دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
اما فقط نگام میکرد
توخیابون وقتی داشتم از پادگان میومدم دیدمش,درست سر چهارراه تهرانپارس.اونم مثل من منتظر ماشینای رسالت بود.خیلی خوشگل و ناز بود,چشمای رنگی,موهای بلوند و بلندی داشت. چند نفری باهاش فاصله داشتم.خدا,خدا میکردم که با هم تو یه ماشین سوار بشیم.به خاطر یه پیرمرد که نمیتونست تو صف وایسته,نتونست سر نوبت خودش سوار ماشین بشه و افتاد تو ماشین بعدی.سوار شد منم سوار شدم.کنار هم نشستیم.با یه چشمک و یه خنده شیطنت آمیز توجهش رو به خودم جلب کردم.سعی کردم باهاش رابطه برقرار کنم اما فقط با تعجب یا شایدم تفکر نگام میکرد.باهاش خیلی یواشکی و آروم حرف زدم بلکه ازش یه جوابی بگیرم,اما فقط نگام میکرد.واسه یه لبخند زدنش دست به هرکاری زدم اما فقط نگام میکرد.نمیدونم واسه چی دیگه داشت حرصمو در میاورد
.یه جورایی می خواستم شکستش بدم,دوست داشتم که به غرورش غلبه کنم و اونو خام خودم کنم تا باهام دوست بشه
,اما فقط نگام میکرد.دیگه داشتیم به مقصد میرسیدیم اما فقط نگام میکرد.تو پادگان یکی از دوستام بهم یه شکلات داده بود,شکلات رو بهش تعارف کردم,ازم گرفت ولی فقط نگام میکرد.رسیدیم رسالت و پیاده شدیم تا یه مسیری پشت سرش رفتم بلکه در باغ سبزی بهم نشون بده,اما فقط نگام میکرد.به خاطر مختلف بودن مسیرمون دیگه داشتم قیدشو میزدم و بی خیالش میشدم.در حالی که نگاهش میکردم راهمو کج کردم که سوار اتوبوس بشم که یه دفعه دستای ظریفش رو به نشونه بای بای برام تکون داد و یه سلام نظامی بهم کرد و خندید.بالاخره مزد زحمتامو گرفتم ,با برقی که تو چشمام از فرط خوشحالی بود کلاهمو گذاشتم رو سرم و پاهامو چسبوندم و سینمو دادم جلو و جواب سلامشو با یه سلام نظامی که فکر کنم تا حالا به هیچ درجه داری اونجوری ادای احترام نکرده بودم,جواب دادم و با تکون دادن دستم به منزله خداحافظی باهاش خداحافظی کردم.
بالاخره تونستم با نیما کوچولوی فکر کنم 3 ساله,یه رابطه ای برقرار کنم.
امید
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
سگ و گربه نه ! گربه سگ
سلام,
خوب ديروز مي خواستم جريان نامگذاري وبلاگمون رو بگم ولي واسه اينکه امروز هم يه حرفي داشته باشم واسه گفتن ,موکولش کردم به امروز.آخه مي دونين که من تازه شروع کردم به نوشتن مي ترسم اولاش با مشکل روبرو بشم و بين نوشته هام فاصله بيفته بعدأ بخوره تو ذوقم.به هر حال فعلأ تا خوب راه نيفتم بايد باهامون را بیاید.البته آي وبلاگ نويسا از شماها هم انتظار داريم کمکمون کنيد ها !!!
من تو سال82يه مدت سربازبودم که از بخت بدم شيراز خدمت میکردم .تنها پل ارتباطي من با سعيده هفته اي يه تلفن درحد2دقيقه بود اونم با شرايط سخت .يه سرباز گذاشته بودن روبرومون,البته بهتره بگم تو بغلمون,تا2دقيقه تموم مي شد انگشتشو محکم مي کوبيد رو شاستسي تلفن !کمي زمان تماس يه طرف ,چش دوختن اون سربازم تو دهن ما صد طرف باعث ميشد که اصلأ متوجه نمي شدم پشت خط چي رد و بدل ميشه .
يه روز که داشتيم با هم حرف ميزديم ,به سعیده گفتم داشتي الان چيکار ميکردي ؟ برگشت بهم گفت کارتون گربه سگ ميديدم (اونم بدتر از من عاشق کارتون گربه سگ بود)بدش زد زير خنده و گفت ياد خودم و خودت افتادم .من رو ميگي بد جوري جا خوردم .البته نه واسه اينکه چرا ياد خودمون افتاده ها ,چون زياد هم بي ربط نمي گفت ,واسه اينجا خوردم که نکنه بين اون دوتا شخصيت ,سگه من باشم . (يه شخصيت احمق و گيج که گهگداری مغزش خوب جرقه می خورد).
تا اومدم به خودم بيام و بپرسم که کي سگه و کي گربه ؟ که ييههويي متوجه شدم اعتبار 2 دقيقه ايم با کوبيدن انگشت همون سربازه تموم شده .
خلاصه سرتون رو درد نيارم .یه مدت شدیدأ مشغله فکریم این شده بود که کی سگه و کی گربه ؟ هي تو خودم هلاجي ميکردم به اين دليل و اون دليل من سگه نمي تونم باشم ..... که متصدي پستمون 3 روز بعد از تماس تلفني بهم گفت : نيک بخت بسته داري . قرار نبود کسي بسته اي پست کنه واسم ! رفتم و گرفتم و باز کردم , ديدم يه عروسک گربه سگ توشه با يه دستنوشته که توش آنچنان دليل قانع کننده اي مبني بر سگ بودن ما بود که ديگه نشد من از زيرش در برم .سعیده گفته بود واسه اينکه سال 61 به دنيا اومدم و اون سال هم , سال سگ بوده , پس من بايد سگه باشم!!!!
حالا این جریان گربه سگ به هر دلیلی هرازچندگاهی بینمون مجسم میشه ,ولی خیلی وقت بود که عروسکش رو یادم رفته بود و ازش خبری نداشتم .تا اینکه فکر ساختن وبلاگ باعث شده بود مدت مدیدی راجع به اسمش بحث داشته باشیم .زياد راجع به اسمش فکر کرديم و به نتيجه های زياد خوبي نمي رسيديم.چند وقت پيش تو قفسه جينگيلي واويلاهام(منظورم خرت و پرتام)متوجه اين عروسکه شدم .جرقه اسم گربه سگ تو مغزم باعث شد تا یه حرکت اساسی واسه ثبت این اسم انجام بدم که جرياناتش رو ديروز گفتم .
به هر حال تونستيم اين وبلاگ رو راه بندازيم .....
حالا چی توش بنویسیم و چطوری بنویسیم اونم خیلی شرطه .قرار شده علاوه بر روزنوشت هامون ,یه سری خاطرات دانشگاهمون ,جریانات آشناییمون , سفرامون و کلأ خاطرات مشترکمون رو اینجا بزاریم .هر چی خاطره و سفرنامه هست میزارم به عهده سعیده چون همشون رو دقیق حتی با ساعت به خاطر داره .روز نوشتا هم تا وقتی که پیش هم نیستیم , من مینویسم .
فکر کنم واسه دومین روز خیلی حرف زده باشم .بایدم برم چون متأسفانه با خبر شدم بابای آرش (همخونه ایم تو اراک)سکته مغزی کرده و الان توبیمارستانه .با محمد ( رفیق 10 ساله ام) و چند تا از بچه های دیگه قراره بریم ملاقاتی .
نمی خواستم آخرش رو اینجوری تموم کنم ولی شد دیگه ......
امید
زیر لب :
1) داداشی واسه همه چی ازت ممنونم . امید وارم بتونم تک تک نکته هایی که تذکر دادی رعایت کنم تا یه روز نوشته هام به خوبی نوشته های تو بشه .
2) آقا محسن به بزرگی خودت ببخش . گفتم که ما تازه اول راهیم . با انتقادهای شما انشاالله بهتر میشیم .
3) از تبریک و هواداری kourosh هم ممنونم .
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386
ذوق مرگی با کمی طعم ضد حال
میدونید واقعأ دارم ذوق مرگ میشم, چون با دومین تلاشی که واسه اسم وبلاگمون کردم موفق شدم این وبلاگ رو واسه خودمون کنم . وقتی دیدم وبلاگ CATDOG رزرو شده با خودم گفتم که حتمأ هرچی اسم تو این مایه هاست اونام همشون رزور شدن .
حالا ضد حالش کجا بود . اونم براتون میگم .آقا جون شما هم اگه برا اولین بارتون باشه دارین وبلاگ مینویسن و کلی هم بنویسین , بعدش بخواین برین و قالب وبلاگتون رو انتخاب کنین و برگردین و ببین که هیچی از نوشته هاتون سر جاش نیست ضد حال نمی خورین ؟ من که بدجوری ضد حال خوردم .
عجب هیجانی داشت این وبلاگ نویسی ها و ما بی خبر بودیم .امید وارم که تا آخرش همینجوری بمونه و ما هم بتونیم با آب و تاب دادن بهش هیجانی ترش کنیم.
خوب بزارین یه کم راجه به خودمون بگم : قراره که این وبلاگ رو من(امیدمنظور همون سگه) و خانمم (سعیده همون گربهه) بنویسیم که امید وارم بتونیم از پسش بر بیایم . البته فعلأ زیاد قول نوشته های سعیده رو نمیدم چون هنوز زیر یه سقف نیستیم ( منظورم اینه که عقد کردیم ولی عروسی نه !!).
من کارشناسی نرم افزار دارم و الان سربازم . دوازدهمین ماهشو دارم پشت سر میزارم و سعیده هم دانشجوی کارشناسی نرم افزاره . اونم ترم شیشمش , این ترم تموم میشه . فعلأ من تهرانم و سعیده نهاوند , گفتم که هنوز عروسی نکردیم .
اسم گربه -- سگ ییههویی به ذهنم رسید , البته زیاد هم ییههویی نبود ها . حالا اگه می خواید بدونید واسه چی اسم وبلاگمون رو گربه -- سگ گذاشتیم پس دنبالمون کنین .....

