دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
روزانه ( روزوانه نه!!!!)....
سلام,
امروز ساعت8از خواب بلند شدم و بعد از صبحانه رفتم سر وقت آکواریوم.به حال درست و حسابی بهش دادم.(البته بابا هم کمکم کرد)وقتی که کاروبارش تموم شد و قشنگ تمیزش کردم ,دادم به بابا پس کلمو با موزر ردیف کرد و بعدشم تا یه دوش گرفتم ,شده بود وقت نهار.مامان صبح ازمون پرسید نهار چی می خورید تا درست کنم؟همینجوری اسم یه غذا رو انداختم و گفتم:کوفته تبریزی!!!از حموم که در اومدم دیدم خدا خیرش بده واسمون کوفته تبریزی درست کرده.دستش درد نکنه جای اونایی که کوفته اونم از نوع تبریزیش رو دوست دارن خالی.حسابی خوشمزه شده بود.نهار رو خوردم (البته بهتره بگم من یه جورایی بلعیدم چون خیلی خوردم و الان نفسم به زور بالا میاد!!!) ومنتظر اخبار ورزشی بودم تا دوباره یه حالی به احسان بدم,آخه میدونید دیشب رئال مادرید قهرمان لا لیگای اسپانیا شد.احسانم که طرفدار تیم بارسلوناست از دیشب دارم حسابی اذیتش می کنم.بگذریم....
قراره امشب تا یه جایی برم این مقدمه چینی واسه گرفتن حال همون بنده خدایی که دیروز بهتون گفتم.منتظر خبراش باشید فردا ازش واستون می نویسم.برم یه کمی کارو بارام و ردیف کنم و یه ریزه هم زبان گوش بدم و اگه بشه یه کم هم درس بخونم.....
امید
زیر لب:
1/امروز با آبجی حرف میزدم یه دوربین SONY خریده که فکر کنم خودش براتون بگه بهتر باشه!!!
2/بهش که گفتم آپ کنه,میگه دوست دارم یه چیز بنویسم تا به درد بقیه هم بخوره !!!ولی آخرش گفت باشه برم یه کمی فکر کنم تا ببینم راجع به چی میتونم بنویسم.حالا نمیدونم آپ کنه یا نه؟
3/راجع به نوشته های آقای پژمان هم تعریف کرد.برم یه سر به وبلاگ اونم بزنم ببینم چه خبره!!!شایدم لینکشو بزارم همین بغل.
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید---------------------------------گل تاب فشار در و دیوار ندارد
سلام,
شهادت خانم فاطمه زهرا(س) رو به همه تسلیت میگم.
نمیدونم چه حس غریبی نسبت به این شخصيت دارم!شاید از تو پادگان آموزشیمون زمستون سال82شروع شدش.واستون میگم.....
روز اولی که ما می خواستم برم سربازی واسه دوران45روزه آموزشی,همه بهم میگفتن سخت ترین روزای سربازی این روزا میتونه باشه.از شنبه که متوجه شدم و قسمتم کرده بودن شیراز,هم خوشحال بودم و هم ناراحت!خوشحال واسه اینکه هنوز شیراز و ندیده بودم و این میتونست بهانه ای باشه واسه اینکه یه سر تا شیراز هم برم و اونجا رو ببینم و ناراحت واسه اینکه خیلی ها روز تقسیم افتادن تو همین تهران خودمون و من چرا آموزشی افتادم شیراز؟یه جورایی پس زمینه ذهنم خیلی بد برده بودم از دوران آموزشی!!!به خودم میگفتم حالا اگه تو دوران خدمتم بود ممکن بود اذیت نشم.......
یه چیز دیگه هم که بود این بود که برا اولین بار تو عمرم بد ترین گرفتگی عضلانی یا شایدم یه جور تیک عصبی رو اون روزا داشتم تحمل میکردم.نمیدونم چه مرضی بود ولی خیلی زجر کشیدم.گردنم تو یه حالات خاصی یا بهتر بگم تو یه زاویه های خاصی میگرفت و رگهاش همه تند میشد و به پام میزد,طوری که حس میکردم فلج شدم و به زمینم میزد از زور درد.بگذریم.....شکر خدا دیگه تا الان سراغم نیومده اگه خودمو چشم نکنم!!!!
بعد از ظهر دوشنبه باید راه میافتادم تا فردا صبحش خودم رو پادگان شیراز معرفی کنم.اون روز با هر بدبختی که بود از سر کار اومدم خونه (خودمو تا خونه کشوندم,صبحش تا اون حد گردنم درد نمی کرد و فکر میکردم گردنم و دیشب موقع خواب,بد گذاشتم رور بالش,واسه همین رفتم سر کار.....) و یه سری خرت وپرت دیگه بود اونا رو هم جمع کردم و ساکم رو جمع کردم و آماده رفتن شدم....
تو ترمینال دیدم سربازای زیادی اونجا هستن یه سری میخواستن برن یزد و ما ها هم میخواستیم بریم شیراز.چرا ماها؟آخه اونجا تو خود ترمینال با یه پسر توپولی سفید مفید و نسبتأ کوتوله آشنا شدم که اونم مثل من افتاده بود شیراز.محسن همه جورش غیر از قیافه اش شبیه خودم بود تا اینجا بگم که اونا هم تویسرکانی بودن,مامانش هم ولایتی مامان من بود,کامپیوتر خونده بود کاردانی نرم افزار,پسر شوخ طبع و خوش صحبتی بود.....خلاصه اینکه جرقه آشناییمون همونجا خورد و تا شیراز تنها نبودم.باشد که تکونهای اتوبوس هم باعث می شد که گردن درد دیوونم کنه ولی یه جورایی دیگه زیاد بهش فکر نمی کردم.....
پادگانهای سپاه اصولأ تو دل کوه و کمره!پادگان احمدبن موسی هم یه شرایطی مثل بقیه داشت,وسط کوه!!!رسیدیم دم در پادگان.دور بودن پادگان از شهر و نزدیک بودنش به جاده,یه سکوتی فراهم کرده بود.هر از چند گاهی با گذشتن یه ماشین سبک یا سنگین از اون جاده اون سکوت شکسته میشد ولی بازم بعد از چند ثانیه ای همون سکوت حکمفرما میشد.چون اول صبح هم رسیده بودیم زیاد رفت و امد هم تو خود پادگان نمی شد.آقا امید و آقا محسنی که تا10دقیقه پیش میگفتن و می خندیدن دیگه صداشون در نمی اومد,یه جورایی شاید غرق همون سکوت شده بودیم.باید اغراق کنم من اونجا یه کمی دلم گرفت.....هنگامیکه داشتیم وارد پادگان میشدیم رو دامنه یکی از اون کوههای دور و بر پادگان خیلی بزرگ نوشته بود یازهرا....
همونجا گفتم یا زهرا خودمو میسپارم دست خودت.زودتر این دوران تموم بشه....آقا وارد پادگان نشده بودیم که به علت عدم آمادگی پادگان واسه پذیرش سرباز و نداشتن تجهیزات از جمله لباس و پوتین و واکس و ....(سرتون و درد نیارم مثل اینکه جیره استحقاقی مون هنوز نرسیده بود پاگان)به ما10روز مرخصی دادن و گفتن برین خونه هاتون.مارو میگی(من و محسن)از خوشحالی داشتیم بال در میاوردیم.10روز!!!!!دوباره زبونمون شروع کرد به کار و هر هر و کرکر کنان از پادگان زدیم بیرون به سمت شیراز را افتادیم تا یه صبحونه ای بخوریم و بعدشم ترمینال و بعدشم تهران.....
حالا اینارو واسه چی گفتم.همون خاطره باعث شده بود که هر روز صبح تو دوران آموزشی که از خواب پا میشدم روم و میکردم به سمت نوشته روی کوه و یه عرض ارادتی نسبت به خانم زهرا(س)میکردم. باورتون نمیشه روز خداحافظی که دیگه دوران آموزشیمون تموم شده بود تنها علتی که باعث شدش بازم دلم بگیره مثل همون روزی که تازه میخواستم وارد پادگان بشم همین بود که دیگه صبحها نمی تونستم تو دامنه کوه این کلمه رو ببینم و بخونم....یازهرا.....
این دوران تموم شدو سربازیم و به خاطر قبول شدنم تو کارشناسی ادامه ندادم و واسه ادامه تحصیل رفتم اراک.نه تنها حس من نسبت به این شخصیت روز به روز کمتر نمی شد بلکه بیشتر هم میشد.یه حس خاصی,یه مظلومیت عجیبی به سراغم میاد وقتی اسمشو میشنوم ......
یه شب تو اراک مثل دیوونه ها از خواب پریدم و نشستم تو رختخوابم و زدم زیر گریه....خواب خانم فاطمه زهرا(س) رو دیده بودم.....
امید
زیر لب:
1/هیرودیا زیاد متوجه نشدم که راجع به تنظیمات چی گفته بودی!؟!!ولی اینو بگم که هر وقت من مینویسم زیر نوشته هام و یه جورایی با نوشتن اسم خودم پاراف میکنم و هرموقع هم که سعیده نوشت اونم همین کار رو میکنه که معلوم بشه کی نوشته !
2/آق داداش !حالا یه روز مانبودیم ها!!! بقیه روزا چی؟
3/قراره سه شنبه حال یه بنده خدایی رو بگیرم بدجووووور.منتظر خبراش باشید.
4/فردا هم که تعطیله ممکنه چیزی نتونم بنویسم.ولی شایدم نوشتم زیاد مطمئن نباشید.
5/نمی خواستم زیاد خاطره تعریف کنم.ایشاا...بعد از تموم شدن خدمتم خیلی خاطره از سربازی دارم که واستون میگم.منتظر باشید.
6/چند وقتیه که هی انواع و اقسام فکرهای اقتصادی به سرمون میزنه.تو پادگان با یه پسره که فوق الکترونیک داره,بیکاریم میشینیم و همینجوری فکر میکنیم.تا چند وقت پیش داشتیم باشگاه بولینگ میزدیم.اون تموم شده الان مشغول پرورش شترمرغیم!!!!
7/چقدر فک زدم!!!!!
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
کار و بار الکی؟؟؟؟؟
امروز مثل هر روز رفتم پادگان و خودم و مشغول کردم با یه چیزی که بهم الکی کار نسپارن.داشتم واسه خودم مراحل نصب این برنامه گزارش ساز و مرور می کردم(بیشتر از 5 بار نصبش کردم و از نصب خارجش کردم).خلاصه مسئولمون از اطاق حدودأ ساعت 9 ر فت بیرون و تونستم واسه خودم بشینم و یه شجریان گوش بدم و یه کمی هم کتاب بخونم.ساعت 11 شده بود که باید میرفتم یه نامه رو میدادم به دبیر خونه تا پخشش کنه,یه نامه که مضمونش همون کلاسیه که میخوام بزارم واسشون,قراره کی و کجا برگزار شه...
برگشتم و اومدم که آماده بشم واسه اومدنم به خونه,که ییههویی کارو بار ریختن سرم...بدبختی از شانس بد ما هم,تو پادگان شدم شهره خاص و عام!همه میشناسنم!!!! یه مهندسم میزارن اولش تا خرم کنن ..
مهندس نیک بخت لطف کن بیا ببین این سیستم ما چشه!؟یا اینکه مهندس بیا یه جدول داریم واسمون طراحیش کن,خیلی ضروریه,امروز باید بفرستیمش بازرسی...مهندس نمی دونم چرا ورد ما عددهاشو خارجکی میزنه .... مهندس وقت داری بیای ببینی چرا پرینتر ما کار نمیکنه...
تازه شاهکارش مسئول تربیت بدنیمون بود,چند روز پیش اومد با 5-6برگه تو دستش... مهندس این کارار و از خانمم خواستن انجام بده و مراحل و نتیجشو بنویسه.یه زحمت بکش و برام ردیفش کن,تشویقی هم رو چشم!!!!!یه نیگاه به برگه ها که انداختم دیدم چه کارایی!!!!مراحل تخلیه سطل زباله روی دسک تاپ را بنویسید....مراحل تخلیه Recent Document را بنویسید....یک فایل را هیدن کنید که دیده شود....کاری کنید که همان فایل هیدن شده را نشود دید.......و هزار تا از این مسخره بازی ها..... به هر حال .....
داشتم میگفتم امروز هم دقیقه نود رو سرم از این کارهای الکی ریختن و آدمشم کسی نبود که بشه بپیچونیش!مسئول قرارگاهمون. اگه می خواستم بگم دارم میرم,میگفت کجا؟! چون باید از اون هم مهر و امضا میگرفتم.اگه بهش میگفتم که مسئولمون کارم داره باید برم اطاق پایین,میگفت بیا بهش من زنگ میزنم.منم چون دور از چشم مسئولمون همیشه می پیچونم,گفتم اگه اینجوری بشه حتمأ لو میرم و خلاصه سرتون و درد نیارم یه دو دو تا چهار تا کردم دیدم بهتر اینه که کارو انجام بدم تا گندش بالا نیاد....البته یه جورایی هم به نفعم شد.چرا.....
رفتم دیدم که یه لیست حضور و غیاب با این عنوان باید براش طراحی کنم:
لیست حضور و غیاب ناویان واحد.....ف ال فاوا ندسا
خندم گرفت,یا بهتره بگم چشمام مثل شیپورچی برق زد.چون بعد از عوض کردن بچه های قرارگاهمون خیلی وقت بود که وضع حضور و غیابمون ریخته بود به هم.بچه هایی که قبلأ مسئولیت این رو داشتن که حضور و غیاب کنن خیلی با حال بودن.بعضی روزا واسه بعضی افراد (من نه ها!!!)همینجوری حاضری رد میکردن(یا به قول اکیپ ماهایی که میپیچونیم واسمون گل میزدن).اونا که عوض شدن و یه آدمی اومد که اصلأ رفاقت سرش نمی شد.خیلی مقرراتی بود.ترفندهای مختلفی سر این بیچاره با بچه ها خالی کردیم که به قول خودمون بیاریمش تو تیم,تا پای اونم به گل زدن باز شه,ولی افاقه نکرد یعنی زمان اجازه نداد که افاقه کنه تا یه جاهایی هم خوب پیشروی کردیم.....تا اینجا بگم که واسه خریدن این بازیکن و عقد قرار داد با تیم خودمون,یه جمعه ای بردیمش تا تنگه واشی و نهار هم مهمون ما بود....ولی وقتی به خودمون اومدیم دیدیم داره میره پایان دوره و 1ماه دیگه بیشتر از خدمتش نمونده!!!!!قصه اون خیلی مفصله,ایشاا... سر فرصت اونم براتون میگم.
کجا بودم....آها!دیدم سر این برگه حضور و غیاب جای هر معاونت خالی گذاشته شده که از این به بعد یعنی از یکم تیر به بعد هر معاونت حضور و غیابش دست خودشون باشه.واییییییییییییییی خدا جونم نونمون تو روغن شد...منم سریع بعد از اینکه فرم رو واسه قرار گاه طراحی کردم یه نسخه واسه خودم ازش برداشتم و بردم معاونت خودمون. دیدم صحبت سر همین مسئله است و رئیس اصلیمون گفت:من که اصلأ حال و حوصلشو ندارم! منماز خدا خواسته سریع پریدم وسط و گفتم من همین الان یه فرم واسه قرار گاه طراحی کردم اگه بخواید میتونم چرکنویس حضور و غیابتون رو بگیرم و وارد این فرم کنم تا پرینت شده و خوشگل تحویل نیرو انسانی بدین.اونا هم از خدا شون که خودشون و درگیر این جور مسائل نکنن یه جورایی فعلأ سپردنش دست من!!!!خوشحالم,تا با شه از این کار و بارهای الکی....
امید
زیر لب:
1/سعیده این امتحانشو هم پشت سر گذاشت و مونده فقط یکی دیگه.میگفت که مثل اون دوتا قبلی در حد بیست نیست و لی17-18میشه!!!
2/یه کم خودمو درگیر این کلاسه کردم.نمیدونم کی می خواد تموم بشه و شرش از سرم بر داشته شه!!!!
3/دیروز به مرحمت آبجی خانممون,که یه بازی به اسم Sims2 آورده بود,یه 3-4 ساعتم قشنگ هدر رفت و نتونستم مثل پنجشنبه ای درس بخونم.ولی بازم یه کمکی خوندم.
4/دیروز هم که ننوشتم یکیش این بازیه بود یکی دیگش هم یه بار گفته بودم,فیتیله ,جمعه تعطیله!
5/وبلاگ هیرودیا رو هم لینکشو گذاشتم این بغل... نوشته هاش جالب بود.یه جورایی فکرمو مشغول یه سری فکرها کرد.....
6/لاک پشت کوچیکه رسمأ دیگه داره وحشی گری خودشو به حد اعلا میرسونه به گزارش خبرنگار ما احسان, امروز طی یک عملیات انتهاری اونم از نوع گینه بی صاحابیش,صورت اون یکی رو گاز گرفته.البته شکر خدا هر دوتاشون الان صحیح و سالمن.اگه ادامه بده باید جداشون کنم.....
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
قسمت....
صبح حول و هوش ساعت 8 بیدار شدم و صبحانه و بعدشم یه سر اینترنت!سعیده واسم Off گذاشته بود. خودم میخواستم بعد از ظهر بهش زنگ بزنم ولی با خوندن نوشته هاش مجبور شدم به جای بعد از ظهر,همون موقع دست به تلفن بشم,با هم صحبت کردیم.یه کمی دلش گرفته بود.فشار درسها یه طرف و ندیدین همدیگه هم واسه یه مدت طولانی که فکر کنم 5/2 ماه شده باشه, یه طرف یه ریزه داره اذیتش می کنه......
بعد از مدتها فاصله از کتاب که به هر دلیلی نتونسته بودم درس بخونم,نسبتأ روز خوبی داشتم.هم پایگاه داده خوندم و هم زبان(البته گوش دادم) ! تازه تونستم یه سری هم به مطالبی که میخوام شنبه واسه این بچه مچه ها بگم و درسشون بدم,زدم.در کل روز بدی نبود!2ماه بیشتر به یه کنکور دیگه نمونده,نمیدونم چرا هی شل کن سفت کن در میارم,بعضی وقتا حسابی می چسبم بهش و بعضی وقتا هم اصلأ یادم میره که باید درس بخونم.....
اگه یادتون باشه قرار شد که من راجع به یه خبر خوش باهاتون حرف بزنم,ولی چون هنوز قطعی نشده بود چیزی ازش نگفتم.الان خانم مهندس اینا رفتن سفر و کاملأ قطعی شده ولی چون به حقیقت نپیوست بازم براتون نمیگم. البته خودمونیم ها فکرشو کردم دیدم بهتر که نشد به هر حال آدم نمیدونه که کی واسش ممکنه اتفاق پیش بیاد که؟!قسمت ما هم اینجوری بوده,شاید اگه می شد با یه اتفاق از دماغمون در میومد!!!!! قسمت این بوده.....
امید
زیر لب:
1/ راستی چقدر شما به قسمت اعتقاد دارید؟
2/این داداش ما هم از اون موقعی که عضو اون کلوپ شده,همش میشینه فیلم نگاه میکنه!همون یدونه کامنتی هم که داشتیم پرید!!!!!شایدم از اون موقع که شده بفرمایید تو همه خجالت میکشن و نمیان!!!!! بابا خجالت نکشيد بفرمایید تو....
3/یکی از دوستام قول یه برنامه رو بهم داده تا بنویسم,ولی هنوز ازش خبری نیست.
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
بادبانهارو بکشید ....
سلام,
اون روزی که با احسان رفته بودم میدون ولی عصر,سر راه پارکهارو که میدیدم که توشون بچه مچه ها بازی میکردن. یکی تاب بازی میکرد,یکی رو الاکلنگ همچین خودشو می زد زمین که اون نفری که میره بالا2متری سر جاش بپره,اون یکی سر و ته داشت از سرسره میومد پایین,یکی هم داشت با جونکندن از نوع اسپانیایی از سطح شیب دار سرسره میرفت بالا,یبعضی دیگه هم داشتن واسه خودشون دوچرخه سواری,توپ بازی,بدو بدو می کردن.....
یه سری خاطرات کم و بیش واضح از دوران کوچولوییم یادم می اومد.پارک بابایان,لاله,پارک شهر.فکر میکردم با خودم که تو هر کدوم از این پارکهایی که دوران کوچولوییم می رفتم, چقدر از این وسایلی که الان تو پارکها میبینم,بوده؟ بعضی هاشون که یه سری وسیله بدن سازی دارن که طبق معمول بعضی از مردمهای با فرهنگ ما هم به بهترین نحو ازشون استفاده می کنن!!! بگذریم,
یاد پارک بابایان افتادم یه مساحتی که می گفتن قبلأ قبرستون بوده و گود برداریش کرده بودن , با یه اختلاف تقریبأ3-4متری زیر سطح خیابون کمیل بود.بعد از ظهرها خیلی هواش خفه می شد. تاب و سرسره والا کلنگ و چرخ و فلک داشت.بعدها هم بهش از این وسایل برقی اضافه کردن که دیگه سن ما قد نمی داد.
از پارک لاله هم زیاد چیزی یادم نمی اومد,فقط میدونستم خیلی بزرگ بود و از ترس اینکه نکنه یه وقت گم بشم زیاد ورجه وورجه نمی کردم.
پارک شهر هم یادمه هر موقع مامان می خواست بره آموزش و پرورش یا فروشگاه فرهنگیان منو واسه اینکه خر کنه میگفت بریم پارک شهر. از اون ور که می او مدیم یا خستگی کارو بار اداری مامان بود یا اینکه کلی کیسه پر از خرت و پرت که از فروشگاه فرهنگیان خریده بود رو دوشم بود.البته اینم بگم ها که پارک شهر هم میرفتیم.آکواریوم خوبی داشت.اونجا هم وسایل تفریحیش خیلی ساده بود.تاب و .....
یه هیولای آهنی هم تو دریای شن و ماسه ای که ریخته بودن تو محوطه بازی بچه ها بود. به سختی ازش میکشیدم بالا و وقتی میرسیدم اون بالا یه حسی بهم دست میداد که واقعأ الان صاحب اون هیولا شدم,یه حسی که انگار تمام اون شن و ماسه ها تبدیل به آب دریا یا شایدم اقیانوس می شدن و اون هیولا هم یه کشتی فلزی با بادبانهای فلزی,سکان فلزی,عرشه فلزی و منم ناخدای کشتی. بادبانهارو بکشید........
امید
زیر لب:
1/تو پادگان قراره که طریقه استفاده از برنامه گزارش ساز رو واسه یه سری کادری که درجشون از من هم بالاتره توضیح بدم یا بهتره بگم قرار شده که کلاس آموزشی واسشون بزارم و تدریس کنم.اعصابشو اصلأ ندارم.
2/لاک پشت هام خوبن.اون کوچولوتره حسابی بلا شده,غذا رو از رو سر بزرگه کش میره,حالا این مسئله ای نیست وقتی غذاشو می خوره یکی هم میزنه تو سرش. امروز بزگه که داشت غذا می خورد,چون غذا بزرگتر از حلقومش بود,با کمک دستاش و فکش طعمشو تیکه کرد و یک تیکه اش رو خورد و اون یکی تیکه اش به ناخن هاش چسبید. کوچولوتره اومد مثل وحشی ها غذا و دست بیچاره رو با هم گاز گرفت.بزگه هم از درد دستشو به مدت 2-3 دقیقه ای برد تو لاکش . دلم واسش خیلی سوخت.حالا قراره بعد از ظهر کوچولوتر رو حسابی تنبیهش کنم .
3/داداشی به آبجی میگم آپ کنه , ولی میگه حال و حوصله میخواد.
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
ممنونم.....!
سلام,
دو روزه که ننوشته بودم و امروز می خوام ادامه بدم.البته خیلی ممنونم از همه دوستان و علاقمندان که واقعأ منو دلگرم میکنن به نوشتن. دست همتون درد نکنه.واقعأ اگه من شما دوستان رو نداشتم واقعأ نمی دونستم به چه امید و دلگرمیی وبلاگمو ادامه بدم. به هر حال....
روز اولی که نتونستم بنویسم دلیلش این بود که با احسان رفته بودیم ولی عصر تا یه رم بگیریم,وقتی هم اومدم خونه خیلی خسته بودم و در ضمن بازی های حساس رئال مادرید و بارسلونا با حریفاشون هم دیگه داشت شروع می شد و بعد از شام,نشستم تا ساعت5/2شب اون بازی هارو دیدم.بازم مثل همیشه رئال با اقتدار صدر جدول رو تو دستش گرفته...بارسلونایی هام مثل همیشه با چاشنی خوش شانسی تونستن مساوی کنن.البته این بار دقیقه 87 یه گل خوردن و مساوی شدن.اما چرا خوش شانسی؟واسه اینکه این مسی لعنتی تمام خصوصیاتشو داره تکمیل میکنه تا یه مارادونای دیگه بشه,منظورم اینه که یه گل با دستش زد.دقیقأ مثل مارادونا وقت هد زدن,دید سرش به توپ نمیرسه,دستشو دراز کردو توپ و با دست کرد تو دروازه حریف!!! اون چند وقت هم که از وسط زمین همه رو درییبل زد و توپ و کرد تو دروازه یه تیم بینوای دیگه.خلاصه خیلی داره خودشو به مارادونا شبیه میکنه!!!
روز دوم هم اومدم دیدم خیلی از دوستان از اینکه دیروز ننوشته بودم و یه روز غیبت داشتم گلایه مند شدن,گفتم بزار خودمو براشون بیشتر لوس کنم تا دلشون بیشتر برام تنگ بشه.واسه همین هم روز دوم ننوشتم.البته یه کمی هم سرم شلوغ بود ها...دارآباد....سرهم کردن سیستم مهندس انصاری نیا.... کارهای مالی.... گرفتن یه MP4 از مهندس انصاری نیا و خانم مهندس امینی .....
آره!جایزه گرفتم.یعنی یه جورایی ازم قدردانی شد.خانم مهندس به خاطر کمک کردن تو یه سری از کاهای شخصی خودش تصمیم داشته که یه جورایی از شرمندگیم در بیاد و جبران کنه,مهندس انصاری نیا هم واه اینکه زحمت سیستمش افتاده بوده روی دوش من تا یه کمی ارتقاءش بدم اونم تو فکر جبران زحمتهای من بوده,این دوتا که به هم میرسن,چرقه ای رخ میده که حاصلش این بوده که دوتایی واسه من این بیل بیلک(یه به قول احسان شافدولک)رو خریدن.عکسش هم این زیره.....

یاد دورانی افتادم که سر صف میومدن و اسممون رو از پشت بلند گو می خوندن و بهمون جایزه میدادن...آقای زمان خان,آقای رجبی.... بعدشم همه برامون کف میزدن.خیلی دوران خوبی بود....دیروز هم اون جور حسی بهم دست داد و رفتم کلاس سوم ابتدایی.....
لپ کلام اینکه:
از همتون به خاطر ابراز دلتنگی هاتون ممنونم...
از خانم مهندس و مهندص انصاری نیا هم واسه جایزه ای که بهم دادن خیلی ممنونم....یه MP4 Player با G2 حافظه.اتفاقأ خیلی وقت بود که بهش فکر میکردم و می خواستم یکی واسه خودم تهیه کنم.لازم میشد...
امید
زیر لب:
1/سعیده بد جور درگیر امتحاناش شده,شکر خدا امتحانهای دوم و سومش رو خیلی خوب پشت سر گذاشته خودش میگه در حد بیست!!!
2/ در ضمن سعیده هم دست به قلم میشه.به سعیده گفتم زمانی که داره استراحت میکنه و درس نمی خونه یه کاغذ برداره و تمام خاطره هامون رو شروع کنه به نوشتن که وقتی امتحاناش تموم شد ییهویی یه عالم خاطه آماده داشته باشه و واستون بنویسه.
3/گفته بودم که دلایل افت فوتبال بانوان تو ایران چیه که خیلی ها نظر داده بودن و این مسئله رو مو شکافی کرده بودن!!! از بین اون همه نظر نظرات2و3و7و9 خیلی واسم جالب بود!!!!!!!
4/ولی علاوه بر اون همه نظر که دوستان داده بودن دلایل زیر هم میتونه تأثیر گذار باشه:
- یکی اینه تو ایران هیچ 11 زنی نمی تونین پیدا کنین که لباس یه جور بپوشن!!!
- دوم اینه اگرم بپوشن,عمرأ واسه بازی بعد همون لباسارو بپوشن!
5/دیشب پاسبخش بودم و نرفتم!شکر خدا با یه تعهد همه چیز به خیر گذشت....
جمعه هجدهم خرداد 1386
نگين دست هستی,ایرانه بدون....
سلام,
یه سری داشتم یه آهنگ گوش میدادم که گفتم از گروهی به اسم یاسه.2-3تا آهنگ جالب خونده راجع به فیلم سیصد,یکیشو این پایین نوشتم.راجع به زلزله بم هم خونده اونم قشنگه.اگه بشه بعدأ اونم مینویس.واسه اینکه بتونین با ریتم بخونین یه راهنمایی میکنم که به سبک آهنگهای سیاه پوستها بخونین ...
گوش بده تا بگم به تو نیتم و...دارن از بین میبرن هویتم و...
تاریخ خاک سرزمین آریایی...داره فریاد میزنه تا ما بیاییم...
پس حالا وقتشه بشنوی که...ایران,وطن من همون کشوری که...
بعد 7000سال ایران سر پاست....هنوزم دل ایرانیان دریاست...
بشنو هموطن من اینو از یاس...که واسه وطنم,منم سرباز...
بگیر به دستت پرچم ایران و بگو... نگین دست هستی,ایرانه بدون...
اعتراض من میشه مثل گلوله شلیک...بیا با هم بخونیم سرود ملی...
خواهر وبرادر من ای هموطن...تمدن ایرانیها هست در خطر...
همه ماها سربازای زیر پرچمیم...نمیزاریم از ما بگه هر اجنبی...
واسه ما ایرانیان,ملاک هر نفره...که روی گردن ما پلاک فروهره...
اتحاد ما واسه دشمن اضطرابه...اسم ایران واسه ما افتخاره...
احترام ما به ایران یه خار توچشم...اونایی که میخوان بزنن ضربه بهش...
می خوای بگی ما اومدیم از یه نسل وحشی....پس یه نیگاهی بنداز به تخت جمشید...
داری اسم ایران و بد چلوه میدی...که اسمتو بزرگ بنویسن رو جلد سی دی...
دارم هدفتو تو دفترم مینویسم...می دونم که واسه چی ساختی فیلم سیصد...
میدونم که دلت ساخته شده از سنگ و سرب...جای اینکه با هنر بسازی فرهنگ صلح...
تو این تیره گی روابط,هوای مه آلود... می خوای که ماهی بگیری از آب گل آلود...
ولی به تو میگم اینو با زبان اصلی...که ایران نمیشه هیچ وقت تباه و تسلیم...
خدا به تو داده دوتا چشم بینا... ببین کتابهای سعدی و ابن سینا...
یا به فردوسی و خیام,یا مولانا,رومی...همیشه توی تمدن ما بالا بودیم...
ولی یاس نمیتونه ساکت شه...اسم ایران بازیچه یه مشت ناکس شه..
هدفتو پاره میکنم با تیغ ایمان...تو کی هستی که بگی از تاریخ ایران...
کوروش کبیر بود صلح رو آغاز کرد...یهودی هارو از بند بابل آزاد کرد...
کوروش ساخت کتیبه حقوق بشر...واسه همینه که دارم به غرور قشنگ...
به ایرانم و به تاریخ وطنم...با خاک همین سرزمین آمیخته بدنم...
هر جای این کره خاکی هستی ای هموطن...تا وقتی که خون تو میدوه در بدن...
حاضر نشو که خودتو راضی کنی...که هر بیگانه با فرهنگ تو بازی کنه...
تاریخ ایران من هویت منه...ایران,دفاع از تو نیت منه...
حالا بگذریم که سیصد هدفش چی بود؟ولی تو همین ایران هم خیلی ها هستن که نمی خوان قبول کنن که ما چه تمدنهایی داشتیم و از چه زمانهایی تو ایران تمدن شهر نشینی و قوانین اجتماعی وجود داشته .یه نمونه کوچولوش تپه7000ساله سیلک رو اگه دیده باشین خیلی چیزا دستگیرتون میشه. اون زمان یعنی 7000 سال پیش ما قانون هایی داشتیم که همین الان هم درک کردن اونا واسه ما خیلی ثقیله!!! ولی حیف,حیف که .....
امید
زیر لب:
1/داداش هنوز هیچی راجع به خارجکی هام نگفتی.یعنی همش رو درست نوشته بودم!!!!کمکم کن اگه اشتباهی تو نوشته هام میبینی.
2/هیچ میدونید علت عدم پیشرفت فوتبال بانوان ایران چیه؟نظرتون رو بدین تا تو پست بعدی بگم واسه چی موفق نیستن.
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
کامنت...
سلام,
یکی دو روزی هستش که نمی دونم چرا یه اتفاقات جالبی در مورد من و کامنت پیش میاد.داداشم یه کامنت واسه2تا پست پیشم گذاشته بود که اصلأ یه ذره هم متوجه نشدم چی شد!!!
خواهش میکنم همینجا خوبه. فقط قربون دستت یه لیوان آب بیاری واسم دعات میکنم(این جواب بفرمایید تو)
خسته نباشی (اینم جواب تیترت)
دور از جون (جواب مردم از خستگی) چی؟ ادامه ندم؟ اوتی!
خواهش میکنم (جواب شرمندگیت!) ا.. خوب به من چه؟ نگم؟ باشه.
به خدا من نگران نبودم
بعدش وقتی واسه خودش وبلاگ خارجکیشو راه انداخت,اومدم منم واسش کامنت خارجی بزارم,متوجه نشدم قبلأ احسان مشخصات رو تغييرداده چون پیش فرض اسم و ایمیل و وبلاگ من اونجا هستش,وقتی که SubMit روزدم تازه فهمیدم که چی شده!اومدم و یه کامنj دیگه گذاشتم که اون کامنت قبلیه من بودم نه احسان,که مورد آماج حملات کامنتهای پروانه قرار گرفتم.
Omid righe?
omid dafyide?
barigh balaye?
googool bala tabide?……
خلاصه ما که نفهمیدیم چی شد؟ اگه شما در جریانید به منم بگید ...
امید
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
آخیش ....خستگیم در رفت
سلام,
دیروز خیلی وضعم دراماتیک بود,در حال موت بودم.از ساعت8صبح بیرون بودم تا8شب اونم نه واسه خوش گذرونی که!سر یه کاری که زیاد دوستش ندارم.همش دوباره کاری های خانم مهندس و جدول فلان و جدول بهمان...تازه نهار هم درست نخوردم.گرسنه هم بودم حسابی.اومدنی سر راه یه کیسه شن رودخونه ای گرفتم و یه کم شیلنگ واسه آکواریوم و با خودم بردم خونه.شروع کردم به راست و ریست کردن آکواریوم.همش یه کاری میکردم تا یه جایی از شنها مثل جزیره بزنه بیرون از آب تا لاک پشتا واسه استراحت بیان اونجا,نمی شد چون شنها خیلی کم بودن.اونقدر تلاش کردم تا ردیف بشه ولی فقط آب آکواریوم رو گل آلود کردم یعنی بهتره بگم که کدرش کردم.فکر کردم تا صبح آب زلال بشه و بتونم لاک پشتها رو بندازم تو آکواریوم.ولی صبح که می خواستم برم پادگان یه نگاه کردم بهش دیدم نه!درست نشده.
رفتم پادگان و اونجا هم به عشق اینکه بیام سریعتر آکواریوم رو ردیف کنم کار و بارارو انجام دادم(البته امروز هم مثل5روز گذشته بازم نتونستم درس بخونم)اتفاق خاص دیگه ای اونجا رخ نداد فقط یکی دیگه از بچه های تو اطاق بغلیمون علنأ امروز خدمتش تموم شد و قراره که شنبه بیاد و کارتش رو بگیره و شیرینی بده(خوش به حالش).خلاصه روال هر روز ساعت5/11پادگان رو پیجوندم و اومدم بیرون.
اومدم خونه دیدم بابا(خدا خیرش بده)آب آکواریوم رو عوض کرده و منتظره که من بیام.نهار خوردم و شروع کردم آب آکواریوم رو واسه اینکه دوباره کدر نشه خالی کردم و همه شنها رو دادم یه طرف آکواریوم و ته آکواریوم یه سری خنزر پنزر(خورده ریز)ریختم که شن نخواد دیگه,بعدش شنهارو ریختم روی اونها.خیلی جالب شدش.عکسشم این زیر می بینید.لاک پشتها عشقی میکنن توش ها!حسابی خستگی دیروز و امروزم در اومد وقتی میبینم لاک پشتها توش راحتن.....
الانم قراره با محمد برم یه هارد80گیگ واسه یکی از اعضای مجموعه دارآباد بگیرم.پس فعلأ تا برم و برگردم ....
امید
زیر لب:
1/داداشی من اصلأ نفهمیدم که واسه من چه کامنتی گذاشتی....
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
خستگی...
مردم از خستگی.دیشب تا ساعت۱نصفه شب داشتم آکواریوم رو می شستم.بعدشم خوابیدم و امروز مثل جغد ساعت۶بیدار شدم.رفتم وسایل آکواریوم رو گذاشتم جلو آفتاب و بعدشم رفتم دارآباد.دارآباد چی شدو چی بهم گذشت بماند همون کارهای خسته کننده تکراری!ولی خوب یه چیزایی راجع به یه خبر خوب واسه خودمم شنیدم که تا یک هفته و نیم دیگه قطعی میشه.اگه همونی بود که امروز شنیدم بهتون میگم وگرنه که هیچ.....
اومدم خونه ساعت۸شده بود . البته سر راه یه کیسه شن رودخونه ای گرفتم و یه کم شلنگ واسه آکواریوم.اومدم شروع کردم به ردیف کردن آکواریوم.تا الان وقتمو گرفت و آخرشم فهمیدم که بازم یه کیسه دیگه شن احتیاج دارم.چون لاک پشتا باید یه جایی داشته باشن بیرون از آب تا بتونن یه کم استراحت کنن.نفهمیدم چطور شام خوردم....یه لحظه ببخشید ! سعیده SMS زد.ببینم چی میگه....
شرمنده.خوب چی میگفتم ؟آها..خلاصه الان به زور دارم می نویسم چون خیلی خستم.فردا لاک پشتا رو میندازم تو خونه جدیدشون.نگران نباشید ازشونم عکس میگیرم و میزارم تا ببینید.من دیگه برم بخوابم.شب خوش.
امید
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
یه گشت و گذار کوچولو...
پسر کوچولو(+):ببینم آبجی تو این جا چیکار میکنی؟
دخترکوچولو(-):به این زودی یادت رفت,مثل اینکه با هم اومدیم اینجا ها!
+:آها راست میگی یادم نبود,تو میدونی اون عکسا واسه کیه؟
-:تو امروز چت شده؟خوب دیوونه,اونا مامان و بابا اند.
+:نه خیرام,اونا مثل من و تو کوچولواند,مامان و بابا بزرگن که!اون عکسا من و تو ایم.
-:اگه عکس واسه من و تو باشه,پس چرا موهای من تو عکس مشکیه؟
+:بعدأ به من میگی دیوونه!خوب عکسش سیاه و سفیده مگه نمی بینی؟
-:ولی من بازم میگم اونا مامان و بابا اند.
+:خوب بابا!من که تو یه دندگی همیشه پیش تو کم میارم.بیا بریم ببینیم اینجا چه خبره..
-:بریم ولی یه چیز یادت باشه اونا مامان و ....
+:ای وای,باشه اصلأ مامان بزگ و بابا بزرگ اند,خوبه؟
-:نه!اونا مامان و بابا اند.قهرم باهات!
+:بزار ببینم!راست میگی ها,یه چیزایی داره یادم میاد,خود بابا بهم گفته بود.حالا بیا آشتی....
-:خودتو لوس نکن.کجا میخواستی بری؟
+:بریم یه گشت کوچولو بزنیم.خیلی وقته اینجا موندیم.حوصلم سر رفت دیگه.
-:باشه,به شرطی که سرو صدا نکنی ها.
+:خوب باشه.آبجی کوچولو اون گلها چیه؟چه بوی خوبی دارن؟
-:فکرکنم اولین گلهایی باشه که مامان داده به بابا.
+:اوووووووووووووووووووه,یعنی از اون موقع بابا نگهشون داشته؟
-:آره,در ضمن گلها خیلی وقته که خشک شده و دیگه بو نداره!
+:آره, این بوی خوبم واسه ادکلن داداش احسانه که کادوی تولد گرفت,فهمیدم.
-:داداشی اونا رو نگاه کن چه بی حیان؟چقدر همدیگرو بوس میکنن!نمیگن کسی میبینشون؟
+:نابغه,اونا مجسمه اند.هدیه مامان به بابا است.
-:وای بیا فرار کنیم,داداش بیا,بدو بیا,الان اون گاوه میاد از رومون رد میشه.
+:نترس دیوونه جونم.اون عروسکه!واسه داداش بهنامه. گودبای پارتیش یکی از دوستاش بهش داد,یادت اومد؟آبجیییییییی,الان شبه یا روز؟
-:خوب روزه.مگه نمیبینی هوا روشنه؟
+:پس این ستاره چرا هنوز تو آسمونه؟
-:اون ستاره نیست که!یعنی ستاره هست ها,ولی راستکی نیست!بهش میگن چشم نزن.نمیدونم چیه!!!
+:آبجی,عروسک گربه سگ و می بینی؟
-:آفرین,از کجا فهمیدی که این دیگه عروسکه؟
+:خوب آخه مگه جونوری هست که نصفش سگ باشه و نصفش گربه؟
-:ها؟خوب...میدونی...اصلأ ولم کن اه...
+:ها ها ها,می خواستی حال منو بگیری حال خودت گرفته شد؟
-:اه,جیغ میزنم ها.اصلنم حالم گرفته نشد.تازه مامان و بابا یه وبلاگ به این اسم درست کردن!اگه نمی دونی بدون...
+:وای بابا داره میاد,زود بیا برگردیم سر جامون.اون چیه دستش؟
-:فکر کنم دوربین عکاسی باشه.میخواد از ما عکس بگیره.چرا بهمون نگفت حداقل من یه کم به خودم برسم!
+:آره فکر کنم میخواد از ما عکس بگیره.امروز تو وبلاگشون از گشت و گذار ما نوشته...
-:یعنی ما هم میریم تو وبلاگشون؟
+:آره,یه فیگور خوب بگیر,حاضر باش.
-:آخ جون ما هم جهانی شدیم.....

امید
1/باید لاک پشتامو ببرم بگردونم!نه تو پارک که!می برمشون بالا پشتبوم.
2/می خواستم این چند روز تعطیلی برم نهاوند ولی دیدم وسط امتحانهای سعیده است و اگه برم مزاحم درس خوندنش میشم.مخصوصأ که2تا امتحان پشت سر هم داره.
3/درام یه ترانه راجع به بم گوش میدم.گروه یاس اگه اشتباه نکنم.چند تا آهنگ راجه به فیلم300هم خوندن.جالبه.
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
چرا آدم بعضي موقع ها اينقدر دلش میگیره؟!!!
سلام,
تاحالا براتون پیش اومده که تو اوج خوشحالی باشین و کار و بارتون به راه باشه,با هیچ کسی هم مشکلی نداشته باشین,فکر آینده هم آزارتون نده,ولی دلتون پر باشه؟دلتون بخواد یه دل سیر گریه کنید؟احساس کمبود یه چیزی رو حس کنین؟همش فکر میکنین دلتون غصه داره.
واسه درک کردنش عصرای جمعه رو یادتون بیارید,یه حس نافرمی به آدم دست میده.چرا آدم دلش اون موقع میگره؟چرا تو اوج انرژی حتی واسه یه لحظه هم که شده آدم میره تو لک و دلش میگیره.
بچه که بودم فکر میکردم این حسی که بهم عصرای جمعه دست میده واسه اینه که بعد از یه روز تعطیل قراره که دوباره برم مدرسه.چرا آدما بعضی وقتا بدون دلیل ناراحتن؟نه اینکه بیمار روانی باشن ها!نه!نمیدونم میتونم منظورم و برسونم یا نه؟آدمی که مبتلا به یه بیماری روانیه همیشه ناراحته ولی بعضی آدما یه موقع هایی میرن تو لک.حتمأ الان میگید اینجور آدما مودی هستن؟نه!منظورم اون قشر هم نیست.آدما بعضی وقتا همه چیز دور و برشون هست ولی بازم دنبال یه چیزی میگردن,همش فکرمیکنن که یه چیز رو گم کردن.همش فکر میکنن تا پیداش نکنن خوشیشون تکمیل نمیشه.دنبال چی میتونن باشن؟دنبال یه شئ اند؟دنبال یه شخص خاصند؟دنبال یه همصحبت اند؟گمشدشون چیه؟
امید
زیر لب:
1/امروز پادگان یه تنی به آب زدم.با یکی از کادری ها رفتم دره رزک,اونجا یه چشمه است که آبش میریزه تو یه استخر و از اون ور میریزه بیرون و جاری میشه.توش پر ماهیه.1500متری رفتیم بالای کوه تا به چشمه رسیدیم و بعدشم جاتون خالی زدیم به آب.خوب بود,اول صبح خیلی حال داد.حسابی شارژمون کرد.بعدشم یه صبحانه مفصل تو پادگان,بعدشم تعطیل دیگه.فقط تنم بوی آکواریوم میداد نمیدونم چرا؟!
2/اومدم خونه یه دوش و نهار,بعد یه سر دارآباد زدم و قراره که فردا هم برم.
3/نوشته دیروز هم واقعیت بود نه داستان.اون پسره که چاقو گذاشته بود رو گلوش درست از بغل گوش خودم فرار کرد.
شنبه دوازدهم خرداد 1386
راستی علتش چی میتونه باشه؟
سلام,
فکر می کنید علتش یه نوع بیماریه؟فکر می کنید علتش فشار روحیه؟مشکلات خانوادگیه؟بچه های طلاقند؟یا اینکه علتش میتونه سر به سر گذاشتن دیگران باشه؟شایدم بهش زن نمی دن؟شایدم پول توجیبیش تموم شده باشه؟میتونه اینم باشه که تو پادگان اذیتش میکنن ها!یا اینکه بهش مرخصی نمیدن؟ نمیدونم شاید علتش دژبانهای دم در پادگانه چون همه میگن خیلی سخت گیرن.شایدم علتش یه جور کل کل بچه گونه بین خودش و رفیقاش باشه؟شاید هنوز سن و سالش به اون حد نرسیده باشه که بتونه خوب فکر کنه؟,آخه18-19سال سن زیاد بالایی نیست.راستی گفتم فکر,یعنی اینجور آدمها هم فکر میکنن؟!یا اینکه از بس فکر میکنن اینجوری میشن؟ممکنه بخواد ثابت کنه که آدم ترسویی نیست؟شایدم همه اش از ترس زیادش باشه!ممکن هم هست کم آورده باشه؟علتش میتونه اعتیاد هم باشه؟
تقریبأ ساعت10شده بود که یکی از معاونتهامون واسه رایتCDاومد اطاق ما و خواست از روی یهCDبراش2تا رایت کنیم.خودش شروع کرد به تعریف که توش عکسهای یه سربازه که2-3روز پیش تو بندر عباس خودکشی کرده.عکسهارو یه نگاه انداختم,پسره تفنگ رو گذاشته بود زیر گلوش و.....
همش تو فکر بودم مگه آدم چه بلایی ممکنه سرش بیاد که دست به اینجور کاری بزنه؟همینطوری عکسها تو ذهنم ورق میخورد و علتهایی رو واسه خودکشی با خودم مرورو میکردم که دیدم وقت اومدنه.ساعت11شده بود.آروم آروم اومدم دم در دژبانی که دیگه یبام بیرون از پادگان...
داشت میدوید و با صدای کلفتش داد و بیداد میکرد که اگه بیاید جلو میزنم.چاقو رو گذاشته بود رو گلوی خودش و از در دژبانی هراسون زد بیرون.همه دژبانها هم دنبالش می دویدند.یکی پا برهنه,یکی بدون کلاه,اونیکی با دستبند....
ای بابا عجب روزی داریم ها!!!!چرا خودکشی؟در عرض20ثانیه همه چیز به هم ریخت و پسره با دادو بیداد از پادگان زد بیرون,نمی دونم اون دیگه واسه چی می خواست رگ گردن خودشو بزنه!!!همه اضطراب اینو داشتن که نکنه یه وقتی خر بشه و یه کاری دست خودش بده.خلاصه ما اومدیم بیرون و دیدم اوضاع رو به راه شده و شکر خدا کسی هم آسیب ندیده,یه آدم مسنی هم داشت با اون پسره حرف میزد,نمی دونم شایدم دلداریش میداد یا اینکه داشت سرزنشش میکرد.
حالا کاری نداریم که چی بود و واسه چی شد,یا اینکه به خیروخوشی تموم شد یا نه,جدی فکر میکنید علتش چی میتونه باشه که یکی با اسلحه,یکی با چاقو,یکی با بنزین و یه نخ سیگار,یکی با انداختن خودش از ارتفاع,یکی با خوردن بیش از حد دارو,یکی با انداختن خودش جلوی ماشین......دست به خودکشی میزنه؟؟؟؟؟
امید
زیر لب:
1/پروانه من2بار اومدم خونتون,هر دو بارشم با داداشم بود.
2/سعیده اولین امتحانشو پشت سر گذاشت,زیاد از امتحان راضی نبود.
3/فردا از پادگان باید یه راست برم دارآباد,البته شاید یه سر خونه بیام و بعد برم.
جمعه یازدهم خرداد 1386
یه روز به درد نخور....
سلام,
دیشب ساعت موبایلشو واسه7:30کوک کرد و خوابید.تازگی ها وقتی سرشو میگذاره رو بالش سریع و بی دغدغه خوابش میبره و مثل سنگ میافته,مخصوصأ از زمانی که واسه خودش یه پشه بند درست کرده بدون اینکه بترسه از پشه های موزی شب,تو رختخوابش جولان میده.
شب و تا صبح خوابهای الخ پلخو دید و صبح وقتی بیدار شد خسته تر از دیشب بود.دوست داشت یه کم بیشتر بخوابه ولی مثل اینکه به کسی قول داده بود و باید میرفت سر کارش.به هر بدبختی که بود بلند شد و با اکراه جاشو جمع کرد و رفت که سر و صورتشو بشوره دید که همه خوابند و فقط اونه که بیدار شده.بیشتر قاط زد,رفت و صورتشو شست و واسه خودش یه صبحانه ای ردیف کرد و خودشو آماده بیرون رفتن از خونه کرد.اون روز بر خلاف بقیه روزا یه روز ساکت و خلوت بود,انگاری همه داشتن واسه خودشون استراحت میکردن......سر کارش رسید,ساعت9شده بود.همش تو فکر بازی تیم مورد علاقه اش بود که نفهمید چطور وقت نهار شده.آخه امروز تیمش واسه رسیدن به فینال باید یه بازی حساس انجام میداد.با یکی از همکاراش رفتن و نهار خوردن.2ساعتی به شروع بازی مونده بود.همش تو فکر این بودن که چطوری بپیچونن و خودشونو به بازی برسونن.با هر بدبختی تونست خودشو به بازی برسونه و بازی رو نگاه کنه.تا دقیقه87تیمش1-0جلوبود,ولی یه پنالتی همه چیزو خراب کرد و بازی به وقت اضافه رسید.نمیه اول وقت اضافی تموم شدو نیمه دوم یه گل خورد و2-1تیم مورد علاقش عقب افتاد.بلافاصله یه گل دیگه خورد و بازی3-1شد.یه کم جلوکشیدن و از تیم مقابل2نفر اخراج شدن,ولی بعد از اخراج هم یه گل دیگه خورد و نتیجه4-1تموم شد.
حالا نشسته و داره فکر میکنه اصلأ امروز به چه دردی خورد؟
امید
قبلأ نظرم رو راجع به داداشم گفتم که داداشم بعضیهاشو رد کرده,این زیر مقایسه می کنم:
*مهربونه ولی به روش نمیاره.
که خودشم قبول داره.
*بد ذات نیست.
این رو هم قبول داره.
*یه چیزی که ازش میخوای جونتو درمیاره ولی آخرش بهت میده.
عجب این رو هم قبول داره.
*تو پول دادن دست و دلبازه.
خودش با تأسف این رو هم قبول داره.
*ساده به این معنی که خیلی زود باوره.
ولی خودش میگه گل گلیه یعنی ساده نیست و اگرم چیزی رو زود قبول میکنه به این معنی نیست که باورش کرده باشه.
*بی شیله پیله است.
این رو هم قبول داره.
*شکاک نیست.
ولی خودش میگه که شکاکه.
*زیر بار زور نمیره.
این رو هم قبول داره.
*سریع قضاوت میکنه بهتره بگم اصلأ قاضی خوبی نیست چون همیشه یه طرفه به میدون میره مخصوصأ اگه یه طرف میدون بزرگترا باشن یا هرکی زودتر پیشش شکواییه ببره اون برده.
قاضی خوب نبودنشو قبول داره ولی نه به این علتی که من گفتم.خودشم نگفته واسه چی قاضی خوبی نیست!!!!
*راهنمای خوبیه ولی راهنماییهاش خیلی سخته یعنی دستتو نمیگیره فقط راه رو بهت نشون میده.
این رو هم قبول داره.
*با همه در حد و اندازه خودش برخورد میکنه فکر میکنه همه باید مثل خودش اون توانایی هایی که داره داشته باشن.
اینو هم قبول داره.
*خیلی باهوش و استعداده.
تا حدودی خودشو باهوش و استعداد میدونه.
*اون چیزایی که یه بار امتحانش دردسر نداشته باشه,امتحان میکنه.
خودشم میگه که امتحان میکنه.
*رفیق دوسته خیلی زیاد.
اینو که حتمأ خودتون هم میدونین که قبول داره.
*تحمل استرس زیاد رو نداه.
این برداشت من هم قبول داره.
زیر لب:
1/من چون داداشم می خواست نظر منو راجع به خودش بدونه,راجع بهش نظر دادم وگرنه قصد بازی نداشتم.
2/سعیده با خبر شد که لات پست(به قول اون نیم وجبی)خریدم.
3/حالشون خوبه.شاید امشب برم و آکواریوم رو براشون بیارم.
4/راستی دیروزمتوجه شدم تو تست شنو یکی60تا رفته و من دوم شدم.
5/من اصولأ خیلی حس ششمم قویه.
پنجشنبه دهم خرداد 1386
موضوع بی موضوع!
سلام,
هر چی فکرکردم که یه موضوع واسش پیدا کنم,نتونستم.یعنی فکرم به جایی نمیرسه.آخه همه چی مثل اون چیزایی بود که دیروز پیش بینی کرده بودم.وام,قبض موبایل,دارآباد,کارای کامپیوتر بقیه ساکنین.....
همین الان رسیدم خونه,ساعت20:57.خیلی هم خسته ام.تازه فردا هم باید برم دوباره.اصلأ حال و حوصلشو ندارم.یه پروژ تموم شده و رفته پی کارش,تازه اینا دارن انواع و اقسام جدول در میارن که کی چطور پرداخت کرده؟کی زود داده و کط دیر؟کی باید جریمه بشه و کی تشویق؟دوباره کاری دینمو در میاره,اصلأ دوست ندارم یه کاری رو بخوام چک کنم یا اینکه از اول همون کاری رو انجام بدم که قبلأ داشتم انجام میدادم.(شایدم علت خیلی از ناکامی هام واسه همینه)
باسعیده هم امروز تماس داشتم و بنده خدا درگیر امتحانای ترمشه.شنبه اولین امتحانشه اونم ریاضات گسسته.خیلی استرس امتحان روش تأثیر میزاره,از دوره کاردانی یادم میاد همین جوری بود.همیشه نیم ساعتی قبل از شروع امتحان میشست رو نیمکت و هزار تا دعا از تو کیفش درمیاورد و شروع میکرد به خوندن....بالاخره اینم یه جور تخلیه استرسه دیگه....
شاید فردا با خبر بشه که لاک پشت(یا به قول برادر زاده محمد لات پست) خریدم.دسترسی به اینترنت پیدا میکنه. هنوز بهش نگفتم.یادمه از لاک پشت کوچیکی که تو خونه یکی از دوستاش دیده بود خیلی تعریف میکرد و واسش ذوق میکرد.نمی دونم هنوز اون حس رو نسبت به لاک پشت داره یا نه؟!
نخواسته دارم وارد بازی داداش میشم:
برداشت من از داداشم اینه که:
مهربونه ولی به روش نمیاره,
بد ذات نیست,
یه چیزی که ازش میخوای جونتو درمیاره ولی آخرش بهت میده,
تو پول دادن دست و دلبازه,
ساده به این معنی که خیلی زود باوره,
بی شیله پیله است,
شکاک نیست,
زیر بار زور نمیره,
سریع قضاوت میکنه بهتره بگم اصلأ قاضی خوبی نیست چون همیشه یه طرفه به میدون میره مخصوصأ اگه یه طرف میدون بزرگترا باشن یا هرکی زودتر پیشش شکواییه ببره اون برده,
راهنمای خوبیه ولی راهنماییهاش خیلی سخته یعنی دستتو نمیگیره فقط راه رو بهت نشون میده,
با همه در حد و اندازه خودش برخورد میکنه فکر میکنه همه باید مثل خودش اون توانایی هایی که داره داشته باشن,
خیلی باهوش و استعداده,
اون چیزایی که یه بار امتحانش دردسر نداشته باشه,امتحان میکنه,
رفیق دوسته خیلی زیاد,
تحمل استرس زیاد رو نداه.
اصلأ آقا جون داداشمه,چاکرشم هستیم.
امید
زیر لب:
1/بازی رو شروع نکردم نه واسه اینکه نمیتونم انتقاد پذیر باشم,چرا به خدا!فقط خیلی,یعنی بهتره بگم بینهایت حتی فکرشو نمیتونید بکنید چقدر از اینکه یکی راجع به من اونطور که نیستم فکر کنه کفری میشم,حتی اگه خودم بدونم میخواد اذیتم کنه!!!باورتون نمیشه به جرعت میتونم بگم100%همه مشکلاتم سر همین مسئله است,که کله شقی میکنم,بد اخلاقی میکنم یا بهتره بگم سگ میشم.خوب همه یه اخلاق خاصی دارن دیگه!منم تحمل حرفی که بهم نمی چسبه رو ندارم فقط همین.
2/اگه واقعأ میخواهید منو بشناسین برین و متولدین مرد مرداد رو نگاه کنین.انگاری از رو من نوشتنش.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
کلی کار دارم.....
سلام,
فردا یعني پنجشنبه پادگان رو پیچوندم,یعنی بهتره بگم خیلی قانونی پیچوندم.خدا این مسئول مارو خیر بده,از روزهای اول یادمه که وقتی بهش می گفتم که مثلأ دیشب پاسبخش بودم و امروز باید برم خونه واسه استراحت,هیچ وقت بهم نه نگفت.تو این هفته شنبه که پاسبخش بودم,یکشنبشو نیومدم خونه و بهش گفتم که به جاش,پنجشنبه از استراحت نگهبانیم استفاده میکنم.اونم مثل هر بار قبول کرد.اصلأ اونجا استراحت نگهبانی نداریم!!!ازش یه برگه مأموریتی گرفتم که فردارو هم غیبت نخورم یا برام مرخصی رد نشه.خلاصه به هر حال فردا پادگان نیستم.عوضش خیلی کاردارم....
باید برم یه قسط دیگه از وامم رو پرداخت کنم. دنبال پیدا کردن 2تومنی باشم تا اگه بتونم یه ماشینی واسه خودمم جمع و جور کنم.کار و بار پرداخت قبض موبایلمم هست تا اونم وصلش کنم.تازه...اومدم خونه مامان هم گفت که خانم مهندس واسم زنگ زده و باهام کار داشته و باید برم یه سر تا دارآباد هم برم تا کار و بار اونجا هم ردیف کنم.حتمأ یه سری از حسابهاشون و باید به روز کنم.میدونمم که پام باز بشه دارآباد,همه احضارم میکنن خونشون و هر چی سوال تو این2-3هفته که نرفتم دارآباد راجع به کامپیوتر واسشون ایجاد شده,رو سرم میریزن.حتمأ مهندس انصاری نیا هم واسه به روز کردن سیستمش منو می خواد.باید دنبال یه هارد40و یه رم256واسش باشم.خلاصه فکر کنم میرفتم پادگان راحت تر بودم....
امید
زیر لب:
1/حال لاک پشتام خوبه,یکیشون خیلی خجالتیه و تا میری بالا سرش,دست و پا و کلشو مبیره تو لاکش.
2/هنوز آکواریوم آبجیمو نیاوردم.
۳/عطسه هامم هنوز به راهند و قطع نشدن.
۴/از اونجایی که من فعلأ ز یاد روحیه انتقاد پذیری پیدا نکردم و کمتر از5نفر خوننده دارم و کسایی که میتونم راجع بهشون به خودم اجازه بدم و اظهار نظر کنم هم وبلاگ منو نمی خونن(به هر دلیلی),پس من بازی نمی کنم.یه جورایی زیاد از بازی خوشم نیومد....
۵/اصولأ همه مشکلات من از این جا شروع میشه که من اصلأ نمی تونم قبول کنم که چیزی رو بهم نسبت بدن که نیستم.به همین خاطر سریع داغ میکنم(کله شقم).در صورتی که اگه اونجور باشم و بهم نسبت بدن,خیلی منطقی سعی میکنم باهاش کنار بیام.....
سه شنبه هشتم خرداد 1386
بابا ورزشکار....
سلام,
3200دویدن کمتر از15دقیقه و48تا شکم(دراز و نشت)و28تا شنو تو2دقیقه یه نوع تست ورزشیه که از اول سال۱386زمزمه اش تو پادگان پیچیده بود.هی امروز و فردا می کردن,ما هم دیگه بی خیالش شده بودیم که ازمون این تست رو می گیرن!روزها و هفته ها رفت و دیگه تو ذهن ما چیزی به عنوان تست ورزشی نبود(اونجا اصولأ یه سری امواج سریعأ ایجاد میشه ولی به هیچ جایی نمیرسه)ما هم گفتیم که این تست ورزشی هم از اون قشر صحبتهای زودگذر و بی نتیجه است.....
امروز رفتیم پادگان.ما روزهای فرد تا ساعت5/8ورزش همگانی داریم که سربازا واسه خودشون فوتبال بازی میکنن,روال روزای فرد ما رفتیم تو میدون صبحگاه تا یه دست فوتبال بازی کنیم,دیدم بچه ها خیلی پراکنده اند و بعضی ها هم در حال جیم زدن از تو میدون!!!من هم از همه جا بی خبر رفتم میدون.چشتون روز بد نبینه دیدم مسئول ورزشمون اونجاست,به یکی از بچه ها گفت:نیک بخت هم بنویس.....
بازم من دوزاریم جا نیافتاد که,وارد میدون شدم و فهمیدم چه خبره!همه اونایی که تونسته بود گیر بندازه(مسئول ورزشمون)باید تست ورزشی میدادن که منم جزء اونا شده بودم.حدودأ25نفر از 33تا سرباز رو گیر انداخت.همه رو خط کرد و راجع به تست ورزشی یه کمی صحبت کرد,که باید دور میدون صبحگاهرو8دور بزنین.این میدون صبحگاه ما یه مساحت مربعی شکله که حدودأ هر ضلعش120-130متری میشه.8دورش میکنه 3360-3440متر.یعنی یه رقمی نزدیک5/3کیلومتر!!!!!
هممون وایستادیم تا سوت شروع دو رو بزنه.4نفر هم دور میدون گذاشته بود که بچه ها از پشت اونا رد بشن و تقلب نکنن.تست شروع شد.هم دویدیم,سه چهارتایی از همون اول گازشو گرفتن و تندترا ز همه استارت زدن,ولی اکثرأ از جمله من با سرعتی ملایم شروع کردیم.
روده درازی نکنم.بعد از3-4دور میدون دیدن داشت:یکی سینه خیزداشت مسیر رو ادامه میداد,یکی چهار دست وپا,یکی نشسته بود لب میدون واسه خودش سوت میزد,بعضی ها هم با هم جمع شده بودن و راه میرفتن واسه هم جک میگفتن انگار رفته بودن سیزده به در,یه سری هم وسط راه تو سوحانی(مسیر قم)واستاده بودن می خواستن ..روتون گلاب ...برن دست به آب,یه عده هم یه جای سایه گیر آورده بودن و واسه خودشون لم داده بودن فکر کنم سفارش چای,قلیون داده بودن!!!!یه سری هم مثل ما هنوز داشتن می دویدن.
تو دور ششم بودم,یه نگاه به نفرات جلوترم کردم دیدم3تاشون دست نیافتنی شده بودن,ولی دو نفر نزدیک به من بودن که می شد یه کم زور بزنم تا بگیرمشون.تو خیالم گفتم که هر دور یکی رو بگیرم میشم چهارم, تو همین گیر و دار بودم که مسئول شمارش گفت ششمین دور نیک بخت رو ثبت کن.حالا کمتر از 2دور داشتم.خیلی تلاش کردم و به خودم فشار آوردم تو دور هفتم دو نفر رو گرفتم.حالا من موندم و یه دور دیگه و سه نفر جلوتر از خودم.نگاه بهشون که میکردم دقیقأ قطر به قطر میدون بودیم.یعنی 230-240متری فاصله!!!
نمیدونم چی شد که منو جو گرفت و سرعتم زیاد شد.سومین نفر رو گرفتم ولی دیگه نفسم و کمبود دور اجازه نداد که اون دو تا رو بگیرم.اگه فقط یه دور دیگه ادامه داشت اونا رو هم حتمأ میگرفتم.بالاخره5/3کیلومتر رو سوم شدم با 13:30ثانیه.
تست دوم,شکم(دراز و نشست)بود. واسه اینکه رقابت بیشتر بشه5نفر اول رو با هم ازشون تست گرفتن که منم جزء اونا بودم.من خیلی به خودم ایمان داشتم.شروع شد و رکورد بیشترینشون70تا بود اگه گفتید من چند تا رفتم.110تا,آره درست خوندین110تا رفتم و همه فکشون خورد زمین.از بچه های دیگه رکورد100تاهم بود.
تست سوم شنو بود.بازم5نفر اول تو درازونشست رو انداختن با هم!اونجا هم تونستم اول شم با رکورد51عدد شنو.بعد از من43تا نفر دوم شد.
آخه اونجا یه حسی وجود داره بچه ها فکر میکنن که سربازی که اونجا درجه داره و تحصیل کرده است,خیلی سوسوله و ازش این کارا بر نمیاد و منو که دیدن بهم نگاه میکردن و هی بهم میگفتن :بابا ورزشکار.....
امید
زیر لب:
1/برنامه قرارگاهمون رو نصب کردم و دارن باهاش کار میکنن...
2/بعد از سه شب بیخوابی یا به عبارتی کم خوابی,امروز از در که اومدم نفهمیدم نهار رو چطوری خوردم و ساعت5/1چپه شدم تا خود ساعت6.یعدشم رفتم یه دوش گرفتم و الانم شارژ شارژم,توپ توپ...
3/حال لاک پشتامم خوبه,خیلی شیطونن.
۴/بیشتر از ۱۰۰ تا عطسه زدم امروز.فکر کنم واسه حساسیت به هوا بودش.گرد گلا در اومده بودن امروز...
دوشنبه هفتم خرداد 1386
گوگولیارو خریدم ...
سلام,
قبلأ از یه مغازه تو محلمون پرسیده بودم کجا میتونم پیدا کنم ازش؟جوابش پاساژ گلستان تو شهرک غرببود.دیروز وقتی بازی پرسپولیس تموم شد(خوشبختانه 3-1 ذوب آهن رو زد و 24 ساعت رفت صدر جدول) قرار شد که برم بخرمشون.البته هنوز شک داشتم که تو پاساژ گلستان بتونم ازش پیدا کنم.رفتم گلستان و پرسون پرسون سراغشو گرفتم تا مغازشو پیدا کردم.شانس بد ما تموم کرده بود و صاحاب مغازه کارتشو داد و گفت که سفارش دادیم بیارن,باهامون تماس بگیر تا آخر هفته میاریم.ازش پرسیدم که الان درحال حاضر کجا میتونم ازش پیدا کنم,جوابش پاساژ بوستان میدون پونک بود.یه ماشین گرفتم و رفتم پونک,پاساژ بوستان. اونجا هم,همین آش و همین کاسه,یعنی تموم کرده بود.
از اونجایی که به اخلاقی دارم(نمیدونم بد یا خوب) خیلی تو این تیپ کارا عجولم.فاصله بین تصمیم قطعی و اجرایی کردن تصمیمم باید خیلی کم باشه,طاقت اینو ندارم که بگم حالا باشه واسه فردایی,پس از صاحاب مغازه تو بوستانم پرسیدم که کجا همین الان میتونم پیدا کنم,گفت ساختمون پلاسکو!!!!!دیدیم موقعیت خوبیه تا محمد هم ببینم یه زنگ بهش زدم و دست پیش گرفتم که:تو خجالت نمیکشی!!چرا اینقدر زندگیت یکنواخت شده,صبحها که همش کار و بعداز ظهرم توخونه ای پسر.پاشو بیا بریم بیرون و یه گشتب بزنیم.خلاصه قرار گذاشتیم میدون جمهوری ولی دقیق مشخص نکردیم کجا و چه ساعتی,فقط قرار شد همو جمهوری ببینیم.گفتم تا بخوام برسم اونجا طول میکشه,سوار مترو که شدم بهش زنگ میزنم و دقیقش میکنم.
شانس همه در هارو یکی یکی داشت روم میبست.من قبض موبایل رو این ماه نشد پرداخت کنم,گفتم با سری بعد پرداختش میکنم. چشتون روز بد نبینه که برام یه SMS امود که محتوی متنش یه چیزی تو این مایه ها بود : مشترک گرامی دندت نرم برو قبض رو پرداخت کن تا خطت قطع نشه!!!
ای بابا,حالا چه وقت قطع شدن بود؟ من که همش 80 تومن بدهی دارم که!!!به محمد چه جوری خبر بدم؟چیکار کنم؟سوار مترو شدم و رسیدم جمهوری,ساعت حول وهوش8 شده بود.یه ربعی واستادم منتظر سر جایی که همیشه با هم قرار میگذاشتیم ببینم میاد یانه,نیومد . بی انصافا حتی خطمو یه طرفه هم نکردن که بلکه محمد بتونه بهم زنگ بزنه. یه باجه تلفن پیدا کردم و به بنده خدایی که داشت سعی میکرد شمارشو بگیره,جریان رو گفتم. اونم که مثل من درد کشیده بود,خدا خیرش بده گذاشت یه تماس با محمد گرفتم.
بگذریم رفتیم ساختمون پلاسکو.گفتن طبقه زیر همکف پر از اون چیزایی که من می خوام.رفتیم اونجا. باورتون نمیشه من تا حالا فکر نمی کردم تو ساختمون پلاسکو یه اینجور جایی هم باشه.از همون مغازه اولی خریدم,2تا هم خریدم.یکیشون یه کمی کوچیک تر از اون یکیه.ولی جفتشون خیلی نازن. همچین دست و پا میزنن.آره زنده ان و جون دارن.خودم با دستام گرفتمشون و از جاشون آوردمشون بیرون و انداختمشون تو کیسه تا بتونم بیارم خونه. زیر شکمشونم خیلی باحاله.خیلی نازه.البته همین جوری نمیتونی ببینیش باید برشون داری تا بتونی ببینی. اندازه هاشون فکر کنم به اندازه2بند انگشت بشن.از همون جا هم واسشون غذا خریدم تا بخورن و بزرگ بشن.
خونه اومدم به تشت آوردم علی الحساب گذاشتمشون اونجا تا یه خونه قشنگ واسشون درست کنم.میخوام واسشون یه برکه و یه تپه شنی,مثل جزیره ای تو آب درست کنم که هر از چند گاهی که از شنا خسته شدن بیان تو اون جزیره خستگی در کنن.باید به آبجیم بگم تا اون آکواریومشو بهم بده,آخه خیلی وقته که بلااستفاده مونده.
خیلی جالبن,دست که به سرشون میزنم از ترس دست و پاشونو و سرشونو میبرن تو لاک.ولی بعد از به مدت که احساس امنیت کردن شروع میکنن به دست و پا زدن و ورجه وووورجه .....
عکساشونو هم براتون میزارم تا ببینینشون.
امید

زیر لب:
1/یادم باشه راجع به محمد هم یه کمی براتون حرف بزنم.این بشر گلوله نمکه و خیلی خوش صحبته. رفیق دوران دبیرستانمه ....
2/منتظر بازیهای سایپا و استقلال اهواز و استقلال تهرانم.البته زیاد شانس قهرمانی نداریم ولی امیدوارم که استقلال تهران حداقل امروز یا ببازه یا مساوی کنه....
3/دو شبه نتونستم اونجور که باید,بخوابم.وقتی بیدار میشم از خواب انگاری تو خواب داشتم کوه میکندم.خسته تر هم میشم.
یکشنبه ششم خرداد 1386
هتل یا . . .
سلام ,
من دوباره اومدم!!البته جایی نرفته بودم ها ,فقط یه روزی دسترسی به اینترنت نداشتم اونم به خاطر مسائلی که قبلأ گفته بودم .
دیروز ساعت 5/12ظهر کارم تو بخشمون تموم شد.اومدم و رفتم تو اطاق مسئول شب (پاسبخش).یه کمی اونجا دراز کشیدم و کمکی هم کتاب خوندم. دیدم نمیشه و ساعت نمیگذره , یه سرو صدایی بیرون میشنیدم و بی توجه بهشون بودم که ساعت 5/1مهدی در زد(!!!)و اومد تو اطاق که آقا نمیای بریم فوتبال ؟ سالن تا 4 دست ماست ها ! حالا این مهدی کی باشه؟ واستون میگم :
میشه گفت یکی از اولین رفیقای تو سربازیم بودش چون همسایه دیوار به دیوار تو پادگان بودیم.یه سرباز معمولی که یه اطاق دستش بود و اونجا آرايشگري میکرد .از اونجایی که هی میرفت تو اطاق نگهبانی (که نباید میرفت )تا قبل از یه مراجعه کننده ,استراحت کنه ,این بشر پوتین پاش نمیکرد و همین واسش مسئله ساز شد.سرتون و درد نیارم سر ازتبعیدگاه بندرعباس در آورد(جای افراد شر چه کادری چه وظیفه),مسئولیت آرایشگاه رو دادن دست یه نفر دیگه .آرایشگر جدیدمون خیلی ماهر بود (!!!)حسابی یه حال درست و درمون به سروکله بعضی از این کادریهامون داد.نیرو عوض کردن نشد .واسه همین زمزمه هایی مبنی بر برگردوندن مهدی تو قرارگاه شنیده میشد .2ماهی گذشت مهدی رو برش گردوندن.......
خلاصه ....خیلی قانونی رفتیم سالن (جای همه اونایی که میتونن فوتبال بازی کنن خالی مخصوصأ داداشیم که ییههو تو سالن بوی دوران کودکیمون و سالن مش عزیز رو حس کردم و دلم براش تنگ شد) .تا خود ساعت 4 یه دلی از عزار در آوردیم و خودمون رو کشتیم .بعدش اومدیم واسه نهار(ساعت 4)و بازم جاتون ...نه این سری نه !چون اون موقع شما حتمأ نهارتون رو خورده بودین .یه استراحت کوتاه مدت کردیم ساعت 6شد.دست مهدی رو گرفتم و کشون کشون بردمش تو اطاقم و گفتم مهدی بیا اینجا و موهامو کوتاه کن.من تا سیستم رو روشن کنم تو هم برو وسیله هات رو بیار.راستی این یادم رفت بگم که تو اون 2ماه اطاق آرایشگر رو دادن خدمات رفاه و الان هیچ اطاقی خالی نیست که توش بشه سلمونی کرد !!!
خدا خیرش بده ,مهدی هم رفت و وسیله هارو آورد و موهامو کوتاه کرد.منم واسش شجریان گذاشتم و اونم فیض برد حسابی .ساعت حول و هوش 7شده بود .دیدم فوتبال بازی کردم عرق کردم حسابی , از این ور هم موهامو کوتاه کردم و مو خورده تو سر و کلم زیاده ,گفتم اگه نرم یه دوش بگیرم تا صبح حسابی اذیت میشم و فردا شبیه جوجه تیغی میشم .پس رفتم یه دوش گرفتم (ماهی یه بار خوبه آدم پاسبخش باشه ها مگه نه ؟!) بعدشم شام و چای و میوه ...
زیر لب :
1/هنوز تنونستم عکسهای اون پروانه رو بگیرم,منظورم سمبل نرم افزاره.اینفرا ردم دست آبجیمه .
2/قراره امروز بعد از بازی پرسپولیس برم یه چیزجالبی بخرم ,شایدم دوتا !!امید وارم که باشه و داشته باشه .اگه خریدم حتما بهتون میگم .راستی شاید امروز پرسپولیس واسه 24ساعت برای اولین بار و آخرین بار تو این لیگ بره صدر جدول .
3/اوه! جبران یه روز نبودنم رو کردم حسابی ....
جمعه چهارم خرداد 1386
فیتیله جمعه تعطیله !
از شوخی بگذریم امروز از صبح تا همین الان نشسته بودم رو برنامه قرارگاهمون. آخه قرار شده که من یه برنامه بنویسم واسه لوح نگهبانی قرارگاه. یه جورایی بعضی از بچه ها پست رو می پیچونن . یعنی میگن میخوان برن مرخصی تا اسمشون تو لوح نباشه و وقتی لوح چیده شد ,اونوقت نمیرن مرخصی . اینم یه جور پیچوندنه دیگه ! میشه گفت برنامه تموم شده فقط یه سری گزارشگیری هاش مونده .
راستی فردا شب هم خودم پاسبخشم یعنی باید پادگان بخوابم . از اونجایی که لودری هم اومده و خاکبرداری کرده تو محوطه پادگانمون و اصولا اونجا چیزی رو اصول نیست, زده (دستش درد نکنه) یه سری از فیبر نوری هامون رو از بیخ و بن کنده . پس بالتبع اینترنت پادگان تا اطلاع ثانوی قطعه. نتیجه گیری اخلاقیشم اینه که با احتمال ۵/۹۹ در صد من نتونم فردا چیزی بنویسم.میدونم دلتون برام تنگ میشه و نمی تونین برام کامنتی بزارین
,ولی چاره ای نیست. باید تحمل کرد.
به هر حال اومدم بگم که اگه امروز نتونستم زیاد بنویسم واسه این دلیل بوده که یه کمکی سرم شلوغ بوده و هیچ دلیل دیگه ای نداشته مثلا واسه نگذاشتن کامنت که دلخور نیستم !!! اصلا آقا جون :
فیتیله جمعه تعطیله !!!!!!!!!!
پنجشنبه سوم خرداد 1386
سمبل نرم افزار...
امروز از ورزش که داشتم میومدم سمت اطاقم , تو راه یه کم آب به سر و صورتم زدم و نشستم سر پله ها زیر سایه تا یه نفسی چاق کنم و عرقم خشک شه. سر پله با بچه ها گپ میزدیم و میخندیدیم. بین صحبتامون ییهو یه پروانه نظرمو به خودش جلب کرد,آروم نشسته بود کنج یه پله زیر اون همه دست وپا! شاید اگه متوجهش نمی شدم ممکن بود آخر سر بین کش و قوس و جفتک پرونی بچه ها از بین بره. فوتش کردم تا بپره وبره ولی اونقدر بدون تکون بود که فکرکردم مرده,آروم دستامو بهش نزدیک کردم تا بتونم بگیرمش .تکون نمی خورد,از بالا با انگشتای شست و اشاره ام دوتا بالشو گرفتم و بلندش کردم و دیدم داره تقلا میکنه و دست و پاشو تند تند تکون میده, منم حساااااااس! با روحیه ای جوانمردانه آروم گذاشتمش سر جاش.ولی بازم تکون نخورد.اه!!!!!! عجب پروانه ای ها! پاشو یرو خوب دیوونه, میخوای بین یه مشت سرباز له بشی یا اینکه دلت واسه کندن دوتابالت تنگ شده؟سرت درد میکنه؟پاشو,پاشو بپر و بالت رو بزار رو کولت و از اینجا برو یه جادیگه خستگی در کن,جا که قحط نیست!!!!
حالا دیگه بچه ها هم که متوجهش شده بودن هی میخواتسن یه جور به این بیچاره یه آزاری برسونن. رضا: بیاید یکی از شاخکاشو یا خرطومشو بکنیم ببینیم چیکار میکنه؟
محسن:مگه دیوونه ای پسر,یادت نمیاد اولین روزی که سیبیلاتو زدی نمی تونستی رو یه خط راست راه بری؟خوب این بیچاره هم مثل تومیشه دیگه...
رضا:خوب پس بزارین تا بهتون بگم وقتی یکی از بالاشو بکنیم,پروانه کر میشه. بیاد امتحان کنیم.
محسن:هی بهت میگم نشین پای تلویزیون اینقدر!!!فایده که واست نداره هیچ,اون یه ذره مغزی رو هم که تو کلته ذایل میکنه.تازه برنامه مبسر 5ساله داره روت اثر میکنه,فکر کنم این فیلمای جنگی راحت15-۱۶سال دیگه ازت یه قاتل حرفه ای بسازه.....
خلاصه تو این گیر و دار من دوباره دستمو بردم نزدیک پروانه البته نه واسه گرفتنش بلکه می خواستم تا این رضا سرخش نکرده و نخوردش یه جوری فراریش بدم.انگشت اشارمو از روبرو صورتش نزدیک کرم تا بپره,ولی نمی دونم چه حسی باعث شد تا قشنگ اومد رو انگشتم سوار شدو جا تخت کرد و نشست. منم حسابی از نزدیک نگاهش کردم. تاحالا اینقدر نزدیک به یه پروانه نبودم. چشماش خیلی جالب بودن.
کم کمک خنک شده بودم عرقمم یه کمکی خشک شده بود .دیدم فرصت خوبیه تا از اون معرکه ببرمش بیرون.با خودم آوردمش تو اطاقم. حالا خودمونیم ها پنجره رو باز کردم هر کاری کردم که بره,نرفت. منم دوباره بالشو گرفتم و آروم گذاشتمش گوشه مونیتور اطاقم. همونجا نشست , فکر کنم خیل وقت بوده داشته پرواز میکرده . از قیافش خستگی می بایرد. مسئول بخشمون ییهو سرشو انداخت اومد تو اطاق. منو پروانه رو با هم دید جا خورد.
+ این چیه؟
_ پروانه!
+ میدونم اینجا چیکار میکنه؟
_ خوب مگه نرم افزار نیستیم؟
+ خوب که چی!چه ربطی داره؟
_ این سمبل قسمت نرم افزاره دیگه. ببین چقدر ظریفه , بالاشو نگاه کن چقدر قشنگه .
از اطاق رفت بیرون,میدونستم تو دلش چی میگه. یعنی از نگاهش خوندم و فهمیدم که میگفت: این پسره دیوونه است.
اون رفت مسئول قسمت سخت افزار اومد(ای بابا مثل اینکه اینجا اصلأ رسم نیست که کسی در بزنه و بیاد تو!!!!). همون سوال جوابها ردوبدل شد بینمون . آخرش برگشتم بهش گفتم :ناراحت نباش. تو فکر یه سمبل خوب واسه قسمت سخت افزار هستم. طی تماسی که داشتم قرار شده براتون یه گرازی یه کوریکودیلی یه حیوون ضمختی چیزی بفرستن, رو مانیتورتون رو خالی کنین,بزارین گوشه مانیتورتون![]()
![]()
..........
از این پروانه تونستم با گوشیه یکی از کادریهای تو اطاقمون یه چندتایی عکس بگیرم ولی هیچ امکاناتی در دسترس نبود تا بریزمشون تو فلش مموریم.با تدابیری که اندیشیدیم شنبه شاید بتونم بگیرمشون ازش. هرموقع که گرفتم از عکساش براتون میزارم تا شما هم سمبول نرم افزار رو ببینین ......
امید
زیر لب :
1/داداشی منم عاشق داستانهای گنگم . ولی به قول تو امید وارم که توش زیاد افراط و تفریط نکنم تا هجو بشه. توهم واسم دعا کن که اولا بزارن آخر سر برم پایان دوره . دوما بتونم ازش استفاده کنم.
2/آی آبجی خانم یه تو کجایی که ببینی میخونم یا نه!من همش تو سربازی دارم درس میخونم.بابا اینقدر تو رادیو تلویزیون میگن نزنید تو ذوق بچه.
راستی تولدت مبارک. ایشالله ۱۵۰ ساله بشی![]()
3/جدی جانی دالر به کل مرخص بوده !؟
چهارشنبه دوم خرداد 1386
خرج زورکی!!!
به ازای هر ماه5/2, که سرجمع میشه50تا.
45تا هم می تونم بگیرم .
اگه با قبلی جمعش کنم میشه95.
خوبه یعنی خیلی خوبه.با این95تا میتونم خیلی کارا کنم.حتی اگه10-15تاشم خرج کنم بازم80-85تا,رقم قابل قبولیه که میمونه!خیلی کم پیش میاد که اون45تا به همه برسه,باید خیلی تلاش کرد تا بتونی همه45تارو بگیری وگرنه کلات پس معرکه است.یعنی همه چی بسته به جنم خودت داره,من که تا الان25تا ازش جمع کردم و به20تای دیگش هم خیلی امیدوارم.
حالا چطور خرجش کنم؟اصولأ بهتره که همشو بزارم واسه آخرا,البته به غیر از مواقعی که واقعأ احتیاج دارم ازشون استفاده کنم.اینجوری رسم شده که همه اون دم دمای آخر ازش استفاده میکنن.اونایی که خرجش نکردن حالشو میبرن یعنی بهتره بگم کیف دنیا رو باهاش میکنن.یکی خرجش میکنه و میره مسافرت,یکی ازش استفاده میکنه و یه کار خوب واسه خودش دست و پا میکنه,یکی فقط به ریخت و قیافش میرسه و دق و دلی در میاره,اون یکی فقط میخوره و میخوابه........اونایی هم که زود خرجش کرده باشن بقیه رو میبین و حسرت میخورن که ای کاش ما هم یه کم قناعت میکردیم و واسه این روزامون ازش میگذاشتیم.
من خودم میخوام سرمایه گذاریش کنم واسه ارشدم.فرصت خوبیه که بتونم جلوی کارشناس ارشد هم در بیام و زمین بزنمش .آخه پارسال نتونستم قبول بشم ,البته ترازشو آوردم ها!ولی چون تعداد پذیرش محدود بود,ترازای بالاتر رو پذیرفتن ...
به هر حال اگه بخوام سرانگشتی حساب کنم فکر کنم دم دمای آبان,80-85تاش کامل تو دستم باشه(یه10-15تایی خرج کردم تا الان).امید وارم که پیش نیاد به هر صورتی (اجباری یا غیر اجباری)ازشون خرج کنم.رقم خوبیه...........
ولی یه زمزمه های مبنی بر زورکی خرج کردن دارم میشنوم.یعنی هر ماه باید به زور یه چیزی ازشون خرج کنم.اگه اینطور بشه چیکارکنم؟همه نقشه هام,نقشه بر آب میشه.یعنی جدا پایان دوره بی پایان دوره؟؟؟
امید
نباید کتمان کنم که نوشته های دیروزم رو اگه با دید داستان بهش نگاه میکردم و آخرشو یه جورایی آب و تاب میدادم و به خودم بر میگردوندمش,مثلأ اگه اون عکس آگهی گمشده ,عکس خودم میشد,چیز جالبی از آب در میومد. داداشیم با گفتن این نکته,دنیای دیگه ای از نوشتن رو بهم معرفی کرد .
سه شنبه یکم خرداد 1386
پارازیت گمشده
تا حالا دقت کردید که چند نوع پارازیت داریم؟پارازیت از نوع امواج(رادیوتو روشن کن میشنویشون ),پارازیتهای خطهای موبایل.درکل صوتی,تصویری و خلاصه همه رقمه داریم .....
چرا آدم نموتونه اون چیزایی رو که فقط میخواد,بشنوه یا ببینه؟همیشه یه سری صداها و نوشته ها رو ناخودآگاه و اجبارأ باید بشنوه و ببینه,تازه میون اونا هم فقط یه سریشون ممکنه به دردش بخوره.
امروز نمیدونم واسه چی اینقدر به صداهای اضافی اطرافم حساس شده بودم,یکی دستشو به مدت5-6 ثانیه گذاشته بود رو بوق ماشینش,نمیدونم میخواست به بقیه بفهمونه ماشینشو با بوق خریده یا اینکه از صدای بوقش خوشش میومد؟یکی دیگه که حتی مراعات حنجره خودش رو هم نمیکرد,از جون و دل داشت واسه تاکسیش مشتری جمع میکرد:تهرانپارس 2نفر.اون یکی فیلمهای روز سینمامونو که به صورت سی دی رو زمین پهن کرده بود میفروخت و داد میکشد نقاب با کیفیت صدای عالی.مسجد داشت با صدای بلند مناجات بعد از اذان رو پخش میکرد.موتور سیکلت یه بنده خدایی هم حسابی قاط زده بود (مثل من),صاحابش که فکر میکرد با گاز دادن درست میشه,گاز رو بسته بود به موتور بینوا.صدای ماشینای سنگین هم که جای خودشون.
ای وای!خدایا!امروز اینقدر سروصدا هست یا اینکه من تا امروز کر بودم؟باخودم گفتم حتمأ امروز من حساس شدم.گفتم حواس خودمو پرت میکنم که زیاد بهش فکر نکنم,اومدم از لب پشتبوم نیافتم,اونقدر رفتم عقب از اوون ور افتادم.
قرار شد واسه اینکه به صداها بی توجه بشم هر چیز خوندنی رو تا جایی که وسعت دیدم اجازه میده,بخونم:کلانتری رسالت,تاکسی تهران,گل فقط200تومان,موبایل تکنو,به تعدای خانم و آقا جهت کار نظافت مجتمع های....,قطعه ای طلا پیدا شده....,پرسپولیس سرور استقلال(بدون در نظر گرفتن هیچ جناحی,عین نوشته این بود),محمد هیکل و برو بچ,ساندویچ و پیتزا,خط میدان صنعت-میدان رسالت, مسیر ویژه اتوبوس,اتوبان رسالت,پل سید خندان,منمشتعلعشقعلیمچکنم(به همین صورت بدون فاصله),لوازم خانگی دلونگی,اینجا جایگاه آگهی مورد نظر شماست تلفن تماس....,سردار شهید ....,125(روز مانده به پایان پروژه میلاد)و ......
واااااااااااااااااااااای,خداجونم,غلط کردم.کاشکی امروز کر و کور میشدم,چقدر نویز و پارازیت و آلودگی!!!!!!!!!!میخواستم با فکرو منطق (ارواح دلم)خوبش کنم,بدترش کردم.حالا دیگه هم صداهای اطرافمو میشنیدم,هم همه نوشته هارو میخوندم
کاشکی میشد آدم یه فیلتر صوتی و نصویری تو خودش داشته باشه که هرچیزی رو که نمیخواد ببینه و بشنوه,فیلترشون کنه.
بگذریم,بعد از اون همه پارازیت صوتی و تصویری که حسابی اعصابمو ریختن به هم,یه آگهی تو اطاقک ایستگاه اتوبوس نظرم رو به خودش جلب کرد :گمشده !!!
جوانی۲5ساله به خاطر اختلال حواس و مبتلا به بیماری صرع در مترو گمشده و تا کنون از وی بی خبریم. از یابنده و یا کسانی که از ایشان با خبرند خواهشمندیم.......
برای یه لحظه,نه چیز اضافه ای میشنیدم نه میدیدم,ذل به عکس اون جوون گمشده زده بودم.یه فکرایی تو سرم میومد و میرفت:نکنه از قصد گمش کرده باشن(پس چرا آگهی زدن),خدایا!این انصافه؟,بیچاره نزدیکاش .....
درسته که امروز حسابی پارازیتها با اعصابم بازی کردن ولی پارزیت گمشده نه تنها اعصابم رو خورد کرد,بلکه روحمم آزرد.
امید
1/پروانه و داداشی ممنونم که کمکم میکنید.من خودم عاشق جریاناتی هستم که آدم باید شرلوک هولمز بشه تا بفهمه بالاخره چی شد,ولی یه سری مسائل باعث شدش که خیلی زود جریان رو به صورت واضح تموم کنم,آخه دخترا خیلی حساسن به بعضی مسائل.
2/داداشی اتفاقأ دیشب به سعیده گفتم که شروع کنه,ولی یادم نبود که امتحاناش داره شروع میشه,فکر کنم الان وقتشو بزاره واسه درس براش بهتره.

