد از اعلام نتایج همه بچه های خوابگاه با هم تو خوابگاه موندن تا یکی دو روزی تو خوابگاه بگن و بخندن و استراحت کنن و بعدشم برن واسه تعطیلات تابستون خونه هاشون.منم با اصرار تروسکه که حالا شده بود صمیمی ترین دوستم,موندگار شدم.
روزی که دیگه می خواستم برم شهرمون,سر راه با تروسکه رفتم دانشگاه تا ببینم چه خبره و واسه انتخاب واحد سوال کنم.امید هم روال عادی تو دانشگاه بود.با تروسکه چند ساعتی تو دانشگاه بودیم,بعدش رفتم ترمینال.
باورتون نمیشه تا رسیدم خونه اول زنگ زدم خوابگاه وبا تروسکه حرف زدم و گفتم چه خبر؟(امید:نمی دونم می تونست تو اون چند ساعت که سعیده تو راه بوده چه اتفاقی تو دانشگاه بیافته؟؟؟؟بابا فیلمشه,می خواسته از من خبر بگیره....)
تروسکه گفت:وقتی رفتی و از در دانشگاه خارج شدی نیک بخت پشت سرت اومد و جلوی در ایستاد و تا وقتی از کوچه رد شدی دم در دانشگاه بود و رفتنت رو نگاه میکرد انگار اومده بود خدافظی.
اصلا باورم نمی شد اخه اصلأ دیگه حرفی بین من و امید نبود و امید سخت رو قولی که داده بود پا فشاری میکرد.خیالم دیگه راحت شده بود که امید بیخیال من شده,پس حرفهای تروسکه یعنی چی؟؟؟؟نکنه.....
سعیده
زیر لب:
1/ترم اولمون تموم شد و نمیدونم که ترم دوم رو کی شروع کنیم ولی به همین زودیا راش می ندازیم....
2/واسه سفرنامه شمال زیاد عجله نکنید...یه کم باید راست و ریستش کنیم....
3/چند وقتی هست که خیلی نا مرتب می نویسم.باید دوباره شروع کنم و روال عادی به صورت روزانه بنویسم....
۴/نمی دونم چرا این پست نیومدش و الان اومدش.تاریخشو نیگاه کنین میبینین که واسه سی و یکمه!
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
ما اومدیم....
وای به این سفر شمال ما!!!!!!جای همه اونایی که از ایران دورن خالی....ایشاا... هر موقع که اومدین ایران واسه خودتون یه سر برین شمال ... به ما که خیلی خوش گذشت....
الان خیلی خستم....برم یه کمی استراحت کنم و یه دوش و یه چای و ....
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
برنامه نویسی سعیده و امید....
سلام,
حالا دیگه امید رو همه میشناختند و تو خوابگاه همیشه بحث درس خوندنش بود در کل اسمش تو بچه ها خوب در رفته بود و تو خوابگاه خیلی ازش تعریف میکردن و بیشتر از درسش.به منم میگفتند دیوونه پسر به این خوبی,شاگرد اول هم که هست,دوستت هم که داره چرا جوابشو نمی دی؟؟؟؟
بچه ها زور می گفتن آخه من هیچ احساسی نسبت به امید نداشتم.راستشو بخوایید من کلأ از پسر ها می ترسیدم.تو خونمون هر وقت بدخلق و بداخلاق میشدم یا اینکه بهانه میگرفتم(در کل اگه باب میل مامانم یا خواهرام نبودم)مامانم میگفت هر که بیاد خواستگاریت میدیمت بری.به خدا انگار جادو میشدم از ترس اخلاقم خوب میشد و میشدم یه خانم به تمام معنا.خلاصه همه به این نقطه ضعفم پی برده بودن و سر به سرم میذاشتن.بگذریم.....
بعد از اینکه امتحان پایان ترم برنامه نویسی پاسکال رودادیم و استاد احمدی برگه های پاسکال رو صحیح کرده بود,به جز امید نمرات بچه ها زیاد خوب نبود و نمره منم مثل بقیه بد یا بهتره بگم افتضاح.استاد واسه اینکه به بچه ها کمک کنه و پاسشون کنه گفت پروژه بیارید اگه پروژه بنویسید کمکتون میکنم و بهتون نمره میدم.وای خدا حالا کی پروژه بنویسه من که اصلأ برنامه نویسیم خوب نیست و واسه امتحان هم به زور خودمو آماده کرده بودم.تو اتاق هم که فقط من با احمدی کلاس داشتم.پس از بچه های اتاق نمی تونستم کمک بگیرم.
فکرم مشغول پروزه پاسکال بود خیلی بهش احتیاج داشتم اگه پروژه تحویل نمی دادم,مطمئنأ درس رو میافتادم.رفتم پیش بچه های ترم بالایی خوابگاه تا از اونا کمک بگیرم.فرخنده بهم گفت من برات حتما جورش میکنم.بعدش بهم گفت راستی سعیده چرا از امید کمک نمی گیری؟اون حتمأ کمکت میکنه ها.گفتم اصلأ!!!خجالت میکشم و نمی خوام بهش آتو داده بدم تا زیر دینش باشم.واسه همینم تا روز آخر که روز تحویل پروژه بود,هیچ پروژه ای برام جور نشده بود و دقیقه نود بالاخره فرخنه به قولش وفا کرد و یه پروژه برام ردیف کرد ولی قبل از اینکه اجراش کنه گذاشت و رفت.آخه فکر میکرد که دیگه حداقل اجرا کردنش رو بلدم ولی خبر نداشت که .....
خلاصه بقیه ماجرا رو امید بهتر توضیح میده....
سعیده
منم سلام,
می خوام راجع به کمک کردن به سعیده تو درس برنامه نویسی یه کمی براتون بگم.....
این آقای احمدی که الآن فکر کنم تو پاریس مشغول به زندگی کردن باشه,استاد درس برنامه نویسی پاسکالمون بود,یه آدم سخت گیر به تمام معنا.واسه اکثر مبحثهایی که درس میداد تمرین برنامه نویسی بهمون میداد که هر کدومشون در حد یک پروژه بودن....
انتهای یکی از جلسه های پاسکال,بهمون یه تمرین داد و می دونست که چقدر سخته براش یه نمره اضافی در نظر گرفت که اگه هر کسی این تمرین رو انجام بده و برام روی یک فلاپی بریزه,1نمره واسه پایان ترم کمکش میکنم!!!منم درس خون می دونستم که میتونم حلش کنم...واسه همین از برنامه ای که نوشته بودم,دو نسخه, دوتا فلاپی با دوتا اسم که یکیش خودم بودم و اون یکی سعیده,تهیه کردم....جلسه بعدی سعیده سر کلاس حاضر نشد(یادم نمیاد که چرا سعیده اون روز نبود) و منم موقعییت رو مناسب دیدم و آخر کلاس تو اون هیری بیری دو تا فلاپی ها رو گذاشتم سر میز استاد.به یکی از دخترا که فکر کنم همون ناهید بود گفتم که بره به سعیده بگه که نکنه اونم فلاپی به استاد بده و گندش در بیاد.بعد از کلاس که دیگه سعیده اومده بود دانشگاه,ناهید بهش جریان رو گفت.سعیده هم واسه اینکه نکنه یه وقت کم بیاره,سریع از تو کیفش یه فلاپی در آورد و اسمش رو روش نوشت و گفت که می خواد بره بده به استاد و خودش برنامه رو نوشته و به من گفت که باید برم فلاپی خودم رو پس بگیرم.....خلاصه با هر بربختی که بود و هر دوز و کلکی که زدم تونستم برم فلاپی رو بردارم و حاج خانم یه فلاپی خالی تحویل استاد داد.....
حسابی اعصابم رو ریخته بود به هم,آخه می دونستم که فلاپی خالی داده به استاد(اصلأ سعیده بلد نبود,البته الانم نیست, که برنامه بنویسه).جلسه بعدی اسم اونایی که فلاپی خالی داده بودن و اونایی که توش برنامه نوشته بودن خوند و حسابی خنک شدم.چون استاد به اونایی هم که تمرین رو اشتباه حل کرده بودن یه نمره ای داد,ولی اونایی رو که فلاپی خالی تحویل استاد دادن با سخت تصحیح کردن برگه هاشون,تهدید کرد.حسابی کیف کردم.....
این مسئله موند و آخر ترم,موظف شده بودیم که واسه درس برنامه ویسی پاسکال,پروژه تحویل بدیم.من که طبق روال عادی کارم رو انجام داده بودم.البته نمره امتحانمم بد نشده بود ولی واسه اینکه به یه بنده خدایی بفهمونم که اومدیم اینجا واسه درس خوندن,خودم رو به آب و آتیش میزدم که نمره هام بالا بشه و معدلم رو بهتر کنه....
روز تحویل پروژه بود و همه بچه ها تو سایت بودن.منم بودم سعیده هم که هنوز پروژه نداشت اونجا بود....به خودم گفته بودم که اگه بیاد و بهم بگه شاید کمکش کنم و به استاد بگم که پروژه رو دوتاییمون نوشتیم(البته شاید,چون باید میدیدم که چه جوری میاد و ازم میخواد که کمکش کنم,اگه باب دندون نبود که اصلأ کمکشم نمی کردم).ولی خوب از اون جایی که این دختر اونقدر مغرور بود(تازه دست پیش میگیره که پس نمونه و همش به من میگه مغرور)حاضر نشد به من بگه که پروژه نداره.خدا خیر بده یکی از دوستانش که ترم بالایی بود براش یه برنامه آورد و تحویلش دادو رفت.سعیده هم که از خدا خواسته,می خواست یه جوری به من ثابت کنه که دیدی محتاجت نشدم,از جلوم رژه میرفت و هی پز پروژه ای که واسه یکی دیگه بود میداد....(البته نه رودر رو بلکه به در بگو دیوار بشنو).خلاصه سرتون رو درد نیارم....
سعیده که اصلأ از برنامه نویسی سرش در نمی رفت,اصلأ نمیدونست برنامشون فارسیه!!!واگه یه برنامه جانبی نداشته باشه و اونو قبل از برنامه خودش تو محیطDOS,ران نکنه,نمی تونه فونتهای فارسی رو که احتیاج داره,لود کنه!!!!!!واسه همین اصلأ نمی تونست برنامه رو اجرا کنه.وای نمی دونین که چقدر کیف میکردم که نمیتونه ه....از دور نگاهش میکردم و می خندیدم.هیچ کدوم از بچه هایی که هنوز تو سایت مونده بودن هم اون برنامه رو نداشتن جز من!!!!!
سعیده داغ کرده بود و به یکی از دوستاش میگفت که کاشکی بیخیال بشم,استاد میفهمه که پروژه کار خودم نبوده اونوقت بدتر میشه!!!!هی از سایت میرفت بیرون و هی بر میگشت که شاید از دوستاش رو ببینه تا بتونن براش کاری کنن ولی هیچ خبری نبود....تو یکی از این بیرون رفتن ها از موقعییت استفاده کردم و رفتم پشت سیستمی که روش کار میکرد برنامش رو ردیف کردم و براش اجرا کردمش...اومد تو سایت و یه نگاه به برنامه اجرا شده کرد و یه نگاه به من.فهمیده بود که من ردیفش کردم ولی اصلأ به خودش اجازه نداد که بیاد و تشکر کنه.منم به خودم گفتم حتمأ بعد از تحویل پروژه میاد جلو و تشکر میکنه.الان حتمأ استرس داره.....
همون لحظه یکی از پسرهامون(به اسم وریا که یه اسم کردیه)که اونم پروژه نداشت اومد از سعیده خواست تا به استاد بگه پروژه رو دوتایی کار کردن.سعیده هم رو دلسوزیش قبول کرد.....استاد اومد و برنامه رو تحویل گرفت و تو لیستش براشون یه چیزایی نوشت و خلاصه تهش اینکه به ضرب و زور و آژانکشی تونستن این درس رو پاس کنن.بعد از تحویل پروژه وریا که دیده بود من رو اون برنامه کار کردم تا اجرا بشه,اومد و خیلی ازم تشکر کرد ولی این دختر مغرور(سعیده)یک کلام هم بهم نگفت که آقا دستت بشکنه!!!!!
امید
زیر لب:
1/فردا تولد سعیده است.....از الان بزار زودتر از همه من بگم:تولدت مبارک...!!!!
2/سعیده امشب عازم تهرانه.....
3/فردا باید بریم بازار یه کمی خنزر پنزر بخریم....
4/پس فردا راهی شمالیم.....هواشناسی گفته هوا بارونیه.امید وارم که همه روزا بارونی نباشه!!!!
5/راستی تا یادم نرفته این رو هم بگم که احتمال خیلی زیاد فردا هم آپ میکنیم و بعدش میره تا یه هفته دیگه...
6/از شمال که بیایم سفرنامه شمال رو مینویسیم و بعدش ادامه خاطرات آشناییمون.فکر کنم اینجوری بهتر باشه!یه کم هم از یکنواختی میاد بیرون.
7/شانس مارو نگاه کن ترو خدا.امروز3روز تشویقی دیگه گرفتم....ولی رفتم و تو پروندم رو که دیدم,3روز از تشویقی هام گم شده بود!!!! نمیدونم کجا رفته؟؟؟؟پس فعلأ بازم36دارم.....
دوشنبه هجدهم تیر 1386
طفلک امید....
سلام,
بعضی وقتا لازم میدونم که یه سری چیزا بنویسم تا نوشته های بعدیمون بیشتر مفهوم باشه.به خاطر همین بعضی روزا سعیده نیست.....
سعیده از اون روز به بعد که رفیقش تصادف کرده بود,خیلی از اون خیابون می ترسید.واسه رد شدن از اون خیابون با100تا از رفیقاش رد میشد.هر100تا رو هم میگذاشت اون طرفی که ماشین میومد که اگه یه وقت سرعت ماشینی زیاد بود و خواست بهشون بزنه,با زدن اون100تا ماشین دیگه وایسته و هیچ آسیبی به سعیده خودش نرسه....یکبارم بعد از ترم اول,دیگه اون زمانی که دایی اینا خونه عوض کردن و اسباب کشی کرده بودن نزدیکی های دانشگاهمون,سعیده دختر داییم از خیابون ردش کرده بود.
به هر حال......یه روز بعد از کلاس,تو هون ترم اول,داشتم با افشین می رفتم که من برم خونه دایی اینا و افشین بره خوابگاهشون.مثل هر روز سر خیابونی که دوست سعیده تصادف کرده بود وایستاده بودیم و منتظر ماشین بودیم که دیدم اکیپ رد کردن سعیده ازخیابون از اون دست خیابون دست به کار شدن.....
یکی رفت چراغ راهنمایی رو دست کاری کرد,یکی دیگه یه لباس نیرو انتظامی از تو کیفش در آورد و تنش کرد و با یه سوت تو دستش و یه کلاه روی سرش ماشینا رو نگه داشت,دو تا دونفر هم با نوار هایی که تو دستشون بود به عرض یک متر یه راه عمود به خیابون از اون دست تا این دست خیابون که ما بودیم واسه سعیده باز کردن,یکی دیگه هم فرش زیر پای سعیده رو انداخت و با قل دادنش تا این دست خیابون رسوندش,آخر سر هم یکی دیگه از دوستاش اومد و سعیده رو زد زیر بغل و آوردش این دست خیابون.
وقتی صحیح و سالم رسید این دست خیابون,یه نفسی چاق کرد و اومد جلو ترو بهم گفت که آقای نیک بخت چند لحظه می تونید بیاید؟اولش خوشحال شدم که اومده با هام می خواد حرف بزنه ولی بعدأ از چهره اش فهمیدم که فکر نکنم خبرای خوبی واسم داشته باشه.....
+:ببخشید آقای نیک بخت مگه من بهتون نگفتم اومدیم اینجا واسه درس خوندن؟مگه من نگفتم واسم حرف در میارن؟مگه نگفتم که از فکرمن بیاید بیرون؟
-:خوب مگه چی شده.من که دیگه.....
+:نمی خوام همشهریام هر روز واسم مزاحمت ایجاد کنن,اونم به خاطر شما!
-:آخه مگه من کاری کردم.من که دیگه حتی یک بار هم نیومدم جلو تا با شما بخوام صحبت کنم,من که دیگه مزاحمتون.....
+:خلاصه بازم بهتون بگم که من هیچ حسی نسبت به شما ندارم و فقط به دید یه همکلاسی بهتون نیگاه می کنم,نه بیشتر!نه کمتر!همین!!!!دیگه هم کاری به کار من نداشته باشین.خداحافظ......
منو میگی,اعصابم خورد.آخه مگه چیکارش کردم که اینجوری کرد باهام.من که حتی دیگه نرفتم باهاش صحبتم کنم.پس چرا این رفتار رو باهام کرد؟؟؟نتونستم تحمل کنم و به افشین گفتم یه لحظه وایستا تا من حساب مو با این دختره تسویه کنم و بیام.سعیده اینا یه100متری فاصله گرفته بودن ازمون.دوییدم و خودمو رسوندم بهشون و با اخمی که تو صورتم انداختم صدا زدم
-:ببخشید خانم محمد خانی,یه لحظه بیاین.
برگشت و از دوستاش یه کمی فاصله گرفت واومد نزدیک به من.بهش گفتم
-:شما همه حرفاتون رو زدید حالا بزارید که منم حرفم رو بزنم(نمی دونم چی شد که همه عصبانیتم فرو ریخت)من هنوز سر حرفم هستم و اون چیزایی که بهتون گفته بودم هیچ تغییری نکرده.هر مشکلی هم که ایجاد بشه تا آخرش هستم,مگه آدم چند بار شانس در خونشو میزنه؟من الان شانس در خونمو زده و به هر قیمتی که شده ادامه میدم.
برگشت بهم گفت
+:ولی نظر من هیچ وقت بر نمی گرده!!!!
با یه خدا حافظی خشک و بی روح سعیده رفت تا با دوستاش بره خوابگاه و منم رفتم سمت افشین....وقتی ازش جدا شدم انگار یه بار سنگینی رو از رو دوشم بر داشته بودن و خیالم راحت شده بود.لپ حرفایی رو که می خواستم اون روز صبح زود به سعیده بزنم و نتونسته بودم یابهتره بگم روم نشده بود بهش بگم,همه رو توی اون1دقیقه ای که رفتم و صداش زدم تو چند تا جمله که نمی دونم ییههویی از کجام در اومد,بهش گفتم.....هیچ وقت اینقدر از خودم خوشم نیومده بود که تونستم با اقتدار کامل بدون اینکه بزارم سعیده لام تا کام حرف بزنه,همه حرفام رو بدون پرده و رک بزنم.
بعدها فهمیدم جریان اون روز تو خیابون چی بود.این بهروز خالی بند لعنتی3-2باری رفته جلوی سعیده رو گرفته و راجع به من الکی از خودش حرف در میاورده(که امید گفته بهت بگم فلان....امید گفته بهت بگم بهمان....),در صورتی که من روحمم خبر دار نبوده(کاشکی بهروز به روح اعتقاد داشت).در عرض3-2روز حسابی اعصاب سعیده رو میریزه به هم و آخرش سعیده واسه اینکه بهروز دیگه مزاحمش نشه بهش میگه که شما کاری به این کارار نداشته باشین و خودم خوب میدونم چی به چیه!!!....بعدش بهروز روی دنده لج میافته و میگه حق نداری بری با این امید حرف بزنی و آبروی شهر مارو نریز و یه مشت از این اراجیفات.....تنیجه اش هم جریانی بود که گفتم.....
امید
منم سلام,
شنبه از نهاوند برگشتم کرمانشاه.حواسم کامل به امید بود.وقتی کلاس ها تموم میشد می رفت و سر خیابون نوبهار وایمیستاد تا من با بچه ها میومدم.دیگه عادتشو می دونستم.یه کم بیشتر که فکر می کردم یادم اومد که قبلا هم امید و اون جا دیده بودم.رسیدیم سر خیابون به بچه ها گفتم من کار دارم شما برید خوابگاه من خودم میام.بعدش با سمیرا که اونم قضیه رو فهمیده بود,رفتم طرف امید وبه سمیرا گفتم تو اینجا بمون من با آقای نیک بخت کار دارم.امید همراه دوستش افشین بود.رفتم جلو وبدون هیچ مقدمه ای(بدون سلام و کاملا بی ادب)گفتم:
+:آقای نیک بخت تورو خدا من توی این دانشگاه آبرو دارم.بهتون هم گفتم که اصلا خوشم از این جور کارها نمیاد.
-:من که کاری نکردم,حالا چرا اینقدر عصبانی هستید.ببینید خانم محمد خانی,افشین اصلأ از جریان خبر نداره.
با نارحتی و اخم گفتم..
+:آقای کریمیان از همه چی خبر داره(تو دلم گفتم فکر کرده من نمی فهمم).واسه آخرین بار میگم خواهش میکنم دیگه از این کارها نکنید وبا آبروی من بازی نکنید نمی خوام دوستام از قضیه بویی ببرند.باید بدونید که ارزش شما برای من به اندازه یه همکلاسیه نه بیشتر نه کمتر.
البته باید بگم این جمله آخری رو از تروسکه هم اتاقیم یاد گرفته بودم.اون توی تعریفاش یه همچین جمله ای رو گفته بود و منم ازش یاد گرفته بودم.سلام نکرده بودم ولی خداحافظی کردم و با سمیرا به طرف خوابگاه راه افتادم.
بعد از چند قدمی که رفتیم,امید از پشت صدام زد ببخشید خانم محمد خانی....برگشتم و گفت :
-:ببینید خانم محمد خانی شانس یه بار در خونه هر کسی رو میزنه.حالا شانس به من رو کرده و اصلا نمی خوام از دستش بدم.
سرم پایین بود و ساکت بودم نمی دونم چرا اون لحظه نمی تونستم جواب بدم و با دقت به حرفاش گوش میدادم.بعد از اینکه حرفاش تموم شد گفتم..
+:ولی نظر من همونه که گفتم و عوض نشده و خداحافظ.
با سرعت به طرف خوابگاه رفتم.......
بعد از چند روز همه بچه های دانشگاه قضیه رو میدونستند و همه جا پر شده بود.خیلی عذاب میکشیدم و جو دانشگاه برام غیر قابل تحمل تر شده بود.از حق نگذریم امید اصلأ رفتار بدی از خودش نشون نمی داد و میشه گفت که دیگه کاری باهام نداشت و خیلی مراعات منو میکرد ولی من خیلی حساس شده بودم و حتی از نگاه کردنش زود ناراحت میشدم.البته باید بگم تو این جریان یکی از همشهریام هم بی تقصیر نبود.یه جورایی داشت موش میدووند که امید جریانش رو واستون نوشته....
ترم اول دیگه داشت تموم می شد و باید بگم نیک بخت هنوز واسه من امید نشده بود.تنها چیزایی که از امید دستگیرم شده بود این بود که:
بعداز امتحان های نیم ترم کم کم متوجه شدم امید شاگرد اول دانشگاهمونه و نمراتش از همه بچه های ورودی ما بالاتره.واسه همین خاطر هم خیلی خودشو میگرفت.بچه ها(دخترا)به خونش تشنه بودن,آخه حرص همه رو یه جورایی در میاورد.
زیاد اهل دوست و رفیق نبود و یه حسن دیگه هم داشت و اون این بود که سیگار هم نمی کشید.آخه اکثر پسر های دانشگاه یا رفیق باز بودن یا سیگاری......
سعیده
زیر لب:
1/هیچی نیست....
یکشنبه هفدهم تیر 1386
بهروز خالی بند......
روزها همینجوری میگذشت و منم بدون توجه به اینکه سعیده آب پاکی رو ریخته بود رو دستم,همچنان همه حرکاتشو زیر نظر داشتم و هنوز نمی دونستم که کجاییه؟
با افشین(بچه ایلام و 4 سال از من بزرگتر بودش)بیشتر از بقیه بچه ها ریخته بودیم رو هم.آخه قرار شده بود که ترم بعد با اون خونه بگیرم و واسه اینکه بیشتر بشناسمش اکثر وقتها با هم بودیم و تو کلاسها سعی میکردیم نزدیک به هم بشینم.اون ترم اول خوابگاه گرفته بود و عین من می خواست از ترم بعد با یکی خونه بگیره.رفاقتی که بینمون ایجاد شده بود باعث شد که3-2باری برم پیشش خوابگاه تا با رفتارش بیشتر آشنا بشم.همین مسئله باعث شده بود که تو جریان سعیده هم یه جورایی قرار بگیره....
از طریق افشن با یکی از بچه های خوابگاهشون به اسم بهروز(بچه نهاوند)آشنا شدم.تو دانشگاه میومد پیش ما باهامون حرف میزد و من از همون روز اول زیاد تحویلش نمی گرفتم تا اینکه یه روز بهم گفت چیه اینقدر نیگاه این دخترمیکنی؟همشهریمونه ها!!!!آقا منو میگی انگار برق گرفته بودم,ییههویی گفتم نهاوندیه؟گفت آره بابا.با داداشش رفیق جونجونی هستیم.
به خودم گفتم عجب شانس آوردم ها!خیلی برام بهتر شد,که حالا همه جیک و بوک خونوادشونو از بهروز می پرسم.این باعث شد که حالا دیگه من خودمو یه جورایی می چسبوندم به بهروز تا آمار در بیارم.یه روز بهروز اومد و از من پرسید که امید تو این دختر رو زیر نظر داری؟(تو خوابگاه افشین همه چیز رو به بهروز راجع به من و سعیده گفته بود)منم واسه اینکه دیگه همه چیزتموم بشه گفتم آره.گفت اصلأ نگران نباش من خودم کمکت میکنم.من با داداشش رفیقم و کاملأ خونوادشونو میشناسم و هزار تا دروغ دیگه....اون موقع که نمی دونستم داره خالی میبنده که,به خیال خودم یه کم خیالم راحت تر شده بود و به خودم میگفتم ای ول بهروز,آمار سعیده رو بهم میده حسابی.....
امید
زیر لب:
1/تمام پرو پاچم گرفته!بعد از یه مدت خیلی طولانی دوباره امروز تو پادگان فوتبال بازی کردم.بدجوری هم خوردم زمین و تمام کف دستم رفته!
2/دایی مصطفی اومده خونمون!
3/لیست چیزایی که میخوایم با خودمون ببریم سفر داره تکمیل میشه.
4/دیگه تو لوح پاسبخشی نیستم!!!!!!!
۵/نمیدونم چرا یه تیکه از نوشته های قبلی پس زمینه اش سفید شدش؟؟؟؟
شنبه شانزدهم تیر 1386
اولین صحبت جدی.....
سلام,
این بار من اول مینویسم و بعدش نوشته های سعیده .....
خلاصه خدا خیرش بده(ناهید رو میگم)فقط به یه سلام و علیک اکتفا کرد و من و سعیده رو تو حیاط دانشگاه تنها گذاشت و رفت زیر سایه بون روی یه صندلی که اونجا بود نشست و از دور زیر نظرمون داشت....حالا من بودم و سعیده با چشمای پف کرده(و صورت نشسته
)و یه عالمه حرف که قرار بود بزنم.
با یه سلام و علیک و پرسیدن راجع به داستان کوتاه تونستم قفل سکوتی رو که8-7ثانیه ای برقرار شده بود بشکنم.با جوابهای سردی که از سعیده با همون3-2تا سوال اول شنیدم یه جورایی بهم برخورد(حالا نمی دونم هنوز خواب بود یا اینکه قصدش همین بود)و همه حرفهایی رو که از دیروز با خودم تکرار می کردم کاملأ یادم رفت.مجبور شدم که خیلی زودتر از اونچی که فکرشو می کردم برم سر اصل مطلب....(سعی میکنم تا اونجایی که یادم میاد عین جمله هارو بنویسم البته اگه دقیقترشو می خواید نوشته های سعیده رو بخونین)
من(-): میدونید واسه چی گفتم بیاید اینجا؟می دونید چیکارتون دارم؟
سعیده(+):نه!
-:هیچ حدسی هم نمی زنید؟از دیروز هم بهش فکر نکردید که واسه چی گفتم بیاید اینجا؟
+:نه!
-:می دونید من چند وقتی هست که شمارو زیر نطر دارم.یه جورایی چه جوری بگم ازتون خوشم اومده...
آقا تا این کلمات رو از من شنید سرخ شد و سرش رو انداخت پایین هیچی نگفت منم ادامه دادم و ....
-:البته نه اینکه فکر کنید که واسه دوران دانشجویی دارم میگم ها,نه!یه وقت فکر نکنید که می خوام مثل این دختر و پسرهایی که در روز هزارتاشو میبینید با هم دوست شدن,ما هم با هم دوست بشیم!من فعلأ هدفم اینه که بیشتر بشناسمتون.فقط همین.می خوام اگه از طرف شما اشکالی نداره یه کم بشتر با خصوصیات هم آشنا بشیم....
صحبتهامو قطع کرد و ...
+:ببینید آقای نیک بخت ما اینجا اومدیم واسه درس خوندن نه چیزای دیگه!ما اومدیم اینجا که درس بخونیم نه فکر مسائل دیگه ای باشیم.برای من فقط مهم دس خوندنه,همین.تازه هزار بار هم گفتم نمی خوام پشت سرم حرف و حدیث باشه.همشهریام ممکنه برن تو شهرمون و واسم حرف در بیارن.اونم من که اصلأ از این جور رفتارا ندارم.
به خاطر خوابی که دیده بودم,برگشتم بهش گفتم ولی من خیلی نسبت به این مسئله امید وارم ....
دیگه ازاینجا به بعدش زیاد یادم نمیاد که بینمون چیا رد و بدل شد فقط این رو بگم که اصلأ از صحبتهایی که کردم راضی نبودم و فهمیدم که سعیده هم اصلأ خوشش نیومد و یا شایدم داشت تو دلش به خودش فحش میداد که چرا بلند شده و اومده.....نتیجه اینکه آقای نیک بخت من اومدم اینجا درس بخونم(هر کی ندونه فکر میکنه شاگرد اولمون بوده...)و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنم و نخواهم کرد....شما هم فکر منو از سرتون بیارید بیرون و دیگه هم نمی خوام راجع به این مسائل چیزی بشنوم و نمی خوام دیگه بیاید و جلوی منو بگیرید,چون واسم حرف در میارن تو دانشگاه.در ضمن به هیچ وجه من راضی بشو نیستم و نظرم تغییر نمیکنه.خداحافظ......
من که از خودم بابت درس خوندن مطمئن بودم.....
(بزارید یه پرانتز باز کنم:بر خلاف احساسی که داداشیم نسبت بهم داشت(تو درس خوندن تنبل) اتفاقأ خیلی هم زرنگ بودم تنها مشکل من این بود که مقاطع رو اونجوری که انتظار ازم میرفت قبول نمی شدم(کاردانی و کارشناسی شهرهای غیر از تهران قبول شدم) ولی وقتی که قبول میشدم تو اون مقطع حرف اول و آخر رو می زدم.تو دانشگاه,هم کاردانی و هم کارشناسی به جز یه ترم بقیه ترمها نفر اول دورمون بودم که اون ترم هم که اول نشدم,دوم شدم تازه بی انصافی استاد درس ریاضی و دیفرانسلمون که هر دوتاش یه نفر بود,تو مقطع کارشناسی بود که برگه هارو صحیح نمی کرد و فقط روشون نمره میگذاشت....)
می دونستم که می تونم با درسام و نمره هایی که میگیرم,یه درس درست و حسابی به سعیده بدم بهش بفهمونم که خودمم میدونم اومدیم اینجا واسه درس خوندن و احتیاج نبود تو نیم وجبی به من بگی که اومدیم اینجا چیکار!!!!!در ضمن با خودمم عهد کردم که دیگه واسه این مسئله جلو نرم و باهاش حرف نزنم.........
امید
منم سلام,
نزدیکی های دانشگاه بودیم.کوچه دانشگاه خیلی خلوت بود و ما خیلی زود زده بودیم بیرون(آخه میترسیدم بچه ها بفهمن چه برنامه ای داریم).
ناهید گفت احساس میکنم یه نفر پشت سرمونه.برگشت و نگاه کرد.گفت:آره نیک بخت داره میاد.پشت سره فکر کنم یه جایی قایم شده بود که اگه ما بیایم بیاد وگر نه خودشو نشون نده.
خلاصه رسیدیم دانشگاه.خیلی یخ کرده بودم و انگار فشارم افتاده بود.اضطراب داشتم و رنگ و روم عین گچ سفید شده بود.چند دقیقه ای روی نیمکت ها نشستم تا یه کم حالم جا بیاد.دوست داشتم امید بیخیال بشه واصلأ باهام حرف نزنه.آخه خیلی آشفته و بهم ریخته بودم و دوست نداشتم همه بفهمن که چه قد از اینکه با یه پسر حرف بزنم می ترسم.(امید:بابا تو هم که فقط نشستی و همش داری خاطراتمونو میخونی,یه آب قندی درست و کن و بیار بچم داره از کیس میره!!!!!قابل توجه از کیس میره یعنی از بین میره)
امید بالاخره صدام زد بلند شدم و آهسته رفتم جلو.با دستپاچگی تمام یه سلام و یه صبح بخیر گفتم.چادرمو جوری گرفتم که امید لرزشی رو که زانوهام داشت,نبینه و نفهمه چه قد حالم بده.تو دلم تند تند صلوات میفرستادم تا خدا کمکم کنه.امید شروع کرد به حرف زدن:(عین جمله هاش یادمه)راستشو بخوای خانم محمدخانی....نمی دونم چه جوری بگم.روم نمی شه بگم.من از شما یه جورایی خوشم اومده.حالا که قراره در آینده ای نه چندان دور با هم باشیم,اگه دوست دارید و مایلید از الان بیشتر با هم باشیم تا بیشتر همو بشناسیم و با هم آشنا بشیم.....
بدون هیچ مقدمه ای گفتم اصلأ حرفشو نزنین.حالم بد تر شده بود تا حالا کسی همچین حرفی بهم نزده بود و چنین خواسته ای ازم نداشته بود(امید:اوه اوه کار از آب قند گذشته.بابا به اورژانسی خبر کنین....ها,دیر میاد!خوب پس خودت که ماشین داری بپر روشنش کن تا رو دستمون نمونده یه جایی برسونیمش....ها,بنزین سهمیه بندی شده!بزار حداقل یه بوق بزنم.....)گفتم:ببینید آقای نیک بخت من اصلأ از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد.ما اومدیم اینجا درس بخونیم(امید:نشون به اون نشون که هنوز داریم درس می خونیم
)و بعد خداحافظی کردم.هنوز چند قدمی از امید دور نشده بودم که دوباره صدام زد و گفت:خانم محمد خانی ولی من امیدوارم.در جوابش گفتم زیا امیدوار نباشید چون من اصلأ راضی نمیشم و با عجله رفتم طرف ناهید.(امید:اصلأ بچم راضی نمیشه دیگه چیکارش دارین
؟؟؟؟)تو کلاس اصلأ حواسم به درس نبود.حرفای امید مدام از ذهنم میگذشت.دوست داشتم زودتر کلاس تموم بشه و برم خوابگاه.از اینکه بچه های دانشگاه منو دیده باشن خیلی میترسیدم.خوشم نمیومد کسی از این قضیه بویی ببره.کلاس تموم شد و اومدم خوابگاه.قرار بود این هفته کرمانشاه بمونم و نرم نهاوند ولی چون شرایط روحیم خوب نبود وسایلمو جمع کردم و برای چند روز رفتم خونمون.(امید:منظورش این بود واسه اینکه به مامانش بگه یه خواستگار پیدا کرده رفت نهاوند
وگرنه مگه خودشم نگفت قرار بود اون هفته بمونه نهاوند!!!!!)
سعیده
زیر لب:
1/قبل از هر چیز نمی دونم این سفر ما چرا طلسم شده!این سری مجبوریم که4-3روزی دیرتر بریم سفر....قسمت!
2/هیرودیا امیدوارم که امتحاناتو خوب پشت سر بزاری.شوخی کردم باهات...
3/داداشی ما هم داریم همین کار رو میکنیم.ادامه میدم حتی اگه روزی برسه که کسی خاطرات رو نخونه,ولی بازم مینویسیم چون یه جورایی جفتمون برگشتیم به اون روزا.....یادش بخیر....
4/کوروش جان ممنونم ازت. Dear Kourosh , thank’ful
5/راستی یه سر به این وبلاگ نیمه گمشده بزنین .لینکش این بغله. نوشته هاش راجع به چرا اینکه بهشت زیر پای مادران است خیلی باحاله,من که مردم از خنده....
6/اینم بگم و برم ....پاسبخشی رو پیچوندم.خداحافظ.
جمعه پانزدهم تیر 1386
تو خوابگاه...ناشتایی یا نه ؟!!!!
سلام
بلافاصله اومدم خوابگاه خیلی آشفته و بهم ریخته بودم.اصلا نمی دونستم کار خوبی کردم که بهش قول داده بودم برم و به حرفاش گوش بدم یا نه.اصلا دوست نداشتم راجع به من بد فکر کنه.خلاصه خیلی حالم بد بود.دوست داشتم با یه کسی حرف بزنم تا راهنماییم کنه.
ناهید6-5سالی از من بزرگتر بود.از اتاق کشیدمش بیرون و بهش جریان رو گفتم.اولش یه کمی سر به سرم گذاشت و خندید و هی میگفت مبارکه...دیدی بهت گفتم این پسره یه جوری نگات میکنه.گفتم ناهید توروخدا اذیت نکن.اومدم با تو حرف بزنم تا آروم بشم.اصلا ناهید من میدونم اون یه کار دیگه داره پس خواهش میکنم فکر بد نکن.اصلا حال روز خوبی ندارم.اگر میشه فردا همرام بیا نمی خوام تنها برم.ناهید هم قبول کردو گفت باشه.
یعنی امید با من چیکار داشت با اینکه اگر همچین جریانی برای کسی پیش بیاد خودش میفهمه در چه موردی ولی من اصلا دوست نداشتم فکرم درست باشه و اصلا به موضوعی که همش توی ذهنم می اومد فکر نمی کردم و مدام خودمو گول میزدم که حتما راجع به درس و دانشگاست.چرا نمی خواستم قبول کنم.این همه اضطراب واسه چی بود.حس عجیبی داشتم......
تا صبح اصلا خوابم نبرد بعد از نماز دیگه تو رختخواب نشستم و همش ترس.همش فکرو خیال.....
ساعت یک ربع به هفت ناهید رو بیدار کردم که آماده بشه و با هم بریم دانشگاه.با خودم فکر میکردم کاش نرم و بیخیال رفتن بشم ولی این جوری خیلی بد میشد و تازه ممکن بود بفهمه من چه قدر ترسوام.به هر صورت هر جوری بود آماده شدم و راهی دانشگاه.عین دیوونه ها شده بودم.خیلی آشفته(امید:واسه همین هم فکر کنم یادش رفته بود صورتشو بشوره ).خدایا خودت کمکم کن.کمکم کن آبروم نره.هول نکم و خوب حرف بزنم.خدایا خودت کمکم کن....(امید:واسه این بوده که اصلأ دوست نداشته حرفام راجع به اون چیزی که فکر میکرده باشه ها و گرنه تمام124000پیغمبر رو میاورد و ازشون کمک میگرفت!!!)
سعیده
منم سلام,
آره داشتم میگفتم قرار فردا رو گذاشته بودم و رسیدم خونه دایی اینا...
شروع کردم به پیش بینی حرفهایی که فردا صبح میتونه بین ما رد و بدل بشه و جواب دادن به اونا.هر نوع صحبتی که بود من پیش بینی کردم و براش یه جواب دندون شکن هم آماده کردم تا فردا اگه طبق روال پیش رفت و صحبتها چیزایی بود که پیش بینی کرده بودم,جواب واسه گفتن داشته باشم. از زور استرس شب و بیدار تا صبح سپری کردم.آخه منم یه خصلتی که دارم اگه مشغله فکری داشته باشم و چیزی باشه که فکرمو به خودش مشغول کنه,تا اون مسئله رفع و رجوع نشه,نه درست می خورم,نه درست می خوابم,نه درست درس می تونم بخونم...(بهتره بگم که تو حالت ستند بای می منوم تا اون مسئله برطرف بشه).از یه طرف همش تو فکر این بودم که اصلأ کار درستی نکردم که هنوز یه ترم از دانشگاهمون تموم نشده,می خوام برم باهاش صحبت کنم, ولی از یه طرف دیگه که به قضیه نیگاه می کردم می دیدم اگه من نرم جلو ممکنه که کس دیگه ای زودتر اقدام کنه(به قول معروف از دستم بپره و بعدش بشینم حسرت خوردن,اونم یکی مثل من!!!)....
به خودم که اومدم دیدم صبح شده و دم در دانشگاه وایستادم و منتظرم که سعیده بیاد.ساعت دیگه از7گذشت و دیدم از سر کوچه 2تا چادری دارن میان.از طرز راه رفتن سعیده می دونستم که یکیشون سعیده است ولی اون یکی دیگه کیه؟؟؟ نزدیکتر که شدن دیدم مامان بزرگ خوابگاهشون(ناهید)همراه سعیده اومده که نکنه یه وقت اول صبحی من ناشتا اومده باشم و بخوام سعیده رو بخورم.....
امید
زیر لب:
1/آکواریوم دینمو در آورد.....حسابی تمیزش کردم.....
2/فردا و پس فردا هم برم پادگان و بعدش سفر.......
3/فکر کنم غیر از آبجی و داداش کسی دیگه خاطراتمونو نمی خونه,البته بیکار که نیستن بابا!ممکنه واسه آبجی و داداش جالب باشه(ممکنه) ولی بقیه چرا باید بیان و اینا رو بخونن؟؟؟!!!ما که می نویسیم....
4/اوه!خدایا فردا پاسبخشیمو چیکار کنم؟؟؟این سری چه جوری از زیرش در برم؟؟!!!!البته دیگه تموم شد این آخرین باره ولی باید یه جوری بپیچونمش....
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
بالاخره بعد از مدتها کش و قوس....
سلام,
این چند روز که شروع کردم به نوشتن خاطراتم,حال عجیبی دارم.انگار همون روزاست......
ساعت10-8صبح کلاس داشتم.بعد از کلاس(یعنی ساعت30/9)از کلاس اومدم بیرون.زیر سایه بون روی نیمکت های قرمز حیاط دانشگاه نشستم.هوا خیلی خوب بود و میشد لطافت بهار رو احساس کرد.
بچه ها رفته بودن بوفه ومن تنها روی نیمکت جنب وجوش بچه هارو تماشا میکردم.امید از در سالن بیرون اومد و وارد حیاط شد.زیر درخت توت ایستاد(درست روبه روی من بود).از همون اول متوجه اون شده بودم ولی اصلا حواسم به حرکاتش نبود چند دقیقه ای گذشت.احساس کردم به من اشاره میده.اول فکر کردم اشتباه میکنم ولی وقتی دقت کردم و خوب نگاه کردم دیدم نه انگار با خودمه.
واسه اطمینان بیشتر از دور اشاره دادم با من هستید و اونم با سر اشاره داد آره(ولی مطمئن هستم تو دلش بهم گفته خوب معلومه که با تو هستم,چرا نمی گیری؟).خودمو جمع وجور کردم و رفتم جلو.زیر درخت توتی که بهتر از منو امید جریانمونو میدونست.همه حرفامونو میشنید و شاهد همه کارامون بود.
امید سرش پایین بود منم سرمو پایین انداختم(آفرین دختر و پسر خوب!!!)بعد از یه سلام خشک و خالی و ساده بهم گفت:خانم محمد خانی میشه بیرون از دانشگاه ببینمتون و باهاتون حرف بزنم؟خیلی جا خوردم.اصلا تا حالا کسی همچین خواسته ای ازم نداشته.خیلی بهم برخورد و اصلا از حرفش خوشم نیومد با خودم گفتم این پسر فکر کرده من چه جور دختری هستم.نکنه حرکت بدی ازم تو دانشگاه سر زده که به خودش اجازه داد همچین حرفی بزنه.
امید هنوز سرش پایین بودو منتظر جواب من.بهش گفتم:ببخشید آقای نیک بخت من بیرون از دانشگاه با کسی کاری ندارم و با کسی هم جایی نمی رم.اگر هم حرفی دارید بهتره تو دانشگاه زده بشه.
واسه یه لحظه سرشو بلند کرد تمام حواسم بهش بود و زیر چشمی حرکاتشو میدیدم(خودتون میدونید زن ها توی این کار استادن).
بهم گفت من برای شما گفتم.گفتم شاید این جوری بهتر باشه و تو دانشگاه مشکلی براتون پیش نیاد.حالا که راضی نیستید فردا قبل از کلاس پاسکال ساعت30/7صبح تو حیاط دانشگاه میبینمتون.بدون اینکه بخوام یه دفعه گفتم باشه و قرارشو قبول کردم.
فکرم خیلی مشغول بود خدایا میخواد چی بگه.یعنی چیکارم داره؟(دلم شور میزد ولی داشتم از فضولی میمردم....)
سعیده
منم سلام,
بعد از اون خوابی که دیده بودم,دیگه تصمیم گرفتم که امروزبرم با سعیده صحبت کنم و هر چی تو دلمه و هر حسی که نسبت بهش پیدا کردم رو باهاش در میون بزارم.بعد از خوردن صبحونه که نفهمیدم چی خوردم(از بس که تو فکر خوابم بودم)راهی دانشگاه شدم.دنبال یه بهانه و یه موقعیت خوب میگشتم که برم جلو,بهانه اش رو داشتم,داستان کوتاه!!!,ولی موقعیتش پیدا نمی شد.بالاخره با هر بدبختی توی حیاط زیر سایه بون وقتی تنها شد صداش زدم:
-:ببخشید خانم محمد خانی.
+:بله!با منید؟
-:آره,می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
پا شد و بارو بندیلشو جمع کرد و اومد زیر درخت توت توی حیاطمون.....
+:بفرمایید,فقط من نمی خوام واسم حرف در بیارن یه کم سریعتر لطفأ.
منم که نمی دونستم با این وقتی که به من داد و گفت سریعتر لطفأ,راجع به چی حرف بزنم و چه جور همه حرفای دلم رو بهش بگم.....
-:راجع به داستان کوتاه می خواستم...
+:آقای نیک بخت هر کاری کردم نتونستم چیزی بنویسم.شرمنده.حالا اگه کاری ندارید من برم؟
-:خوب اشکال نداره.راستش با خودتون هم یه کم حرف دارم,اگه میبینید براتون تو دانشگاه حرف در میارن یه جایی بیرون از دانشگاه قرار بزاریم تا باهاتون صحبت کنم.آخه یه کم فکر کنم ضروریه....
+:اصلأ حرفشو نزنین.من غیر از دانشگاه اصلأ جایی نمیرم.اگرم حرفی هست الان بزنید.چون از همشهری هام هم تو دانشگاه هستن میترسم که تو شهرمون واسم حرف در بیارن.اصلأ دوست ندارم پشت سرم حرف باشه.
-:پس چیکار کنیم؟خیلی واجبه ها.باید حتمأ باهاتون در میون بزارم.
+:نمی دونم.
-:می خوایید فردا صبح زود ساعت7-5/6بیاید دانشگاه؟ اون موقع کسی نیست که ببینتتون و واستون حرف در بیاره.خوبه؟
نمی دونم چطور راضی شد که فردا یه کم زودتر بیاد تا با هم حرف بزنیم.تو پوست خودم نمی گنجیدم.از یه طرف خوشحال که تونستم یه قراری باهاش بزارم از یه طرف دلشوره که حالا چطور سر صحبت رو فردا بندازم و بتونم همه حرفامو بهش بزنم.رفتم خونه و طبق معمول واسه پسر داییم جریان رو تعریف کردم......
امید
زیر لب:
1/تولد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک....
2/پس چرا همه بهم میگن هی عمو......بابا ما فعلأ باید دایی بشیم که هنوز نشدیم.نکنه عمو شدم و خودم خبر ندارم!!!!! احسان....؟
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
روءیای صادقه.....
یه روز داشتم با پسر داییم سعید راجع به حسی که نسبت به سعیده پیدا کرده بودم صحبت میکردم و خیلی راجع به اینکه فردا برم باهاش صحبت کنم یا نه با هم(من و سعید)بحث کردیم.یه جورایی51به49خودم رو قانع کرده بودم که فردا دلمو به دریا بزنم و برم با سعیده صحبت کنم.شب شد و هنوز تو پیچ و خم این بودم که فردا برم جلو یا بازم صبر کنم!؟تا نیمه های شب بهش فکر میکردم و با فکر به این مسئله خوابم برد......
یه خواب دیدم که فکر کنم زندگیمو تحت الشعاع خودش قرار داد.فکرکنم یه جور عنایت خدا بود که باعث شدش الان من و سعیده با هم یه وبلاگ گربه سگ مشترک داشته باشیم,با هم خاطره داشته باشیم و بتونیم اون دوران رو با خوشی یاد کنیم وگرنه معلوم نبود الان سعیده کجا بود و من کجا؟؟...
هوای مه آلود,یا شایدم دود بود مثل دود اسفند....من با کت و شلوار مرتب و شیک و پیک کنار سعیده محمد خانی که اونم یه لباس سفید تنش بود,وایستاده بودم,درست مثل یه مراسم عروسی!!!ولی فقط من و سعیده بودیم,تنهای تنها.....(خیلی جالبه تازه می فهمم که چرا تو خوابم تنها بودیم و هیچ کس باهامون نبود!واقعأ چه روءیای صادقه ای,باورتون نمیشه تا الان که دارم این خاطرات رو مینویسم یاد این نبودم که تو خوابم تنها بودیم!!!!).صبح که از خواب بلند شدم گیج بودم که این چه خوابی بود که من دیدم.
سعید به خاطر اینکه من شبا تنها نباشم,میومد بالا و پیش من می خوابید و خواب صبحش واسش از هر چیز دیگه ای با اهمیت تر بود و حتمأ باید تا حد اقل ساعت9تو رختخوابش قل میخورد.منم می خواستم ساعت8سر کلاس باشم و یه جوری هم باید سعید رو در جریان خوابم قرا می دادم(حالا چرا اون موقع من اینقدر سعید رو در جریان کارام قرار می دادم خودمم نمی دونم؟!).دلمو زدم به دریا و بیدارش کردم خوابم رو واسش تعریف کردم.اونم تو خواب و بیداری(کارد بهش میزدی خونش در نمی اومد)بهم گفت بابا برو مثل آدم باهاش صحبت کن.تو آدمی و اونم آدمه.چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟مرگ یه بار شیون یه بار. بعدشم مثل سنگ دوباره افتاد تو رختخوابش....
امید
زیر لب:
1/از اینکه اینقدر پستامون طولانی میشه شرمنده,ولی باید یه جوری جمع و جور بشه دیگه!
2/آب آکواریوم خیلی بد جوری شده,باید امروز و فردا ی هفکری به حالش کنم....
3/فردا هم نمیرم پادگان,دیگه حس پادگان رو اصلأ ندارم.یه جورایی دیگه نمی کشم....
4/تو یه مسأله خیلی دو به شکم!نمی دونم بالاخره کدوم راه رو انتخاب کنم؟؟؟؟
5/پست سعیده بمونه واسه فردا....این مقدمه رو باید میگفتم.
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
امتحان فیزیک....
سلام,
بعد از جریاناتی که واسه داستان کوتاه بین من وامید رخ داد خودمم یه شک هایی برده بودم که نکنه این امید می خواد منو اذيت کنه یا اینکه یه کاری کنه که باعث بشه آبروم تو خطر بیافته....به هر وضعی که شده و با هر مکافاتی درسهارو ادامه می دادم....هنوز دوستان زیادی پیدا نکرده بودم.بدجوری دلتنگی میکردم وشک داشتم که بتنونم خودمو دوباره برای کنکور آماده کنم تا بلکه یه دانشگاه دیگه قبول بشم؟آخه زیاد میل و رغبت به دانشگاهمون نداشتم و تردید ودودلی عذابم میداد.
هنوز چند هفته ای از ورودمون به دانشگاه نگذشته بود که استاد فیزیکمون تصمیم گرفت امتحان بگیره. روز سه شنبه بعداظهر ساعت2-12امتحان فیزیک داشتم.بچه های اتاق زودتر ماشین گرفتن و رفتن,منم نیم ساعت بعد خودم تنهایی راهی دانشگاه شدم.
خیلی دیر رسیدم همه سر جلسه بودن و مراقب ها بچه هارو واسه امتحان آماده میکردن.امتحان توی یکی از کلاس ها و توی سالن برگزار میشد منم واسه اینکه پیش دوستام باشم و بتونم تقلب کنم رفتم تو کلاس.ته کلاس یه جایی برای خودم دست وپا کردم.البته نا گفته نباشه که من توی تقلب خیلی ناشی هستم و یاد ندارم که تا حالا تقلب کرده باشم و منو نگرفته باشن.
وقتی سر جام نشستم یه نگاه کلی به کلاس انداختم,ای وای امید هم تو کلاسه و مثل قبل منو زیر نظر داره.به ظاهر نشون دادم که متوجهش نشدم و بی تفاوت صورتمو برگردوندم ولی باز دلشوره به سراغم اومد...
مراقب کلاس اومد و یه نگاه به بچه ها کرد و بعدش رو به من کرد و گفت:خانم شما بلند شید و بیایید تو سالن بشینید.دوست نداشتم برم با خودم گفتم آقای چولکی هم زورش فقط به من میرسه.گفتم اون جا جا نیست.آقای چولکی گفت:یه صندلی بیار و یه جایی پیدا کن و بشین.رفتم تو سالن وسط سالن و میون تمام بچه ها یه صندلی خالی پیدا کردم روی دسته صندلی یه جلد عینک و چند تا خودکار و مداد بود.اونا رو برداشتم و با صدای بلند گفتم این وسایل کیه بیاد برشون داره من میخوام اینجا بشینم(نفس کش). وقتی به خودم اومدم دیدم امید کنارم وایستاده و داره میگه که وسایله منه. وسایلشو بهش دادم و نشستم .امتحانم شروع شد.
امتحانمو زیاد خوب ندادم چون اصلا نخونده بودم.البته اکثر بچه ها راضی نبودن(بهتره بگم امتحانش خیلی سخت بود)واسه همین بعد از امتحان همه دور استادو گرفته بودن که استاد برگه هارو صحیح نکنه.یه دفعه امید سرو کله اش پیدا شد توی اون هیری بیری داشت به استاد میگفت که فقط یه نمودارو اشتباه کشیده واز استاد میخواست که نمره نمودارو بهش بده تا20بشه,20.حرص همه بچه ها دراومده بود بیرون,ببین ترو خدا ما دنبال یه نمره10هستیم و اونوقت این پسره داره واسه نمره بیستش تلاش میکنه.....
می دونم که همه بچه ها تو دلشون داشتن بهش بدو بیراه میگفتن.یادمه سهیلا از حرص میخواست کله امیدو بکنه.آخه تازه استاد راضی شده بود که برگه هارو صحیح نکنه.خلاصه امید به تنهایی پیروز شد.(امید:ما اینیم دیگه!آخه اگه پسرا بودن منم کنار میومدم ولی چون دیدم دخترا اونجان و می خوان یه کاری کنن که استاد برگه هارو تصحیح نکنه,زورم گرفته بود و با خودم میگفتم شب تا صبح و صبح تا شب میشینن با خودشون فک زدن و هرهر و کرکر,حالا ما باید تقاص پس بدیم!!!!این که نمی شه که!!!تازه هیچ وقت راضی نمشدم که تو رقابت با دخترا کم بیارم و میدون رو خالی کنم و بزارم اونا جولان بدن.ببخشید بقیه حرفهای سعیده رو گوش بدین...)
توی اون اوضاع منم خودمو جمع و جور کردم و با هزارتا ترس و لرز(چون خیلی از پسر ها وحشت داشتم)به خودم جرأت دادم که به خاطر اینکه سر جاش نشسته بودم ازش تشکر کنم.داشت از سالن میرفت بیرون,گفتم :
+:آقای نیک بخت,مثل اینکه من جای شما رو گرفتم؟شرمنده.
-:نه اصلأ مهم نیست من توی کلاس هم جا داشتم.
بعدش داشت به راهش ادامه میداد و گفتم:
+:خلاصه ببخشید,خداحافظ.
دیگه دور شده بود از من و پاشو گذاشته بود تو حیاط...
-:خواهش میکنم ,خدا حافظ.
توی این چند جمله ای که با هم حرف زدیم اصلا نگاهم نکرد و حتی سرش رو هم بلند نکرد.خیلی عادی رفتار کرد.تمام افکاری رو که بچه ها تو ذهنم کرده بودن پاک شد.خدا رو شکر کردم که بچه ها اشتباه کردن و خیالم راحت شد که با این رفتاری که امید با من داشت(خیلی سرد و بی تفاوت)هیچ جریانی نمیتونه بین من و امید باشه......
سعیده
زیر لب(سعیده):
1/منم خواستم بازی رو ادامه بدم:
بهترین لحظه عمرم:با همه بدبختیاش,با همه حرفهایی که پشت سرمون اومد در صورتی که کوچکترین تقصیر رو نداشتیم,ولی لحظه ای که اسمم وارد شناسنامه امید شد و اسم امید اومد تو شناسنامم رو با هیچ لحظه ای عوض نمی کنم.
ترس:اینکه بفهمم دیگه تو قلب امید جایی ندارم و واسه امید بی ارزش شدم.....
منفورترین آدم:تا حالا زیاد از کسی متنفر نشدم ولی از تنها کسی که خیلی بدم میاد(همه چیز دست به دست هم داد که این حس رو نسبت بهش داشته باشم)حمید دوست امیده.
تلخ:روزی که داداشم سعید فوت شد.
عزیز:امید و خانوادم(آخه مدل دوست داشتن ها با هم فرق میکنه,دوست داشتن امید با خانواده خیلی فرق داره)
بهترین اتفاق ممکن:یه کار درست و حسابی واسه من و امید پیدا بشه و باعث بشه تا همین الان بریم زیر یه سقف با امید و زندگیمونو شروع کنیم.یعنی بدون دردسر بریم سر خونه زندگیمون(یعنی میشد؟؟؟!!).
بدترین اتفاق ممکن:اینکه از امید دور بیافتم و دیگه منو نخواد و دروغ بهم گفته باشه که دوستم داره.
2/سلام داداش,من همه کامنتهایی رو که میگذارید واسم میخونم,بهتره بگم بعضی روزها قبل از اینکه متنهایی که امید نوشته رو بخونم,کامنت دونی رو باز می کنم تا ببینم شما چی واسم نوشتید.
3/از اینکه داریم میریم سفر هم خوشحالم,هم ناراحت.خوشحال واسه اینکه من سفر رو خیلی دوست دارم و این سفر اولین سفر شمالمه با امید,ولی واسه اینکه مامان و بابا و احسان نمیان ناراحتم چون مطمئنم با اونا خیلی بیشتر خوش میگذشت.انشاءا...که جور بشه و بتونن اجازه احسان رو بگیرن و بیان,آخه دلمم واسشون تنگ شده....
4/پروانه خانم کم پیدا شدین!!!!!!تازه هیرودیا هم نیست؟؟؟نکنه خاطرات جالب نیست؟؟؟
دوشنبه یازدهم تیر 1386
داستان 5 خطی....خورشید بود یا آفتاب ؟؟؟؟
سلام,
تو همون هفته های اول امید یه سری برگه به بچه ها میداد که براش یه داستان 5 خطی بنویسن. هر روز که بچه ها از دانشگاه بر میگشتند خوابگاه,میدیدم همه برگه دارن که امید بهشون داده که داستان بنویسن.ولی به تنها کسی که نداده بود من بودم.با خودم گفتم چرا به من نداده.چرا فقط من.خیلی از این حرکتش ناراحت شدم و بیشتر از اون خیلی هم حرسم گرفت.به بچه های اتاقمون گفتم به من از این برگه ها نداده.تازه اگر هم بده اصلا ازش نمی گیرم.با اینکه اصلا نمی خواستم درگیر کارهای امید باشم ولی نمیدونم چرا همش به یه طریقی در گیر کاراش می شدم و یه جورایی فکرم مشغولش شده بود.اتفاقا روز بعد وقتی صبح رفتم دانشگاه با امید کلاس داشتم وارد کلاس شدم و شروع کردم با دوستم زهرا احوال پرسی و شوخی,که امید وارد کلاس شد به طرف زهرا رفت و از داخل پوشه ای که همراهش بود یکی از همون برگه هارو درآورد و به زهرا داد وبه راه افتاد همینکه خواست از کلاس خارج بشه برگشت و یکی از اون برگه هارو درآورد و گفت:خانم محمدخانی اگه میشه شما هم یه داستان 5 خطی بنویسید و بهم بدید.اصلا جواب ندادم.هنوز از کلاس بیرون نرفته بود که برگه ای که بهم داده داده بود رو پاره کردم و توی سطل زباله کلاس ریختم. وبا خودم (عصبانی عصبانی) گفتم:حالا یادش افتاده.یعنی دلش سوخت که به منم برگه داد؟یا .........
سعیده
منم سلام,
اون روزا یادمه داداشم تو یه گروه بود به اسم خورشید یا شایدم آفتاب...(چقدر خوب یادمه؟!!!!) ولی حالا از اسمش که بگذریم یه تو گروهی بودن که زیاد به قول خودشون کارهای جالب می کردن تو زمینه های مختلف.مثلأ برنامه های ورزشی داشتن مثل کوه پیمایی هر صبح جمعه....یکی از این کاراشون این بود که داستان کوتاه بنویسن و یا از یکی بخوان که یه داستان کوتاه بنویسه.(شایدم داداشم به ذهنش افتاده بود که داستان کوتاه بخونه!نمی دونم زیاد در جریان اون گروهشون نبودم!!)کوتاه که میگم منظورم در حد6-5خط.یه روز که اومده بودم تهران(این رو هم بگم که چون 5شنبه ها و شنبه ها کلاس نداشتم یا داشتم و می تونستم جابجاشون کنم هر دوهفته یه بار ترم اول میومدم تهران) داداشم بهم گفت که یه سری برگه تهیه کن و به رفیق رفقات بده تا داستان کوتاه بنویسن.منم زیاد موافقت نکردم. اومدم کرماشاه.کلاسهارو پشت سر گذاشتیم و آخر سر فهمیدیدم که بابا محمد خانی کیه و م.ر کی!!!! دیگه اون موقع سعیده محمد خانی(سعیده خودمون) فقط به عنوان یه همکلاسی نبود,منظورم اینه که خیلی روش حساس شده بودم,چطور بگم زیر نظر بود یه جورایی تمام حرکاتش رو سعی میکردم با دقت ببینم.همین مسئله باعث شده بود که حسناتی که داره بیشتر منو متوجه خودش کنه.یه دختر ساده در عین حال بسیار سر حال و سر زنده ,محجبه,با وقار و متین ,بدون آرایش های آنچنانی و تو جمع دخترا بسیار شیطون. توی دانشگاه نمیدیدمش مگه کلاس داشته باشه.کلاس که تموم می شد اگه کلاس دیگه ای نداشت بلا فاصله مسیر خوابگاهشون رو میگرفت و میرفت خوابگاه.در کل خیلی سالم به نظر می اومد.روز به روز بیشتر تحریک می شدم تا بلکه یه جورایی بهش نزدیک تر بشم تا کاملأ بتونم بشناسمش.بدونم کجاییه؟روحياتش چه جوريه؟ازچه خونواده ايه؟و ....
داستانهاي کوتاه داداشم رو بهونه خوبی دونستم واسه اینکه حداقل رابطه رو با بچه های دانشگاه چه پسر,چه دختر بر قرار کنم و یه جوری با خودم گفتم می تونم برم با سعیده هم یه نیمچه حرفی بزنم و ببینم چه جوریاست؟یه فرم درست کردم و چند تایی ازش کپی گرفتم و شروع کردم به پخش کردن بین بچه ها و ازشون خواستم که داستان کوتاه بنویسن.یکی ار این فرمها رو هم دادم سعیده.البته نه به همین راحتی ها.منتظر موندم تا یه جایی تنها بشه و بتونم باهاش حداقل یه کمی حرف بزنم ولی نتونستم و آخرش هم تو یه کلاس با یکی از دخترا که بود رفتم و دل رو به دریا زدم.از اونجایی که احتمال این رو می دادم اگه به اون یکی اول برگه رو بدم ممکنه از کلاس بره بیرون و به هدفم برسم,اول برگه رو بردم به اون یکی دادم.خانم زهرا و.,ولی از کلاس نرفت بیرون و منم همون توضیحاتی رو که به صورت مختصر به بقیه بچه ها دادم به سعیده هم دادم و از کلاس زدم بیرون....
بچه ها یکی یکی بعد از 5-4 روز داستاناشو آوردن و مونده بود 3-2 تا دیگه که توی اون3-2نفر سعیده هم بود.یه روز رفتم جلو و گفتم که
-:ببخشید داستان کوتاه چی شد؟
چی جوابمو بده خوبه؟
+:اون برگه رو گم کردم,ببخشید.
منم که نمی زارم کسی بخواد واسم بهونه بیاره سریع از تو دم و دستگاهی که تو دستم بود یه فرم دیگه در آوردم و بهش دادم,گفتم که من دارم آخر هفته میرم تهران اگه میشه تا اون موقع برام بیاریدش.یه جواب سر بالا داد و سریع جدا شد و رفت.
تازه الان متوجه شدم که حاج خانم روزی که برگه رو داده بودم بهش واسه اینکه اول به رفیقش دادم و بعدش به خودش,ناراحت شده بوده و تا من پام و از در کلاس گذاشته بودم بیرون,برگه رو مچاله کرده و انداخته تو آشغالی!!!!!
روزها همینجوری سپری می شد و احساسی که تو دلم بود یواش یواش از حس کنجکاوی و فضولی تبدیل می شد به یه جور دوست داشتن خاص.حالا اینکه چه جور خاصیتی داشت و چرا خاص بود, واسه خودمم خیلی سوال بود.حالا یه جور حس دیگه ای هم نسبت بهش داشتم اونم این بود که نمی خواستم دخترای ناباب که تک و توک تو دانشگاهمون بودن,از راه به درش کنن.می خواستم به همین سادگی و محجوبی و پاکی و..... بمونه.آخه اونجا با چشمای خودم دیدم که یه دختر چادری که اتفاقأ از یکی از شهرستانهای همون دورو برا اومده بود دانشگاه,در عرض 2 هفته گشتن با یکی از همین دخترایی که گفتم(ناباب),کارش به زیر ابرو برداشتن و آرایشهای آنچنان زننده ای رسید که نگو(البته منظورم این نبود که هر کی زیر ابرو بر می داره و یا اینکه آرایش میکنه ناباب میشه ها,نه! منظورم این بود که شهرهای کوچیک هنوز بعضی از آداب ورسوم خودشونو حفظ کردن مثل اینکه دختر تا زمانی که شوهر نکرده نباید اصلاح کنه و ....منظورم این بود کار اون بنده خدا به جایی رسید که حتی فکر برگشتن به شهر خودشونو نمی کرد و فکر کرده بود از خونوادش که جدا شده که دیگه آزاده و میتونه هرکاری انجام بده,تازه این چیزایی که گفتم اوناییش بود که می شد بنویسم وگرنه....).
روال عادی همه مسائل رو می اومدم هر روز گزارش میدادم به سعید و اون رو هم در جریان میگذاشتم.خیلی بهم گفت بابا مثل آدم برو باهاش حرف بزن,نمی خورتت که؟! ولی بازم به خودم اجازه نمی دادم که بخوام بعد از4-3هفته از شروع ترم برم جلو سر صحبت رو باز کنم و یه جور رابطه واسه آشنایی بیشتر برقرار کنم. البته غیر ازاینکه تازه اول ترم بودیم,رفتار خود سعیده هم باعث می شد.همیشه سرش پایین و با هیچ کس جز رفیقای نزدیکش که تو خوابگاه با هم بودن صحبت نمی کرد.یا به قول معروف چی میگن؟آها یه در باغ سبزی به من نشون نداد که بخوام برم جلو(البته حالا که فکر میکنم میبینم همین خصوصیتش بیشتر منو حریص کرد تا ادامه بدم).اصولأ ما مردادی ها هم خیلی از ضایع شدن میترسیم و از ترس اینکه نکنه یه وقت کنف بشیم خیلی از ریسکهای تو زندگیمون رو رد می کنیم,واسه همین هم دلم رضا نمی داد که پا جلو بزارم و همه گره ها رو گذاشته بودم تا بلکه دست زمان بتونه یه کم شلشون کنه تا من کامل بازشون کنم.با خودم کج دار مریض تا میکردم هی امروز و فردا می کردم,تا اینکه.....
امید
زیر لب:
1/ می خوام بازی ترین هارو منم انجام بدم,به سعیده هم میگم که این بازی رو انجام بده.این از من....
بهترین لحظه ی عمرم: بدونم از یه مسئله خونوادم کاملأ گذشت کردن.مخصوصأ بابام.
ترس: ترس از اتفاقاتی که ممکنه باعث بشه خونوادم از بین برن و تنها من جا بمونم..... مثل زلزله یا تصادف البته نه خودشون ها!بلکه چیزی که گفتم جا موندن خودم تو این دنیا تک و تنها....
منفورترین آدم: شخصی به نام آرش.شاید بعضی ها بشناسنش و نباید اینجا می گفتم.ولی بزارین حد اقل اینجا حرف دلمو بزنم بابا..... در ضمن از افرادی هم که بهم زور میگن شدیدأ بیزارم.این رو هم بگم که از همه اینا منفور تر کسیه که بخواد تفرقه بین خونوادم ایجاد کنه.....
تلخ:لحظه ای که بدونم دیگه هیچ کسی رو حتی برای درد دل کردن ندارم و هیچ کس دیگه نخواد حتی صدامو بشنوه......
عزیز: عزیز یا پریجان؟!عزیز واسه من اینا هستن:خونوادم یعنی بابا,مامان,آبجی و داداش و احسان.سعیده هم که4-3سالی هست به این لیست اضافه شده.
بهترین اتفاق ممکن: همین فردا,نه حالا که دارم میگم پس همین الان بساطمو بتونم جمع کنم و برم سر خونه زندگی خودم بدون اینکه به کسی محتاج باشم.
بدترین اتفاق ممکن: ضایع شدن یا اتفاقاتی که آدم دیگه نتونه سرشو بالا بگیره....
2/فردا حس پادگان رو ندارم!!! پس,فردا پادگان بی پادگان....
3/بازم مثل خیلی از برنامه هایی که میچینیم,سفری که می خواستیم با مامان اینا بریم کنسل شد,حالا باید تنهایی بریم....
4/اونایی که نتونستن خاطارات رو دنبال کنن نگران نباشن!آرشیوش میکنم و میزارمشون این بغل,البته وقتی که تموم شدش.
یکشنبه دهم تیر 1386
خراب کاری سر کلاس ریاضی....
سلام,
کلاس شروع شد(ریاضی1 با استاد محمدی) ,استاد شروع کرده بود به درس دادن. امید ردیف دوم نفر آخر وکناردیوار نشسته بود(امید همیشه جاش ثابت بود تا آخر دوره کاردانی , هیچکس ندید که اون سر کلاس ها جاشو تغییر بده البته به غیر از اون کلاسی که خودش گفت تازه واسه اولین بار منو دید)دوست نداشتم نگاهش کنم ولی حس فضولی دخترونم راحتم نمیگذاشت و بعد از صحبتهای ناهید ,میخواستم ببینم که اوضاع از چه قراره!داشتم دیوونه میشدم .کاش یکی بهم میگفت الان امید داره چیکار میکنه . شروع کردم به جزوه نوشتن .این بار نگاهمو از طرف تابلو دیگه به طرف دفترم برنگردوندم ویک راست سرمو به طرف امید چرخوندم و اونو نگاه کردم .ای وای خدا جونم!!!کمکم کن .امید منو دید که نگاهش کردم آخه امید خودشم از زیر عینک داشت نگام میکرد .من آخر کلاس نشسته بودم و اون کامل برگشته بود و زیر نظرم داشتم .خیلی حول کرده بودم رنگ از روم پریده بود تمام بدنم میلرزید .خدایا من چرا اینقدر بچه هستم.به خودم گقتم :دیوونه ترس نداره که ,درستو گوش بده!!!ولی فایده نداشت نمی تونستم خودمو کنترل کنم ,نه آروم میشدم ,نه امید بیخیا ل نگاه کردن میشد .جامدادیم افتاد و پشت سرش خودکارم ,از زمین برشون داشتم و موقع بالا اومدن نوبت به دفترم رسید ,دوباره خم شدم و دفترمو برداشتم ,بالاخره آخرین چیزی که همرام بود یعنی چادرم(که روی دسته صندلی گذاشته بودم),اونم افتاد .فکر کنم با این حرکاتم کامل امید فهمیده بود که من خیلی ترسو هستم و خیلی هم حول کردم .دستام یخ کرده بود و میدونستم که دیگه لو رفتم.واسه این که از این بیشتر خراب کاری نکنم و بیشتر از این آبروم نریزه ,بیخیال درس وجزوه نوشتن شدم و وسایلمو کلأ جمع کردم و فقط استاد و نگاه می کردم اما فکرم................
سعیده
زیر لب(امید):
1/خوب می خواستم امروز من بنویسم که دیدم این خاطره رو سعیده نوشته .خاطراتی که نوشتم یه جورایی واسه بعد از این روزهاست که سعیده داره تعریف میکنه ,واسه اینکه روند سریالیش از بین نره گذاشتم ببینم که کی موقع گفتنشون میشه؟؟!!!!
2/یاد اون روز افتادم(منظورم همین روزی بود که بالا خوندید)خیلی باحال بود .قشنگ یادمه .به خاطر اینکه کلاس شلوغ میشد میومدیم و زودتر واسه خودمون جا میگرفتیم.افشین همیشه از استاد متواری بود و خودشو از استاد قایم میکرد.واسه همین اکثرأ میرفت ردیف سوم جا میگرفت و منم که خودتون دیدید ردیف دوم آخرین صندلی کنار دیوار رو سند زده بودم به نام خودم و هیچکس جرأت این رو نداشت که جامو غصب کنه .سمت چپم دیوار بود و سمت راستم ,خوب لبه صندلی .کم پیش می اومد که تکیه به صندلی بدم و همش تکیم به دیوار بود.به خاطر همین یه جور تسلط خاصی نسبت به کلاس داشتم. بعضی موقع ها هم که به بهانه صحبت کردن با افشین کامل بر می گشتم ,دیگه اون ته ته کلاس رو هم می تونستم بپام .تو یکی از این پاییدن ها متوجه جایی که سعیده نشسته بود شدم .واسه یه لحظه نگاهش تو نگاهم افتاد(یا شایدم برعکس).آقا چشتون روز بد نبینه .کم مونده بود انفجار هسته ای رخ بده!!!هر چی داشت و نداشت,هرچی بود و نبود به ترتیب از کوچیک به بزرگ یه بار ریختشون رو زمین,تا برشون میداشت نوبت به شیئ بعدی میرسید .از خنده مرده بودم .آخرش فکر کنم دوستاش نجاتش دادن و به دادش رسیدن وگرنه سعیده ای که من اون روز دیدم از بس که حول شده بود و دست و پاشو گم کرده بود ,فکر کنم تا الان تو اون کلاس داشت با انداختن و برداشتن وسایلش دست و پنچه نرم میکرد.
3/یه وقت آخر خاطره سعیده گمراهتون نکنه که فکرش به من مشغول شده بوده ها؟؟؟ نه بابا,ساده اید!!! منظورش از اینکه نگاهش به استاد و فکرش.....این بوده که همش تو این فکر بوده که وای خدا نکنه این پسره فکر کنه من بی حیام ؟!نکنه فکر کنه من ازش خوشم اومده؟!نکنه فکر کنه که منم متوجه نگاههاش شده باشم و اینجوری خواستم یه جورایی جوابشو بدم؟! و هزار تا از این فکر و خیالا.....
4/دیشب داشتیم با داداش صحبت میکردیم(چت میکردیم)و من وسطاش دیگه رفتم بخوابم و 5/12 خوابم برد. مامان اینا تا 1 داشتن با داداش حرف میزدن و تا 15/1 هم درگیر خاموش کردن کامپیوتر و قطع شدن از اینترنت بودن که ییهویی بعد از موفقیتشون چون صدای اسپیکر هنوز زیاد بود,با جیغ خاموش شدن کامپیوتر از خواب پریدم و تا5/2دیگه خوابم نبرد و تو رختخواب مشغول ملق زدن بودم .صبح که واسه پادگان بیدار شدم,چشمام از روز خواب داشت می سوخت و مجبور شدم که(نه اینکه مسئولمون نبود و پیچوندم ها ! مجبور شدم) زود(ساعت 5/9)بیام خونه....
5/یواش یواش خودمونو باید مهیای سفر کنیم.....
۶/آمار رو داشتید این بغل اضافه کردم ؟!![]()
شنبه نهم تیر 1386
کسی تو تنهاییم نیاد!!!!
اتاق من تو خوابگاه هشت نفره بود و هممون تو اون اطاق ترم اولی بودیم.درسامون هم مشترک بود.یکی از درسامون پاسکال بود.دوستام با هم تو یه کلاس بودن و برای من تو اون کلاس جا نبود واسه همین من مجبور بودم با استاد دیگه ای که اون درس رو ارئه داده بود(احمدی)پاسکال رو بردارم.صبح که سر کلاس رفتم دیدم اکثر بچه های این کلاس پسر بودن و چند تا بیشتر دختر نبودیم(8-7تا),تازه امید هم توی اون کلاس دیدم.خلاصه از اینکه با دوستام نبودم راضی نبودم.همش دنبال این بودم که کلاسمو عوض کنم ولی به خاطر اینکه استاد احمدی آدم سخت گیری بود,هیچ دختری راضی نشد که جاشو با من عوض کنه.وقتی با خانم صفایی(مسئول آموزشمون)در میون گذاشتم بهم گفت خوب برو با یکی از پسرهای اون یکی کلاس جاتو عوض کن وگر نه راهی نداره.منم نه کسی رو می شناختم و نه روم میشد با پسرها حرف بزنم.خدایا باید چیکار کنم؟؟؟
خلاصه نتونستم کسی رو پیدا کنم که جاشو با من عوض کنه ومن برم پیش دوستام(البته به هیچ کس هم رو ننداختم),ناهید(مسن ترین دانشجوی دانشگاهمون که تو خوابگاهمون هم بود)هم با من توی همون کلاس پاسکال بود.کلاس پاسکال شروع شده بود و من به اجبار کلاسی رو که دوست نداشتم توش باشم,دنبال میکردم.شب ناهید تو خوابگاه بهم گفت:سعیده متوجه این پسره,امید نیک بخت رو میگم نشدی؟خیلی حواسش به توست ها!!بد جور زیر نظر دارتت و نگات میکنه!!!!!!همه بچه های اتاق متوجه صحبت ناهید شدن.دلم یه دفعه ریخت نمی دونم چرا ترس سراسر وجودم رو گرفت.این حس رو اولین بار بود تجربه میکردم.دستام یخ کرده بود.دوست نداشتم مشکلی برام پیش بیاد.تا اون موقع کسی تو زندگیم نیومده بود تنها بودم و ازتنهاییم هم خیلی راضی....دوست نداشتم کسی وارد خلوتم بشه این افکار مدام از ذهنم میگذشت.ای خدا از این دردسرها برام درست نکن.آخه من اصلا حس خوبی نسبت به این مسایل نداشتم(این نظر شخصیم بود)خودم هم دوست نداشتم تجربه کنم.خلاصه خیلی خیلی میترسیدم.با خودم تکرار می کردم سعیده یعنی تا چه اندازه حرف ناهید درسته؟شایدم می خوان سر به سرم بزارن!!!!!آخه از این شوخی ها دخترا زیاد با هم میکنن و یه جورایی رسم خوابگاهمون شده بود....ولی ناهید از این دخترا نیست!هم از ما بزرگتره و هم عاقل تر و با تجربه تر,اصلأ اهل این حرفا نیست پس این حرفا چیه میزنه؟ منظورش چیه ؟ یعنی راست میگه؟؟؟؟....
سعیده
زیر لب(امید):
۱/آفرین هیرودیا . منتظر این اتفاقا بودم که ببینم کی اول کامنت واسه سعیده میگذاره...
۲/بالاخره کی سر کی کلاه گذاشت ما که نفهمیدیم!!!!!کلاه قرمزی هم نبودم اصلا ,کلام سفید بود....
۳/بابا این تازه اولشه اگه بدونین چقدر منو اذیت کرده این دختر!!!!!!!
۴/فردا من می نویسم, اول ....
جمعه هشتم تیر 1386
اینم از سعیده...
سلام
بالاخره منم اومدم البته همیشه نیستم.گاهی اوقات یه سرکی میزنم.قبلا امید براتون راجع به من نوشته وگفته من کیم و چه شرایطی دارم.پس من دیگه تکرارشون نمیکنم.قراره من وامید بگیم که چی شد که الان میتونیم خاطرات مشترک داشته باشیم و اصلا چی شد که الان با هم هستیم.و از کجا شروع شد......
آشنایی ما بر می گرده به بهار سال 80 و کرمانشاه.......
ترم اول بود و بعداز عید کلاسهام شروع شد.محیط وبچه ها برام تازگی داشتند.هر روز که به دانشگاه میرفتم یه سری از همکلاسیهارو میدیدم وآشنا میشدم وبعد شب تو خوابگاه میزگرد واسه معرفی بچه های دانشگاه بود.هر کی اطلاعات جدیدی داشت رو میکرد.و تا نیمه های شب حرف بود وحرف.........
کمتر از بچه ها به دانشگاه میرفتم و زیاد از جا و شرایطی که داشتم راضی نبودم.به همین خاطر زیاد علاقه نشون نمیدادم.هفته اول گذشت تقریبا اسم بچه های کلاس رو با قیافه هاشون به همدیگه نشون داده بودیم.تا اینکه یکی از شبها توی خوابگاه جلسه میز گردمون راجع به امید نیک بخت بود و همه داشتن راجع به امید حرف می زدن ولی من نمیدونستم کیه.با نشونیهایی که میدادن هر چی تو ذهنم جستجو می کردم چنین شخصیتی رو تا حالا ندیده بودم .قرار شد که بچه ها فردا تو دانشگاه امید رو بهم نشون بدن.فردای اون روز توی حیاط بودم که یکی از دوستام دستمو گرفت و بردم تو سالن.سعیده اون پسره که گوشه سالن وایساده امید نیک بخته.سرمو چرخوندم به طرف گوشه سالن دیدمش,یه پسر با کلاه لبه دار و تی شرت سفید رنگ شلوار لی آبی کمرنک و یک جفت کتونی سفید.به خاطر ظاهری که داشت بازم شب تو خوابگاه تو اتاقمون جلسه بود وبچه ها راجع به امید حرف می زدن.من که زیاد ازش خوشم نیومد. تو فکرم این بود که این از اون پسر هاست وبه ظاهرش میاد اصلأ اهل درس نباشه......
این اولین باری بود که امید رو دیدمش ........
سعیده
زیر لب(امید):
۱/آبجی جونم مرسی . بابا من نمی دونستم اینقدر هوا دار دارم .
۲/اینم از سعیده....
۳/امروز جمعه خیلی کسل کننده ای به نظر میاد...
۴/تنها تغییراتی که به متن سعیده دادم درست کردن حروف ی بود همشون شده بودن ؟ .
۵/احساسات رو نسبت به من داشتید؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه هفتم تیر 1386
سوء قصد ......
سلام,
خلاصه ما منزلگاهمون شد اطاق بالایی خونه دایی اینا....
راجع به بچه های دانشکده می گفتم...دختری که تهرانی بود اسمش سعیده م.ر بود که بنده خدا به دلیل بینی بزرگی داشت,خیلی طول نکشید که مشهورترین دختر بین ما پسرا شد!(البته یه بنده خدای دیگه هم به دلیل ظاهرش که مثل چینی ها بود به اسم شینگن معروف شده بود) سعیده م.ر رو همه به اسم فانتوم میشناختنش. منم دیگه تونسته بودم به چند تایی از بچه ها رابطه برقرا کنم.محسن,هادی,پوریا,بهروز و افشین.افشین بچه ایلام بود . خدایی پسر خیلی خوبی بود,چرا ؟حالا بعدأ بهتون میگم....(البته همه اینا خوب بودن جز بهروز که اونم بهتون میگم چرا.......)
یه روز سر یه کلاس که متأسفانه یادم نیست درس چی بود با محسن سر فامیلی فانتوم شرط بندی کردیم و من می گفتم که فامیلیش محمدخانیه و محسن میگفت نه م.ر .آخر کلاس که شد نوبت به حضور و غیاب رسید و منتظر این بودیم که ببینیم کی درست گفته. استاد یکی یکی اسم فامیلها رو می خوند و بچه ها هم جواب میدادن. رسید به اسم سعیده محمد خانی که هنوز استاد فامیلی رو نخونده بود سعیده م.ر گفت منم استاد. وبعدش که فامیلی رو خوند دیگه نیومد بگه استاد عجله کردم فکر کردم منو خوندید یا شایدم گفت و ما دیگه حواسمون نبود.خلاصه اسم سعیده م.ر رو پشت سرش خوند هم سعیده م.ر جواب داد و هم سعیده خودمون(سعیده محمد خانی). اونجا بود که نه تنها سوالمون حل نشد , بلکه یه صورت مسئله دیگه تو ذهن من ایجاد شد. این دختر(سعیده خودمون) تا حالا کجا بود که من ندیده بودم؟؟؟؟؟ تازه اومده دانشگاه یا من نمی دیدمش؟
کشفیات من تو اون چند دقیقه تو کلاس و بیرون تو حیاط از سعیده این بود :یه دختری که از ظاهرش شیطتنت می باره و معلومه که زیر چادری که به عنوان حجاب داره خودشو نگه داشته. به هر حال اون روز بود که سعیده رو من توی دانشگاه دیدم ولی هنوز مشکل فانتوم حل نشده بود یه مشکل دیکه هم سراغم اومد که فامیلی این یکی دیگه چیه؟
یه روز تو دانشگاه بودیم که دیدم سعیده ازدر دانشگاه اومد تو و رنگ و رو پریده و تا یکی از دوستاشو دید رفت و بغل اونو زد زیر گریه و شروع کرد با رفیقش صحبت کردن و که دیدم رفیقش داد وبیداد که آی مسلمونا یکی از دوستامون تو خیابون ماشین بهش زده!!!! اگه بدونین چه الم(علم) شنگه ای راه انداخته بودن دخترا . یه جورایی واسه فضولی و یه جورای دیگه ای واسه اینکه بلکه یه کاری کنم تا سعیده هم منو ببینه, با بچه ها رفتیم جلو از اون جمعی که بودن جریان رو پرسیدم و بعدش که متوجه شدم شروع کردم به دلداری دادنشون. حالا جریان چی بود میگم واستون : سعیده خانوم ما با یکی از دوستاش داشتن از خیابون رد می شدن(خیابون روبروی کوچه دانشگاهمون) که حالا نمی دونم چی شده سعیده طرف رو هل داده یا اینکه واقعأ خودش حواسش پرت شده بوده(هیچ خبر گزاری نتونسته بود گزارش تهیه کنه), یه ماشین میاد و به رفیق سعیده اصابت میکنه . ولی من که هنوز باورم نمیشه که حواسش پرت شده باشه این یه سوء قصد بوده ! الان وقتی از خیابون رد میشیم به سعیده میگم توروخدا منو دیگه هل ندی زیر ماشین !!!!
این شرایط همه و همه دست به دست هم میدادن و یه جورایی نیگاه منو نسبت به سعیده باز تر میکرد یا بهتره بگم یه جورایی سعیده رو برده بودم زیر ذره بین نیگاههای خودم.
روزایی که سعید باهام نمی اومد دانشگاه,می اومدم خونه باید مسائل رو ریز تا درشت واسه سعید تعریف می کردم تا اون هم یه جورایی از جیک و بوک دانشگاهمون با خبر باشه.
امید
زیر لب :
1/اول از هر چیز باید بگم دست داداشیم درد نکنه واسه این حمایتی که ازمن کرد.دیگه جوابی ندارم به این آقا/خانم من بدم.اگه خودش یه کمی تأمل کنه روی حرفهای داداشیم,همه چیز دستش میاد.... خدا سایه این بزرگترا رو از سرمون کم نکنه.
2/سعیده برام هنوز چیزی میل نکرده میدونم که نوشته ولی هنوز موفق نشده که میلش کنه.گفت که تا راه بیافته اول پستاشو واسه من میل میکنه و بعد از یکی دوتای اول که رویه نوشتن دستش اومد,خودش پست میزاره. منم قرار شده که زیاد دست کاریشون نکنم و خود نوشته هارو (با یه کم تغییر اگه احتیاج داشته باشن) بزارم اینجا.
3/7 شب فوتبال ایران و غنا است . تیم بدی نرسیده بهش این قلعه نویی خوش شانس . حالا ببینیم عرضه داره که یه کاری بکنه یا اینکه اینم مثل قبلیا با درست استفاده نکردن از بچه ها گند میزنه به بازیکن و تیم و .....
4/پادگان امن و امانه . می خواستم امروز نرم(به خاطر استراحت شبی که پاسبخش بودم!!!!) ولی گفتم از استراحت نگهبانی بعدأ استفاده میکنم و مسئولمون(خدا خیرش بده) قبول کرد.فقط این کلاسی که کذاشتم واسم بدجور شده درد سر . هی تلفن پشت تلفن که نیک بخت واسه این برنامه چی کنیم و چی نکنیم. شنبه هم باید برم پیش یه بنده خدایی تا یه ریزه دیتا بیس یادشبدم .
چهارشنبه ششم تیر 1386
آي مژده مژده مژده .....
سلام,
خوب بزارین یه خبر خوب بهتون بدم اونم اینه که سعیده فردا , پس فردا دیگه یواش یواش دست به قلم میشه و می خواد اولین پستشو راجع به آشناییمون بنویسه. منم شروع میکنم بلا فاصله حالا یه تو همون روز یا فردای همون روز, خاطراتی رو که تعریف میکنه از زاویه دید خودم می نویسم.
قبل از شروع خاطرات و نوشتن راجع به نحوه آشناییمون لازم می دونم بگم که بعضی مواقع احساساتمون رو رک و پوست کنده و بدون هیچ سانسوری می نویسیم و اگه یه جاهایی با احساس تنفر های شدید و یا احساس عشقولانه های زیاد از حد بر خورد کردید,به دل نگیرید و مبنی بر بی حیایی و یا چیزای دیگه نزارید. فقط می خوایم اون روزهارو یه جورایی واسه خودمون هم دوباره تداعی کنیم.
پس بریم واسه مقدمه ....
بهار سال80
حدودأ چند هفته ای از ترممون گذشته بود. اگه یادتون باشه گفته بودم که جفتمون دانشجوی رشته کامپیوتر بودیم اونم کرمانشاه.بچه ها کم و بیش با هم آشنا شده بودن . البته به خاطر محیط کوچیک دانشگاه و دانشکده ما که سرو تهش به اندازه یه دبیرستان بیشتر نبود(یا شایدم کوچیک تر چون همش3-4تاکلاس داشت و با یک کارگاه کامپیوتر),هنوز بچه ها به خودشون جرأت این رو نداده بودن که بخوان با جنسای مخالف خودشون حتی در حد یک سلام و علیک رابطه برقرار کنن. ورودی های ما تازه جزء دومین ورودی های اون دانشگاه به حساب می اومدن(دانشگاهمون تازه تأسیس بود)و همه این مسائل دست به دست هم داده بودن که یه جورایی جو خیلی خشکی تو دانشگاه حکمفرما بود. حالا به هر دلیلی می تونست باشه, یا تازه کار بودن مسئولین دانشگاهمون و یا اینکه دوره های بالاسری زیاد نداشتیم(فقط یه دوره اونم دوره78) که ما بچه ها بتونیم راه و چاه رو ازشون یاد بگیریم.
اکثر قریب به اتفاق دانشجویای اونجا یه جورایی بومی اون قسمت کشور بودن طرفای غرب ایران.... کرمانشاه , کردستان, ایلام,همدان,آذرباییجان شرقی و غربی و شهرستانهای تابع این استانها. تک و توک توشون از مشهد و یا تهران و کرمان پیدا می شد.به همین خاطر اون قشر دانشجوهایی که با هم از یه استان و حتی شهرستان بودن خیلی زود صمیمیت بین خودشون و اکیپ های خاص خودشون رو پیدا کردن. منم که دنبال بچه مچه های تهران یا کرج بودم. بین اون همه فقط دونفر تهرانی بودن , یه پسر و یه دختر. با دختره که نمی شد صحبت کرد و رابطه برقرار کرد . پسره هم یه جورایی قیافه اش به دلم ننشست و زیاد نمی خواستم برم طرفش و باهاش همصحبت بشم , مونده بودم اونجا تنهای تنها!!!
ترم اول چون هنوز بچه هارو نمی شناختم قرار بر این شد که برم خونه دایی اینا و از ترم بعد با یکی از بچه ها که فکر می کردم بتونم باهاش بسازم(یا بهتره بگم بتونه با من بسازه) خونه بگیرم.(آخی یاد خونه قبلی دایی اینا افتادم,خونه خیلی با صفایی بود درسته که زیاد محله اش جالب نبود ولی حیاطش می ارزید به هر چی خونه آپارتمانیه).آره , رفتم خونه دایی اینا .
مختصر توضیحی هم راجع به دایی اینا بدم :
دایی و زن دایی 2 تا پسر دارن(سعید و حمید رضا) و یه دختر(سعیده).سعید هم سن و سال من بود و اون سال به دلایلی نتونسته بود دانشگاه قبول بشه و براش سربازیشو خریدن و مونده بود خونه درس بخونه تا سری بعد قبول بشه,و حمیدرضا یه بچه تخص و شر که از دیوار راست هم بالا می کشید(البته الان خیلی آدم شده بابا),سعیده هم اگه اشتباه نکنم سال دوم دبیرستان بود. کرمانشاه از اواخر فروردین آفتابش می سوزونه و خیلی گرم میشه,واسه همین خودمو موظف دونستم که کمتر تو خونه بمونم یا اینکه اگرم تو خونه می مونم یه جایی خودمو با کتاب متابام سرگرم کنم تا بیشتر از این مزاحمت واسه زن دایی و دخترداییم ایجاد نکنم.به همین دلیل از داییم خواستم تا تک اطاقی رو که طبقه بالای خونشون بود واسه خودم آماده کنم و غیر از وعده های غذایی و دیدن فوتبال اونم آخر شبا با سعید,نیام پایین. دایی اولش قبول نکرد ولی با اصرار های من راضی شد که این کارو انجام بدم.
امید
زیر لب:
1/نمی خواستم زیاد به حواشی بپردازم ولی فکر کردم گفتن این چیزا هم خالی از لطف نباشه.
2/فکر کنم گفتن این مقدمه من 2-3 روزی طول بکشه.ممکنه که کسل کننده باشه ولی روز به روز جالب تر میشه.
3/اونایی که می خونن این وبلاگ رو به اونایی که نمی خونن بگن خاطرات رو دایم شروع میکنیم . هرکی طالبه بسم ا...
4/قول میدیم زیاد روده درازی نکنیم و حوصلتون رو سر نبریم.
5/دیشب هم طبق روال عادی نرفتم پاسبخشیم. دیگه هم نمی رم . حال و حوصله ندارم دیگه (البته با چیزی که امروز به مسئول نیرو انسانیمون گفتم فکر کنم دیگه معاف بشم!!!!!).
۶/ داداشی امروز واسه اینکه دیشب پاسبخشیمو غیبت کردم بهم جایزه دادن و گفتن زودتر برو خونه ![]()
۷/یه عالمه طرفدار واسه خودم پیدا کردم با اون کلاسی که دیروز گذاشتم.همه اومدن و به مسئول اصلیمون گفته بودن که قابلیت بالایی دارن چرا بیشتر ازم استفاده نمیکنه(کار نمی کشه!!!!)؟
سه شنبه پنجم تیر 1386
چه درسی !!! چه کلاسي !!!
سلام,
امروز روز تشکیل کلاسی بود که خیلی وقته دارم راجع بهش حرف میزنم. مثل بقیه روزا از خواب بلند شدم و راهی پادگان شدم.بر خلاف اون چیزی که همش فکر میکردم آزارم بده , اصلأ هیچ نشونی از استرس تو وجودم نمیدیدم!!!! خیلی واسم جالب بود آخه تو دانشگاه هم تو دوران کاردانی و هم تو دوران کارشناسی 1واحد به اسم شیوه ارائه مطالب داشتیم و باید یه مبحث علمی روز رو ارائه بدیم,یادمه که هردوبارشم تا نیم ساعت اول توضیح مطالبم شرشر داشتم عرق میریختم.
البته یه بارم تو دوران کاردانی یه تحقیق راجع به عدل علی(ع) انجام داده بودم و استادمون چون دید موضوعش جالبه بهم گفت که واسه جلسه بعد آماده ارائه تحقیقم باشم و اونو شرح یدم. منم خدایی برای اولین بار و آخرین بار تونستم یه مطلب رو به این شیوایی و رسایی به معرض اجرا بزارم,طوری شده بود که دیگه استاد بهم گفت:اگه لطف کنید تمومش کنید چون این مبحث تموم شدنی نیست و هرچی راجع به اون حرف بزنیم بازم حرف گفتنی می مونه!!!! به نظر خودم اون تحقیق رو خیلی خوب تونستم ارائه بدم . می تونید تمام جزئیاتش رو از سعیده هم بپرسید.
به هر حال..... ساعت همینجوری داشت سپری می شد و وقت شروع کلاس نزدیکتر. به خودم گفتم اگه تا یه ربع اول کسی اومد که هیچ,اگه که نه منم میرم واسه خودم خونه!!!ساعت5/8 شد ودم در کلاس بودم و در رو باز کردم. هنوز هیچ خبری نبود,یه کمی خوشحال شدم.منتظر موندم دیدم بلافاصله انگار یکی منتظر این بود تا من بیام تو,سریع از در کلاس وارد شد.پشت سرش هم 2-3 نفر دیگه اومدن.دیگه از این بابت هم خیالم راحت شد که دیگه نمی تونم کلاس رو بپیچونم ولی بازم از استرس خبری نبود.بعد از 15 دقیقه جمعیت به 8-9 نفر رسید و کلاس رو شروع کردم ,بسم ا...
1ساعت اول کلاس رو خیلی خوب تونستم کنترل کنم و همونجوری که می خواستم پیش می رفتم.تا اینکه به علت یه مشکل که نمیدونم از کجا پیدا شد,مجبور شدم کامپیوتری رو که داشتم روش توضیحات میدادم, ریست کنم. از اونجا دیگه کنترل کلاس از دستم اومد بیرون.یه دفعه همه گفتن خوب خود کامپیوتر فهمید که وقت استراحته و از کلاس زدن بیرون.منم که چیزی نمی تونستم بهشون بگم همه سرهنگ مرهنگ و منم یه سرباز!!!! خلاصه بعد از 15 دقیقه که پخش و پلا شدن ادامه درس رو شروع کردم.اما به همون علتی که نمیدونم چی بود و باعث شد سیستم ریست بشه,کل نرم افزاری که داشتم توضیح میدادم قاط زده بود اساسی و هیچ کدوم از امکاناتش کار نمی کرد. ولی بازم نمیدونم چرا عرق نکردم و استرس اذیتم نکرد یا بهتر بگم اصلأ استرس نداشتم.یاقی کلاس رو که باید تو 5/1 ساعت توضیح میدادم , تو نیم ساعت سرو تهش رو هم آوردم. یه جوری توضیح دادم که همه همینجوری فقط نگام میکردن و دیگه از سوال موال هم خبری نبود . آخه نمی فهمیدن چی میگم که بخوان سوال کنن!!!!! بعد از کلاس یکی از این کادری ها یه تز داد که خدا بگم ایشاا... لعنش کنه. گفت بیا برامون کلاس SQL هم بزار . منم واسه اینکه از زیرش در برم گفتم من که فقط یک ماه دیگه تا کارتم نمونده(همش 7 ماه دیگه!!!!) و فکر نکنم بتونم این کار رو انجام بدم. حالا نمی دونم خراب کردم با خوبش کردم به هر حال یه خالی بستم دیگه. امیدوارم که دیگه کلاس ملاس واسم نزارن..... اصلأ حال و حوصله اش رو ندارم.
امید
زیر لب:
۱/امشب پاسبخش بودم!!!!!!
۲/از داداش خبری نیست.کجایی؟
۳/خستم خیلی.....
دوشنبه چهارم تیر 1386
شد 36 تا (با 11 تایی که خرج کردم !!!!)
سلام,
دیروز مثل بقیه بچه ها(مثل آدمیزاد) از پادگان زده بودم بیرون و نتونستم زودتر بیام.آخه این کلاسی رو که قراره فردا برگزار کنم اصلأ تجهیز نبود.بنده خدا مسئولمون فکر کرد که من زیادی موندم تو پادگان و بعد از اینکه کلاس رو ردیف کردم تا دم در دژبانی رسوندم و کلی تشکر که امروز وقت گذاشتی و ........
به هر حال میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد,اینم باعث شد که خیلی از بچه هایی رو که بعد از عید هنوز ندیده بودم, ببینم.آخه بچه های پادگان می تونن در روز دو بار همدیگرو به صورت گروهی ببینن.یکی تو میدون صبحگاهه(که اصلأ یادم رفته آدرسش کجاست؟!!!!) یکی هم موقه اومدن خونه است(منم که همیشه 12 به بعد دیگه تو پادگان نیستم).همه فکر میکردن که خدمتم تموم شده باشه.بالغ بر 7-8تا ااااااااااااااااااااااااااااااه یا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه داش امید,کجایی بابا ؟ دلمون واست تنگ شده, پادگان بی تو صفا نداره, شنیدم .
رسیدم خونه فکر کنم 1لیتر یا شایدم بیشتر آب از بدنم دراومده بود بیرون.یه کمی خودمو خنک کردم و نهارو یه خواب 3ساعته!!!!! بلند که شدم یه کمی درس خوندم و بعدشم فینال فوتبال غرب آسیا دیدم(ایران 2-1 عراق رو برد) و بعدش شام و یه کمی هم زبان گوش کردم و آخرشم خواب.
امروز هم مثل همه روزا ساعت 5/4 صبح بیدار شدم. و بعد از شستن دست و صورت و خوردن صبحونه,خودمو مهیای رفتن به پادگان کردم.یه کم غذا ریختم واسه لاک پشتا و 2-3 دقیقه ای وایستادم بالا سرشون تا غذا خوردنشونو ببینم.آخه یه حس خوبی داره وقتی شروع می کنن غذا خوردن.اصلأ یه جورایی خیلی بهتر از ماهی اند, نه اینکه میان تو قسمتی که خشکی (جزیرشون) و بعدشم میرن تو آب!!!فکر کنم واسه این باشه که بیشتر ملموسند.تازه بعضی وقتا هم میشه آدم بگیرتشون تو دستشون.کلأ من که بیشتر از ماهی آکواریومی باهاشون حال میکنم.....لباسهامو پوشیدم و روونه پادگان شدم.البته پوتینام هم واکس نداشتن مجبور شدم قبل از اینکه از راه پله ها برم پایین یه دستی هم به سر و روی پوتینام بکشم.ساعت 55/5 دقیقه بود که دم در پادگان بودم.رفتم تو پادگان. امروز خیلی ساکت تر از بقیه روزا به نظر می رسید.هوا هم از همون اول صبح خیلی دم داشت و نشون می داد سر ظهر قراره چه بلایی سرم بیاد. منتظر ماشین شدم تا اون مسافتی رو که خیلی از روزها حال دارم وپیاده گز می کنم(یه مسافت شاید 1کیلومتری تو خود پادگان) این سری با ماشین برم بالا. یه ماشین از دور اومد و تا منو چند تا از بچه هارو دید فکر کرد عزرائیل رو دیده پاشو گذاشت رو گاز.... یکی دیگه اومد اصلأ اعتنا نکرد که ماها منتظر ماشینیم......گفتم اگه این سری ماشین وای نستاد مثل هر روز پیاده میرم بالا.ماشین بعدی ماشین مسئولمون بود اونم که بامرام(کرد کرمانشاهه) زد رو ترمز و سوارمون کرد. همه دور میدون صبحگاه پیده شدن و منم که اصلأ برام افت داره برم میدون مثل بقیه روزها رفتم تو اطاقم.تازه فهمیدم که امروز دوشنبه است و صبحگاه مشترک !!!!! بگذریم آب که از سر گذشت چه یه وجب,چه یه وجب با صبحگاههای مشترک....یه کمی دیگه از کارو بار کلاس مونده بود تا امروز تکمیلش کنم.گفتم واسه اینکه بازم مثل دیروز نشه زودتر برم پایین و انجامشون بدم,ولی این مراسم صبحگاه مشترک و بعدشم جلسه نظامی واسه کادری ها تا 10 الافم کرد.تا اومدم به خودم بجنبم ساعت 1 شد.به خودم گفتم دیگه تا 5/1 موندگار شدم.رسیدم دم در دژبانی.بچه هایی که تداوم داشتن(یه سری کلاسهای 20 روزه عقیدتی که واسه بچه ها میزارن.1ساعتی زودتر تعطیل میشن) دارن میرن بیرون.منم خودمو قاطی اونا کردم و زدم بیرون.ذل آفتاب.راستی حقوقمو هم گرفتم (باید یه چیزی بزارم روش و بدمش واسه قسط وامم و قبض موبایلم). الان تازه از خواب بیدار شدم و قراره یه کمی به خودم برسم.آخه فردا کلاس دارم. چایمم یخ کرد.همین.
امید
زیر لب:
1/امروز 8 روز دیگه تشویقی گرفتم.شد 36 روز..
2/منتظر خاله ایناییم ببینیم کی امتحان مریم تموم میشه تا برنامه بریزیم واسه شمال....
3/از آبجی خبری نیست فقط زنگ میزنه.شایدم میدونه من متخصص دوربینم دیگه اینورا آفتابی نمیشه....
4/داداش هم هنوز آپ نکرده!!!!!
یکشنبه سوم تیر 1386
مات و مبهوت از نوع ....
سلام,
خوب کجا بوديم؟بزار برم پایین ببینم کجا بودم؟آها!رسیدم ملایر.....
البته نه به این سادگی ها ! همش سمتی که من نشسته بودم آفتاب بود و کلافه ام کرد . رسیدیم تو ملایر به راننده گفتم آقا ببخشید این دانشگاه کجاست؟من می خام برم دانشگاه!که یکدفعه دیدم جفت پا زد رو ترمز و هر چی دکمه مکمه رو ماشینش بود زد و راهنما و برف پاکن و بوق و اووووووووووه چه خبر شد مگه؟ مگه من چی پرسیدم؟نکنه فکر کرد فحشش دادم؟!!!!بالاخره بعد از کلی جون کندن (دیگه این آخراش به جایی رسید که از مسافرا خواست در ماشین رو باز کنن و پاهاشون ور بکشن رو زمین تا ماشینش وایسه) زد کنار و وایستاد.
+:می خوای بری دانشگاه؟
-:بله
+:دقیقأ همونجاییه که بهم گفتی . یه صد متر بالاتر .
ساعت تقریبأ9بود که پیاده شدم.با خودم گفتم که این حالا حالا ها سر جلسه ميشينه,پس منم برم یه گوشه تو دانشگاه بشينم و واسه خودم يه کمکي زبان گوش بدم.تقريبأ یه نيم ساعتي گذشت هنوز خبری از سعیده نبود.از یه بنده خدایی پرسیدم که آقا اين دانشگاه فقط همين يه در رو داره واسه ورود و خروج؟ اونم جواب داد :آره . از این بابت هم خیالم راحت شد که نکنه یه در دیگه داشته باشه و سعیده هم از اونجا بره بیرون.هی به خودم می گفتم برم سر جلسه امتحان و یه نگاه بندازم ببینم اصلأ اومده واسه امتحان یا نه!؟ به هر حال تو همین فکرو خیالا بودم که یه ربع دیگه هم گذشت,ولی از سعیده خبری نشد.از یه بنده خدای دیگه
پرسیدم(+) :ببخشید آقا هنوز کسی سر جلسه امتحان هست؟
گفتش(-) :آره.
(+):سوالها چطور بود ؟ راحت يا سخت ؟
(-):سخت افزارش یه کم سخت بود؟
ماااااااااااااااا!!!!!! سخت افزارش ؟با خودم گفتم تا جایی که یادمه ریاضي سخت افزار نداشته , شایدم تازه واسش گذاشته باشن!یا شایدم طرف بلد نبوده با پرگار و گونيا و .... از اين جور خرت و پرتا کار کنه گفته سخت افزارش سخت بوده!!!!وگرنه ریاضی و سخت افزار اصلأ به هم نميان !!!!!
(+):آقا مگه امتحان رياضی نداشتین ؟
(-):نه! امتحان کامپیوتر بود.
(+):الان هر کی نشسته سر جلسه امتحان کامپیوتر داره؟!
(-):نمیدونم !شاید باشن کسایی که امتحان حسابداری هم داشته باشن.
(+): حسابداری یا ریاضی؟
(-): نمیدونم!شایدم ریاضی داشته باشن.آخه یکی از دوستام که رشته اش حسابداریه الان سر جلسه هستش.
(+):مرسی آقا .
نکنه اصلأ امروز امتحان نداشته باشن؟نکنه فردا بوده این سعیده اشتباه کرده باشه و اومده باشه و برگشته؟ یا شایدم اشتباهی به من گفته؟!!!!ساعت 10:10دقیقه شده بود.همون لحظه یه بنده خدایی رو دیدم که دستش ماشین حساب بود و از سر جلسه اومد بیرون.سریع رفتم جلوش :
+:بخشید آقا امتحان ریاضی2 داشتین؟
-:بله.
آخیش.خیالم از این بابت راحت شد.
+:هنوزم کسی سر جلسه هست ؟
-: نه آقا 10 رقیقه ای هست که امتحان تموم شده.
ای واااااااااااااااااااااااااااااااای !!!! عجب مکافاتی شد این سورپرایز ما ها !! نکنه اون موقع که داشتم با اون پسره که امتحان کامپیوتر داده بود حرف میزدم اومده و رفته ؟
تو همون گیر و دار بودم که ییههویی دیدم یه بنده خدایی با لب و لوچه آویزون واخمهای تو هم و صورت افروخته و سرخ شده داره میاد بیرون و هیچکسم جلودارش نیست.(هي خانم کجا کجا ؟)ما تا اومدیم به خودمون بیایم و حرکتی بکنیم7-8متری ازمون فاصله گرفت و همینطور با دوستاش داشت میرفت.شکر خدا وسط راه یه دفعه یادش اومد که یادش رفته ببینه امتحان عملی آزمایشگاه فیزیکشون کی برگزار میشه.واسه همین دستی رو کشید و یه دور درجا(ترمز خالی افاقه نمی کرد سرعت بالای 150 تا بود) و سمت دانشگاه حرکتشو ادامه داد. منم که تازه به خودم اومده بودم و داشتم هروله کنان خودمو به سمتش می رسوندم ,با ترمزش نا خداگاه زدم رو ترمز!!!همین که منو دید گازشو گرفت, فکر کنم یه لحظه قیافه استاد ریاضیشون اومده بود جلو چشاش و می خواست کارو تموم کنه و خودشو از دست ریاضی2,ریاضی2 رو از دست استادشون و استادشون و از دست خودش راحت کنه(چی شد)!!!!! منم حول برم داشته بود که نکنه اشتباه گرفته باشه و زود پریدم پشت یه ماشین و گفتم بیای جلو میزنم به این ماشین تا آژیر خطرش صدا کنه ها! نیا جلو !!!وقتی که دیدم به اسم صدام کرد یه کمی خیالم راحت شد و آروم آروم اومدم جلوتر و از پشت ماشین اومدم بیرون. بعدش که بهش گفتم چرا دوییدی ؟ جوابمو داد : آخه مات و مبهوت شده بودم که این تویی!!!!!!
خلاصه رفتیم یه سر دانشگاهشون رو هم زیارت کردیم و روز امتحانشم پرسید(آخ امروز امتحانش بوده نفهمیدم چطور امتحانشو داده) و بعدش راهی نهاوند شدیم.همش توراه ازم نیشگون می گرفت و میگفت می خوام ببینم خوابم یا بیدارم که تو اومدی؟اینم یه جورشه دیگه!!!!!!!!
امید
زیر لب:
1/داداشی پریجان 2 ماه پیش یه کمی قلبش ناراحت شده بود و برده بودنش دکترو بعدش نوارو .... شکر خدا چیزی نبوده . خیالت راحت باشه.
2/میبینم که تو کامنت گذاری قاط زدی داداش!!!!
3/ماشین نداریم بریم!!!!!!
۴/راستی داداش قصد داریم همین کار رو انجام بدیم . هر کدوم از زاویه دید خودش.
۵/کلاس رو آماده کردم و همه کاراشو انجام دادم.فقط مونده تا سه شنبه که برگزارش کنم.
۶/سه شنبه بازم پاسبخشم.ای خدااااااااااااااااااااااااااا.
شنبه دوم تیر 1386
ملایر؟!تویسرکان؟؟!!نهاوند؟؟؟!!!
سلام
مي خواستم خستگی امتحاناشو از تنش در بیارم.آخه می دونستم این ترم درسا خیلی اذیتش کرده بودن.گفتم برم و قبل از امتحانش تو دانشگاهشون باشم و ببینمش,ولی با خودم که فکر کردم گفتم دیگه اون وقت تمام حواسش به من پرت میشه و شاید از حول اینکه زودتر بیاد بیرون امتحانشو خراب کنه!!! در ضمن از یه طرف دیگه هم که به قضیه نگاه می کردم می دیدم که رسوندن خودم واسه ساعت 8 صبح یه کمی سخت به نظر میاد!تصمیم این شد که بزارم واسه بعد از امتحانش.حالا مشکل خراب دادن امتحانش رفع شده بود ولی بازم یه مشکل وجود داشت اونم این بود که من چه جوری واسه ساعت10 خودمو برسونم ملایر!!! خواستم یه راست برم نهاوند دیدم خودم خیلی دوست دارم دانشگاهشونو ببینم. پس حالا چیکار کنم,کاشکی شبش برم تویسرکان و از اونجا برم نهاوند.چیکار کنم خدا!؟؟؟
تو خونه این قضیه رو مطرح کردم و بابا گفت نکن این کارو پسر ممکنه یه وقت تو مسیر برگشتش جا نباشه و یه مردی بشنیه کنارش اونوقت فکرو خیالای الکی می کنی !! گفتم نه بابا نمی زارم به اونجا برسه,اصلأ قصدم اون نیست که منو نبینه.میرم جلو تا منو ببینه.مامان از اون طرف گفت برو تویسرکان یه سری هم به پریجان (مامان بزرگم) بزن ( آخه چند وقت پیش حدودأ 2 ماه پیش حالش بد شده بود) و حالشو بپرس.گفتم آخه ساعت 5/4-5 میرسم ها!گفت اشکالی نداره.گفتم آخه ساعت5/7-8 باید بزنم بیرون از خونشون.بازم گفت اشکالی نداره.
همین با عث شد که تصمیمم قطعی شد اول برم تویسرکان و صبحش راه بیافتم سمت ملایر واسه دانشگاه.واسه همین ساعت 5/9 شب بلیط گرفتم و اگه یادتون باشه گفته بودم که واسه مقدمات کارم باید تا یه جایی برم.
خلاصه سرتون و درد نیارم.دوشنبه28 خرداد راهی تویسرکان شدم و صبح روز سه شنبه 29 خرداد ساعت 5 تویسرکان بودم.اون موقه صبح هم پریجان بیدار بود هم عزیز(بابا بزرگم).یه سری خرت و پرت کردن و بعد از نماز خوابیدن.البته عزیر خدا خیرش بده رفته بود و 2 تا نون سنگک هم خریده بود و بعدش خوابید.منم که از در رسیدم مثل جنازه افتادم.ساعت5/7 بیدار شدم و دیدم پیرجان هم بیدار شد و شروع کرد به مهیا کردن صبحونه.یه صبحونه مفصل خوردم و با کم موز(کشمش انگور سیاه) و گردو و آجیل که تو راه بخورم و یه ظرف هم کشمش واسه آبدوغ خیارهای مامان ,از خونه زدم بیرون . سوار یه سمند از خطی های تویسرکان ملایر شدم........
امید
زیر لب :
1/ داداشی من همه عکسای اون شب رو دارم نمی دونم چه طوری با همین اندازه ها برات بفرستمش.می خوای بزنمش رو CD و تو با هادی در تماس باش که یه جورایی لینکمون کن به هم تا بدمش به هادی,برات بیارتش!!
2/امروز نمی دونم چرا همه چیز گیر بود واسه من ؟؟؟؟
۳/یه چیزی بد جوری داره نگرانم میکنه!!!!!!
جمعه یکم تیر 1386
باز آمدم از راه سفر .....
من اومدم.رفته بودم نهاوند .همونجایی که می خواستم یه حالی به یه بنده خدایی بدم.قصه اش خیلی مفصله باید درست و حسابی سر فرصت براتون تعریفش کنم.فقط الان اومدم بگم که من اومدم.
امید
زیر لب:
۱/داداشی واسه اینکه نکنه پیش سعیده لو بره ننوشتم که می خوام برم نهاوند.اونجا خودت می دونی که نمیشد آپ کنم.به هر حال فکر کنم یه ۲-۳ روزی حرف واسه گفتن داشته باشم.
۲/آبجیم آپ کرده!!!!!!
۳/منتظر تعریفام باشید.

